<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>برای ساکنان زمین</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Dec 2009 18:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مرام‌ات کجاست؟</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-563.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;به‌اش گفتم یک جای کار می‌لنگد! اگر تو خدا باشی و من بنده، به محض آوردن نامت، دلم باید پر بشود و آرام بگیرد. نه! اشتباه نکن، دلم نباید خیلی پاک باشد و خودم بی‌گناه، نامت و باورم باید این‌قدر بزرگ باشد و پوشاننده که وقتی آمد به زبانم و رفت روی دلم، همه‌ی سیاهی‌ها، غم‌ها و... برود زیرش و من در حس خوبی غرق شوم. می‌دانم یک‌جای کار می‌لنگد، شاید من خوب لوله‌کشی نشدم، یا جایی‌ام نشتی‌ دارد. شاید نامت از جایی مابین زبان و دل، گم می‌شود. شاید باورم قوی نیست و ایمانم. که نامت را بزرگ ببیند. بزرگ که نه! یک هزارم یک ملیونیم یک ملیاردیم و... چیزی که هستی! شاید کورم. شاید هم همه‌ی نقص‌ها را با هم دارم. حالا مرام‌ات چه قدر است؟ یک کوردل ناقص فکر را تنها می‌گذاری؟ &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://biyabanesabz.persiangig.com/GGG.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=563</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-563.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام شدن</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-562.aspx</link>
<description>این زمزمه‌ها برایم آشناست. زمزمه‌های تمام شدن که از دلم بلند می‌شود و
تمام جانم را می‌گیرد. و باز کله‌شقی خودم، و گم کردن مرز تحمل! راستی تا
کجا باید تحمل کرد؟ چرا بعضی وقت‌ها مسئولیت سایه می‌اندازد روی همه چیز؟
چرا من هم‌چنان اصرار دارم به این طور بودن؟ نه! جریانش راه افتاده،
جریانی  که با دلگیری شروع می‌شود و به تمام شدن ختم می‌شود. و غرورم
این‌قدر مهم است، که تمام کنم این سایش غرور را! منتهی به موقع خودش! </description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 09:27:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=562</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-562.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امكان گفتگو</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-560.aspx</link>
<description>
دارم فكر مي كنم چه مي شود يكي، ديگري را مي كشد؟ ديگري اي كه حتي نمي شناسد! چه مي شود كه براي اين كار دست به كارهاي انتحاري مي زند؟ خيلي وقت است دارم فكر مي كنم. راستش اين فكر دغدغه ي من نبود. يك دغدغه ي تزريقي ست كه از ذهن كسي به ذهن من هم آمده! و خوب يا بد مرا هم درگير خودش كرده! من كاري نمي توانم بكنم جز خواندن! ولي نه! يك كار ديگر هم مي شود كرد. خودم را بكنم موش و ببينم وقت هايي كه عصباني ام و دلم مي خواهد كسي كه عصباني ام كرده، بكشم. چه مي شود؟ من موش آزمايشگاهي خوبي هستم، به اندازه ي كافي تنفرهاي كوچك و بزرگ در درونم هست! براي همين هر روز چيزهاي تازه تري مي فهمم! يك روز فهميدم وقتي امكان گفتگو از بين مي رود. و كسي حرفم را نمي شنود، دلم مي خواهد خفه اش كنم. يك روز ديگر فهميدم وقتي كسي كارهايم را به اسم خودش ثبت مي كند و ازم مي دزدد، دلم مي خواهد خفه اش كنم. روز ديگر فهميدم وقتي يك كم سوادتر از خودم رئيسم است و دائم دستورهاي ابلهانه مي دهد، دلم مي خواهد بكشمش! ولي امروز كليد طلايي را پيدا كردم!  كرامت انساني! خوب اين شاه كليد است. هر آدميزادي خودش را در سطحي مي بيند، و وقتي ديگري پايين تر از آن سطح با او رفتار كند، اصلا آدم حسابش نكنند. عكس العمل نشان مي دهد. وقتي آدميزاد را در حد يك باكتري هم حساب نمي كنند و انگار نامرئي ست، آدم دلش مي خواهد كاري كند كه به خودشان ثابت كند كه بيشتر از آن ها مرئي ست. وقتي به تمام وجود و علايق ات مي خندند، دلت مي خواهد گريه شان را ببيني! وقتي تف مي كنند روي كرامت انساني ات دلت مي خواهد تف كني روي كرامت انساني شان. حالا اين وسط حتما سوء استفاده چي هايي هم پيدا مي شوند كه آدم هاي خشمگين نفرت زده را در آغوش بكشند و دست بكنند تو مخ شان و مخ شان را دربياورند و بشورند، و عمرشان را تلف كنند. &lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;پ.ن1: كامپيوترم نيم فاصله نمي گيرد.&lt;br /&gt;پ.ن2: شما هم به اين موضوع فكر كنيد. نتايج بعدي فكرهايم را دوباره خواهم نوشت!  &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 18:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=560</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-560.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرح روزها!</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-559.aspx</link>
<description>- یکی دو ماهی ست که دارم تاریخ می‌خوانم. بازه‌اش هم از سی سال پیش است تا الان. هر روز حالم بد می‌شود. هر روز به همه شک می‌کنم. هر روز به همه فحش می‌دهم. هر روز به همه می‌گویم جو زده. هر روز تهوع به‌ام دست می‌دهد. روزنامه‌ها را دارم تمام می‌کنم. یک عالم کتاب است که دارم خرد خرد می‌خوانم. کتاب‌هایی از دیدگاه‌های مختلف. بعد هم دارم می‌گردم دنبال آدم‌های به درد بخور. فعلا سراغ دو نفر رفتیم، آن‌ چنان باهامان حرف زدند که از زندگی ناامید شدیم. انگار نه انگار که مسئولند از کارهاشان برای مایی‌ که بعدها به دنیا آمدیم بگویند. همه‌اش می‌ترسند که ما از حرف‌هاشان سوء استفاده کنیم. حق‌ دارند این‌ قدر سوء استفاده چی مزخرف مقدس‌مآب متوهم ریخته‌اند همه جا که حرف زدن ترس هم دارد. و هر روز به اين نتيجه می رسم كه كار سياسي در هر برهه اي ممنوع!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- جشنواره‌ی زوج خوش‌بخت ایرانی را سازمان جوانان استان تهران برگزار کرد. برنامه‌های زیادی داشت. مردم به‌شان خوش گذشت. پدر صاحب بچه‌های سازمان هم درآمد. ما هم جز بچه‌های سازمان! که نظرسنجی جشنواره پای ما بود و هست. حالا این‌ها به کنار! مسائل خنده‌دار و گریه‌دار حین جشنواره هم به کنار! خنده‌دارتر از همه این است که مردم هر روز زنگ می‌زدند به سازمان و می‌پرسیدند: «دستشویی جشنواره کجاست؟»  یا «ببخشید من دختر دم بخت دارم ولی خواستگار نداره، به نظرتون جشنواره به دردم می‌خوره؟» توی خود سالن‌ها مردم دنبال بنگاه‌های همسریابی می‌گشتند. جالب‌تر از همه دختری بود که امروز زنگ زده بود سازمان و گفته بود: « من یه دوست دارم. یه آقای مومن برای ازدواج می‌خواد. هر چه قدر به‌ش می‌گم همه‌ی مومن‌ها متظاهرن گوش نمی‌ده. حالا شما یکی رو به‌ش معرفی کنید. صواب داره!!!»&lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;- تازگی‌ها حسودی‌ام می‌شود به آدم‌های پرانرژی و شاد و بی‌دغدغه! به این دخترهایی که آخر دغدغه‌شان شکستن ناخن‌های بلندشان است. به این‌هایی که انرژی دارند شب تا صبح، صبح تا شب با تلفن حرف بزنند. هی با این و آن بحث‌های فرسایشی بکنند. هی گند بزنند و هی ماله بکشند. هی اشتباه کنند و هی با زبان توجیه کنند. هی به دیگران بگویند تو چه می‌فهمی! این کارهایی که من می‌کنم، اشتباه نیست، عکس‌العمل طبیعی ست. هی دیگران را امربه معروف کنند، خودشان جذب منکر شوند. هی...&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 19:26:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=559</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-559.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دراماتیک خنده‌دار</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-558.aspx</link>
<description>وقتی از دانشگاه فارغ شدم. عقده‌ی کار گرفته بودم. جدی می‌گویم. یک‌جور عطش بود شاید. شاید هم چیز دیگر. مثلا به دربان اداره‌ها نگاه می‌کردم. می‌گفتم کاش من جای او بودم. چه می‌دانم جای پاستیل‌فروش و... یک‌هو با یک حجم بزرگ بیکاری روبرو شده‌بودم. همه‌ی آرزو، استعداد، تلاش و...هایم بهم ریخته بود. تمام آن انشاء‌های دوره‌ی مدرسه که درش یا می‌خواستم معلم شوم یا پزشک، هم! همه چیز مچاله‌ شده بود و رفته بود. خوب نبود. حوصله‌ی درس را نداشتم. یعنی نمی‌خواستم برای پرشدن وقت درس بخوانم، از روی بیکاری! و از طرفی از آزمون‌های استخدامی‌ بانک‌ها و... متنفر بودم. از کارشان هم. بعد کمی‌ نوشتم و سعی کردم نوشتن یاد بگیرم. و کمی  هم روزنامه‌نگاری. دلم خواست متنی که می‌نویسم را خط خطی کنند. چند دوست پیدا کردم. و چند جا نوشتم. چند نفر این‌کاره پیدا کردم. و سعی کردم چیزهای متفاوتی بنویسم. و خودم از نوشته‌ام لذت ببرم. حالا دو سال و خورده‌ای از تمام شدن دانشگاه می‌گذرد. من همه نوع کاری کرده‌ام، با چند جا، دولتی و خصوصی، آماری و نوشتاری و اجرایی! دواطلبانه و پولی! و... یک حس تجربه کردن در وجودم است که مرا پاگیر جاهایی مثل بانک نمی‌کند. دوست دارم بدانم پشت این‌همه اتفاقات پفکی که در نگاه اول، خیلی گنده به نظر می‌آیند چیست؟ و هر چه نگاه می‌کنیم چیزی نمی‌بینم جز کار هیئتی! جاهای زیادی گشتم (اسم نمی‌برم چون سرچ می‌کنند) همه همین طور است. همه شاد و خوش خندان، می‌گردند. تا این که ازشان خروجی بخواهند، بعد اصلا نگاه نمی‌کنند تخصص کی چیست! یک عالم آدم می‌ریزند وسط می‌گویند طی چند ساعت شما باید این کارها را بکنید! بعد کار به شب نخوابی و حمالی و این‌ها می‌کشد، سوتی‌های خفن پیش می‌آید. بعد ماست می‌مالانند. معمولا هم هر سازمان مدیری دارد که باید چرند را به بهترین صورت، در کمال اعتماد به‌نفس به مردم قالب کند. این مدیر به درد مصاحبه، کنفرانس مطبوعاتی و... می‌خورد. که با کلی افتخار از همین کارهای هیئتی حرف بزند، و همه سوت و کف و دست! خبرگزاری‌ها هم حرف‌هایش را تیتر کنند و از همین خزعبل بازی‌ها! &lt;br /&gt;جدا اوضاع دراماتیک خنده‌داری ست. باید ببنید، این طوری نمی‌فهمید.  &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 19:10:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=558</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-558.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برث دی</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-557.aspx</link>
<description> 
دیروز توی فیس بوکم نوشتم: «هورااا! داره برث دی‌ام می‌شه!(به سبک بچه‌ای که بیست سال‌ پیش، چهار سالش شد)» و امروز برث دی‌ام شد! به همین زودی!&lt;br /&gt;بچه که بودم، یک کیک چرخان کوچک داشتیم، که الان هم داریمش، بعد می‌چرخاندیمش و کیک را می‌گذاشتیم رویش برایمان می‌خواند:«هپی برث دی تو یو، هپی برث دی تو یوووووو...» بعد من که بچه بودم وقتی پیچ‌اش تمام می‌شد، داد و قال می‌کردم که «هپی بس بس» را بگذارید دوباره! بعد کلی باهاش حال می‌کردم. خیلی خوب بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 05:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=557</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-557.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اپیدمی!</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-556.aspx</link>
<description>هیچ وقت از دکترها خوشم نیامده، همیشه احساس کردم دارند رکورد می‌زنند. رکورد پرت کردن بیمار از مطب! یک بار هم یکی‌شان به زبان آورد، داشت دندان‌های عقلم را به سرعت باد می‌کشید، آخرش برای خودش کیف کرد و گفت توی 11 دقیقه دو تا دندان کشیده! &lt;br /&gt;احساس می‌کنم برای دکترها یک جسم رنجور و مریضم. که زود و تند و سریع می‌خواهند چیزهایی بنویسند توی دفترچه‌ام یا پرتم کنند توی بیمارستانی جایی و خلاص! برای همین تا کارد به استخوانم نرسد نمی‌روم دکتر! می‌دانم، کار متحجرانه‌ای است که به خودم ضربه می‌زند، یک نوع مرگ تدریجی خودخواسته! یک زجر حاصل از بیماری! حالا این‌بار حدود یک‌ماه است که سرماخوردگی سمجی وبال گردن، گلو و... است. کارهایم را مختل کرده، تمرکزم را برده، احساس سست شدگی می‌کنم. و شدیدتر از قبل بی‌حوصله‌ام. یک‌هو تب و لرز می‌کنم. و آخرش این که بالاخره به تراژدی دکتر رفتن تن دادم. طبق معمول ویزیت را می‌دهم، می‌نشینم به انتظار، دکتر 4 تا سئوال می‌پرسد، یک شربت سینه، یک کپسول، یک قرص و یک آمپول! همه همان‌ها که همه بلدند. آمپول را می‌زنم. شربت هم از همان‌هایی ست که مست می‌کند. از همان‌ها که نباید بعد از خوردنش رانندگی کرد، از همان‌ها که همه می‌خورند. منگ می‌شوم. می‌خوابم. یک خواب بدون حرص و جوش و دغدغه! آخر نمی‌دانم کی این دغدغه‌های لعنتی وارد خواب‌هایم شدند. که حالا با خوردن یک شربت، می‌پرند و من نه به صدای تلویزیون کار دارم. نه به مجلات و روزنامه‌ها نه به کارهای عقب افتاده‌ام نه به قرارها و نه به موبایلم! کاش از این شربت‌ها برای روح‌ام می‌ساختند. &lt;/p&gt;&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;پ.ن: گفتند آنفولانزای خوکی نگرفته‌ای! ولی معلوم نیست درست بگویند.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 08:56:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=556</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-556.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیاز گندیده!</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-555.aspx</link>
<description>
- یک زمانی بود که ما نوجوان بودیم و «دوچرخه» می‌خواندیم. بعد بالای یکی از صفحاتش نوشته بود: «اگه نگیم و نخندیم، پیاز می‌شیم می‌گندیم» و حالا ما در حال گندیدنیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خوب راه‌هایی برای خوب کردن حال است. مثل عوض کردن مانتو، مقنعه و.. یا پوشیدن یک شال با رنگ جیغ، امتحان کردن یک مزه‌ی تازه، پیدا کردن یک دوست تازه، خریدن چیزهایی که لازم داری، دیدن دوستان قدیمی، رفتن به کافی‌شاپ حتی رفتن به امام‌زاده. ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌ کدام یک ذره هم جواب نمی‌دهد؟ خوب حتما دارم تبدیل می‌شوم به یک پیاز گندیده‌ي بوگندو! کسی چه می‌داند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خوب 24 سال سختش گذشت، چند سالش مانده؟ علامت سئوال! هر چند سال، مگر مهم است؟ نه زیاد مهم نیست. 24 سال از پس‌اش برآمدم و باقی‌اش هم یک طوری از پس‌اش بر می‌آیم. طوری نمی‌شود! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;- هر سال، وقتی سال نو می‌شود. هر کسی تنها به تاریخ تولد خودش فکر می‌کند، که تا آن موقع چه شده و کجاست و چه می‌کند! هر کسی فکر می‌کند حتما آن روز روز مهمی‌ ست. آن روز می‌رسد. یک روز معمولی، اطرافیانش برایش کیک می‌خرند، سعی می‌کنند خودشان را خوش‌حال نشان دهند از متولد شدنش، هی مادرش به‌اش گیر می‌دهد که کادو چه می‌خواهی؟ برایش اس‌ام‌اس تبریک می‌رسد. شاید یکی دو تا از رفقای گذشته که بین اتفاقات مزخرف گیر‌ افتادند هم یادشان بیافتد. حالا چند روز مانده تا اجرای این مراسم؟ بگذار تقویم را ببینم، 6 روز مانده! 25‌ام! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- این را توی نوشته‌های بی‌صاحب گودر خواندم:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چندان فرقی با مرده‌ها نداری&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر کسی را نداشته باشی، که بخواهی برایش بمیری&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 19:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=555</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-555.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک گاف سی ساله</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-554.aspx</link>
<description>
باید چیزهایی بنویسم. این که می‌گویم باید، یعنی مسئولیت پذیرفتم و آدمی نیستم که مسئولیت بپذیریم و بزنم زیرش! اصلا برای همین نوشتن است که باید بروم سی‌ سال پیش و هی بخوانم و شاخ دربیاورم از حرکات و رفتارهای آدم‌ها. و بعد هی سئوال توی ذهنم بیاید و هی گیج بشوم. هی خط ماجراهای بی‌ربط به قضیه‌ای را که باید ازش مطلع باشم را پی‌ بگیرم. و هی گیج‌تر شوم. وقتی گیج‌ام و می‌نویسم، وقتی خودم واقعا نمی‌دانم چه خبر بوده، وقتی من 6 سال بعد از سی‌قبل به دنیا آمدم و با یک مشت اطلاعات روتوش شده و چند کارخانه‌ی شهید‌سازی طرفم، وقتی مشکوکم به همه‌ی آدم‌ها، حتی آن‌هایی که از کودکی برایم ازشان قدیس ساخته‌اند. وقتی... چه بنویسم؟ وقتی آدم احاطه‌ی کامل بر موضوع‌اش دارد، می‌تواند قسمتی که می‌خواهد مخاطبش نداند لاپوشانی کند، یا چه می‌دانم، وقتی ممیزی روی بعضی کلمات و جملات است، آن‌ها را بپوشاند در قالب دیگری و به خورد مخاطب بدهد. ولی وقتی من نمی‌فهمم آدم‌های سی‌ سال پیش این مملکت چه داشتند می‌کردند وسط یک بلبشو، من چه می‌توانم به خورد مخاطبم. بدهم؟ &lt;br /&gt;در هر صورت روزنامه‌های آن زمان از کتاب‌هایی که محصولات کارخانه‌های شهیدسازی‌اند بهتر‌اند. دارم سعی می‌کنم، آرشیو روزنامه‌ها را مرور کنم. ولی باز هم دچار تضاد و تقابلم با آن‌چه که طی تمام سال‌های عمرم به خوردم دادند. &lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 17:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=554</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-554.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی سال دیگر؟ </title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-553.aspx</link>
<description>امروز نرفتم سر کار! نه از روی ترس بلکه از روی بی‌هدفی! دوست ندارم سیاه‌ لشکر باشم. سیاه‌لشکری کتک بخورم، بگیرندم و... اصلا دوست ندارم این صحنه‌ها را ببینم. همان 23 خرداد که توی خیابان‌ها گیر افتاده‌ بودم و چه‌ها که ندیدم، برای هفت پشت قبل و بعدم کافی ست. دوست ندارم هزینه‌ی هیچ جنبش و شورش و... ای‌ شوم. آن هم جنبشی که سر و ته‌اش معلوم نیست. نه که دلم خوش باشد. نه! شاید دل من میان‌مایه از یک نوجوان سرکوب‌شده‌ی خشمگین خون‌تر باشد. من‌ای که حق دارم سئوال کنم و این حق از من گرفته شده‌ است. امروز نرفتم سر کار و نشسته‌ام به خواندن، البته با «صورتی»! نشسته‌ام با صورتی درباره‌ی سی‌ سال پیش می‌خوانم. درباره‌ی جزئیات وقایع سی‌ سال پیش! چه قدر چیز می‌توان گفت درباره‌ی آن سال‌ها، چه قدر حرف ناگفته مانده از آن سال‌ها! چه قدر ابهام  و شاید تشابه! نتیجه‌اش چه؟ چه قدر عمر و زندگی تلف شده این وسط‌ها؟ نه! من نمی‌خواهم تلف شوم برای هیچ جریانی. بیرون صدای داد و بیداد می‌آید. مرگ برها و زنده بادها! و بعد صدای موتور و تیر هوایی و جیغ! &lt;br /&gt;کی می‌توان درباره‌ی این جریانات حرف زد، خواند و نوشت؟ سی سال دیگر؟ &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 13:01:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=553</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-553.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
