شترها!
- آنوقتها که عمو زنده بود. فک و فامیل ما و زنعمو میرفتند پاریس و بر میگشتند. الان هم فک و فامیل زن عمو همچنان میروند و میآیند.
از این همه رفت و آمد سهم ما، فیلم بود. عین ندید به دیدها مینشستیم روبروی جعبهی جادو و از پارکها و موزههاشان لذت میبردیم و خرچ و خرچ چیبس میخوردیم.
از آن همه فیلم یک صحنه یادم مانده، آن هم صحنهای بود که یک آقا، که فامیل زنعمو بود، ایستاده بود توی پارکی سبز، و با لهجهی غلیظ اصفهانی روبه دوربین توضیح میداد. آن آقا گفت: «اونجا رو نیگا کنین» و دوربین رفت روی دختر و پسری که تنگ بهم چسبیده بودند و از تپهای سبز قل میخوردند و میآمدند پایین. بعدش سر و صدا پیچید توی فیلم. و ما دیدم روی همان تپه، یک عده جوان چنان داد میزنند که از زوری که بهشان میآید خم میشوند. آن آقا به آنهایی که فرانسوی بلد بودند گفت: «اینا چی چی میگن؟» و آنها گفتند: «هیچی دارن فحش میدن به دولت فرانسه!» بعد دوربین چرخید سمت آقایی با لهجهی غلیظ اصفهانی و ما شنیدم که میگفت: «بله! میبینید؟ بعد ما میخوایم بریم دست بزنیم به مجسمههاشون صد نفر پلیس میریزن سرمون. ولی به اینا کاری ندارن»
- این دربارهی پیامبر(ص) است، نوشتهام برای مجله:
مرد غریبه عصبانی آمد طرفش و ازش کمک خواست. او که نشسته بود توی جمع، زودتر از همه دست به کیسه برد و بهش کمک کرد. مرد غریبه که فکر میکرد او بیشتر از اینها دارد و نمیخواهد بهش بدهد، شروع کرد به بدوبیراه گفتن. او آرام بود ولی بقیه عصبانی شدند و میخواستند غریبه را گوشمالی دهند. ولی او غریبه را برد به خانهاش و دوباره به او چیزهایی داد. غریبه که سر و وضع خانهاش را دید آرام گرفت و ازش تشکر کرد. او که میدانست بقیه هنوز عصبانیاند و ممکن است غریبه را بکشند، از غریبه خواست که جلوی آنها بگوید ازش راضی شده! غریبه گفت. بعد او بهشان گفت که مثل این میماند که شتری رم کند و دیگران که میخواهند به صاحبش کمک کنند. داد بزنند و دنبالش بدود. شتر بیشتر میترسد و سریعتر فرار میکند. ولی اگر صاحب شتر ازشان بخواهد که آنها کاری نکنند. خودش مقدار علف بردارد و با آن علفها میتواند شتر را رام کند و برگرداند. حالا ماجرای من و این غریبه همان طور است.
- دلم آرامش میخواهد. یکقطره، یکذره یک کم. یک کم امید، یک کم دوستی، یک کم راحتی. میتوانم الان که آخر روز است. به این فکر کنم که چه روز خوبی بود. چهقدر زیاد. به این که چهقدر زیاد دلم برای آن دو نفری که باهاشان ناهار خوردم تنگ شده بود. و چهقدر زیادتر برای آن ده نفری که باهاشان تلفنی حرف زدم. انگار روزنهای باز شده، روی زندگی! و چهقدر خوب که ما هم را داریم و با یک تلفن، دلمان بههم گرم میشود و میتوانیم هم را ببینیم. و چهقدر بد که از صدای گرم دخترخالهام، خبر بد میشنوم. خبری که تنام را میلرزاند. زدهاند همکلاسی سربهراه و درسخوانش را کشتهاند از پشتسر. به هیچ جرمی. گونهی آن دوستش هم با باتوم شکستهاند. تنام میلرزد وقتی زنگ میزنم به دوستم و به شوخی میپرسم: «زندهای؟ کتک نخوردی؟» و میگوید: «چرا! پام تو گچه!» و من باورم نمیشود. برای چی؟ برای این که داشته از سر کار میرفته خانه!
- شترهای رمیده و آرام، همه با هم سلاخی شدند. دل تنگام گرفته.
از این همه رفت و آمد سهم ما، فیلم بود. عین ندید به دیدها مینشستیم روبروی جعبهی جادو و از پارکها و موزههاشان لذت میبردیم و خرچ و خرچ چیبس میخوردیم.
از آن همه فیلم یک صحنه یادم مانده، آن هم صحنهای بود که یک آقا، که فامیل زنعمو بود، ایستاده بود توی پارکی سبز، و با لهجهی غلیظ اصفهانی روبه دوربین توضیح میداد. آن آقا گفت: «اونجا رو نیگا کنین» و دوربین رفت روی دختر و پسری که تنگ بهم چسبیده بودند و از تپهای سبز قل میخوردند و میآمدند پایین. بعدش سر و صدا پیچید توی فیلم. و ما دیدم روی همان تپه، یک عده جوان چنان داد میزنند که از زوری که بهشان میآید خم میشوند. آن آقا به آنهایی که فرانسوی بلد بودند گفت: «اینا چی چی میگن؟» و آنها گفتند: «هیچی دارن فحش میدن به دولت فرانسه!» بعد دوربین چرخید سمت آقایی با لهجهی غلیظ اصفهانی و ما شنیدم که میگفت: «بله! میبینید؟ بعد ما میخوایم بریم دست بزنیم به مجسمههاشون صد نفر پلیس میریزن سرمون. ولی به اینا کاری ندارن»
- این دربارهی پیامبر(ص) است، نوشتهام برای مجله:
مرد غریبه عصبانی آمد طرفش و ازش کمک خواست. او که نشسته بود توی جمع، زودتر از همه دست به کیسه برد و بهش کمک کرد. مرد غریبه که فکر میکرد او بیشتر از اینها دارد و نمیخواهد بهش بدهد، شروع کرد به بدوبیراه گفتن. او آرام بود ولی بقیه عصبانی شدند و میخواستند غریبه را گوشمالی دهند. ولی او غریبه را برد به خانهاش و دوباره به او چیزهایی داد. غریبه که سر و وضع خانهاش را دید آرام گرفت و ازش تشکر کرد. او که میدانست بقیه هنوز عصبانیاند و ممکن است غریبه را بکشند، از غریبه خواست که جلوی آنها بگوید ازش راضی شده! غریبه گفت. بعد او بهشان گفت که مثل این میماند که شتری رم کند و دیگران که میخواهند به صاحبش کمک کنند. داد بزنند و دنبالش بدود. شتر بیشتر میترسد و سریعتر فرار میکند. ولی اگر صاحب شتر ازشان بخواهد که آنها کاری نکنند. خودش مقدار علف بردارد و با آن علفها میتواند شتر را رام کند و برگرداند. حالا ماجرای من و این غریبه همان طور است.
- دلم آرامش میخواهد. یکقطره، یکذره یک کم. یک کم امید، یک کم دوستی، یک کم راحتی. میتوانم الان که آخر روز است. به این فکر کنم که چه روز خوبی بود. چهقدر زیاد. به این که چهقدر زیاد دلم برای آن دو نفری که باهاشان ناهار خوردم تنگ شده بود. و چهقدر زیادتر برای آن ده نفری که باهاشان تلفنی حرف زدم. انگار روزنهای باز شده، روی زندگی! و چهقدر خوب که ما هم را داریم و با یک تلفن، دلمان بههم گرم میشود و میتوانیم هم را ببینیم. و چهقدر بد که از صدای گرم دخترخالهام، خبر بد میشنوم. خبری که تنام را میلرزاند. زدهاند همکلاسی سربهراه و درسخوانش را کشتهاند از پشتسر. به هیچ جرمی. گونهی آن دوستش هم با باتوم شکستهاند. تنام میلرزد وقتی زنگ میزنم به دوستم و به شوخی میپرسم: «زندهای؟ کتک نخوردی؟» و میگوید: «چرا! پام تو گچه!» و من باورم نمیشود. برای چی؟ برای این که داشته از سر کار میرفته خانه!
- شترهای رمیده و آرام، همه با هم سلاخی شدند. دل تنگام گرفته.

