تبليغاتX
برای ساکنان زمین

..

- گاهي بايد دهنت را ببندي و هيچ نگويي و نگاهي كني به كسي كه با كله خودش را دارد مي اندازد توي چاه! چاهي كه ته اش پر از نيزه است. نيزه هايي كه روانش را تكه تكه مي كنند. حرف زدن چه فايده اي دارد، وقتي گوش اش نمي شنود؟

- كمي كه عمر كني، خيلي چيزها دستت مي آيد. مثلا اين كه به هر ديواري نبايد تكيه كرد
اكثر ديوارها سست اند. بعضي هاشان چسب دارند. بعضي ميخ و...!

- با راه رفتن خوب مي شوم. چيزهايي هست كه فقط با راه رفتن حل مي شود. اين ماه بگذرد، هوا بهتر شود. حالم هم خوب مي شود.
+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت  8:46  توسط  سناء شایان |  ...  | 

مکار دوست داشتنی!

من از سینما و تلویزیون هیچی حالی‌ام نمی‌شود ولی با آقای سلحشور مشکل دارم. کلی هم به جلسه‌ی نقد و بررسی‌اش خندیدم. مسخره بود. مشکل من با سلحشور مشکل سلینجر است با کارگردان‌ها. همان که وقتی می‌خواستند از «ناتور دشت» فیلم بسازند گفت:« هولدن خوشش نمی‌آد» واقعا هم خوشش نمی‌آید. وقتی دارم کتابی را می‌خوانم من در ذهنم چیزی می‌سازم از توصیفات نویسنده‌اش و دیگری چیزی دیگر و شخصیت‌ها و فضا‌های توصیف شده در کتاب به‌ اندازه‌ی همه‌ی آدم‌هایی که می‌خوانندشان تصویر دارند. ماجرای یوسف هم از این بری نیست. بر فرض که بخواهی همچین کاری‌ هم بکنی. چرا این طور؟ چرا بی‌دقت؟ چرا با این دیالوگ‌های ضایع؟ چرا می‌خواهی همه چیز سر‌انجام داشته باشد؟ چرا چرا چرا؟ سوره‌ی یوسف را هر بار که می‌خوانم. چیزی ازش می‌فهمم. چیزی جدید که قبل‌ترها نمی‌فهمیدم. قرآن خلاصه می‌گوید. چرت نمی‌گوید. زیادی نمی‌گوید. تازگی فهمیدم، نکته‌ی اساسی این داستان، حفاظت خدا از یوسف است. او را از چاه می‌کشد بالا و می‌رساند به جایی که از مکر برادرانش دور بماند. خیر الماکرین! بعد از مکر زنان دورش نگه می‌دارد. خود یوسف هم اظهار می‌کند که اگر کمکش نکند و گناه‌کار می‌شود به زنان میل می‌کند. یوسف هم آدم بوده، چرا میل نکند؟ خدا نگه‌اش می‌دارد هر چند به ضرب و زور زندان، مکرش را بر مکر آن‌ها غالب می‌کند. بعد هم که کمی از مکرش به یوسف می‌دهد و باقی اتفاقات. به نظر من مهم نیست عاقبت زلیخا چه می‌شود، مهم نیست که یوسف زن داشته یا نداشته، به نظرم حتی لهجه‌ی اصفهانی فرعون مصر هم مهم نیست. مهم این است که سلحشور نتوانست شاید هم نخواست که فضاسازی کند. و فضایی بسازد که مخاطب‌هایش دو صفت خدا، مکار و حافظ، را از این داستان پیدا کنند. سلحشور چیزی نوشت و ساخت که مردم کوچه بازار را راضی کند. ولی گویا در این هدف هم موفق نبود.
+  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت  21:51  توسط  سناء شایان |  ...  | 

به کی سلام کنم؟

آرامش را در صورت که پیدا کنم؟ با که حرف بزنم که آرامم کند؟ به که اعتماد کنم؟ حرف‌های که را باور کنم؟ کجا بروم که به‌ام توهین نشود؟ چه‌ روزنامه‌ای بخوانم که حقیقت را نپیچانده باشد؟ چه بخورم که کوفتم نشود؟ کدام خیابان بروم که شیشه‌های سالم داشته باشد؟ کدام میدان بروم که گاردی باتوم به دست نداشته باشد؟ از که نترسم؟ برای که درددل کنم و متهم نشوم؟ برای که بگویم، و داد نزند توی گوشم که فلان و بهمان و بیسان؟ کی تلویزیون را روشن کنم که رازبقا نشان دهد؟ راستی این همه رازبقا دیدیم، راز بقا را کشف نکردیم. خسته‌شدم از این همه بی‌اخلاقی، از این همه سگ شدن، از همه رادیکال بازی، از این توهمات مضر و وحشتناک! از چشم بستن خیلی‌ها، در مقابل جریانی که جاری ست. از این موضع‌گیری‌های مسخره! از این....
در زندگی‌ آدم‌ روزهایی ست که نه جایی برای رفتن دارد، نه جایی برای ماندن، نه حتی کسی برای حرف زدن و منطقی حرف زدن! که اگر هم کسانی باشند یا هم عقیده‌ایم و کارمان فحش دادن می‌شود و نفرین کردن، اگر هم عقیده نباشیم، جنگ اعصاب است. برای این که سیخ می‌شود توی مخ‌ام و بدتر منزجرم می‌کند از .... در زندگی آدم از این روزها کم نیست. ولی وای به حال وقتی که هی کش بیاید. هی کش بیاید.
پ.ن: سکوت سخت است. نوشتن با قلمی‌ که راه نمی‌آید سخت‌تر!

عنوان پست اسم کتابی ست از سیمین دانشور!

+  نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت  17:37  توسط  سناء شایان |  ...  | 

مضطر!

چین‌های روی پیشانی‌ام عمیق و عمیق‌تر می‌شود. گریه نمی‌کنم. به خواب پناه می‌برم. کابوس می‌بینم. از خواب می‌پرم چشمم پر خون می‌شود. تمام شده، امیدمان را کور کردند. پنجه‌ انداختند توی نگاه پرامیدمان و پنجه‌شان الان خونی ست. خطوط منحنی خنده را خراب کردند. دست هم بر نمی‌دارند. توهین، تخریب، تهمت، دروغ، دروغ، دروغ! و البته تلویزیون!
مضطرم! خیلی زیاد، خیلی خیلی خیلی زیاد!

+  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت  10:0  توسط  سناء شایان |  ... 

....

نوشته‌های عین باد. نوشته‌های عین آفتاب. شفاف، کدر، گند، گ...
ای بابا! چه بی‌عکس‌العمل شده‌ام. چه قدر زیاد. حرف حرف حرف حرف .... کار کار کار.... چای چای چای.... سنگ سنگ سنگ... بوی گند گند گند سیاست.... هواداری‌های افراطی... بی‌خیالی... نامجو... بی‌توجهی.... احساسات خشکیده... کامپیوترهای روشن روشن... عدد... مختل شدن همه چیز حتی من.... بی‌اعتمادی... کتاب‌نخوانی.... روضه.... خستگی.... وبلاگ... نوک قلم شکسته... غرغر... توهم... جانماز آب کشیدن... چادر... چادر... چادر... چادر... چادر.... اه اه اه اه اه! چه قدر دلم می‌خواست می‌نوشتم....
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت  23:14  توسط  سناء شایان |  ...  | 

فیلم ها

پز؟ نه بابا! فقط می‌خواهم نظر بدهم و شاید هم راهنمایی برای شما که حوصله می‌کنید و نوروز به سینما می‌روید. از اکران عید با خبر نیستم برای همین نظرم را درباره‌ی فیلم‌هایی که دیده‌ام می‌گویم.

درباره‌ی الی: درست به همان دلیلی که اصغرفرهادی ژیگول و سوسول نیست و واقعیت را نشان می‌دهد، عالی ست. هیچ بازی‌ای در کار نیست. آدم‌ها خودشان هستند. همین! ولی اگر قبل از دیدن فیلم در نشست مطبوعاتی‌اش در فرهنگسرای رسانه شرکت کرده باشید دیدن فیلم لطفی برایتان ندارد.

تردید: نسخه‌ی سینمایی سریال«به دنیا بگویید بایستد» با حضور همیشگی بهرام رادان، حامد کمیلی و ترانه علی‌دوستی! احتمالا اگر خواستید سینما بروید، یک بطری آب با خودتان ببرید هر چند وقت یک‌بار صورتتان را آب پاشی کنید. و اگر فهمیدید چرا سیمرغ گرفته دلیلش را به ما هم بگویید.

دلخون: بعید می‌دانم حامد بهداد بتواند نقش‌های سوسولی بازی کند! خوب توی نقش‌های خل و چلی جا افتاده‌است. این بار هم رفت روی چوبه‌ی دار تا بار دیگر ببنیم چه می‌شود. جاذبه‌های تصویری: الناز شاکردوست و پوریاپورسرخ!

کودک و فرشته: یک آدم بااستعداد فیلمی می‌سازد که دیدنش با تمام کاستی‌ها سودمند است. خیلی سودمند.

زادبوم: بهرام رادان علاوه بر دستمزد حتما به خاطر پریدن با دخترهای جذاب آلمانی این فیلم را قبول کرده‌است. بیچاره لاک پشت‌ها رازشان بر ملا شد!
خیانت، دعوا، لاک‌پشت، غیرت، وطن و... ملغمه‌ای ست به نام زادبوم که می گویند ضد رژیم است و از این حرف ها! ولی دعوا سر  انتخابات و کاندیداتور ها توی همه ی دنیا باب است. گیر الکی می دهند دیگر! شما گوش ندهید ببینیدش اگر اکران شد.

امشب شب مهتابه: سرطان، بچه، مرگ، دعوای پدر پسری! برای کفترهای عاشق احساساتی که از سینما همین غلیان احساسات را می‌خواهند گزینه‌ی خوبی ست. در ضمن نوید یک خوش‌تیپ عامه‌پسند به نام «دانیال عبادی» را می دهد که احتمالا جای خوش‌تیپ‌های دیگر را خواهد گرفت. احسان خواجه‌امیری هم صدایش را ول داده روی این فیلم.(من نمی‌فهمم این مدل فیلم‌ها تو جشنواره چه می‌کنند؟)

بی‌پولی: نظر خاصی ندارم. کلا لیلا حاتمی بازیگری تو خونش‌ است. بهرام رادن هم بعد از علی سنتوری خوب نقش گدای قدیم پولدار را بازی می‌کند. فیلم موضوع خاصی نداشت. فقط توجه‌ فیلم‌نامه نویس و کارگردان به جزئیات، جذابش می‌کرد. راستی حبیب رضایی هم خوب بود.

عیار14: والا همه خوششان آمده! ولی من یکی که حوصله‌ی دو بار دیدنش را نداشتم. همان جشنواره برایم بس بود! البته دیرباز و فروتن همیشه خوب‌اند. ولی من یکی با «پرویز شهبازی» حال نمی‌کنم. نه با فیلم قبلی‌اش(نفس عمیق) نه با این یکی!(سر فیلم قبلی‌اش دعوا راه انداختم با بروبچه‌های دانشگاه! ولی حال دعوا نیست حالا!)

پستچی 3 بار در نمی‌زند: یکی به این باران کوثری بفهماند که آرایش و این حرف‌ها به تو نمی‌آید. 3 مدل فحش و رقص و خیانت را در سه دهه را خواهید دید. حسن فتحی تخیل زده‌است حسابی! فیلم ژانر وحشت ساخته‌. ولی اگر جایزه‌ای به نام بهترین دیالوگ‌نویس بود، مطمئنا این فیلم و فیلم‌نامه نویس‌اش آن را می‌بردند. در هر صورت یک بار دیدنش آدم را نمی‌کشد! بروید ببینید اگر چیزی فهمیدید به ما هم بگویید! اگر نه که مشکل از فرستنده است به شعور خودمان شک نکنیم.

سوپراستار:این یکی دیگر موضوع دارد. اپیدمی شده‌ این زن‌خواهی مردها، این هزار رابطه‌ی موازی داشتن! ولی تهمینه میلانی کاش آرام‌تر و فکورتر بود. کاش کمی تامل می‌کرد، یک لیوان آب خنک می‌خورد، و بعد می‌نوشت و می‌ساخت. این طوری‌ کمی حواسش جمع می‌شد که یک دختر پرورشگاهی دستفروش، ویالون نمی‌تواند داشته‌باشد. نمی‌تواند این‌قدر شیک و اتوکشیده باشد. یا قیافه‌ی شهاب حسینی قیافه‌ی سوپراستار چشم‌چران هوس‌باز نیست. چه می‌دانم؟ شعار نوشتن و چپاندن توی دهن این و آن اصلا کار خوبی نیست. و خیلی چیزهای دیگر که باعث می‌شود تهمینه میلانی کارگردان حرفه‌ای و سوپراستاری نشود.
شما همین را داشته باشید:«کورش(شهاب حسینی) هر زنو یک هفته نگه می‌داره»
(فکر کنم سارا خویینی‌ها یک چیزی در این مایه‌ها گفت!)

اخراجی(2): از اخراجی‌‌های(1) بهتر بود. ده‌نمکی گنده‌لات سینمای ایران شده! بگذریم که فحش خورش هم ملس است بنده‌ی خدا! خندیدم، کلی رگ وطن‌پرستی‌مان به لرزش در‌آمد. آخرش هم نزدیک بود ای ایران را همراه بروبچ بخوانیم! این دفعه؛ ایول ایول داش رسول رو ایول! لاتی همیشه جواب می‌دهد، حالا این بار وسط جمع اسرا! ده‌نمکی خوب رگ خواب مردم را فهمیده، ابتدا لمپنی و بعد نصحیت و ارزش و این‌حرف‌ها و بعد هم متنبه شدن و آدم شدن! هر چه کاممان با سوپراستار به گند کشیده‌ شده بود. با اخراجی‌ها پاک و شیرین شد.
اکران نوروزی‌اش را از دست ندهید.

بیست:«کافه ترانزیت» را دیده‌ای؟ رستوران و پرستویی و این حرف‌ها! حالا تو کمی خوش‌اخلاقش کن! زیادی هم تلخ و تلخ! بدبختی فلاکت! این طور فیلم‌ها مثل قبرستان‌اند. اگر خوشبخت باشی، شکر گذار می‌شوی! اگر بدبخت باشی، امیدوار می‌شوی که بدبخت‌تر از تو هم هست.

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت  18:27  توسط  سناء شایان |  ...  | 

مجله زورکی

ما که نیستیم! نمی‌دانیم. ولی احتمالا یک آدم زرنگ و خیلی زرنگ که دستش تو حساب است توی مجلات همشهری پیدا شده!
کیوسک را دیده‌ای؟ همیشه سرنخ‌ها(مجله‌ی حوادث همشهری) می‌نشست یک گوشه، و بعد هم بر می‌گشت سر جای اولش. کاری به حرفه‌ای بودن و خوب یا بد بودن و این چیزها ندارم. کما این که یکی از بهترین دوست‌هایم کمی برایشان می‌نویسد و بعضی‌هایشان را می‌شناسم و می‌دانم کارشان را بلدند. ولی به نظرم حوادث خواندن حوصله و روحیه‌ی خودش را می‌خواهد. من یکی را اگر بگذارند از صبح تا شب اخبار فرهنگی می خوانم یا داستان و رمان. نه به سیاست علاقه‌مندم نه به ورزش نه به حوادث! حالا چه خبر است؟ هیچ! برداشته‌اند همشهری‌جوان را با سرنخ بسته‌بندی کرده‌اند و به زور می‌فروشند به این و آن! از من باشد همشهری‌جوانش هم نمی‌خرم. نه برای این که بد است و فلان و بهمان! برای این که رنگ حنایش خیلی وقت است رفته‌! و هنوز هم خودشان فکر می‌کنند حرفه‌شان ترکاندن است و مرکز ثقل زمین‌اند. ولی چه کنم که ته‌ ویژه‌نامه‌اش داستان دارد. رنگ حنای داستان‌ها برایم هنوز نرفته، هنوز دوست دارم بنشینم پای داستان‌ها. شاید به خاطر این که هنوز به ساحت داستان نزدیک هم نشده‌ام. ولی بلدم خزعبلات روزنامه‌نگارانه سرهم کنم. تازگی‌ها سرعتم هم زیاد شده. بلدم طی یک ساعت یک گزارش هزار کلمه‌ای بنویسم. بلد شدم بروم مخ این و آن را کار بگیرم و مصاحبه بگیرم و از این قسم جفنگ بازی‌ها!
حتی بلدم کلی اظهار فضل کنم و خواننده فکر کند فلانی چه‌قدر فهیم است.
افتخاری نیست. دنیای روزنامه‌نگاری پفکی ست. تو آن که در نوشته‌هایت هستی، نیستی! نوشته‌هایت تاریخ مصرف دارند. تاثیرگذار نیستند. اگر هم باشند منشاء تاثیرش تو نیستی! موضوعی ست که گزارشش می‌کنی! روزنامه‌نگار می‌نویسد چون صفحه نباید خالی بماند می نویسد چون حق‌التحریر می دهند به‌اش! حالا خیلی دغدغه‌مند باشد می‌نویسد تا رسالت و این طور چیزها را ادا کند. ولی غرور چرا؟
فکر کنم در روزگاری که نقرس مرض پولدارهاست. غرور هم مرض قشر روزنامه‌نگار است.
حالا بگذریم! ول کنم.
کاش همشهری داستان مجوز دائم ‌الزمان می‌گرفت. کاش هفته‌نامه، حداقل دو‌هفته‌نامه می‌شد. نه! اصلا همین ماه‌نامه‌اش هم چاپ می‌شد.
کاری به نواقص، مشکلات و قر و اداهایش ندارم. به نظرم فرهیخته‌تر از همه‌ی همشهری‌هاست. 
+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت  20:8  توسط  سناء شایان |  ...  | 

اول.دوم.سوم.چهارم

اول: توضیح یک مسئله:
گاهی وقت‌ها چهارتا حرف‌حساب می‌نویسم و می‌گذارم این‌جا! بعد یک کم فکر می‌کنم می‌بینم که خیلی هم حرف حساب نبوده! فردا بروبچ زنگ می‌زنند بدوبیراه بارم می‌کنند. چه می‌‌کنم؟ برش می‌دارم. بعد چه‌ می‌شود؟ هیچی هر کس مرا در گوگول‌ریدر دارد. پست را می‌تواند ببیند و هر کس آدرس وبلاگ را در قسمت دوستان بلگفا زده، می‌بیند که من آپ کردم! حالا فهمیدی چرا بلگفا چوپان دروغ‌گو ست؟

دوم:
دندان مصنوعی‌دیده‌ای؟ پلاتینی که می‌گذارند توی پا چه‌طور؟ اصلا عینک دیده‌ای که؟
دیده‌ای بعد از یک مدت، این‌ها می‌شوند جزئی از وجودت! انگار یک عضو‌اند از اعضای‌ات! حالا این روسری و مانتو‌های ما شده‌اند یک چیز در مایه‌های آن‌ها! باور نمی‌کنی؟ باور کن! این قدر پوشیدمشان، این قدر باشان هر جا که خواسته‌ایم رفته‌ایم که وقتی از دید آن‌ها که نباید ببینندمان، بیرون می‌رویم. بازهم رغبتی به کندن‌شان نداریم. حالا در مقابل ما هم، عده‌ای هستند که مترصد فرصتی‌اند برای رفع  فشاری که حجاب بر آن‌ها می‌آورد. آخ که چه‌قدر دلشان می‌خواهد این‌جا اروپا بود و با .... و.... بیرون می‌رفتند. چه بدبختند مردها که پارک‌ بانوان را نمی‌توانند ببینند. البته بگذار هوا کمی گرم‌تر شود. صحنه‌های دیدنی بیشتر می‌شود.

سوم:
می‌شنوم و تکرار می‌شود:«یه ذره مدیریت نداره! همه‌اش زور می‌گه! زور زور زور!» نه یک‌بار نه دوبار چند بار چند صد بار!
سیستم مدیریتی به سبک ایرانی همین است. رئیس یعنی زورگوی چماق بدست و مرئوس یعنی دور از جان خر، حمال!
حالا این‌ها را بگذار کنار این که رئیس‌ها جو هم بگیردشان، راحت و چرند‌گو هم باشند. بگذار کنار این که دو بار به هر کدامشان رو داده باشند.
بعد چه می‌شود؟ هیچی! در اوقات تفریح‌شان هر چرندی که به دهنشان می‌آید می‌گویند.

چهارم:
جان هر کس که دوست دارید، تو را به روح هر عزیزی که در خاک دارید؛ این کنار وبلاگ را بخوانید، مخصوصا آنجا که نوشته‌ام:« بالا و پایین زیاد می روم.برایم غصه نخور و نگران نباش و هیچ وقت نخواه که برایت از نوشته هایم بگویم»

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت  19:58  توسط  سناء شایان |  ...  | 

حرکات موزونمان آرزوست؟

-چهار پنچ ساله بود. وسط جمع یک مشت آدم مذهبی گفت:« من و مامانم عاشق رقصیم، ولی بابام لب به رقص نمی‌زنه» همه زدند زیر خنده و باباش سرخ شد. الان برای خودش مردی شده، روزی هزار بار تسبیح می‌چرخاند و یک پا حاج‌آقاست!

-سارا گیر داده به فیلم‌های زبان اصلی! من هم اگر پیدا کند. به زور می‌نشاند پاشان. من‌هم هر چند وقت یک بار فقر فیلم و تئاتر و سینما می‌گیرم. خودم هم بدم نمی‌آید ببینم. در ضمن ایشان کنترل به دست صحنه‌ها را کنترل می‌کند که یک بار چشم و گوش خواهر کوچکش(من) باز نشود(!). این بار بنجامین باتن را آورده بود. کلا شعور سینمایی‌ام بالا نیست که نظر خاصی داشته باشم. غیر از زیرنویس‌های درب و داغانش که خنده‌دار بود. دیزی هم خیلی خوش‌به حالش بود. فکر کنم تمام زندگی‌اش به عشق و حال و رقص گذشته بود.

-پسرک، با دخترها بزرگ شده بود. 15 سالش که شد عروسی یکی از دخترها بود. پسرک نشسته بود توی هال خانه‌ی عروس و دخترها به علت کمبود جا همانجا، چادر به سر برای روز عروسی تمرین رقص می‌کردند !! و پسر به این فکر می‌کرد که هویچ است یا چغندر؟

-حالا چرا رقص؟ واقعا بازهم شعورم نمی‌کشد. حس‌ام هم! ولی تازگی‌ها حس می‌کنم این کلمه زیاد به گوشم می‌خورد. نه می‌توان پاکش کرد از تو جامعه نه می‌توان با مذهب غلیظ مذهبی‌ها جمع‌اش بست. نه می‌توان غیر مذهبی و مذهبی‌ها را از هم جدا دانست. جامعه‌ی چندپاره همین است. مثلا همین عروسی‌ها که بهانه‌ای است برای این عمل شنگولانه! بعضی‌ها فقط عروسی مختلط می‌روند آن‌هم فقط برای رقص! بعضی‌ها هم توی عروسی‌شان مداح می‌آورند و کم مانده سینه بزنند.

-حالا بگذریم. این بنجامین باتن، علاوه بر نکات فراوان! مردم را به هوس رقص انداخته!

+  نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387 ساعت  0:1  توسط  سناء شایان |  ...  | 

عیار ما صفر است

-آدم نان شب نداشته باشد، فرهنگ داشته‌باشد. نه مثل ما مرفه بی‌درد بی‌فرهنگ که از شاهکارهای سینمایی و فرهنگی هیچ نمی‌فهمد که هیچ، برگه‌ی نظرخواهی‌اش هم می‌اندازد توی قسمت ضعیف!
گفتم که خوش به‌حال آن کس که شعور دارد، می‌فهمد، فرهنگ دارد. ما را متوقع بار آورده‌اند و بی ذوق شوق! ولی حالا یک‌‌بار که هزار بار نمی‌شود. مردم به فکر فرهنگ‌ ما هستند. یکی‌اش همین دختردایی دهه هفتادی بسیار بسیار فهیم و روش‌فکر و بافرهنگ ما! ما و دایی جان را چپاند توی صف سینما آفریقا! تا هم به یاد صف‌های شیر قدیم و ندیم‌ها بیافتیم. هم به خوش باوری‌های مردم خوشحال که فکر می‌کنند این فیلم‌ها یک‌بار اکران می‌شود و به اکران سینما‌ها نمی‌رسد، گوش بدهیم. کسی هم بیاید فیلم‌مان کند برای این که بگوید:«وای مردم ایران چه قدر سینما دوست‌اند» و ما برای حفظ آبرو، پشت‌رو بایستیم! خلاصه دیگر! نتیجه‌ی یک ساعت و نیم صف خوشحالی، ایستادن بشود 4 بلیط با «عیار 14»! و صاحب اصلی بلیط‌ها و کاتالیزور همه، خودش سه ربع دیر برسد و ما تنها تنها به تماشای «فروتن»، «دیرباز»، «پورسرخ» بنشینیم. بی‌شک فروتن مرد جذابی‌ ست. اصلا هم فرقی ندارد که در فیلم زاقارتی مثل «زن دوم» بازی کند یا فیلم خوبی مثل «قرمز»! یا فیلم نیمه داغانی مثل«حس پنهان» یا فیلم سوسولی‌ای مثل«کنعان»! راستش را بخواهید از نظر من بی‌‌فرهنگ که هیچ از سینما و فرهنگ و هنر نمی‌دانم. فیلمی یا هر اثر هنری‌ای خوب است که درد مردم را نشان دهد. من با این معیار، فیلم‌ها را به دو دسته‌ی «سوسولی» و «دردمند» تقسیم می‌کنم. «کنعان» سوسولی بود چون زنک درد‌بی‌درمان خوشی زیر دل زدگی داشت. «عیار14» سوسولی بود برای این که مردک سوسول طلا فروش می‌ترسید از دزدی که قبل‌ترها باعث دستگیری‌اش شده بود و حالا برگشته بود. حالا تو این داستان را بچسبان به قیافه‌ی مردم پسند  آن سه تا! یک سرعین و یک تن برف هم بچسبان تنگش یک داستان صیغه که همیشه جواب می‌دهد هم به عنوان دسر بگذار کنارش! می‌شود عیار14!
فکر کنم سال دوم دانشکده بودم که «نفس عمیق» شهبازی را بچه‌ها توی دانشکده گذاشتند دیدیم. هنوز تبلیغاتش لای دفترهای آن زمانم هست. باز هم من بی‌فرهنگ خوشم نیامده بود از آن! ولی شهبازی این بار یاد گرفت چه کند!«نفس عمیق» را آن‌هایی که دیده بودند دوست داشتند ولی به خاطر نداشتن هنرپیشه‌ی معروف نفروخت! ولی حالا گیشه را با حضور همیشه در صحنه‌ی عشق«فروتن» ها یا عشق«پورسرخ» ها! خواهد ترکاند.

-نقل حسن فتحی بدون شازده‌های قجری و تاریخ و... نمی‌شود که! نمونه‌ی سریالی‌اش هم «شب‌دهم»! حالا تو بگیر سه دوره و سه مدل حرف زدن و سه زن و سه مرد و یک ساختمان! حالا تو بگیر فحش‌ها تیکه‌های بانمک مربوط به دوره‌ی قجری و پهلوی و حال! تو بگیر شمشیر و کارد و کلت! اسکلت و کشت و کشتار! رقص و مطرب و بزم! «امیرجعفری» هم عجب رقاصی ست ها! استعدادش هدر رفته در جمهوری اسلامی!
وای چه فحش‌های باحالی داشتند الوات زمان شعبان بی مخ!
بروبچ گروه حسن فتحی، «پستچی، سه بار در نمی‌زند» را خوب بازی کردند. اگر مشکلی هست از فکر کم فعال ماست که درک ندارد دیگر! خوب چه کنیم کاش این کارگردان‌ها مثل همان کاتب‌های بدخطی که با نامه‌هاشان می‌رفتد دنبال فیلم‌هاشان بیایند و توضیحی بدهند!


پ.ن: می‌بینید فامیل دوستان همه‌اش به فکر فرهنگی کردن ما هستند. این هم سهم ماست از جشنواره‌ی لوس و بیخود فجر!


 

+  نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت  21:47  توسط  سناء شایان |  ...  | 

چند چیز

-خیلی خوب!باشد، من بیرونت کردم.من دستت را گرفتم و پرتت کردم بیرون! انکارت کردم و گفتم نیستی، ولی خودت هم می دانی که هستی، ولی نه!تو نباید باشی، نباید، نباید، نه! تو نیستی، ولی...

-من هوشنگ را دوست دارم.چند باری دیدمش، چه قدر ساده است، حرفی برای گرفتن ندارم که بگویمش، من او را، نوشته هایش را دوست دارم، بس که هوشنگ مرادی کرمانی ست بس که معمولی و ساده است، بس که شخصیت های داستان هایش در زندگی من هم وجود دارند، مثلا همان زنی که "شما که غریبه نیستید"بود، همان که تا آدمیزاد می دید فحش می داد، همان که بچه ها این قدر از جلوی خانه اش رفتند و آمدند این قدر فحش داد، تا مرد.من هوشنگ را دوست دارم ولی وقتی می بینمش حرفی برای گفتن ندارم، فقط دلم می خواهد بروم جلو و بگویم:"هی!هوشو!می آی درباره ی نوشتن حرف بزنم؟"ولی نمی روم، راستش روی ام نمی آید، فقط نگاهش می کنم و لذت می برم از سادگی هایش!

-طرفداری نمی کنم، تعریف و تمجید هم، جانماز هم آب نمی کشم، گرچه همگان از فسق و فجور ما با خبرند، ولی به نظرم ماهنامه های "شاهد یاران" چیزهای خوبی ست برای شناختن شهدای بارز، باهوش و با پشتکار.گرچه مثل همه ی کارهای این چنینی تعریف و تمجید و تقدیس و بزرگ نمایی درش موج می زند، ولی برای شناخت شهدایی که کارهای بزرگی کرده اند و قاتلین برای شهید کردنشان زحمت زیادی کشیده اند، خوب است.شاهد یاران ماهنامه ی فرهنگی تاریخی بنیاد شهید و امور ایثارگران است که هر شماره اش از مصاحبه های آدم های اطراف آن شهید تشکیل شده است.

-حس می کنم گفتن خیلی از بحث ها بی فایده است، بحث هایی که در برخی کلاس ها و نشست ها به میان می آید، یک کلمه ی قلمبه را بر می دارند درباره اش حرف می زنند بعد دلیل می آورند که فلان چیز چرا زیر مجموعه ی آن کلمه ی قلمبه است، بعدش هم بحثی که نتواند برای مخاطب عام قابل فهم باشد به چه درد می خورد؟

+  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت  10:13  توسط  سناء شایان |  ...  | 

سرگردانیم!

راست می گوید:" آدم به همان اندازه که زود دل بسته می شود، زود هم دل می کند"آن یکی می گفت داغش می خوابد، لوس ایم همه ی ما آدم ها!می لغزیم همه مان، خودتان هم خوب می دانید که می لغزیم، چرند می گوییم، چرت و پرت، مزخرف، زر!حرف های بدون فکر، کارهای ابلهانه،شیفتگی های بی دلیل، دل بستگی های تصادفی و... بعد اگر فکر نهیب بزند و کمی از کارهایمان کناره بگیریم، یا مشورت کنیم یا هر چیز دیگر...می خندیم به کارهای گذشته مان، اکثرمان سرگردانیم، می مانیم درش، در این که چه سالم است و چه ناسالم؟شک می کنیم، انگ می زنیم به این و آن، به خودمان حتی!می مانیم میان انسان بودن و آدم بودن، میان این که بنا به حکم انسانیت دوست داری انسان ها را دوست بداری، ولی چون آدمی باید همیشه شک را کنار هر رفتارت بگذاری، حتی رفتار ساده ای مثل احوال پرسی!هیچ مدرسه ای به ما این ها را نیاموخته، نیاموخته که در فلان جا وقتی فلان رفتار را با تو می کنند، تو چه کن؟نیاموخته چه طور از پس نفست خودت را رها کن؟نیاموخته که در روابط تا چه قدر راحت عمل کن؟نیاموخته... ما پر شکی ایم، پر از گره خوردگی، پر از ....ما مفسد فی الارض نیستیم، نسلی سرگردانیم که یک روز بالاخره با مشاوره و تجربه، خوب می شویم.ولی چون کسی به ما نیاموخته، کسی هم نیست که به نسل آینده بیاموزد و سرگردانی ارثی ست که نسل پیش با عدم آموختن به ما داده اند و ما دو دستی به نسل آینده می دهیمش!
پ.ن:توضیح این که رفتم یک سایت پرسش و پاسخ مذهبی خواندم(هم پرسش ها، هم پاسخ ها را) و کلی به شبیه بودن حالت ها و حس های آدم ها، خندیدم!و برایم جالب بود!

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت  0:27  توسط  سناء شایان |  ...  | 

تاریکی


نه!تعجب نکن!
این جا همان شهر کورها ست
که یک چشم در آن کیمیاست
ولی تمام چراغ های رابطه سوخته اند.
یک چشم و بی چشم همه در تاریکی مطلق اند.

+  نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت  10:45  توسط  سناء شایان |  ...  |