تبليغاتX
برای ساکنان زمین

بی‌جواب‌ترین چراهای زمان!

یک یادداشت در حال و هوای نوجوانانه نوشتم و فایل ورد را بستم. بند و بساط فکرهای روزمره را از اطراف ذهنم جمع کردم، خنده‌ی زورکی را که ماسیده بود، از روی لبم پاک کردم. زل زدم به‌اش و گفتم: «چرا؟!» سکوت کرد، چیزی نگفت. بلند شدم و چرخیدم، چرخ چرخ چرخ! به هر که رسیدم پرسیدم: «چرا؟!» سکوت کردند. با دل و جرئت‌‌هاشان گفتند: «نمی‌دانیم». بعضی‌ها حتی نفهمیدند چه پرسیدم و برای چه؟ ولی من چرخ زدم، چرخ چرخ چرخ! هر چه چرخیدم دست و پاهایم خورد به این و آن! آرزو کردم جایی باشم، تنها، خودم باشم و خودش و یک فضای باز، تا تمام چراهای بی‌جوابم را داد بزنم. بعد آرام و رها درجهت باد بایستم و دست‌هایم را از دو طرف باز کنم و آماده‌ی در آغوش گرفتنش شوم.

+  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت  8:30  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  | 

پرسه در حوالی خواب

کفاش

فکر کنم یک جفت از این کفش‌ها باید مال من باشد. همان‌ها که آن‌روز پای‌ام بود. همان روز که باران می‌بارید و مخ‌مان جوش‌ آورده و پیاده‌روی‌‌مان گل کرده بود. زمین خیس بود و کف کفش ول داده بود، بندهای سفیدش می‌رفت توی چاله‌های آب و عین کرم‌های تشنه آب می‌خورد و می‌خورد تا سیاه شود و چاق! درست عین جوراب‌های سیاه‌ام که از میدان فردوسی تا آزادی فرصت داشت،‌ که تمام رنگش را بدهد به پاهایم! و من بمانم و پاهای سیاه و سیاه! کرم‌های آویزان، کفه‌های نرم، سوزن و نخ، انگار تضمین می‌کنند که بازهم من مسافر کفش‌هایم ام! حالا چه فرقی دارد که مهندسی با آن کیف بالای سرش بدوزدشان یا افغانی‌ای که پیشه‌ی خانوادگی‌اش کفش دوزی بوده‌است. در هر صورت من خواب هیچ کس را برای پیاده‌روی‌هایم نمی‌آشوبم! در همین حوالی پرسه می‌زنم تا چرتک همه تمام شود! و مرا تجهیز کند برای پرسه‌ی طولانی بعدی!


پ.ن:عکس از تیرمن است.

+  نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387 ساعت  16:11  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  | 

ابرها

فرصت ها چون ابر در گذر اند، باید در مشت گرفته و فشردشان، تا باران شوند و ببارند بر زمین خشک و ترک خورده ی زندگی!

+  نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387 ساعت  17:45  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  | 

چکه

             

اگر روح من، درختي باشد.درختي كه در زمين تو ريشه دوانده . نيازمند آب است،آبي زلال و شفاف، نه گندآب!
ولي تو چه كرده اي؟ تو ذائقه ي مرا با گندآب ها آزموده اي!
و من هر ثانيه، هر دقيقه، هر ساعت، از تو آب زلال طلب مي كنم،آبي لطيف تر از قطرات باران، حتي به اندازه ي يك چكه!
به من مي دهي اش؟

+  نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387 ساعت  23:21  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  | 

باد مرا خواهد برد

               مسجد

همه ي بادكنك ها را مي خواهم،و بادي موافق و شديد،تا جسم سنگين و غرق در گناهم را بكند از زمين و ببرد بر بلنداي گلدسته هاي قاب گرفته،در سياهي آسمان!
فكرش را بكن، نور در مقابل تاريكي!سبكي در مقابل سنگيني!من در مقابل خودم!
چه اهميت دارد كه اين جمعيت گذران چه فكر مي كنند؟مهم آرامش است و رها شدن از قيد فكر و خيال،حتي براي ساعتي يا دمي!
همه چيز آماده است،آبي لاجوردي،كلام او،روشنايي روز،سياهي ناب شب ،بادكنك و گلدسته هايي كه حس پرواز مي دهند.منتظر باد مي مانم!كه بيايد و مرا ببرد!


پ.ن:عكس نمايي از ايوان مسجد شاه اصفهان است،دست پخت تيرمن
+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت  0:44  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  | 

سرسره

من و دختر خاله

هرچند ساله كه باشي سرسره ذوقت را تحريك مي كند،كه بروي آن بالا،آن جا كه هوا بهتر است و ديد بازتر.و ليز بخوري و برسي به زمين و بعد دوباره دوباره!ولي هيچ چيز صعود نمي شود وقتي كه عين بچه هاي شر از سطح ليز سرسره بروي بالا. به اوج كه رسيدي مثل مورچه هاي باربر ،شاد شوي از موفقيتت!


پ.ن:چه لذتي است در مطلب ها و عكس هاي تكراري!

 

+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت  21:59  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  |