همان موقع که هفت سال مانده بود، تا من به دنیا بیایم، قسمتی از تاریخ ایران در حال وقوع بود. که چه بخواهیم و موافقش باشیم چه نخواهیم و مخالفش، قسمتی از هویتی ست که موقع تولد به ما دادهاند. ما ایرانیایم و ایرانی تبار! هر چه باشیم با تاریخمان زندگی میکنیم و زندهایم. در طی این سی سال همهمان خوب شور انقلابی را درک کردیم و چشیدهایم. این روزها که میآید، تلویزیون رنگ و روش عوض میشود. مجلات و روزنامهها انقلابی میشوند، همه یادشان میافتد که مراکزی برای نشر و نگهداری آثار و یادها وجود دارد، هر کسی که در این زمینه دستی دارد، سعی میکند خروجی قابل تاملی ارائه دهد. هر کس هم نه! یاد جوانیاش میافتد. پدر و مادرها از آن روزها میگویند. از کوکتل مولتف، از چلوارهای پتو که کفن میشد، از خون و خون و خون.
ما چه میکنیم؟ ما خسته شدهایم! نه از دانستن، بلکه از تکرار حشویات! از این که هر سال بر زنبارگی شاه تاکید میشود و حداقل 4-5 مقاله در این موضوع در اینور و آنور چاپ میشود یا از فساد مالی و اخلاقی خواهران شاه یا اطلاعاتی که در سطح جمعهای خالهزنکی و مجلات زرد است. که بیشتر آنها هم از روی خاطرات فردوست نوشته و ساختهاند(اشتباه نکنید، خاطرات فردوست خیلی خوب است، ولی اینها فقط در یک زمینه ازش استفاده میکنند). کم پیدا میشود فیلمی یا نوشتهای چیزی که بیاید بگوید که چرا این طور شد؟ حوادث زیاد واضح نیست. سیاستهای شاه، ارتباطش با کشورهای دیگر، جهتگیریهایش نسب به حوادث جهانی و موقعیت کشورهای همسایه در آن زمان، آمارهایی از وضعیت معیشتی مردم در آن زمان و... چیزهایی ست که اگر بررسیاش کنند شاید بتوان پند گرفت. مگر یکی از هدفهای تاریخخوانی همین نیست؟ خوب حرف در مورد معشوقههای شاه و معشوقهای خواهرانش چه سودی میتواند داشته باشد، یا چه عبرتی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ساعت 16:23  توسط سناء شایان |
خشم گین انه!
|
سه چهار ماه پیش بود. من و دخترخاله ام رفته بودیم دانشگاه الزهراء.که او انصراف بدهد و برود دندان پزشکی دانشگاه آزاد بخواند.ظهر بود، گرسنه شدیم من رفتم سلف، او هم رفت دنبال یک کاری که بعدش بیاید پیش ام.نشستم روبروی دختری، دختر مودبانه گفت که جای دوستانش است که رفته اند غذا بیاورند، بلند شدم و رفتم آن ور تر.چند دقیقه بعد دو تای دیگر با پلو و خورش قیمه برگشتند، و شروع کردن به خوردن و حرف زدن، دختر اولی حامله بود.و خیلی بی خیال!دو تای دیگر، نگران بودند، هی تکرار می کردند:"اگه نمی خوای با بابای بچه ات ازدواج کنی، تا دیر نشده بندازش" و دختر اولی می گفت:"مرده شور باباش رو ببرن!"و یک قاشق دیگر می خورد. راحت بود.و من اصلا استراق سمع نمی کردم !خودشان بلند حرف می زدند به من چه؟به من چه که این بار دخترهای پشت سرم تو صف اتوبوس بی آر تی، بلند بلند حرف می زدند؟آن یکی به این یکی می گفت:"اسم بابای علی چی بود؟"و این یکی می گفت:"نمی دونم، ولی هم اسم بابای امیر رو می دونم هم فامیل شو، ولی اون فامیلم رو نمی دونه،ولی شماره ی خونمو داره" آن یکی گفت:"دوست پسر من بود، همون روزای اول تمومش می کردم"گفت:"رفته به دختر خاله ش گفته، اونم یه چیزی گفته که خیالش راحت شده! قبلنا خیلی می ترسید، کلی زنگ زد مهربون حرف زد می خواست خرم کنه"آن یکی گفت:"ولش کن!پزشک قانونی بری، معلوم می کنه، حتی تا یکی دو سال" اتوبوس آمد و سوار شدیم.باز هم آن یکی تاکید کرد:"دوست پسر من بود همون روزهای اول تمومش می کردم، زینب"این یکی که حالا زینب بود، گفت:"اولاش خوب بود، از وقتی اومد دانشگاه ما، یهو اخلاقش برگشت، از اون دختره خوشش اومد، بعدش حتما به خودش گفت چرا دوست دختر من اون جوری نباشه؟"آن یکی گفت:"حالا چی کار می کنی؟"گفت:"باید پولش رو بده" گفت:"می ده؟"گفت:"گفته فقط 50 تومن پول داره،50 تومن چیه؟" زیر چشمی نگاهشان کردم، به شدت معمولی، بی آرایش، بچه و اگر خدا ببخشد م، کمی هم توی ذوق زن!
می دانم، که بدترین و پست ترین قضاوت ها را می توانم بکنم.که به من هم هیچ مربوط نیست.ولی مخم ام کلید می کند گاهی اوقات!یعنی چه؟چرا راحتند مردم؟چرا؟آدم های زندگی شان چه راحت می روند می آیند، دین و سنت و اعتقاد و... این ها به کنار، آدمیت شان را نمی فهمم.دل و جسم کاروانسراست؟هر که از در آمد بفرما؟تازه جالب این جاست، اسمشان را هم کامل نمی دانند و رفیق می شوند،بعد هم حوصله ات را ندارم برو گم شو؟مثل آدامس؟ حالا آدمیت به درک، ایدز و بیماری های دیگر که از راه سلام کردن منتقل نمی شود.دوستی می گفت، در دومین شهر زیارتی ایران که راه می روی، همین طور زیر گوش ات نجوا می دهند؛ صیغه می شی؟صیغه می شی؟!.خلاصه همین.حرفی نیست، قضاوتی هم نیست، آخوند نیستم بروم بالای منبر؛ ندای اسلام به خطر افتاد سر بدهم و توی سر اینترنت و موبایل و... بکوبم.همه چیز دان هم نیستم که بشینم تحلیل سیاسی اجتماعی فردی و... بکنم.فقط یک چیز را کامل و به وضوح می بینم.چیزی که بقیه هم می بینند و به زبان نمی آورندنش، آن چیز این است که در کنار همه ی بحران های ولو شده توی جامعه، بحران روحی، عاطفی و جسمی ای وجود دارد به نام بحران"یک آغوش گرم" ! بلد نیستم این بحران در هر کسی چه طور به وجود می آید، شاید به خاطر کم نور شدن منبع های محبت و منبع های ارضای غرایز باشد.ولی حس می کنم آدم ها برای نجات از این بحران دارند مفهوم عشق و محبت و پاکی و... را به گند می کشند.همین!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 1:3  توسط سناء شایان |
خشم گین انه!
|
یکی کفش خانواده ی آن بنده خدا را تا آخر عمرشان تامین می کند، یکی می رود پوستر چاپ می کند، آن یکی بازی رایانه ای طراحی می کند، یکی شعر سر هم می کند و اس ام اس می زند، ما هم مثل تمام بیکاران بی سوژه نشسته ایم و پست می نویسیم!بنده ی خدا را هم سربه نیست برده اند، معلوم نیست کجاست و چه قدر برایش می برند،هر چه قدر هم ببرند، نانش بابت فروش آن کفش ها در روغن است، البته اگر پولش به خودش برسد، خلاصه این که جهان تشکیل شده از یک عده آدم خوشحال، که با دهان باز نشسته اند ببینند چه کسی یک حرکت با مزه ی نمادین می کند، تفسیرش کنند و کیف کنند برایش! و جوگیر شوند!حالا یک عالم کودک بی گناه هر روز کشته شود، بشود!فوقش این است که بازار تعطیل می شود، راهپیمایی می کنیم!خودمان را خفه کردیم با این نماد بازی ها!هیچ کار نمی کنیم در برابر استبداد، کشتار، زور و ظلم!جز شعار و راهپیمایی و آتش زدن پرچم !حالا به جمع این نمادها پرتاب کفش هم اضافه کن، گرسنگی که نکشیدیم، بی خانمانی که نکشیدیم،بچه مان روی دستانمان جان نداده که!به جای این که فکر چاره باشیم، خودمان را لوس کرده ایم، نشسته ایم به فحش دادن، آن ها هم که از فحش های ما نمی ترسند می زنند، می کشند، له می کنند! ما هم گرم بازی مان هستیم و همیشه محکوم می کنیم.خوب است، بهانه ی خوبی ست برای دوری از عذاب وجدان،خوب است، هنوز هم سطل آشغال بیاورید و آدمک آمریکا بسوزانید، هنوز پرچم اسرائیل بچسبانید دم در دانشگاه تا مردم از رویش رد شوند، هنوز هم مشت گره کنید و مرگ برایشان بخواهید، ادامه بدهید تا ببینم به کجا می رسید.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 1:3  توسط سناء شایان |
خشم گین انه!
|