تبليغاتX
برای ساکنان زمین

شرح روزها!

- یکی دو ماهی ست که دارم تاریخ می‌خوانم. بازه‌اش هم از سی سال پیش است تا الان. هر روز حالم بد می‌شود. هر روز به همه شک می‌کنم. هر روز به همه فحش می‌دهم. هر روز به همه می‌گویم جو زده. هر روز تهوع به‌ام دست می‌دهد. روزنامه‌ها را دارم تمام می‌کنم. یک عالم کتاب است که دارم خرد خرد می‌خوانم. کتاب‌هایی از دیدگاه‌های مختلف. بعد هم دارم می‌گردم دنبال آدم‌های به درد بخور. فعلا سراغ دو نفر رفتیم، آن‌ چنان باهامان حرف زدند که از زندگی ناامید شدیم. انگار نه انگار که مسئولند از کارهاشان برای مایی‌ که بعدها به دنیا آمدیم بگویند. همه‌اش می‌ترسند که ما از حرف‌هاشان سوء استفاده کنیم. حق‌ دارند این‌ قدر سوء استفاده چی مزخرف مقدس‌مآب متوهم ریخته‌اند همه جا که حرف زدن ترس هم دارد. و هر روز به اين نتيجه می رسم كه كار سياسي در هر برهه اي ممنوع!

- جشنواره‌ی زوج خوش‌بخت ایرانی را سازمان جوانان استان تهران برگزار کرد. برنامه‌های زیادی داشت. مردم به‌شان خوش گذشت. پدر صاحب بچه‌های سازمان هم درآمد. ما هم جز بچه‌های سازمان! که نظرسنجی جشنواره پای ما بود و هست. حالا این‌ها به کنار! مسائل خنده‌دار و گریه‌دار حین جشنواره هم به کنار! خنده‌دارتر از همه این است که مردم هر روز زنگ می‌زدند به سازمان و می‌پرسیدند: «دستشویی جشنواره کجاست؟»  یا «ببخشید من دختر دم بخت دارم ولی خواستگار نداره، به نظرتون جشنواره به دردم می‌خوره؟» توی خود سالن‌ها مردم دنبال بنگاه‌های همسریابی می‌گشتند. جالب‌تر از همه دختری بود که امروز زنگ زده بود سازمان و گفته بود: « من یه دوست دارم. یه آقای مومن برای ازدواج می‌خواد. هر چه قدر به‌ش می‌گم همه‌ی مومن‌ها متظاهرن گوش نمی‌ده. حالا شما یکی رو به‌ش معرفی کنید. صواب داره!!!»
  
- تازگی‌ها حسودی‌ام می‌شود به آدم‌های پرانرژی و شاد و بی‌دغدغه! به این دخترهایی که آخر دغدغه‌شان شکستن ناخن‌های بلندشان است. به این‌هایی که انرژی دارند شب تا صبح، صبح تا شب با تلفن حرف بزنند. هی با این و آن بحث‌های فرسایشی بکنند. هی گند بزنند و هی ماله بکشند. هی اشتباه کنند و هی با زبان توجیه کنند. هی به دیگران بگویند تو چه می‌فهمی! این کارهایی که من می‌کنم، اشتباه نیست، عکس‌العمل طبیعی ست. هی دیگران را امربه معروف کنند، خودشان جذب منکر شوند. هی...

+  نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت  22:57  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

اپیدمی!

هیچ وقت از دکترها خوشم نیامده، همیشه احساس کردم دارند رکورد می‌زنند. رکورد پرت کردن بیمار از مطب! یک بار هم یکی‌شان به زبان آورد، داشت دندان‌های عقلم را به سرعت باد می‌کشید، آخرش برای خودش کیف کرد و گفت توی 11 دقیقه دو تا دندان کشیده!
احساس می‌کنم برای دکترها یک جسم رنجور و مریضم. که زود و تند و سریع می‌خواهند چیزهایی بنویسند توی دفترچه‌ام یا پرتم کنند توی بیمارستانی جایی و خلاص! برای همین تا کارد به استخوانم نرسد نمی‌روم دکتر! می‌دانم، کار متحجرانه‌ای است که به خودم ضربه می‌زند، یک نوع مرگ تدریجی خودخواسته! یک زجر حاصل از بیماری! حالا این‌بار حدود یک‌ماه است که سرماخوردگی سمجی وبال گردن، گلو و... است. کارهایم را مختل کرده، تمرکزم را برده، احساس سست شدگی می‌کنم. و شدیدتر از قبل بی‌حوصله‌ام. یک‌هو تب و لرز می‌کنم. و آخرش این که بالاخره به تراژدی دکتر رفتن تن دادم. طبق معمول ویزیت را می‌دهم، می‌نشینم به انتظار، دکتر 4 تا سئوال می‌پرسد، یک شربت سینه، یک کپسول، یک قرص و یک آمپول! همه همان‌ها که همه بلدند. آمپول را می‌زنم. شربت هم از همان‌هایی ست که مست می‌کند. از همان‌ها که نباید بعد از خوردنش رانندگی کرد، از همان‌ها که همه می‌خورند. منگ می‌شوم. می‌خوابم. یک خواب بدون حرص و جوش و دغدغه! آخر نمی‌دانم کی این دغدغه‌های لعنتی وارد خواب‌هایم شدند. که حالا با خوردن یک شربت، می‌پرند و من نه به صدای تلویزیون کار دارم. نه به مجلات و روزنامه‌ها نه به کارهای عقب افتاده‌ام نه به قرارها و نه به موبایلم! کاش از این شربت‌ها برای روح‌ام می‌ساختند.


پ.ن: گفتند آنفولانزای خوکی نگرفته‌ای! ولی معلوم نیست درست بگویند.


+  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت  12:27  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

تجمع دروغگوها

 تهران شهر نمایشگاه‌ها و مصلا محل پراندن مگس‌ها! زنگ می‌زنند و می‌گویند: مجله‌ی ما هم غرفه دارد. می‌گویم: خوب آفرین چه کنیم؟ می‌گویند: هیچ! یکی دو روز بیا توی غرفه بنشین. به بهانه‌ی مجله‌مان و غرفه‌اش می‌روم مصلا! خبری نیست. یکی دو آشنا می‌بینم، فاقد شعور مکفی! اه! همه‌اش اشتباه می‌کنم. همه‌اش فکر می‌کنم، شعور یک آدم فرهنگی باید حداقل در حد سلام‌علیک و احترام به یک آشنا باشد. آشنایی که باهاشان کار کرده حتی! ولی خوب اشتباه می‌کنم دیگر!! کلا روزنامه‌نگار جماعت را هیچ کس آدم حساب نمی‌کند، غیر از خودش! وای به روزی که دو نفر مطلبش را بخوانند و تحویلش بگیرند. دیگر دچار ترکیدگی می‌شود. خلاصه، یک چرخی می‌زنیم. همه شادند! همشهری و مجلاتش که دارند مخ مردم را ترید می‌کنند. اشتراک می‌فروشند. بقیه‌ی روزنامه‌ها که همان کارهایی را می‌کنند که صدسال پیش کردند. فارس غرفه‌ی قشنگی دارد. با این که افکارشان بوی گند می‌دهد. ولی کارشان حرفه‌ای ست. این تنها حسن فارس است. حسنی که رجانیوز ندارد. جلوی در رجانیوز دعوا یا همان بحث است. دلم گوجه گندیده می‌خواهد گوجه‌هایی که بشود باهاشان از خجالت رجانیوز درآمد. بقیه نمایشگاه را هم می‌گردم. به غرفه‌های رفقا هم سر می‌زنم. خبری نیست از یک ذره ذوق! می‌روم توی غرفه‌ی خودمان که آن پشت‌ها مشت‌هاست. سلام می‌کنم. توی کشوی میزها را می‌گردم، نسکافه پیدا می‌کنم و درست می‌کنم و می‌خورم. و برای ذوق کور شده‌ام غصه می‌خورم.

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت  22:6  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

گاهی

گاهی خط‌ام یادم می‌رود. به همین سادگی! حوصله‌ام نمی‌گیرد بنویسم. مگر چه بشود و کامپیوتر گیرم نیاید و تو اتوبوسی چیزی باشم. گاهی حس می‌کنم باید نوشت. مهم نیست بخوانند یا نه! باید بیهوده نویسی کرد، باید زر زد. راستش از اول هم از خوانده شدن می‌ترسیدم. ترس که نه! ولی دوست هم نداشتم کسی مرا نویسنده بداند. نمی‌دانم چرا! الان هم دوست ندارم. یعنی نه که دوست نداشته باشم. باورم نمی‌شود! باورم نمی‌شود که باشم. اگر تعریف کنند ازم که برایم جوک است. در نوشتن بیشتر خط زدن و گیر دادن را دوست دارم. این که فلان‌جا را فلان‌طور بنویس و بهمان جا را بهمان‌طور. این خوب است. این کیف دارد. درست مثل این که کور باشی و دستت را بگیرند و ببرند. یا آرام زیر گوشت زمزمه کنند و تو راه درست را خودت پیدا کنی!
یک وقتی فکر می‌کردم هیچ وقت از کتاب سیر نمی‌شوم. می‌رفتم شهر کتاب مرحوم، با چشم‌هام قفسه‌ها را می‌بلعیدم. هر که را می‌دیدم با هیجان از شاهکارهای این و آن تعریف می‌کردم. آن بیچاره هم گوش نمی‌داد که. زود حرف را برمی‌گردانند و می‌پیچاند طرف دیگر! ولی حالا نه! کتاب‌ها، مجلات، روزنامه‌ها و... همه یک مشت ورق پاره‌اند. مجلات و روزنامه‌ها که هدر دادن بودجه‌ی مملکت است. مطالعه‌ی منم شده خواندن تیتر یک روزنامه‌های کیوسک. گاهی هم عکس‌های روی مجله‌ها را دید می‌زنم زیر لب فحش می‌دهم. عین بچگی‌ها که از کتاب‌ها فقط عکس‌هاشان را می‌دیدم ولی آن موقع باادب‌تر بودم و از فحش خبری نبود. یادش به‌خیر دانشجو که بودیم با رفیقم روی یک صفحه هر چه فحش بلد بودیم می‌نوشتیم. بعدش پاره می‌کردیم می‌انداختیم دور. همان رفیق‌ام که الان آلمان است. چند روز پیش توی فیس بوک با هم چت کردیم. فهمیدیم همان دو تا خنگ عظمی‌ایم. خنگ‌هایی که از مسائل عشقی و عاطفی هیچی سرمان نمی‌شود. خنگ‌هایی که گاه اطرافیان‌مان از دست‌مان به صدا می‌آیند. چه کنیم دیگر! خدا هر کس را طوری می‌آفریند. ما هم خنگ عاطفی آفریده! اصلا شاید برای همین بود که آن دوستم می‌گفت: «برو پیش روانشناس ببین چرا همه‌ی دوستا و آشنا‌هات، یا چادری‌اند یا ریشو» دوست و آشنا؟ آها!  دوست و آشنا را قبول دارم. ولی من با انواع و اقسام قوم یعجوج معجوج سرکار داشته‌ام و دارم. که در این جریان انتخابات، خیلی خوشگل دسته بندی شده‌اند خودشان. اصلاح‌طلب به شدت تندرو. اصول‌گرای خفن! چه می‌دانم؟ نه نمی‌شود دسته بندی‌ کرد. هر آدمی برای خودش پدیده‌ای ست در نوع خودش. چه کنم؟ من که همیشه میانه‌رو بوده‌ام. میانه‌رو بودن در همه‌چیز سخت‌ است. ولی همین‌ است
که هست! 


پ.ن: نوشتم که زردان وبلاگی‌ام خالی شود. همین!


+  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت  20:57  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

غر

گاهی آدم دلش می‌خواهد کمی، فقط کمی به خودش محل بگذارد. بعد از خودش می‌پرسد: « دوست داری چه کار بکنی؟»  به خودش جواب می‌دهد: «هیچ»
- دوست داری که را ببینی؟
- هیچ کس را!
- دوست داری چه بخوری؟
- هیچ چیز!
- دوست داری چه گوش بدهی؟
- هیچ چیز!
- دلت برای کی تنگ شده؟
- هیچ کی!
- ....
- هیچ هیچ!


بعد نگاه می‌کند و می‌بیند دلش می‌خواهد همین طور یک ریز غر بزند. اصلا آدمیزاد است و زبان و غر! دوست دارد تا ابد بنشیند یک گوشه و هی بگوید: «چرا در گنجه بازه؟ چرا دم خر درازه؟»(چه قدر هم خر دم دراز پیدا شده این روزها)

+  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت  13:12  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

بحث نكردن آدم را مي خشكاند

- گاهي وقت ها حال آدم خوب نيست. ولي اين لبخند مسخره و اين تكه پراني هاي لوس عين گنه چسبيده است به آدم. انگار وظيفه داري اين طور باشي!
هزار چيز كوچك كوچك كوچك مي چسبد بهم و حال را بد مي كند. بعد يكهو يكي پيدا مي شود گير مي دهد چرا حالت بد است؟ خوب آدم چه بگويد؟ مسخره است! نه؟

- خواب ها آدم ها را دلتنگ مي كنند. دلتنگ روزهاو وقايع . دلتنگ آن روزهاي آدم ها. دلم برايت تنگ شده، براي الانت نه! براي آن روزهايت. براي روزهايي كه سياست گند نزده بود به سرتاپايت. براي روزهايي كه خودت بودي، نه يك آدم جوگير، نه چيزي كه الان هستي! راستي تو الان دقيقا چه هستي؟

- بحث نكردن آدم را مي خشكاند بعد هم پودر مي كند. بحث حجاب مي كرديم. من بودم و دوستم. او چادر مي پوشيد و من نه! هر دو غر زديم، و براي هم تعريف كرديم از موقعيت هايي كه به خاطر چادري نبودن يا بودن ازش حذف شديم. از نفاق، ريا و خاك برسري محضي كه در اين جامعه در مورد حجاب برپاست. از اين كه با چادر مشكلي ندارم ولي، چادري شدن را مسئوليتي مي دانم خطير. كه اگر بپوشم بايد بتوانم نماينده ي خوبي باشم براي يك قشر! كه اگر فردا پوشيدم و خطايي كردم نگذارند پاي همه ي كساني كه ظاهري آن طوري دارند. بعد از اين كه به اين نتيجه رسيديم كه اين مسئله در جامعه ي امروز لاينحل است. و لايه هاي فساد و ريا و نفاق چنان به درون جامعه نفوذ كرده كه با هيچ حركت ضربتي اي نمي توان بيرونش كشيد و رفع اش كرد. عين دو موجود حسرت زده، دلمان خواست، كه روزي در اين شهر كثيف كه پر از مردان بصري ست. اوضاع طوري شود كه باد بيايد، بخورد زير موها! و بعد هم به خاطر اين فكر پليد، از تمام موجودات زمين و خالق شان عذر خواستيم. 

- حرف زدن درباره ي وبلاگ و وبلاگ نويسي، مجال مي خواهد. اين كه بي هدف بچرخي در اطراف چيزي، كاري بكني كه بعدها بنشيني پيش اين و آن بگويي فلان كار را كرده ام. بازي كردن محض است.  


پ.ن: كامپيوترم مرض نيم فاصله نگرفتن دارد. ببخشيدش!


+  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت  14:38  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

از روزها

- هواکش‌های کف خیابان، میله‌ میله‌اند. اگر کفش پاشنه دار پات باشد، پاشنه‌ات وسط میله‌ها گیر می‌کند. اگر پانچوی گل و گشاد تن‌ات باشد، هوایی که از لابه‌لای میله‌ها رد می‌شود، می‌رود زیر پانچو و عین بادکنک باد می‌شوی! و این جالب است. فکر کن ظهر یک روز تابستانی، اعصابت خورد باشد از همه چی، بعد از روی هواکشی رد شوی و باد شوی! شادی‌اش از جنس شادی‌های ریز کودکی ست.

- کم کم دارم پشت میزهای سست بایگانی می‌شوم. شرایط کاری تماما روی هواست.
آدم‌های فرصت محور و تهدید محور با هم کنار نیامدند. زورشان می‌گیرد، مدیر عوض می‌کنند. اه! باز هم غیبت!

- شرایط بد بازار کار در این سرزمین، باعث شده که کارفرمایان هر کاری دوست دارند بکنند. استثمار مدرن را هم همان‌ها اختراع کردند. خوب هر چیزی آپ‌دیت می‌شود. حتی برده‌داری!

- جک‌های عمومی زیاد شده، روزنامه‌ها را بخوانید، تلویزیون را ببینید و بخندید! خنده‌ای تلخ از سر خشک شدن اشک!

- داد زدن فسق دیگران، هنر نیست. گرچه تا وقتی که خودت طعمه نباشی، نمی‌فهمی چه خبر است. در هر صورت می‌توان از طعمه بودن استفاده کرد و این قدر صیاد را کلافه کرد که خودش به دام بیافتد و تو را ول کند.

- به‌ات فرصت داده که به‌ جای فکر کردن به شکم به چیزهای دیگری فکر کنی! حالا دست خودت است، می‌خواهی استفاده کن، می‌خواهی نکن! چه فرقی برایش دارد؟
+  نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت  18:2  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

بیا؟

- هر روز از پس کابوس‌ها که بیدار می‌شوم. با خودم می‌گویم کاش امروز آخرین روز باشد، کاش تمام شود این شعارها و کشت و کشتارها. کاش دیگر این یغورهای ریشوی گاردپوش را نبینم. کاش با ترس و لرز بیرون نروم. کاش هر روز لازم نباشد خبر زنده و سلامت بودنم را به خانه مخابره کنم.

- می‌گوید: «وقتی اعتماد از بین برود، سرمایه‌های اجتماعی کم می‌شود، وقتی سرمایه‌های اجتماعی کم شود، هزینه‌های اجتماعی بالا می‌رود و جامعه‌ای که هزینه‌های اجتماعی‌اش بالاست، کارهای بزرگ نمی‌تواند بکند»
و من، جنگ قدرت را درک می‌کنم، ولی نمی‌دانم چرا مردم باید هزینه‌ی این جنگ را بپردازند؟
و من به همه‌‌ی یقین‌های آن‌ها شک دارم. شکی که مثل خوره، خورده‌ام و تمام کرده!

- و رفتنی‌تر از «مقام و موقعیت» در تاریخ یافت نمی‌شود.

- کارم شده خندیدن میان روضه‌ها و گریه کردن به جشن‌ها. نمی‌دانم چرا؟ شاید برای این که ناپاکان اسم پاکان را چه خوب صدا می‌کنند. نه! اصلا من چه کاره‌ام؟ عیارسنج دیگری ست. شاید برای این است که هر سال بیشتر از سال‌های قبل،‌ نبودش را احساس می‌کنم. و گیج می‌شوم، که کدام یک از این «بیا»ها! «بیا» ی واقعی ست.

-پنجره‌ی‌ اتاق‌ام را باز می‌کنم تا بوی اسفندی که برایت دود می‌کنند، به من هم بخورد، پس کی می‌آیی؟


+  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت  18:34  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

فتنه‌ی طولانی

خفه شدن در موقع فتنه کار خوبی ست. یعنی بهترین کار است. خواندن و دیدن و باور نکردن، صبر کردن، تماشاکردن، جهت‌گیری نکردن، همه‌ی همه‌ی این‌ها سخت است ولی امکان‌پذیر است. روزنامه‌ها چرند می‌نویسند. تلویزیون به هر روشی متوسل می‌شود که توجیه کند و چیز را به چیز ربط می‌دهد که ماست را بریزد روی این همه سیاهی. آدم‌های روزمره‌ی من، تئوری‌های خنده‌دار از خودشان صادر می‌کنند. من نمی‌خندم، گریه‌ هم نمی‌کنم. گوش می‌دهم ولی به روی خودم نمی‌آورم. ابله آن است که طرفدار کسی باشد. ابله آن است که خودش را برای کسی به کشتن دهد، یا برای  به خطر نیافتادن هر چیزی، خون از دماغ کسی راه بیاندازد. که در این ملغمه، هیچ کس بی‌گناه نیست. معصومی وجود ندارد، که خون این‌همه آدم به گردن همه‌شان است. که این هم بگذرد، آدم‌ها هم می‌آیند و می‌روند. پشیمانی‌ها در کمین‌اند. که در یک جریان خود تخریب‌کن، چه نیازی ست به تخریب؟ ولی آن که باید بیاید، بالاخره چه ما باشیم چه نه، خواهد آمد و تکلیف این‌روزهای ما را مشخص می‌کند. که قبل از او هر چه باشد، همه ظلم مطلق است. مردن به پای این ظلم بیهوده است.
پ.ن: تمام «چیز» های این پست، تعمدی به کار رفته و معادل دارند.


+  نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388 ساعت  23:37  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

:|

- زندگی می‌کنم، هر چند متفاوت‌تر از قبل ولی زندگی می‌کنم.

- بعد از دو پدیده‌ی خانمان سوز انتخابات و اسباب‌کشی چه می‌ماند از یک آدم معمولی مثل من؟ چه‌قدر دور شدم از دنیای نوشتن. چه‌قدر دلتنگ روزهایی‌ام که برای یاد گرفتن نوشتن و خوب نوشتن گوش می‌دادم به حرف این و آن. چه قدر هم که فایده کرد!!

- زندگی بوهای تازه‌ای مي‌دهد. شاید باید تغییرش داد. چه می‌دانم؟ همیشه گیج و گم و گور ام!

- هیچ وقت دلم باهاشان صاف نمی‌شود. با آن‌هایی که دین و وظیفه‌شان را ارزان فروختند به سیاست! با آخوند یا طلبه‌هایی که...

- قرار بر خر کردن و خر شدن باشد، لگد و جفتک هم جزء قرارداد است. آن هم از نوع محکمش. فردا نگی نگفتی‌ها!

- همیشه از ما دزدی می‌کردند. بااجازه و بی‌اجازه! اگر کسی که ازش دزدی می‌شود، عزیز است. پس ما هم عزیز ایم! مگر نه؟

- خوبی اسباب کشی، گم و گور شدن دوستان، تنوع بیش از حد کاری و فضای بدبوی سیاسی این است که باورم شده همه چیز گذراست. خیلی گذارا. خیلی خیلی خیلی گذرا!

- لیلا پای وایت برد محل کارمان(!) نوشته:
امام علی(ع):
بگذارید و بگذرید؛ ببینید و دل مبندید؛ چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت  17:17  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

ولمان کنید

که فکر کنی دیگران خرند و نمی‌فهمند. که فکر کنی، هر که چیزی را دید و گفتش مطمئنا منافق است که...
بگذریم. کلا از همه چیز بگذریم. بابا بهشان می‌گوید دگم و من یاد دگمه(دکمه) می‌افتم. یاد این که جادکمه را باید بندازند در دکمه! شاید هم برعکس! و چه‌قدر هم که بهم می‌آیند.
چه کار داریم ها؟ به ما چه؟ به ما چه که فراتر از مسائل سیاسی همه عادت داریم فکر کنیم چه قدر ماه‌ایم و گل و چه قدر دیگران احمقند و بی‌شعور. من با تو نیستم ها، با خودمانم. من نویسنده و توی خواننده فارغ از این که در این لجن‌زار و کثافت‌دان تهمت و دروغ طرف کدام یک را گرفتی. من و تو سیاسی نیستیم. لااقل من نیستم. خوشم نمی‌آید که باشم. این‌قدر چیزهای تمیز مثل فرهنگ ریخته، که من آویزان آن‌ها شوم تا گورم را گم می‌کنم از سیاست. ولی این حرف‌ها سیاسی نیست. از شخصیت‌های سیاسی که بگذریم. می‌بینیم همه‌مان همین‌طوریم. یک‌طرفه به قاضی می‌رویم که خودمان را عقل‌کل فرض می‌کنیم. که گوشمان را می‌گیریم و چشم‌مان را می‌بیندیم و دهنمان را باز می‌کنیم. که....
بگذریم. از همه چیز بگذریم. ولی نه نباید گذشت از این همه بی‌اخلاقی! ولی جلوی منی که خوب نیستم که مزخرفم و بی‌اخلاق. بی‌اخلاقی را اخلاق نشان ندهید که ما خودمان زغال‌فروشی‌ایم. حالمان را بهم نزنید. عطر گل محمدی را نزنید به گند و کثافت‌ها. عطر گل‌محمدی را خراب نکنید. امام‌زمان را نکشید قاطی بازی‌تان. بگذارید کسی باشد که امیدمان را به نامش ببندیم و آرزوی دیدارش را به دل بکشیم. بگذارید برای‌مان امامی بماند که بگوییم دوستش‌ داریم. بگذارید قدممان را بزنیم و با غم خودمان بمیریم. نه این که بشوید مترسک سر چهارراه‌هامان. که بترسیم از سر و شکل‌تان و باتوم‌های توی آستین‌تان. بگذارید در خریت خودمان فرو برویم و آلودگی تصویری برایمان ایجاد نکنید. باباجان ولمان کنید. همین!

+  نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت  21:34  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

شترها!

- آن‌وقت‌ها که عمو زنده بود. فک و فامیل ما و زن‌عمو می‌‌رفتند پاریس و بر می‌گشتند. الان هم فک‌ و فامیل زن عمو هم‌چنان می‌روند و می‌آیند.
از این همه رفت و آمد سهم ما، فیلم بود. عین ندید به دیدها می‌نشستیم روبروی جعبه‌ی جادو و از پارک‌ها و موزه‌هاشان لذت می‌بردیم و خرچ و خرچ چیبس می‌خوردیم.
از آن همه فیلم یک صحنه یادم مانده، آن هم صحنه‌ای بود که یک آقا، که فامیل زن‌عمو بود، ایستاده بود توی پارکی سبز، و با لهجه‌ی غلیظ اصفهانی روبه دوربین توضیح می‌داد. آن آقا گفت: «اونجا رو نیگا کنین» و دوربین رفت روی دختر و پسری که تنگ بهم چسبیده بودند و از تپه‌ای سبز قل می‌خوردند و می‌آمدند پایین. بعدش سر و صدا پیچید توی فیلم. و ما دیدم روی همان تپه، یک عده جوان چنان داد می‌زنند که از زوری که بهشان می‌آید خم می‌شوند. آن آقا به آن‌هایی که فرانسوی بلد بودند گفت: «اینا چی چی می‌گن؟» و آن‌ها گفتند: «هیچی دارن فحش می‌دن به دولت فرانسه!»  بعد دوربین چرخید سمت آقایی با لهجه‌ی غلیظ اصفهانی و ما شنیدم که می‌گفت: «بله! می‌بینید؟ بعد ما می‌خوایم بریم دست بزنیم به مجسمه‌هاشون صد نفر پلیس می‌ریزن سرمون. ولی به اینا کاری ندارن»

- این درباره‌ی پیامبر(ص) است، نوشته‌ام برای مجله:

مرد غریبه عصبانی آمد طرفش و ازش کمک خواست. او که نشسته بود توی جمع، زودتر از همه دست به کیسه برد و بهش کمک کرد. مرد غریبه که فکر می‌کرد او بیشتر از این‌ها دارد و نمی‌خواهد به‌ش بدهد، شروع کرد به بدوبیراه گفتن. او آرام بود ولی بقیه عصبانی شدند و می‌خواستند غریبه را گوش‌مالی دهند. ولی او غریبه را برد به خانه‌اش و دوباره به او چیزهایی داد. غریبه که سر و وضع خانه‌اش را دید آرام گرفت و ازش تشکر کرد. او که می‌دانست بقیه هنوز عصبانی‌اند و ممکن است غریبه را بکشند، از غریبه خواست که جلوی آن‌ها بگوید ازش راضی شده! غریبه گفت. بعد او به‌شان گفت که مثل این می‌ماند که شتری رم کند و دیگران که می‌خواهند به صاحبش کمک کنند. داد بزنند و دنبالش بدود. شتر بیشتر می‌ترسد و سریع‌تر فرار می‌کند. ولی اگر صاحب شتر ازشان بخواهد که آن‌ها کاری نکنند. خودش مقدار علف بر‌دارد و با آن علف‌ها می‌تواند شتر را  رام کند و برگرداند. حالا ماجرای من و این غریبه همان طور است.

- دلم آرامش می‌خواهد. یک‌قطره، یک‌ذره یک‌ کم. یک ‌کم امید، یک‌ کم دوستی، یک کم راحتی. می‌توانم الان که آخر روز است. به این فکر کنم که چه روز خوبی بود. چه‌قدر زیاد. به این که چه‌قدر زیاد دلم برای آن‌ دو نفری که باهاشان ناهار خوردم تنگ شده بود. و چه‌قدر زیادتر برای آن‌ ده نفری که باهاشان تلفنی حرف زدم. انگار روزنه‌ای باز شده، روی زندگی! و چه‌قدر خوب که ما هم را داریم و با یک تلفن، دلمان به‌هم گرم می‌شود و می‌توانیم هم را ببینیم. و چه‌قدر بد که از صدای گرم دخترخاله‌ام، خبر بد می‌شنوم. خبری که تن‌ام را می‌لرزاند. زده‌اند هم‌کلاسی سربه‌راه و درس‌خوانش را کشته‌اند از پشت‌سر. به هیچ جرمی. گونه‌ی آن دوستش هم با باتوم شکسته‌اند. تن‌ام می‌لرزد وقتی زنگ می‌زنم به دوستم و به شوخی می‌پرسم: «زنده‌ای؟ کتک نخوردی؟» و می‌گوید: «چرا‍! پام تو گچه!» و من باورم نمی‌شود. برای چی؟ برای این که داشته از سر کار می‌رفته خانه!

- شتر‌های رمیده و آرام، همه با هم سلاخی شدند. دل‌ تنگ‌ام گرفته.
+  نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت  21:24  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

دوره می‌کنیم

- ما دوره می‌کنیم شب را روز را کابوس را. ما دوره می‌کنیم تنفر را، لعنت را، وقتی که خوابیدیم وقتی از خواب بلند می‌شویم وقتی به شهرمان نگاه می‌کنیم. وقتی یاد حماسه‌سازی‌مان می‌افتیم. وقتی که تلویزیون نشانش می‌دهد. وقتی که چرند می‌گوید وقتی که.... ما دوره می‌کنیم لعنت را، تنفر را. هدایت از آن، آن‌هایی ست که بخواهند هدایت شوند و لعنت سزوار آن‌کس است که نداند و نداند که نداند.

- بحث کردن وقتی امکان‌پذیر است که دو طرف تا حدی هم‌دیگر را قبول داشته‌باشند. وقتی ما، شما را قبول نداریم و شما، ما را! این دعوا ست. بحث نیست و من یکی حوصله‌ی دعوا و نفس‌کش طلبیدن را ندارم. به‌ قولی کسی که نمی‌شناسمش: « این قدر پشت‌سر موسوی چرت و پرت بگید تا چرت و پرت دونتون پاره بشه!» هر برچسبی هم که دلتان می‌خواهد به هر که مثل شما فکر نکرد بزنید. ما عادت داریم. یعنی باید عادت کنیم به این رفتارها.

- عادت می‌کنیم. حماسه می‌سازیم. رکورد گینس را می‌شکنیم. کی می‌توانست این‌همه وقت بی اس ‌ام اس سر کند؟ کی‌ می‌توانست با این اینترنت درپیت پراختلال بسازد؟ کی می‌توانست دل از فیس‌بوک و لینک‌هایش بکند؟ ها؟ عجب حماسه‌ای ساختیم ما! رکورد گینس مربوط به بالاترین مدت زمان قطعی اس ام اس را از آن خود کردیم.

- مشیری شعری دارد در این حال و اوضاع:

گفته می‌شد هر که با ما نیست با ما دشمن است.
گفتم آری این سخن فرموده‌ی اهریمن است.
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن قلبتان از آهن است.

- در شهر کورها، بلکه در کشور کورها، باید کور بود. وگرنه عذاب می‌کشی از دیدن.

- دوستم رفته بود آرایشگاه. روی دیوارهای آرایشگاه نوشته بودند: «بحث سیاسی ممنوع»

- حالا که مد شده، همه دلشان برای هم تنگ شود. من‌ام دلم برای تو تنگ شده! آره! تو! تو نه ها! تو ام نه! او هم نه! اصلا تو، بیا جلو! آره با تو ام! بیا جلو. نه نه دلم برای تو هم تنگ نشده. دلم برای آدمی تلخ تنگ شده که شکلات دوست داشت.


- بعضی وقت‌ها دلم می‌خواهد سکوت کنم، فکر نکنم و به نقطه‌ای دور خیره شوم. و این‌روزها از آن‌ وقت‌ها ست.
اعتراف: دروغ گفتم. دلم برای همه‌تان تنگ شده لامسب‌ها! همه‌ی همه‌تان!
+  نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388 ساعت  21:35  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

کی، کی رو کشت؟

بابا می‌نشست و ازخاطرات جنگ می‌گفت. مامان باشور و هیجان و البته تاسف از اتفاقات انقلاب می‌گفت. من نگاهشان می‌کردم. من خاطره‌ای نداشتم برای تعریف کردن به جز گرانی، بی‌ثباتی اقتصادی، ناامنیتی شغلی، درس‌خواندن‌ بی‌هدف و... این‌ها همه تکراری بود. در ضمن خاطره نبود که! حالا ولی خاطره‌ دارم. روزهایی را پشت سر گذاشتم و در پیش رو دارم که مردم‌ام معترض بودند و هستند. حالا به هر دلیلی درست یا نادرست. ولی جواب نادرست گرفتند.
تکلیف پدر و مادر من مشخص است. شاه سیاه بود. همه این را قبول داشتند. ولی الان هیچ کس هیچی را قبول نمی‌کند. بین‌مان تفرقه‌ افتاده. هر کسی تحلیلی می‌دهد از این اوضاع. هر کس هم فکر می‌کند خودش درست فکر می‌کند و بقیه الاغ اند. من برای نسل آینده می‌گویم روزی روزگاری تمام ارزش‌ها و اخلاقیات به لجن کشیده شد. جنگ قدرت به راه افتاده بود. مردم، مردم را توی خیابان‌ها کشتند. تلویزیون جاهل بود و فرمایشی و مایه‌ی ننگ! روزنامه‌ها صادق نبودند. جنگ روانی به راه انداختند. ما میان سنگ، گاز اشک‌آور، باتوم و اطلاعات گیر کرده بودیم و دلمان برای هم تنگ شده بود. بعد نوجوان آینده ازم می‌پرسد: « کی، کی رو کشت؟» و من می‌مانم که چه بگویم؟
+  نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت  21:41  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

گربه سگ

روزهایی هست که کدرم ولی تنها جرقه‌ای سرحالم می‌آورد و روبه‌راهم می‌کند. روزهایی هست که ابله‌ام ولی پرانرژی! روزهایی هست که دوستی، تمام وجودم را می‌گیرد و  دوست می‌دارم و دوستم می‌دارند. روزهایی هست که خسته‌ام. سیاهم. حال هیچ چیز را ندارم. از خط عابر رد می‌شوم راننده‌ها کلی بدوبیراه نثارم می‌کنند که خانم، تو که خوابی چرا آمدی توی خیابان؟ تمرکز ندارم. می‌خوابم، ولی خستگی‌ای که گیر کرده لای تمام سلول‌های بدنم و روحم، کنده نمی‌شود. راه می‌روم، کتاب می‌خوانم، سروکله می‌زنم ولی چیزی نمی‌فهمم. هیچ هیچ! با خودم می‌گویم کاش همان 4 سال پیش بود. کاش می‌شد خودم را بزنم به خریت. کاش می‌شد طرف یکی را گرفت و همه کارش را توجیه کرد. کاش  می‌شد عین نفهم‌ها بگویم جواب های هوی است و خوب کرده که آن حرف‌ها را زده. کاش معنی دروغ را نمی‌فهمیدم و کاش می‌توانستم اعتماد کنم به همه حرف‌هاشان و کاش… دوره‌ی خوبی نیست. دوره‌ای که همه چیز به هم ریخته!‌ همه چیز. تلویزیون مودب همه‌سال، شده محل دعوای سگ و گربه‌ها. سگ و گربه‌هایی که نه سگ‌اند نه گربه، گربه سگ‌اند. من برای دوست‌هام شده‌ام شست‌شویی مغزی داده شده، آن‌ها برایم شده‌اند کور و نفهم. حال بدی ست. خیلی بد. که فکر می‌کرد یک انتخابات همه چیز را به‌هم بریزد؟

+  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت  13:24  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

این روزها همه حرف سیاسی می زنند! شما چه طور؟

بی‌هوا در را باز کرد و آمد تو. پریدم هوا. زود صفحه‌ی فیس‌بوک و جی‌میلم را بستم. قرار نیست ما اینترنت داشته باشیم ولی داریم، آن هم به طریق کاملا نامشروع!
سرم را کردم تو مانیتور و چینی انداختم به پیشانی، انگار که با بغرنج‌ترین مسئله‌ی دنیا دست و پنجه نرم می‌کنم. ولی او آمده بود تو، نمی‌شد جوابش را نداد! انگار وظیفه‌اش نظارت به کار ماست. ولی چنان رفتار می‌کند که انگار می‌خواهد ما را سر گرم کند. نشست پشت میز آن یکی که هیچ وقت نمی‌آید سرکار و فقط حقوق می‌گیرد، و شروع کرد به زنگ زدن و کارهای خودش را حل کردن. بنده‌ی خدا فوق لیسانس برق از دانشگاه کالیفرنیا دارد. فکر کنم 60 سال را رد کرده و الان کارمند است و هیچ استفاده‌ای هم از این همه درسی که خوانده نمی‌کند. مثل همیشه شروع کرد به زنگ زدن، اول به مدرسه‌ی دخترهایش، بعد به شرکت آسانسور فروشی، بعد هم به مامانش این‌ها در کالیفرنیا، بعدش هم کارهای شرکت خصوصی‌اش را ردیف کرد. آخرش از ما پرسید: «رای می‌دید؟» گفتم: «نباید بدیم؟» گفت: «آخه می‌گن فایده نداره تقلب می‌شه!» گفتم: «اون دیگه باید بررسی شه نمی‌شه رو هوا گفت!» گفت: « به کی؟» گفتم: « مگه براتون مهمه؟» گفت: «خوب می‌خوام بدونم!»
گفتمش به کی رای می‌دهم. در ادامه هم توضیح دادم که چون کسی نیست و دوست ندارم فلانی بماند به این رای می‌دهم. ولی می‌دانم که نه شاهکار است نه طرف‌داریش را می‌کنم نه به کسی توصیه‌اش می‌کنم، نه سبز می‌شوم و اضافه کردم که روستاها را فراموش نکند و آدم‌هایی که چشمشان به دهن کسی ست که دقیقا موضعش معلوم است. گرچه می‌دانم مردم ایران بسیار پیش‌بینی ناپذیرند. ولی به احتمال زیاد، اوضاع مثل قبل می‌ماند. و بقیه رسما سرکارند.
نشست کلی از چیز‌هایی که خوانده تعریف کرد. از سایت‌ها و گفته‌ها. کلی هم بدوبیراه بار این و آن کرد. گوش نکردم. سرم را کردم تو مانیتور، انگار که با بغرنج‌ترین مسئله‌ی دنیا سر و کله می‌زنم.
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت  19:7  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

:)

نوشته‌های ته ندار، نوشته‌های سر ندار، نوشته‌های بی سروته! می‌نویسم و پاک می‌کنم. پاک می‌کنم. پاک‌می‌کنم. پاک می‌کنم. تمام نمی‌شوند. وسط‌هایش ول می‌‌کنمشان. تمرکز ندارم. فکرم پراکنده‌ است. بعدهای فکری بهم گره خورده و در هم مخلوط شده. نوشتن و حرف زدن در مورد یکی‌شان به سختی جمع کردن یکی از خاکستری‌ها از میان طیف خاکستری ست. تکه‌های خاکستری کم‌رنگ و پررنگی که در هم مخلوط شده‌اند و زندگی یکی مثل من را ساخته‌اند. با این همه حال من خوب است. خوش، بی احساسات، بی سیاست، بی‌نوشتن، بی‌فکر وبی.... بگذریم. حال من خوب است و این روزها صفاتی را به دوش می‌کشم که اولش «بی» است. چه خیالی؟ هیچ! حوض‌چه‌ی زندگی‌ام بی‌‌شاه ماهی ست. ماهی‌های ریز زیاد دارد. ولی شاه ماهی نه، ندارد. باز هم بی‌خیال، ما که آدم زنجموره نیستیم. زنجموره روی دنیا را زیاد می‌کند. ما هم کسی را داریم، گنده و زورمند و با تمام کافری‌مان، ته ته‌اش به او امیدواریم نه به خلقش! 
+  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت  0:2  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

اینم!

عرضی نیست؛ جز 4 تا بلیط شرکت واحد، 4 تا چای دارچین روزانه، وارد کردن 70-80 تا پرسش‌نامه، پژوهشگاه نیرو، دکتر مهندس‌های خوشحال، پیشنهاد‌ کارهای متفاوت، مخ‌های خشک خطی، آرزوهای خیالی، برنامه‌ریزی‌های آماری، 2-3 ساعت گپ و گفت دوستانه، عود کردن مرام و رفاقت، پیاده‌روی‌های طولانی، حرف‌های تکراری و تکراری و میل به نوشتن و نتوانستن و البته چیزهایی که باید دوباره و دوباره و دوباره و ... بنویسم‌شان!
این است حال و اوضاع این روزهای من. بد نیست، تجربه‌هایی ست که باید بیاید!
+  نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت  21:58  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

بی دلیل

فکر کن! چندسال یک دوست را می‌شناسی، به هم عید را تبریک می‌گویید برای تولد هم کادو می‌خرید، باهم می‌روید سینما، پارک، کتاب‌فروشی و... بعد یک‌ روز می‌رسد که یک‌هو حال هم را ندارید. نه هیچ دلیلی نیست. نه بهم بد کردید، نه از هم بدتان می‌آید نه چیز دیگری! فقط حال هم را ندارید. یک شماره موبایل می‌ماند، خاطره! شاید هم دوستی در فیس‌بوک و 360 و این مدل سایت‌ها!
این غریبه شدن ناگهانی را بارها تجربه کردم. بی‌هیچ دلیلی!
+  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت  23:37  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

لذت دیدن

-نه! ماجرا این نبود! ماجرا آدم حساب کردن و این حرف‌ها نبود. کلا من کمی یخ‌ام. یعنی هیچ میلی به دیدن خیلی از آدم‌های مشهور ندارم. کشته مرده‌ی هیچ کدامشان هم نیستم. سنگ هیچ یک را هم به سینه نمی‌زنم. جالب است! خیلی وقت‌ها حتی هیجان‌زده هم نمی‌شوم. حتی موقع انتخابات و این حرف‌ها!
دیدن آدم‌هایی که خیلی‌ها نمی‌بینندشان زیاد سخت نیست. مهم این است که در یک بازه‌ی زمانی هر دو در یک محل باشید.
بازیگر، سیاست مدار، خواننده و نویسنده زیاد دیده‌ام. و خیلی‌های دیگر که حرفی‌ باهاشان نداشته‌ام و از کنارشان گذشته‌ام. ولی این را قبول دارم که در دنیای هر کس بسته به این که کتاب‌بخواند یا شیفته‌ی سینما باشد یا چه می‌دانم راننده باشد و...
آدم‌هایی حضور دارند که دیدنشان طرف را سر ذوق می‌آورد. یک‌جور حس یا چه می‌دانم چه؟ یک‌جور کیفوری و لذتی که با دیدن کسی به‌ طرف دست می‌دهد. چه می‌دانم ذوق کردن، خوشحالی، دست و پا یخ زدن، صدا لرزیدن و...

-شب بود، خوابم نمی‌برد. صبحی یکی از خانه‌ی شهریاران زنگ‌ زده بود که فردا 10-12 بیا جشن داوری کتاب سال. گفتم:«باشه! تا ببینم چی می‌شه!» شب داشتم فکر می‌کردم که اگر صبح  بروم آزمایشگاه که بالای میدان ونک است، بعد چه طور می‌شود نیم ساعته رسید به خیابان ویلا؟ که یک‌هو اس ام اس آمد که فردا مصطفی مستور هم هست! چارشاخ مانده بودم. مستور را 3-4 سالی بود می‌شناختم. برایم خدا نبود. ولی هر چه بود از بقیه‌ی نویسنده‌های ایرانی بیشتر می‌پسندیدمش!  هر طور بود خودم را رساندم خانه، توی راه زینب که از اشتیاق من خبردار بود، اس ام اس زد که بدو بیا، مستور جونت، خانه‌ است. رفتیم. چندباری ما و بچه‌های خانه، سر همان کلاس‌های شهرنگار و بی‌نظمی‌ خانه و... از خجالت هم در‌آمده‌ایم. خلاصه مهم نبود که هست و که نیست. مستور بود. چه قدر هم معمولی بود. رفت آن بالا حرف زد. من ریکوردر روشن و دست به قلم بودم. عین آدم ندیده‌ها. بعدش نشست جلومان من باز هم عین آدم ندیده‌ها زل زده بودم. خلاصه آخرش هم که جایزه‌اش را دادند و جشن تمام شد، رفتیم حرف بزنیم مثلا! این بار دقیقا عین آدم ندیده‌ها! فقط کافی بود، بودید و می‌دیدید. خودم هم متعجب بودم! ازش یادداشت خواستم برای خبر. با مهربانی گفت نمی‌نویسم. شماره‌اش را گرفته‌ام اگر کار مطبوعاتی پیش آمد مزاحمش شوم. این‌قدر خوب رفتار می‌کرد که من بی‌ذوق، یک‌هو افتادم در لذت دیدن. تو فکر کن اطرافت پر از خودشیفته‌های هیچی‌ ندار باشد. بعد یک‌هو نویسنده‌ی محبوبت را ببینی که چه‌قدر ساده است. کیفور می‌شوی دیگر؟ نمی‌شوی؟

- بازی وبلاگی چند سالی هست باب شده، بد هم نیست. توی تعطیلات که مردم ول‌گردی و وب‌گردی‌شان عود می‌کند سرگرم می‌شوند! خوب من اعترافم را کردم شما هم بکنید اگر حال و حوصله دارید، به رسم این طور بازی‌ها من چند نفری را دعوت می‌کنم، خاطرات تعریف کنند یا از دوست‌داشته‌هاشان بگویند و از این مدل حرف‌ها! فقط توضیح این که گفتن این حرف‌ها اصلا هم بی‌کلاسی و چیپ بودن نیست!

تیرمن و مهرباران و چای نباتی ها

و همه‌ی آدم‌های حال و حوصله‌داری که بهشان لینک دادم را دعوت می کنم.

+  نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت  3:20  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

مطالب قدیمی‌تر