- بچههای سازمان باز هم از آن فرهنگهای بستهبندی شده دادهاند بهمان. این بار به بهانهی دفاع مقدس رفتهاند از سروش، دی وی دیهایی که بچههای واحد مرکزی خبر در مورد دفاع مقدس درآوردهاند، خریدهاند و دادهاند به ما! انصافا به هر چیزشان بتوان خرده گرفت به این کارهاشان نمیشود. از وقتی «صورتی» وارد زندگیام شده دیدن سیدی، نوشتن، گوش دادن آسان شده! برای همین دی وی دیها را گذاشتم توی «صورتی» و شروع کردم به دیدن. گرچه از خرداد به بعد به همهی اخبار و اطلاعاتی که از همهی رسانهها میگیرم به شدت بیاعتمادم، ولی آیا حق دارم به رزمندهها هم شک کنم؟ به پشت سر، به امام؟ نمیدانم! فقط این را میدانم که آن مردی که ما بهاش دیر رسیدیم. طوری حرف میزند و لابهلای حرفهایش طوری حرص میخورد که آدم دلش میخواهد بمیرد ولی او حرص نخورد. حاضر است پیرو او بودن را داد بزند. ربط به دین و ایمان ندارد. ربط به خاطرات ندارد. یک چیزی در آن صداست. در آن چشمهاست. یک چیزی که یک مملکت پرآشوب را توانست نگه دارد. و حالا بعد از این همه سال از پس مانیتور «صورتی» میخورد به چشم منی که تنها خاطرهام از آن مرد فقط مراسم مرگش بود و دیدن آشفتگی مردم در آن روز. در آن روزی که من به زور 4 سالم بود. و بعد از 20 سال تازه امسال بعد از این همه اتفاقات، فهمیدم چه بر سرمان آمده!
- هر چند وقت یکبار باید خودم را مرور کنم. حرف تکراریای ست. چون یک اصل است. اصول باید تکرار شوند. اصلا اصلشان بر همین تکرار است. اصلا وبلاگ هم برای همین دوست دارم. حتی اگر مرا پیش همه لو دهد. حتی اگر بشود رصدکدهی حال و احوال من! ولی خوبیاش این است که من آرشیوی دارم که میتوانم از طریق آن ببینم چه قدر نوشتنم پیشرفت یا پسرفت کرده!
- دلم میخواهد یک روز صبح از خواب بیدار شوم. تمام کارها، زندگی، روابط، رفقا و... را بپیچم در یک بستهی غیر قابل نفوذ و خروج و بگذارمشان در کمد و در را قفل کنم و بروم کمی هوا بخورم. با خیال راحت که هیچ چیز عوض نمیشود. و من میتوانم بعد از مدتی برگردم و خوب برگردم! نه مثل حالا خسته!
- نامجو توی گوشم داد میزند: «هممش دلم میگیره، هممش تنم اسیره» گلشیفته هم زیر صدایش میآید. من هم زیر لب تکرارش میکنم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 17:47  توسط سناء شایان |
می دانی؟
|
- این روزها بیحوصلهام. خیلی بیحوصلهتر از قبل و شاید نه بیحوصلهتر از آینده!
دنبال حوصله میگردم، دنبال تازه شدن، دنبال دلخوشیهای ریز برای کمی باحوصله شدن! برای همین رفتم مثلا در جلسهی نقد و بررسی یک فیلم.
- «دلشکسته» را ندیده بودم. ولی یادم است، زمانی اکران شد که همهی فیلمهای روی پرده «دل» داشتند. و من حوصلهی دل و درپیت و زرشک را نداشتم.
«دلشکسته» را دیدم. حرام کردن یک سوژهی خوب بود در یک پرداخت عوامانهی مصلحانه!
فیلم در تخیلات جریان داشت، دو قطب مخالف که هم را میربایند. یک دختری که با مذهبیها مشکل داشت، فکر میکرد زیر پوشش مذهب هر غلطی میکنند. و یک پسر بسیجی مذهبی! فیلم گرچه غیر واقعی، ولی خوب شروع شد، بعد سروکلهی تحولهای زود و مسخره و تحولات بیپایه و اساس اتفاق افتاد، و همه یکهو پاک و مقدس مذهبی شدند، و آدمهای متفاوت هم را درک کردند و رفتند زیر یک سقف!
حالا دیدن این فیلم در یک جو پیرزنانه، که در چهرهی «شهاب حسینی» کمال آرزوهاشان را از مرد میبینند، و عاشق بر و رو اند نه موضوع و ساختار، کمی سخت است.
سختتر این که وقتی همین جو از کارگردان ـ علی روینتن ـ میپرسند از چه الهام گرفتی؟ میگویند: «میخواستم لیلی مجنون زمان حال را بنویسم و بسازم» و پیرزنها هزار بار دیوانه وار برای این لیلی مجنون غش و ضعف میروند.
- ولی من با این موضوع نمیتوانم کنار بیایم. با تحولات بیپایه! با مذهبهای احساسی، با این که دین دست عدهای ست و عدهی دیگر کافر و محارب و این چرندیاتاند. برای همین با دوستم از این جو میزنیم بیرون! کارگردان بیرون ایستاده، بهش میگوییم، که فیلمش درپیت بود، که گند زدی به سوژه! ولی نه با این لحن! او میگوید که 45 دقیقه از فیلمش را درآوردهاند. فیلم اینطور نبوده، تحولها سطحی نبوده، آخرش هم آن دو به هم نمیرسیدند. بعد هم میگوید من چه کنم؟ 45 دقیقه از فیلم را درآوردهاند، آخرش هم گفتهاند عوض کنم؟
- من آخرش هم نفهمیدم مذهبیام یا نیستم. بند مذهبام یا نه! من تعریفی از مذهبی بودن ندارم. فقط میدانم المانهای ظاهری مذهبی بودن را با خودم همهجا نمیکشم. و ادعایی در این زمینه ندارم. من با آدمهای مذهبی و خشکه مذهبی مشکلی ندارم. هر چند وقتی میگویم خشکه مذهبی، یاد نان خشکهای میافتم. یاد کسانی که از برکت نان و نعمات خدا، نان خشکهای را فقط سق میزنند. گفتم من مشکلی ندارم. من فقط یک حرف دارم، این که کسانی که به خودشان ميگویند مذهبی، و ظاهرشان طوری ست که این را میگوید، باید این مذهب به یک دردیشان بخورد دیگر! نباید؟ مثلا این که وقتی شهوتشان غلیظ میشود، کنترلش کند به راه صحیح! این حداقل چیزی ست که از پیروان راستین یک دین خوب، میتوان انتظار داشت! نه این که ظاهرمذهبی برایشان بشود سوپاپ اطمینان که هر غلطی دلشان میخواهند بکنند.
بارها گفتهام حاضرم با بیدینهایی که هیچ ادعایی ندارند، معاشرت کنم. ولی از کنار مذهبیهایی که ریش و چادر، قسم به ائمه و... تمام درکشان از مذهب است، رد نشوم.
ولی چه کنم که اینطور آدمها در همه جا پخشاند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 21:51  توسط سناء شایان |
می دانی؟
|
رفته بودیم بانه. مرز ایران و عراق از کردستان. پاساژ بود و جنس و جنس و جنس. و مسافر از همهی نقاط کشور!
مردم بانه کردیای حرف میزدند که اصلا نمیشد فهمید. بیوگرافیمان را برای آقای کردی گفتیم، گفتیم که ما هم کمی کرمانشاهیایم و کمی کردی آنطرفها را میدانیم. ولی مال شما را نه! آقای کرد خندید و گفت:« کرمانشاهیا حس کردیشان مییاد ولی کرد نیستن. بیشتر ادای کردی را درمیآورند. ناسیونالیسماند. ولی ما کردیم!»
دیدم راست میگوید، ما کجا و محکمی کردها کجا؟ ما کجا و زیبایی کردها کجا؟ ما کجا و این همه باهوشی کردها کجا؟
راستش خیلی دلم میخواست کرد بودم. یا حداقل زبانشان را بلد بودم. یا حداقل وقتی حرف میزدند میفهمیدم چه میگویند. ولی حیف که نیستم. ولی فکر میکنم کرمانشاهی بودن، آن هم برای من که اندازهی یک ماهام کرمانشاه نبودم. خودش یک هویت دوست داشتنی ست. کرمانشاه خوب است. ولی این که با گفتن کرمانشاهی بودم لقب کرد بهام بدهند، نامردی ست در حق کردها!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 20:50  توسط سناء شایان |
می دانی؟
|
گوشهی ذهنات بنویس:«کودک و فرشته»! تا یادت نرود وقتی اکران شد، حتما ببینیاش! اگر «دربارهی الی» را ندیدی یک کار خوب اصغر فرهادی را ندیدی، اگر «تردید» را ندیدی، یک فیلم کسل کنندهی بیخود را ندیدی! اگر «دلخون» را ندیدی، چشمهای قشنگ و لباسهای شیک الناز شاکردوست و بازی خوب حامد بهداد را ندیدی! ولی اگر «کودک و فرشته» را ندیدی بخشی از تاریخ را از دست دادهای!
گفته بودم؛ «دا» را بخوان، نگفته بودم؟ گفته بودم «دا» جنگ را از تصورات فانتزی بدون خون و داغدل، در میآورد. گفته بودم «دا» پرتت میکند توی خود حوادث واقعی، نه صحنههای پفکیای که فیلمسازها میسازند. گفته بودم «دا» خجالتزدهات میکند از خودت، گفته بودم «دا» بزرگت میکند، متعجبات میکند، حتی به گریه وادارت میکند.
ولی نگفته بودم حوزه هنری «دا» را کرده تو بوق و کرنا! حقاش است؟ بله! هست. ولی حق 300 صفحهی اول، تا همان جا که زهرا حسینی از خرمشهر میرود. بقیهاش شبیه همهی چیزهای قبل است. همهی سرنوشتهای بیخانمانها! حتی سیلزدگان!
بگذریم. داشتم در مورد «کودک و فرشته» میگفتم. فیلمی که درد داشت. فیلمی که حرف داشت. ولی هنرپیشهی گیشه ترکان نداشت. همان دختر، همان دختر خرمشهری نوجوان که در «دا» بود اینجا هم بود. همان خرمشهر، همان کشت و کشتار، همان همان همان...
شروع خوب، طرح موضوع خوب، صحنههای تاثیرگذار، از همه مهمتر پایان خیلی خیلی خوب!(که متاسفانه «دا» از آن بیبهره بود)
قسمتی از تاریخ! آخر شهریور 59 و تا 10-15 مهر 59! همان قسمت سلاخی مردم یک شهر. همان قبرستان، همان بچهها و....
دیدن و خواندن این قسمت وظیفه است. زیاد فکر اعصاب و روانتان نباشید. که چه؟ ندانستن رنجی که کشیدهاند چه فایدهای دارد؟ ما که نبودهایم و ندیدهایم ولی حداقل کاری که میشود کرد، این است که به اندازهی یک دهم از وقتی که صرف دیدن و خواندن چیزهای وارداتی میکنیم، صرف خواندن امثال «دا» و دیدن امثال«کودک و فرشته» کنیم. تا شاید یک روز یا یک ساعت شاید هم یک لحظه فکر کنیم ما چه قدر فانتزیایم. یا چه قدر مرده!
پ.ن:
-فیلمها را در حوزههنری دیدم. رفیق بامرامی بلیط داد. و خوش به حالم که برای کارهایی که دوستشان دارم همیشه وقت دارم. و حتی میتوانم از جاهای مختلف فرار کنم و بروم و ببینم.
-خوشحالم که «دا» را خواندم و این فیلم را دیدم. خوشحالیای که، تو که نخواندهای و ندیدهای نمیتوانی بفهمیاش!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 18:25  توسط سناء شایان |
می دانی؟
|
پیادهروی(تو بخوان ولگردی) را دوست دارم. چه در دنیای واقعی چه در دنیای مجازی! هیچ پیشنهاد پیادهروی را رد نمیکنم. تازه پیادهروی فیزیکی که کیفش بیشتر است. تازگیها مسائل پیچیدهي اجتماعی را در پیادهرویها حل و فصل میکنیم(!) و کلی هم پیادهروی مغزی میکنیم. حالا بگذریم. ریدر نقشهی راهنمای خوبیست برای ولچرخی در نت! میروم و میخوانم و میبینم، چه قدر ما شبیهایم به هم. همه دلمان دوستی میخواهد. گاهی دوستی این مدلی که برویم توی کافهای چیزی، قهوهای بخوریم و گپی بزنیم. گاهی دوستی خل بازی! از اینها که بچهها میآید بریم کوه؟ همه با هم داد بزنند آرررره! میآید بریم بهمان جا؟ آرررره! دوستیهای دورهی دانشجویی! از آن دوستیهایی که فشار کاری چماق نباشد بر سر هیچ کس! دلمان دوستی میخواهد از همانها که بشینیم آی غیبت کنیم! آی غیبت کنیم! آی غیبت کنیم. آی از این و آن بگیم! بخندیم! آی مسخرهبازی دربیارویم! آی خل بازی دربیاوریم! آخرش هم خسته و کوفته با فکهایی که لق میزند و بی حس شده از فرت چرند گویی! برسیم خانه و ولو شویم روی تخت!
صبح بعد که آفتاب میزند انگار تخلیه شده باشیم بپریم هوا!
باور کن همهمان احتیاج داریم. حرف بزنیم حرف بزنیم حرف بزنیم! و خجالت نکشیم از چرند گفتن! باور کن روزهایی که چرند خونمان زیاد میشود کدر میشویم و تلخ!
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 20:16  توسط سناء شایان |
می دانی؟
|
دقیقا همان موقع که باورت شد کسی هستی، همان لحظه ی هیچ شدنات است. بچهتر که بودیم. می آمدیم معما طرح کنیم مثلا، چیزی می نوشتیم روی کاغذ و رویش را خط خطی میکردیم. به رفیقمان میگفتیم:"اگر بلدی حالا این رو بخوون" بیچاره نمیتوانست بخواند. حالا ماجرای این کارهایی که هیچ کس ازش چیزی نمیفهمد هم همین است. سخت حرف زدن، سخت روایت کردن، پوشاندن حرفها زیر نمادها، ادای کس دیگری را درآوردن و... همهی این کارها به نظرم اول از این میآید که ما فکر میکنیم کسی شدیم. و بعد فکر می کنیم باید مخاطب بفهمد که ما کسی شدیم. پس چه کنیم؟ سخت بنویسم، سخت بسازیم، سخت حرف بزنیم و... خوب مخ مخاطب را که حیوانی چهارپا گاز نگرفته، این طور می شود که وسط خواندن کتاب پرتش میکند یک طرف، پست وبلاگ را نمیخواند، وسط فیلم عطای سینما را به لقایش می بخشد، مادر و خواهر کارگردان و نویسنده را مورد عنایت قرار میدهد، چون پای پول هم وسط بوده است. حالا خلاصه همین. بسیار بحث کردهاند و کردهایم بر سر ساده نویسی، از محضر استادانی دوستداشتنی و دوستنداشتنی در این زمینه پند گرفتهایم. ولی آخر به این نتیجه رسیدهایم که این قدر پیچیده خواندیم و پیچاندنمان که سادهنویسی و سادهگویی برایمان سخت است. کلا اصل هنر هم همین است، مطالب سنگین را ساده بگویی، طوری که به دل عامه ی مردم بنشیند، مخاطب خاص، خواص و این جور حرف ها چرندیاتی ست که هنرمندان بی هنر از خودشان در آورده اند که ناتوانی شان را توجیح کنند.واقعیت به نظر من همین است.
پ.ن:نمایش "متابولیک" به کارگردانی و نویسندگی "آتیلا پسیانی" را در جشنواره دیدم. نمونهی بارز این پست است و بود و خواهد بود.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 21:14  توسط سناء شایان |
می دانی؟
|

فقط تقویم های روی میز گذر زمان را نشان نمی دهند. چروک های روی صورت، تار موهای گم شده روی سر، انبوه کتاب های روی میز، ازدیاد آدم ها روی خط زندگی، تل انبار شدن فکر روی ذهن، گندیدن حس ها روی دل، ماندن حرف ها توی حفره ی تاریک پشت دهان، دردهای پیچنده در دل یکهو و.... همه و همه خیلی نرم و قشنگ گذشت زمان را خرد خرد، به مان می فهمانند.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 13:10  توسط سناء شایان |
می دانی؟
|
آدمیزاد است و هزار ناز و ادا!برایش دوست داشتن مجله ای، فیلمی، حتی آدمی و.... لذت بخش است.یک قسمتش شاید مربوط بشود به این که عضویت در گروه ها همیشه شیرین است.یا الگو داشتن همیشه محکم کننده است.چه می دانم؟خلاصه این که دوست داشتن چیزها و آدم ها به عنوان ستاره لذت بخش است.این لذت چندسالی ست از زندگی من رفته است، همه چیز عادی ست، حتی رفتار آدم ها!این قدر ستاره هایم در فاضلاب سقوط کرده اند که دیگر ستاره ای ندارم.فقط چند نفری هستند که فکر می کنم اطلاعاتشان خوب است یا عاقل اند، در کمال پست فطرتی، سعی می کنم، در مواقع بی سوادی و بی عقلی ازشان کمک بگیرم.این زیاد هم بد نیست، من دیگر در مقابله با آدم ها(حتی اگر با جناب دکتر پرزیدنت روبرو شوم)، قلبم تند تند نمی زند، دست و پایم را گم نمی کنم.خبری نیست که، یک سازمان از میان این همه سازمان یک شهر، یک شهر از میان این همه شهر یک کشور، یک کشور از میان این همه کشور روی سیاره ی زمین، یک سیاره از میان این همه سیاره!می بینی چه قدر کوچکیم؟
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 11:47  توسط سناء شایان |
می دانی؟
|
پنجم ابتدایی ست، نشسته جلوی من و قوانین تقسیم پذیری را همراه نکات تستی اش می خواند، نکاتی که من با 16 سال درس خواندن، آن هم ریاضی و آمار، بلدش نیستم.چشم هایش برق می زند وقتی می گوید تیزهوشان، و انگار قرار است بعد از آن آزمون لعنتی برود بهشت!یاد بچه گی خودم می افتم و بی خیالی و آن دو آزمونی که با کمال افتخار در آن رد شدم تا بشوم یک انسان معمولی نه یک تیزهوش نامعمولی!و چه بسیار از دوستانم قبول شده اند و رفتند به طرف غیر عادی شدن .و زمانی که من در حیاط مدرسه آب بازی می کردم رفتند در دوره ی راهنمایی فیزیک و شیمی چپاندند در مخشان.هیچ تصوری از سمپادی ها نداشتم، غیر از این که مدرسه هامان کنار هم بود.من نرجسی بودم و آن ها استعداد درخشانی. روز نبود که آن ها به بهانه ی گربه ها از دیوار نکشند بالا و از پشت بوفه ی مدرسه ی ما سردرنیاورند.و باز هم روز نبود که افتخار دوست پسر بازی شان در حوالی میدان ولیعصر نصیب مدرسه ی ما نشود.چه کنیم دیگر آن ها مخشان کار می کرد و افتخارهایشان مال خودشان بود و ننگ هایشان برای همسایه شان.البته لطف می کردند و هر از چند گاهی نمایشگاه ابتکارات راه می انداختند، و ما سر زنگ همه ی معلم ها مخ ترید می کردیم که برویم و ببینم.و می رفتیم و نمی دیدیم.آخر برای بچه هایی مثل ما رد پای دایناسور و باتری با دل و روده ی قورباغه چه سودی داشت؟می رفتیم که از شر درس راحت شویم.نه از شر درس، از شر معلم وگرنه همه درس خوان بودیم طوری که من با معدل 5/19 می شدم شاگرد 10-11 کلاس!ولی چیزی که به طرز عجیبی مشهود بود، دید آن ها بود نسبت به ما، انگار از قوم دیگری بودند، قومی که انتظار سجده را داشتند از ما! و ما برایشان اراذلی بودیم مزخرف!که اصلا ارزش نگاه کردن هم نداشتیم.یادم است سال ها بعد، وقتی نشستم روی صندلی کنکور، بغل دستی ام سمپادی بود با لباس مدرسه آمده بود . طوری حرف می زد که انگار نفر اول است و ما همه بی سواد!بعد ها باز هم از این قوم چند نفری را دیدم چه در دانشگاه چه این ور و آن ور!قدرت خدا چه قدر همه شبیه هم!چه قدر همه کور !چه قدر همه با دید محدود!طوری که به جز خود و اکیپی که در مدرسه با آن ها آشنا شدند کسی را قبول نداشتند و ندارند، و جهت نگاهشان همه از بالا به پایین و خرد کننده!البته شاید هم حق دارند، اگر من هم جای آن ها بودم که برچسب باهوش به من می زدند و 4 نفر خودشیفته مانند خودم تحویلم می گرفتند، بدتر از این ها می شدم.گرچه گویی ایشان بیشتر بلدند با تیزی چشم دیگران را در بیاورند تا تیزهوش باشند.دانشکده که فاجعه بود، کیف آرم دار دست می گرفتند و...
چند نفری از پسرهایشان را دیده ام و اندکی شناخته ام.آن ها باهوش تر از دخترانشان هستند و کم ادعا تر! و گاهی استثنایی پیدا می شود که بی ادعا ست. البته من دختر بی ادعا پیدا نکردم توشان و بالاخره نفهمیدم این غرور مسخره از کجا می آید.ولی کاش یکی بهشان بگوید این نگاه شان چه قدر خنده دار است!!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 9:23  توسط سناء شایان |
می دانی؟
|