مینویسم و پاک میکنم. نه پاکشان نمیکنم. میگذارم بماند. ولی توی وبلاگ نه! توی دفترم. توی فایل وردم. توی دلم. من باید ساکت بمانم. باید دم نزنم. باید هیچ نگویم در مورد اتفاقهای اخیر و جوی فاضلاب جاری در مملکتم. من باید سکوت کنم. سکوت سکوت سکوت سکوت!
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 23:20  توسط سناء شایان |
سکوت
خستهام و به شدت با این وبلاگ غریبه! طوری که میترسم حرفی بزنم و چیزی بنویسم. راستش واقعا حوصلهی بحث ندارم. وقتی آدمیزاد بعد از یک یا چند دوره به نتایجی میرسد، حوصلهی بحث را از دست میدهد. ترجیح میدهم جایی بنویسم خصوصیتر و راحتتر! ولی هیچ معلوم نیست که کی اینجا بنویسم یا ننویسم شاید یک ساعت دیگر شاید یک روز شاید هم دیگر هیچ وقت( که بعید میدانم)! ولی من در آن مرحله از اعتیاد به وبلاگم هستم که هیچ لذتی درش نیست! و فقط عادت است و بس!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 12:41  توسط سناء شایان |
سکوت
همیشه خوشبخت بوده ام، چه حالا چه زمان دانش آموزی ام.
گرچه خاطرات چندانی در ذهنم نمانده از آن سال ها. به شیطنت و درس گذشته آن سال ها.به اذیت و آزار معلمان و آب زیر کاهی!
ولی خوشحالم از پر انرژی بودن آن زمان و پر توان بودن فکر و استعداد.
خوشحالم خودم را مقید نکردم به این که تقلب دزدی ست و تا توانسته ام بارها و بارها شیرینی اش را زیر زبان مزه مزه کرده ام.
خوشحالم که نخواسته ام بی زبان باشم و جواب داده ام.
خوشحالم که حجاب چنان دست و پایم را نبسته که سر تا سر مدرسه مان را بدوم دنبال بچه ها.
یا این قدر بزرگ و مومن نبوده ام که به دوست هایم فحش ندهم.یا کسی را سوژه خنده نکنم.
خوشحالم که آرمان گرا نبودم و نخواسته ام ره رو هیچ خطی باشم علی الخصوص خط... و نخواسته ام عین طوطی بدون فکر کلمات و جملات دیگران را تبلیغ کنم برایشان.
خوشحالم که معمولی بوده ام، کمتر سرکوب کرده ام خودم را!نمی گویم اصلا نکرده ام، کرده ام ولی سعی کرده ام کم باشد این سرکوب ها.
من تحفه نیستم، همان طور که کافر نیستم.من پیچیده نیستم، ساده ام.بی سواد نیستم ولی ادعای باسوادی ندارم.من خودمم و تظاهر به کاری نمی کنم، ادا در نمی آورم، خدایی دارم که گم می شود و پیدا، می رود و می آید.
همه ی این ها را گفتم که بگویم:"من نفهم خیلی ها را نمی فهمم!" و فکر می کنم دنیای من هم برای آن ها ناشناخته است. و حق می دم بهشان که در اسلام تند و یک بعدی ای که تنها هنرش منبر روی ست و تکبیر.
تکفیرم کنند، به خاطر خنده، یا به خاطر نداشتن چادر، یا چند تار مو یا دو بند انگشت از دستم که پیداست.
ولی من تکفیرشان نمی کنم.با تمام نفهمی ام، گرچه آن ها نمی بیند مرا، درکشان نمی کنم ولی حق می دهم بهشان، آن ها طور دیگری بلد نیستند بزی اند.مشکل بالا و پایین نیست، مشکل زاویه ی دید به زندگی ست و حد و حدود آزادی هایی که من به خودم می دهم و آن ها نمی دهند.
هیچ دفاعی از دنیای خودم ندارم، به جز این که با تمام سختی ها باز هم مال خودم است و دوست می دارمش!
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 12:42  توسط سناء شایان |
سکوت
بدترين اشتباه همين است، همين كه بخواهي براي ديگران همه چيز را توضيح بدهي و هيچ نقطه ي تاريكي در ذهنشان نگذاري! از این دست اشتباهات زياد كرده ام .توضيحات اضافي زياد داده ام!ولي براي يك بار هم كه شده مي خواهم اشتباه نكنم و در اين حد بگويم كه فقط به خاطر خودم و به تصميم خودم مي خواهم يك مدت اين جا ننويسم!
اين ننوشتن را به هيچ چيز ربط ندهيد، البته مختاريد هر طور كه دوست داريد فكر كنيد.

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 9:9  توسط سناء شایان |
سکوت