باید چیزهایی بنویسم. این که میگویم باید، یعنی مسئولیت پذیرفتم و آدمی نیستم که مسئولیت بپذیریم و بزنم زیرش! اصلا برای همین نوشتن است که باید بروم سی سال پیش و هی بخوانم و شاخ دربیاورم از حرکات و رفتارهای آدمها. و بعد هی سئوال توی ذهنم بیاید و هی گیج بشوم. هی خط ماجراهای بیربط به قضیهای را که باید ازش مطلع باشم را پی بگیرم. و هی گیجتر شوم. وقتی گیجام و مینویسم، وقتی خودم واقعا نمیدانم چه خبر بوده، وقتی من 6 سال بعد از سیقبل به دنیا آمدم و با یک مشت اطلاعات روتوش شده و چند کارخانهی شهیدسازی طرفم، وقتی مشکوکم به همهی آدمها، حتی آنهایی که از کودکی برایم ازشان قدیس ساختهاند. وقتی... چه بنویسم؟ وقتی آدم احاطهی کامل بر موضوعاش دارد، میتواند قسمتی که میخواهد مخاطبش نداند لاپوشانی کند، یا چه میدانم، وقتی ممیزی روی بعضی کلمات و جملات است، آنها را بپوشاند در قالب دیگری و به خورد مخاطب بدهد. ولی وقتی من نمیفهمم آدمهای سی سال پیش این مملکت چه داشتند میکردند وسط یک بلبشو، من چه میتوانم به خورد مخاطبم. بدهم؟
در هر صورت روزنامههای آن زمان از کتابهایی که محصولات کارخانههای شهیدسازیاند بهتراند. دارم سعی میکنم، آرشیو روزنامهها را مرور کنم. ولی باز هم دچار تضاد و تقابلم با آنچه که طی تمام سالهای عمرم به خوردم دادند.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 20:48  توسط سناء شایان |
رسم روزگار
امروز نرفتم سر کار! نه از روی ترس بلکه از روی بیهدفی! دوست ندارم سیاه لشکر باشم. سیاهلشکری کتک بخورم، بگیرندم و... اصلا دوست ندارم این صحنهها را ببینم. همان 23 خرداد که توی خیابانها گیر افتاده بودم و چهها که ندیدم، برای هفت پشت قبل و بعدم کافی ست. دوست ندارم هزینهی هیچ جنبش و شورش و... ای شوم. آن هم جنبشی که سر و تهاش معلوم نیست. نه که دلم خوش باشد. نه! شاید دل من میانمایه از یک نوجوان سرکوبشدهی خشمگین خونتر باشد. منای که حق دارم سئوال کنم و این حق از من گرفته شده است. امروز نرفتم سر کار و نشستهام به خواندن، البته با «صورتی»! نشستهام با صورتی دربارهی سی سال پیش میخوانم. دربارهی جزئیات وقایع سی سال پیش! چه قدر چیز میتوان گفت دربارهی آن سالها، چه قدر حرف ناگفته مانده از آن سالها! چه قدر ابهام و شاید تشابه! نتیجهاش چه؟ چه قدر عمر و زندگی تلف شده این وسطها؟ نه! من نمیخواهم تلف شوم برای هیچ جریانی. بیرون صدای داد و بیداد میآید. مرگ برها و زنده بادها! و بعد صدای موتور و تیر هوایی و جیغ!
کی میتوان دربارهی این جریانات حرف زد، خواند و نوشت؟ سی سال دیگر؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 16:32  توسط سناء شایان |
رسم روزگار
|
گاه فکر میکنم چه فایده دارد؟ چه فایده دارد احترام گذاشتن به دیگرانی که به اندازهی پشیزی برایت احترام قائل نیستند؟ گاه فکر میکنم باید بروم بد شوم. کوفت شوم، دروغگو شوم مثل خود خودشان! گاه خسته میشوم از خودم از این که بلد نیستم دروغ بگویم. و اسمش را دیگران میگذارند بیادبی! وقتی برایم حال کسی مهم نیست، چرا باید حالش را بپرسم؟ وقتی کسی برایم عزیز نیست چرا باید بهاش بگویم عزیزم؟ وقتی کسی لطفی در حقم نکرده چرا باید الکی تشکر کنم؟ ها؟ توی تعارفات گیر کردهاند و اصول را فراموش کردهاند. من بلد نیستم مردم را با حرف خر کنم. بلد نیستم حرافی کنم. من فن بیان نمیدانم. من سادهام. از نظر من احترام به آدمها یعنی وفای به عهدی که باهاشان داشتم. یعنی این که در روابط کاری وقتی کاری بهام محول شد به موقع و درست انجام دهم. یعنی وقتی گفتم فلان روز در فلان ساعت جاییام. اگر مشکل از سر و کولم بریزد بروم. من شاید بلد نباشم قربان کسی بروم. ولی بلدم به حرف دیگران احترام بگذارم. بلدم به کار دیگران احترام بگذارم. بلدم شان آدمها را حفظ کنم. توی دوستی هم کم میشود به کسی بگویم رفیق! ولی وقتی گفتم تا آخرش هستم. امکان ندارد دستی به سمتم دراز کند و پسش بزنم. حالا من اینام. منی که حداقل دو سال است که کار میکنم. حداقل در این دو سال 4-5 جا گشتم. از دولتی و وزارتخانه بگیر تا خصوصی! از کار آماری بگیر تا نوشتاری! از کمپول بگیر تا پرپول! از .... همیشه احترام گذاشتهام البته با روش خودم و تقریبا همیشه بیاحترامی دیدم. کم کم دارد خصلتهای آدمها دستم میآید. مردم عاشق ایناند که برایشان حرف بزنی! کارهایی که کردی را هزار برابر کنی و با توهمات خودت به خوردشان دهی! خیلیها بینظماند.هفتهشان به اندازهی یک ماه میگذرد. مخصوصا زمان پول دادن. خیلیها خودشان نمیدانند چه میخواهند. تو را صدا میکنند یک مشت خزعبل تحویلت میدهند. تو فکر میکنی حتما تو خنگی که نمیفهمی. بعدش میفهمی که نه! اصلا اصل ریاست بر همین است که راحت خزعبل تحویل این و آن بدهی! بعد چند ماهی میگذرد. تو در جایی قرار میگیری که وقتت را تلف میکند بعد به امید بهتر شدن اوضاع مینشینی! تحمل میکنی! فکر میکنی بالاخره روزی از تواناییهایت استفاده میکنند. بعد میبینی عمر تلف میکنی آن هم به پای یک مشت ندانم کار! باز هم صبر میکنی، صبر! و آخرش میرسی به این که یک مدیر بسیار مهم با یک عالم کپ کپه و دب دبه! عرضه ندارد از یکی که آمار میداند و قادر به انجام و تحلیل پروژههایی ست که اگر بدهند بیرون خدا تومن برایشان در میآید، کسی که دست به قلم است و کمی سابقهی نوشتن دارد. کسی که دغدغهمند است و حوصلهی گشتن دنبال هزار سئوال جوانان را دارد کسی که.... استفاده کند. فکر میکند لابد این اضافی ست. و رفتن تو هیچ خللی در زندگیات وارد نمیکند. ولی با خودت فکر میکنی واقعا آن مدیر از این نقص خودش باخبر نیست؟ از این بیعرضگی خودش؟ آیا درست است که یک آدم به این بیعرضگی رئیس چنین جایی باشد؟ آن وقت که این رفتار را میبینی برمیگردی به یافتههای قبلت که از ماست که برماست. وقتی هیچ فکر و آمار و اندیشهای پشت کارها نیست. و مدیران ناکارآمد که بلد نیستند از نیروهاشان استفاده کنند در این مملکت زیادند تازه مدیر برتر هم شناخته میشوند، درجا زدن و عقب ماندگی خیلی طبیعی ست. مثل زن حاملهای میماند که از صبح تا شب شکمش را بکوبد به دیوار! معلوم است که چیز ناقصالخلقهای از توی آن در میآید. در این مسخرهبازیهای اداری و کاری و دوستانه! دیگر برایم مهم نیست چه طور باهام رفتار میکنند. ناراحتیام زود تمام میشود. من برای خودم اصولی دارم که به نظرم انسانی ست. خوب اگر آنها غیرانسانی رفتار کردند، خوب حتما همانطورند که نشان دادند. چه باید بکنم؟ مگر چیزی از من کم شده؟ من همان آدم قبلام! یک ابلهی که هنوز به اصولش پایبند است و بلد نیست دروغ بگوید و ادا در بیارود.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 19:37  توسط سناء شایان |
رسم روزگار
|
سرم گیج میرفت، توی کیفم را گشتم و یک آبنبات پیدا کردم و پوستش را کندم و گذاشتمش توی دهنم. آمدم پوستش را بندازم توی جوی دیدم شهر ما خانهی ماست. برای همین گذاشتمش توی کیفم. چند وقت گذشت، آمدم کیفم را عوض کنم، دیدم این همه وقت من این پوست آبنبات را با خودم این ور آن ور میبردم. حالا پوست آبنبات که چیزی نیست. بعضی یادها هم، همین است. خوشیاش شیرینیاش را چشیدهایم، پوستش مانده، چیز زائدش مانده در ذهنمان. نمیکنیم آن پوست زائد را بیاندازیم دور. هماش بهاش نگاه میکنیم و باحسرت میگوییم دیگر شیرینتر از آن گیرمان نمیآید. تمام شد، همان بود بس! خودمان هم جمع نمیکنیم. والا خوب نیست این همه آشغال در ذهنمان نگه داریم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 14:59  توسط سناء شایان |
رسم روزگار
|
سلام
از اول باهات طي كرده بودم. من نه مومن ام. نه مذهبي. نه حزب اللهي! من يك منفع طلبم. يك منفعت طلب سودجو! من از هر چيزي بهترينش را مي خواهم. همه اش را مي خواهم. همه اش و منبع و مرجع اش پيش هر كس باشد، به همان آويزان مي شوم. خيلي گشته ام. خيلي زياد. انتهاي و اصل همه چيز را در تو پيدا كردم. براي همين آويزان تو ام. اگر مي بيني نماز مي خوانم نه به خاطر خوشايند تو ست. نه خوشايند بنده ات. نه ترس از جهنم دارم نه به بهشت اميد بستم. من با نماز ياد خودم مي آورم كه تو هستي! يادم مي آورم كه رحماني و رحيم، رب العاميني و... و بعد مي فهمم كه بر اساس اين صفاتت ازت بخواهم. من اگر روزه مي گيريم نه براي همان حرف هاست. براي اين است كه به خودم ثابت كنم و يادآوري كنم كه وقتي براي يك ليوان آب مي ميرم، پس هيچم و محتاج به تو! پس اين هيچ غلط كند كه باورش شود كسي ست. و همه تويي و من هيچ!
من به ات آويزان مي شوم. دست هايم را فرو مي برم در تو و ازت مي خواهم دست هايم را محكم كني، اصلا براي همين هم جوشن كبير مي خوانم. كه يادم بيافتد تو با آن صفاتت امكان ندارد ولم كني و حرف هايم را نشنوي!
حالا تمام شده همه ي غش و ضعف ها براي گشنگي و تشنگي! همه ي آن روزهايي كه نمازمان سر وقت بود، و فكر شكم نبوديم.
ولي خداجان، به اندازه ي كافي يادم افتاده كه هيچم؟ يادم افتاده تو كه هستي؟ به اندازه ي كافي خودم را، خود كثيفم را كشته ام؟
خدايا گاه فكر مي كنم. اگر اين ماه هم نبود. كه كمي صافم كند، من الان چه بودم؟
يك سطل آشغال متعفن؟
نمي دانم. هر چه بود، گذشت. اولش غر زديم كه چرا بي رنگ و بوست. وسطش كم آورديم و گفتيم كي مي شود تمام شود؟ آخرش هم سر روز عيد فطر دعوا كرديم. و حالا هم نشسته ايم و فقط و فقط براي ريا مي نويسيم، دلمان برايش تنگ مي شود.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 20:51  توسط سناء شایان |
برای...
|
آن موقع هنوز ما دانشجو بودیم و بند ساختمان قرمز دانشکدهی اقتصاد علامهطباطبایی!
آن موقع رفیق فابریکم هنوز ایران بود و بند آلمان نشده بود.
آن موقع هنوز باکلاس بودیم و کلاسهامان گاه میافتاد به غروب، گاه غروبها مهم میشد و ماه هم میآمد پایین و میشد رمضان.
آن موقع هنوز نان فانتزی پایین دانشکده، نشده بود بنگاهی یا هر کوفت دیگری.
آن موقع افطارمان یک باگت بربری بود که قبل از کلاس میخریدیمش و میگذاشتیم توی کولهمان و زیپ کوله را تنگ تنگ میبستیم تا بو نزند بیرون، که آخرش هم میزد و همه را مست میکرد.
غروب که نزدیک میشد، دست میکشیدیم روی نان و پنیرخامهای، آماده بودیم بپریم بیرون و بنشینیم توی حیاط دانشکده. گرچه یک راست هم نمیرفتیم وسط حیاط، میرفتیم سلف، که از آب زیپوهایش بگیریم. که همان آب زیپوها با یک مشت قند، بهترین مایعی بود که از گلومان میرفت پایین.
همیشه یک چاقو با خودم داشتم. از زنجان خریده بودمش، کوچک بود، ولی ضامن داشت. پنیر را با همان میبردیم و نان هم با همان. به ماه سلام میکردیم، شکر میکردیم که هنوز هستیم و هنوز میتوانیم روزه بگیریم. ماه آن بالا بود و ما آن پایین، و نان و پنیر توی دهنمان و بوی خوشش تو دماغمان.
حیف گذشت. باید میگذشت. باید میرفت تا برسیم به این جا. به اینجا که بویی نیست. که هر سال بیبوتر میشود و میشویم. باید میرسید به اینجا که بگوییم یادش بخیر.
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 17:36  توسط سناء شایان |
رسم روزگار
|
معین میگوید «عسرت» یعنی سختی، دشواری! زمانهی عسرت هم زمانهی حال است! زمانهای که میترسم تمام نشود، زمانهای که از درون میپوساندمان و از بیرون لبخند کجی مینشاند روی لبهامان. زمانی که دلمان برای رفقایمان تنگ تنگ است، ولی حوصلهی رفتن و دیدنشان را نداریم. زمانهای که دلمان برای ولگردیهایمان تنگ است، ولی حال ولگردی نداریم. زمانهای که به حرفهای دیگران اعتماد نداریم و هر که هر چه میگوید، جوابشان این است: «آره! ارواح عمهات، منام باورم شد». زمانهای که عمر سلولهای عشق اندازهی حباب است و زود میترکد و میرود پی کارش. زمانهای که شهوت، بر عشق برتری یافته و خودخواهی، به شهوت قدرت داده!
زمانهای که مردم آنکاره، از دیگران قابل تشخیص نیستند و بعد از چند شک روحی، به این نتیجه میرسی که همه آن کارهاند.
زمانهای که نکاشته و درو نکرده، همه دهانشان را باز کردند برای خوردن.
زمانهای که هیچ کس، نمیخواهد برای چیزی ارزش قائل شود و همه همهچیز را حق مسلم خود میدانند.
تلخ شدن در این زمانه، حاصل گیجی پیاپیای ست که از زندگی در این زمانه به وجود میآید.
و این تلخی طبیعی ست.
و تنها معجزهای شیرین و شیرین، میتواند این همه تلخی را ببرد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 20:28  توسط سناء شایان |
رسم روزگار
|
داشتم از کوچه رد میشدم که پسره را دیدم. همسن و سال خودم بود. شاید چند سالی کوچکتر یا بزرگتر. طوری بغضش گرفته بود و گریه میکرد انگار که برگشته به بیست سال پیش و چیزی میخواسته و مادرش برایش نخریده!
نگاهم افتاد به زمین. روی آسفالت سیاه کف کوچه، یک جوجه گنجشک گردن شکسته بود. جوجه خیلی داشت، یکی دو روز! فکر کردم حتما از لانه افتاده پایین و بال پریدن نداشته. پسر گریهکنان، انگار که من باید ببخشمش نه گنجشک، بهام گفت: « به خدا ندیدمش خانوم! پام رفت روش.» منم بغضم گرفت. یاد گنجشک روی کتاب «من گنجشک نیستم» مستور افتادم. و مرگ! مرگی آنی. فکر کن مادر بیچارهات با صد بدبختی توی این شهر شلوغ، درختی پیدا کند و پوش جمع کند و لانه بسازد. با هزار امید تخم بگذارد و روی تخماش بخوابد. تا تو به دنیا بیای. بعد یکهو از لانه بیوفتی روی آسفالت کوچه و پسرکی بیخبر کف کفشاش را بگذارد روت و له شوی! چه خوب که من گنجشک نیستم.
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 9:46  توسط سناء شایان |
رسم روزگار
|
اول: ابنا و بنات بشر، در هر چیز تفاوت داشته باشند در مورد نظرشان نسبت به من، تفاهم کامل دارند. از نظر همهی آنها من در سه حالت به سر میبرم:
1. سکوت
2. غر زدن و فحش اساسی دادن به زمین و آسمان
3. داد زدن و شعار دادن در مورد اعتقادات، اخلاقیات، علاقهمندیها و... که اسم این حالت را گذاشتم منبر روی!
عین عقرب بلدم نیش بزنم، عین سگ پاچه بگیرم و عین چی لج کنم و عین چیتر حال بگیرم! مرام بگذارم و... حالا بگذریم که همه متفقالقول اند که با این دریافتهها، من آدم جالب تلخی هستم.
دوم: داشتم برای وبلاگی کامنت میگذاشتم. دیدم بد نیست اینجا هم بگویم که مردم بهره ور شوند، گفتم که:
ببین به یه جا می رسی که می بینی آدم ها با تمام تفاوتشون بهم شبیه اند. و منبای علم ها بخصوص علوم انسانی بر اساس شباهت هاست. یه نویسنده ی خوب اونه که شباهت ها رو دربیاره و بگه! و یک آدم خوب اونه که از شباهت ها رو دربیاره تجربه ی دیگران رو درباره اش بدونه و بعد تصمیم بگیره که چه کنه! ولی تفاوت ها ست که باعث ارزش ها می شه که باعث می شه زندگی ادامه پیدا کنه وجالب بشه! باعث تجربه های ناب می شه!
سوم: خیلی طول نمیکشد که بفهمی، همهی مردها بهشته زنی میخواهند که در سایهی درختانش بلمند و پایی دراز کنند،حرفی بزنند، غذایی بخورند و تر و خشک شوند. دوست دارند که این بهشته زن پخمه باشد و فرمان بردار، به شدت وابسته، کلی هم لی به لا لایشان بگذارد ولی غیرمستقیم و خیلی چیزهای دیگر.
البته این برای زنی ست که میخواهند نسبت بهش تعهد و مسئولیت داشته باشند و باهاش زندگی کنند. و گرنه کرم تجربه جوییشان از خوشگلی، هوسانگیزی و خیلی چیزهای دیگر نمیگذرد. خوب هر چه باشد هر بشری مزهای دارد دیگر! مگر نه؟ ولی آن بهشته زن برایشان یکی ست. احمقهاشان، بهشته زن خود را اشتباه میگیرند با تجربهشان، سراغ همان تجربههای مسخره میروند. یک وابستگی ساده میکشدشان به پایبندی بعد هم جنگ و دعوا! عاقلهاشان خودشان را در بهشته زن و دنیای دو نفر غرق میکنند و زیاده خواهشان به بهشته زن راضی نمیشوند و دست از تجربه بر نمیدارند.
چهارم: اشتراک همه در اظهار نظر در مورد من، در این سئوال هم تکرار میشود:
شکست عشقی خوردی؟
نه! ولی کور و کر و بیسواد که نیستم. چشم دارم. گوش دارم! میخوانم میبینم میشنوم.
پ.ن:
×لفظ بهشته زن را از یکی از داستانهای مستور برداشتهام.
×هیچ ادعا ندارم که زنها فرشتهاند و این حرفها. حتما زنها هم در چیزهایی مشترکاند که من نمیدانم. و هیچ ادعایی هم ندارم که حرفهای درست باشد.
×پست قبلی هم پاک کردم چون دلیلی نداشت به مخاطب خوش بگذرد. اینجا جای جفنگ بازی نیست. جای غرغر است.
×اگر فیس بوک، در تستهای صد من یک غازش، تست «شبیه چه کارگردانی هستید؟» را داشت، حتما نتیجهی مال من میشد: تهمینه میلانی! چه کنیم واقعیت تلخ است.
ايول فيس بوك آن تست را داشت. ولي اشتباه كرد و گفت من كيارستمي ام.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 23:28  توسط سناء شایان |
رسم روزگار
|
فکر کن! چندسال یک دوست را میشناسی، به هم عید را تبریک میگویید برای تولد هم کادو میخرید، باهم میروید سینما، پارک، کتابفروشی و... بعد یک روز میرسد که یکهو حال هم را ندارید. نه هیچ دلیلی نیست. نه بهم بد کردید، نه از هم بدتان میآید نه چیز دیگری! فقط حال هم را ندارید. یک شماره موبایل میماند، خاطره! شاید هم دوستی در فیسبوک و 360 و این مدل سایتها!
این غریبه شدن ناگهانی را بارها تجربه کردم. بیهیچ دلیلی!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 23:37  توسط سناء شایان |
گاهی وقت ها
|
این را درشت بنویس، درشت بنویس روی اسکرین سیور موبایل و کامپیوترت، اصلا ازش تصویر بساز و بگذارش روی دسکتاپ کامپیوترت. درشت بنویس:«فقط به خودت فکر کن» فقط و فقط! نه به فکر این باش که فلانی چه میبیند و چه میگوید؟ نه به فکر این باش که بهمانی چه فکر میکند؟ نه دلت بسوزد به حال کسی! نه هر چیز دیگری!
«به درک» واژهی خوبی ست. بگذار فکر کنند، بگذار قضاوت کنند. بگذار بروند و گم شوند. بگذار هر چه میخواهد بشود. تو کسی به جز خودت نداری، تو یک روح بیشتر نداری، یک جسم بیشتر نداری. برای چه باید فدایش کنی؟ روح و جسمت را دو دستی بچسب. نگذار دیگران محض تفریح رویش پیادهروی کنند. باور کن یکبار فداکاری ممکن است بدنتیجهای بدهد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 21:10  توسط سناء شایان |
رسم روزگار
|