تبليغاتX
برای ساکنان زمین

برث دی

  دیروز توی فیس بوکم نوشتم: «هورااا! داره برث دی‌ام می‌شه!(به سبک بچه‌ای که بیست سال‌ پیش، چهار سالش شد)» و امروز برث دی‌ام شد! به همین زودی!
بچه که بودم، یک کیک چرخان کوچک داشتیم، که الان هم داریمش، بعد می‌چرخاندیمش و کیک را می‌گذاشتیم رویش برایمان می‌خواند:«هپی برث دی تو یو، هپی برث دی تو یوووووو...» بعد من که بچه بودم وقتی پیچ‌اش تمام می‌شد، داد و قال می‌کردم که «هپی بس بس» را بگذارید دوباره! بعد کلی باهاش حال می‌کردم. خیلی خوب بود.


+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت  9:2  توسط  سناء شایان |  من  | 

پیاز گندیده!

- یک زمانی بود که ما نوجوان بودیم و «دوچرخه» می‌خواندیم. بعد بالای یکی از صفحاتش نوشته بود: «اگه نگیم و نخندیم، پیاز می‌شیم می‌گندیم» و حالا ما در حال گندیدنیم.

- خوب راه‌هایی برای خوب کردن حال است. مثل عوض کردن مانتو، مقنعه و.. یا پوشیدن یک شال با رنگ جیغ، امتحان کردن یک مزه‌ی تازه، پیدا کردن یک دوست تازه، خریدن چیزهایی که لازم داری، دیدن دوستان قدیمی، رفتن به کافی‌شاپ حتی رفتن به امام‌زاده. ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌ کدام یک ذره هم جواب نمی‌دهد؟ خوب حتما دارم تبدیل می‌شوم به یک پیاز گندیده‌ي بوگندو! کسی چه می‌داند؟

- خوب 24 سال سختش گذشت، چند سالش مانده؟ علامت سئوال! هر چند سال، مگر مهم است؟ نه زیاد مهم نیست. 24 سال از پس‌اش برآمدم و باقی‌اش هم یک طوری از پس‌اش بر می‌آیم. طوری نمی‌شود!

- هر سال، وقتی سال نو می‌شود. هر کسی تنها به تاریخ تولد خودش فکر می‌کند، که تا آن موقع چه شده و کجاست و چه می‌کند! هر کسی فکر می‌کند حتما آن روز روز مهمی‌ ست. آن روز می‌رسد. یک روز معمولی، اطرافیانش برایش کیک می‌خرند، سعی می‌کنند خودشان را خوش‌حال نشان دهند از متولد شدنش، هی مادرش به‌اش گیر می‌دهد که کادو چه می‌خواهی؟ برایش اس‌ام‌اس تبریک می‌رسد. شاید یکی دو تا از رفقای گذشته که بین اتفاقات مزخرف گیر‌ افتادند هم یادشان بیافتد. حالا چند روز مانده تا اجرای این مراسم؟ بگذار تقویم را ببینم، 6 روز مانده! 25‌ام!

- این را توی نوشته‌های بی‌صاحب گودر خواندم:

چندان فرقی با مرده‌ها نداری

اگر کسی را نداشته باشی، که بخواهی برایش بمیری

+  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت  22:41  توسط  سناء شایان |  من  | 

تب الاغی!

عاشق روزهای عصبانی شدنم هستم. روزهایی که می‌ریزم بیرون. روزهایی که از هیچ چیز نمی‌ترسم. روزهایی که داد می‌زنم. روزهایی که به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. روزهایی که یک لگد محکم می‌زنم زیر همه چیز. تب الاغی می‌گیردم. رم می‌کنم. قبل‌ترها این تب بی‌عوارض بود. الان عوارضش را هم  درک می‌کنم. می‌دانم که دارم تب می‌کنم. می‌دانم چیزهای ریز ریز می‌چسبند به هم. جمع می‌شوند روی هم. و یک‌هو می‌ترکانندم. تازگی‌ها اخطار هم می‌دهم. هی چراغ قرمزم روشن می‌شود. هی آژیر می‌دهم. بابا جان من دارم عصبانی می‌شوم. هی می‌خندند توی روی آدم. بعد یکهو طوفان  شروع می‌شود، احترام را مچاله می‌کنم و می‌اندازم دور. کوچک بزرگ حالی‌ام نمی‌شود. داد می‌زنم. از اول تا آخر را می‌شورم می‌اندازم روی طناب! یک به درک می‌گویم و تمام! می‌دانم کار خوبی نیست. ولی مطمئنا کار خوبی ست برای تخلیه شدن.
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت  12:29  توسط  سناء شایان |  من  | 

درست مثل انسان‌های اولیه!

همیشه به این فکر می‌کردم که روحم شبیه به آدم‌های کدام دوره‌‌ی تاریخ است؟ بعد می‌رسیدم به انسان‌های اولیه، روح من به اندازه‌ی آن‌ها وحشی ست، به اندازه‌ی همان‌ها بی‌تجربه و کال و این باعث می‌شود که کنجکاو باشد و بخواهد از همه چیز سر دربیاورد که همین هم باعث ارتقا‌ءش می‌شود. روح من بچه‌ سال و ساده‌ است. خیلی ساده‌تز از آن‌چه که مردم می‌بینند. حتی با کمی خودزنی می‌توان گفت خنگ بزرگی ست شاید هم احمق است. ولی در سادگی‌اش هیچ شک ندارم. روح من گاه بی‌دلیل گریه می‌خواهد، گاه بی‌دلیل می‌خندد، گاه وابسته ‌می‌شود. گاه دم به دم حالش بهم می‌خورد از همه چیز، گاه متضاد همه چیز می‌شود، گاه به خواب می‌رود. ولی واقعا وحشی، ساده، ساکت، کنجکاو، ترسو و... است، درست مثل انسان‌های اولیه!

+  نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت  23:24  توسط  سناء شایان |  من  | 

تشکر

من تشکر می‌کنم از آدم‌های گنده‌دماغ و بدعنق‌تر از خودم که با دیدن‌شان احساس خوش‌اخلاقی می‌کنم.

من تشکر می‌کنم از اسکروچ مهربان که نام و لقبش را به من قرض داد که بگذارم روی دل مرده‌ی خودم و دوستانی که عید را نادیده می‌گیرند.

من تشکر می‌کنم از بزرگ‌ترهایی که از من عیدی گرفتند و حتی یک آبنبات خشک‌شده هم مرحمت نفرمودند و هی پشت سر هم گفتند:«بچه! بچه! بچه!»

من تشکر می‌کنم از مبدع یاهو مسنجر و جی‌تاک که به وسیله‌ی آن‌ها هر آن‌چه که نباید بشنوم، شنیدم و حسابی پخته شدم و چشم و گوشم باز شد.

من تشکر می‌کنم از افراد بسیار بزرگ و منطقی که لباس عید را مال بچه‌ها می‌دانند و خرید را موقعی لازم می‌دانند که از لباس‌ها تاری بر تن و از کفش‌ها کفه‌ای بر پا  مانده‌باشد.

من تشکر می‌کنم از غاز‌های مادر مرده که رنگ کله‌شان را بخشیدند به شال‌ها و مانتوهای زنان سرزمین من!

من تشکر می‌کنم از دوستان قدیمی که با اس‌ام‌اسی می‌خواهند یادم بیاندازند که هنوز زنده‌ هستند. و شماره‌ی موبایل مرا توی فن بوک موبایلشان دارند.

من تشکر می‌کنم از همه‌ی نویسندگان که کتاب‌ها و دست‌نوشته‌هاشان جای فامیل و دوست و آشنا را برای من پر می‌کند.

من تشکر می‌کنم از شرکت فخیم مترو که خواب‌های زمستانی ما را با صدای کمپرسور مخلوط کردند و احتمالا خواب‌های بهاری را هم بی نصیب نمی‌گذارند.

من تشکر می‌کنم از سینماچی‌ها که برای اکران نوروزی فیلم‌‌های تلخ"درباره‌ی الی"، "بیست" و فیلم مزخرف"سوپراستار" را انتخاب کردند.

من تشکر می‌کنم از همه‌ی خودشیفته‌های عالم که بی‌ادبی‌های مرا سهم خودشان کردند. و از همه‌ی بی‌ادب‌های عالم که خودشیفتگی‌های مرا برای خودشان برداشتند.

من تشکر می‌کنم از آدم‌هایی که هی محو شدند و هی آمدند. هی‌ محو شدند و هی‌ آمدند تا آمدنشان یادشان رفت و یک‌هو برای همیشه محو شدند.

من تشکر می‌کنم از کارخانه‌ی شیرین عسل که «هیس»هایش را یکی یکی می‌لمبانیم تا جوش‌های صورتمان متورم‌تر شود.


من تشکر می‌کنم از بهار! از خدای بهار! از هر کس برای اولین بار در ذهنش جرقه زد بهار را جشن بگیرد!

من تشکر می‌کنم از هر چه گندم و درخت و ... است به ‌خاطر این که هنوز از آدم‌ها ناامید نشدند و هنوز می‌رویند.

من تشکر می‌کنم از تو! جدی تشکر می‌کنم! چه‌طور می‌توانی چرندیات مرا تحمل کنی؟

من تشکر می‌کنم از تمام روزهای خوبی که گذشتند و تمام آن‌هایی که در راهند.

و دعا می‌کنم که همه چیز برای همه لذت‌بخش و خوشایند شود! حتی غم و غصه‌ها!

+  نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت  11:21  توسط  سناء شایان |  من  | 

قوانین من در آوردی!

قانون‌ها برای این وضع می‌شوند که شکسته شوند. مثل کلاس‌ها که برای این تشکیل می‌شوند که غیبت کنی، یا با پلیرت حال کنی، یا با رفیقت گپ بزنی، یا غرق شوی در داستان یک کتاب!
قانون نمی‌دانم چیست! ولی دربند قانون و عرف و سنت بودن را خوب بلدم. دربند می‌مانم، حتی اگر توانایی کندن بند‌ها را داشته باشم.
حالا دوست مجازی-حقیقی ای فرموده بنویسیم. و من مطابق رسم گذشته که هیچ نوشتنی را رد نمی‌کنم با تمام خستگی و کوفتگی‌ام می‌نویسم.
فقط قانون نمی‌دانم چیست! ولی می‌دانم این‌ها شاید فکرهایی باشد که بلند بلند می‌گویمشان تا ازشان تخطی نکنم.

این است شرح بلندگویی‌های من:

-هیچ وقت به خودت مطمئن نباش! نگو:« من؟من؟! من امکان ندارد فلان کار را بکنم!» یکهو چشم باز می‌کنی می‌بینی وسط همان کار گرفتار شده‌ای! یادت باشد خدا از آدم‌های مطمئن، سخت امتحان می‌گیرد.

-سعی کن قضاوت نکنی! مخصوصا در مورد آدم‌هایی که باشان در ارتباط دو سویه نیستی و فقط خروجی‌هایشان را می‌بینی یا می‌خوانی! به نوشته‌های چاپ شده نمی‌شود اطمینان کرد. ولی وبلاگ، مردم را لو می‌دهد. اگر خواستی قضاوت کنی، وبلاگ بخوان.

-هیچ وقت مشتت را کامل پیش کسی باز نکن! بگذار فکر کند هر لحظه امکان دارد یک چیزی از مشتت بزند بیرون! حتی وقتی که هیچ چیزی نداری. طوری رفتار کن که این تصور برایش به وجود آید.

-هرگز!هرگز!هرگز! از یک آدم خودشیفته تعریف نکن! از من می‌شنوی اصلا محلش‌ هم نگذار حتی اگر خدا باشد برای دنیای خیلی‌ها! می‌دانی که خیلی‌ها دنبال بنده می‌گردند.

-رفقای بامرام را دودستی بچسب. ولی خودت را به زور نچسبان به آدم‌های نچسب.

-یادت باشد که حجم نخوانده‌هایت همیشه و همیشه بیشتر از خوانده‌هایت است. پس حجم ندانسته‌هایت هم بیشتر از دانسته‌هایت است.

-از کجا معلوم در وضعیت کنونی تو خوش‌بخت‌ترین آدم دنیا نیستی؟ الکی غر نزن! معیار خوشبختی چیست؟

-گاهی به خودت فرصت بده! یک بسته آدامس بخر و بی‌خیال بجو و خیابان گز کن!

+  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت  22:50  توسط  سناء شایان |  من  | 

پس یک خواب

من از پشت یک خواب آمده‌ام. خوابی طولانی و سخت! پر از او! اویی که دور است، خیلی دور! پر از ردپای او! نه! رد پا درست نیست! رد حرف درست‌تر است. پر از رد حرف‌های او در موقعیت‌های مختلف.
پر از صدای ناصحان، ناصحانی که در مورد ازدواج، کار، روابط و... همه باهم حرف می‌زنند و من صدا‌ها را تشخیص نمی‌دهم، حرف‌ها را هم.
من از پس یک خواب دراز آمده‌ام. یک خواب خسته‌کننده‌ی نه ساعته!
پلک‌هام هنوز نیمه باز است. آدم‌ها را نصفه می‌بینم. مغزم بعد از یک فعالیت شدید، تازه بیدار شده و خسته است. خودش نوشته، خودش ساخته، خودش پخش کرده، و خودش دیده‌است. فیلمی در ژانر عذاب به مدت 8-9 ساعت. برای همین خش افتاده روش! برای همین تعقلم به ‌خطا می‌افتد، گوشم می شنود و مغزم قدرت آنالیز ندارد، دقت ندارم. تپق می‌زنم و... ولی حس می‌کنم. من جریان‌های جاری را به روشنی طیف نور، به رسایی یک صدا، به لطافت و خشنی هوا و... حس می‌کنم، درک می‌کنم. مثلا خیلی زود از صدا و چشم‌های یک‌نفر غیرخاص، می‌فهمم امروز مثل دیروز و روزهای قبل‌اش نیست. یا زود‌ می‌فهمم فلانی بیش از حد خودش، نزدیک می‌شود یا... من چیزهایی را به وضوح می‌بینم؛ گرفتاری در بند پوچی، مذهبی بودن زائد، مشتبه شدن امر ریاست و... حس می‌کنم جنس‌ام فرق دارد با خیلی‌ها. جریانی در جریان است که آزارم می‌دهد و من بیش از همه فکر خودم‌ام. و این جا نقطه می‌گذارم و تمام می‌شوم. هوای خوش بهاری می‌کوبد توی صورتم.
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت  11:2  توسط  سناء شایان |  من 

!

-می دانی؟ اصلا ربطی به بزرگی و کوچکی ندارد. بعضی‌ها ترسناک‌اند آدم می‌ترسد که باشان سلام و علیک کند. می‌ترسد در برابرشان اظهار نظر کند. بس که احساس فیلسوفی می‌کنند. بس که پرخاش‌گرند.

-می دانی؟ میان قله ی نفرت و قله ی محبت پلی کشیده اند و من رهگذر همیشگی آن پل ام. حالا تو هر کجا می خواهی باشی باش. من به تو کاری ندارم رفت و آمدم را می کنم. گاهی از میان پل می بینمت! گاهی از روی قله ی محبت! گاهی هم از روی نفرت!

-دوست دارم. گاهی در مقابل آدم‌هایی پرخاش‌گر باشم. بترسند از من و دور شوند. این قدر دور که حتی سایه‌شان هم نباشد.

+  نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت  23:14  توسط  سناء شایان |  من  | 

اعتراف

همیشه خودم و دیگران را گول می زنم.طوری نشان می دهم که مغرور و طلبکارم! هی هم با خودم تکرار می کنم که محکم باش!محکم باش!محکم باش! ولی نیستم.من حساس ام!یعنی سه یا چهار برابر دیگران حس هایم کار می کند.به همان اندازه هم زود آسیب می بیند.گاهی فکر می کنم روحم این قدر نرم است که حرف ها و حرکات دیگران عین گلوله ی سربی در آن فرو می رود.حب ذاتی به من می گوید طرف کسانی نروم که این حس ها را لگد مال می کنند و من نمی روم.می گوید شرایط را طوری بچین که اگر بنا به اعصاب خوردی بود اعصاب تو سالم بماند. می گوید اگر کسی بی توجهی کرد از بی لیاقتی اش است.بعد مردم خنگ فکر می کنند من مغرورم.من خودخواه نیستم من حساس ام و مراقب حس هایم هستم. تا حالا هم در مقابل آدم های محترم باجنبه نه مغرور بوده ام نه بی ادب نه چیز دیگری.من هیچ چیزی از دیگران نمی خواهم الا احترام متقابل!همین!

+  نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت  20:24  توسط  سناء شایان |  من  | 

سرما می خوریم

خوش به حالشان/در این خشکه سرما/آب دماغشان راه می افتد/جسمشان سرما می خورد/بعد هم با ۴-۵ قلم دارو خوب می شوند/ما که هی روحمان سرما می خورد/خوب هم نمی شود.
+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت  0:24  توسط  سناء شایان |  من  | 

عظمت؟

اسمش را گذاشتم، بیماری "از عظمت افتادگی"، می دانم اسم درازی ست، ولی از نوشته های این رفیقمان وامش گرفته ام، که بود؟هان!آندره ژید.همان که می گفت:"بکوش عظمت در نگاهت باشد، نه در چیزی که به آن می نگری"!حالا من هم این طور می شوم گاه به گاه!عظمت از چشم هایم می افتد، بعد نهلیست می شوم، بعد که پوچ پوچ شدم و همه ی کارها بیهوده و لعب به نظرم آمد، آنارشیست می شوم.بعد گم می شوم، بعدش هم سه چهار نفری خودکار دست می گیرند و خط خطی می کنند اعصابم را، بعد فحش می دهم، فحش بد نه ها!فحش خوب(!)بعدش هی فحش می دهم، هی دلم چرکی تر می شود هی می دهم هی چرکی تر می شوم.آن ها هم خوش خرم به کارهایشان ادامه می دهند و شادند.بعد یکهو فکر می کنم جای این همه فحش و بد و بیراه، عبادت خدا را کرده بودم الان جز مقربین بودم.بعد خسته می شوم از همه چی، از زندگی از نوشتن، حتی از نفس کشیدن، از همه چی!ته می کشم. تمام توانم نیرو ام، امیدم، تصورم، همه ته می کشد، می میرم انگار یکهو! حالا کی زنده می شوم؟ خدا می داند و بس!
 پ.ن: نه!نه حوصله دارم نه معقولم!نه حرف دهنم را می فهمم!بیشتر دلم یک کرجی می خواهد که کف اش بخوابم و ولش کنم توی رود.

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت  18:45  توسط  سناء شایان |  من