تبليغاتX
برای ساکنان زمین

از خبری که نمی‌نویسیم!

- دلم می‌خواست و می‌خواهد خوب بنویسم. حتی وقتی میگرن از لابه‌لای انگشتانی که به شقیقه‌هایم فشار می‌دهم، بریزد بیرون! دلم می‌خواست و می‌خواهد خوب بنویسم، حتی وقتی تف‌های سر‌بالا چسبیده‌اند به سقف دهنم و نمی‌توانم دهن باز کنم. دلم می‌خواست و می‌خواهد خوب بنویسم ولی نمی‌توانم. مکانش نیست جایش نیست، فکرش نیست. در سرزمینی که رسانه‌ها ابزار جنگ روانی‌اند چه جای نوشتن است؟ دوست ندارم و نداشتم بجنگم، چه با شعار و چه با حرف و چه با قلم. دوست ندارم بازیچه شوم. دوست ندارم زیر علم هیچ کس سینه بزنم. دوست ندارم بروم توی هر یک از این رسانه‌هایی که چشم‌شان را روی آقا و سرورشان می‌ببندند و روی مخالفانش زوم می‌کنند که کاه را بکنند کوه! یا توی آن‌هایی که به درد مچاله‌ شدن در کارتن‌ شکستنی‌ها می‌خورند. صبح‌ها، باجه روزنامه فروشی پر از اباطیل است، پر از گرز‌های کلامی، پر از تیترهای جنجالی، پر از بینش‌های متفاوت نسبت به خبر روز! صبح‌ها جنگی خاموش روی پیاده‌روهای جلوی دکه، برپاست. صبح‌ها همه دروغ می‌گویند. همه با روان مردم بازی می‌کنند. صبح‌ها....
صبح‌ها، ظهرها، عصرها، شب‌ها، نیمه‌شب‌ها و... رسانه‌ی ملی که دولتی ست، جانماز آب می‌کشد، صبح‌ها، ظهرها، عصرها، شب‌ها و... رسانه‌های غریبه، نشسته‌اند بیرون گود و می‌گویند لنگ‌اش کن و جانمازی که آن‌ها آب کشیده‌اند کثیف می‌کنند.

- درد دارد والا! روزنامه‌نگاری فانتزیک، درد دارد. نوشتن بدون توجه به اوضاع مملکتت درد دارد، فکر کن، در بحران‌ها، تو مطلب علمی بنویسی، گزارش فرهنگی تنظیم کنی و...! فکر کن دستت به قلم باشد و تریبونت به‌پا، ولی قلم‌ات حق نداشته باشد، آن‌چه را که فکر می‌کنی، مظلومیتی که می‌بینی، مردمی که پر پر می‌شوند، را فریاد بزند!

- خنده دار است، کشوری فرزندی بزرگ می‌کند که خبرنگار می‌شود، بعد سوار هواپیمایش می‌کند که برود ماموریت، بعد هواپیما همین طوری محض خنده کوبیده می‌شود به ساختمانی، و آن فرزند کشته می‌شود، چند سال بعد بنرهای بزرگ آن خبرنگار کل سطح شهر را می‌گیرد، به نامش پایانه‌ی اتوبوس‌رانی احداث می‌کنند. و چنان شهید شهید می‌کنند که انگار شهید محراب است.

- چند تبریک دشت کردم بابت روزنامه‌نگاری و خبرنگاری‌ای که نکردم. سهم ما هم از ژرونالیسم، همان سرویس علمی درپیت بس!
+  نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت  22:55  توسط  سناء شایان |  هپروت  | 

چراها

ذهن‌ام پر و خالی می‌شود. کلمات بهم نمی‌چسبند یا مثل دانه‌های برنج در دیگ شفته می‌شوند. باد می‌آید و می‌رود، باران هم و تلخی و تلخ‌مزگی بی‌دلیل و بی‌بدیل این‌ روزها! تغییر وضعیتی در جریان نیست، جز چند کار هدفمند که باید پی‌اش را بگیرم و برسم به تجربه.
گاه مغزم می‌خارد، نه! روح‌ام است شاید! چراها روی‌اش تل‌انبار می‌شوند، می‌روند و می‌آیند، کسی نیست جوابی داشته باشد. آدم‌ که چراها و تلخی‌هایش را به اشتراک نمی‌گذارد، می‌گذارد؟ چراها مرا تنها می‌یابند و عین کک به مغزم هجوم می‌آورند. شاید هم به روح‌ام! چراهای بی‌دلیل، وای! فکرش را بکن! آخ مغزم می‌خارد، شاید هم روح‌ام، شاید هم حنجره‌ام که نمی‌تواند آن‌ها را بیان کند، یعنی معادلی در زبان برایش نمی‌یابد، چه می‌دانم؛ بعضی معانی خودشان را کثافت گفتار غرق نمی‌کنند، هر چه قدر هم کوچک باشند. پس زل می‌زنم به نقطه‌ای نامعلوم و هیچ نمی‌گویم.
+  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت  2:9  توسط  سناء شایان |  هپروت  | 

کاش من هم کرگدن بودم

آن آقا نشسته بود روی یکی از صندلی های گرد سنگی نزدیک گیشه!گیشه شلوغ بود، جمعیت دور استوانه ی تئاتر شهر حلقه زده بودند، آن اقا چی توز می خورد، بسته ی اول داشت تمام می شد که من رسیدم، رفتم توی صف، او می خورد و فلفلی هم می خورد، بسته ی سوم را که شروع کرد من زدم بیرون، حوصله ی صف نبود، من هم زیاد مشتاقش نبودم!

آن بنده خدا عاشق هنرهای تصویری ست، سینما تلویزیون تئاتر، بی خود نیست سینمایی نویس شده، آن بنده خدا 9 تا بلیط "کرگدن" گرفته بود، دوستان آن بنده خدا نیامده بودند و عده ای هم لحظه ی آخر جا زدند، که خدا شفایشان دهد!ما از خدا خواسته شدیم مشتری بلیطش و پای تئاتر.

تئاتر شهر شلوغ بود، برای تو رفتن صف بود، جای ما صندلی 18-19 بود، درست وسط، یک موقعیت خوب، دم در آخر سوء استفاده بود، پوستر کرگدن 500 تومان و بروشورش 300 تومان!ملت همیشه حس می کنند، سالن های تئاتر و کنسرت ها جایی ست که باید تیپ عجیب بزنند، من هم عجیب بودم، با دماغ و صورت قرمز حاصل از پیاده روی(تو بخوان دویدن)!

مهدی هاشمی مثل همیشه دوست داشتنی بود، رامین ناصر نصیر عجب زن بود، آنته فقیه نصیری عجب نازی داشت و چه قدر زیاد زن بود، شهاب حسینی را تا آخرش نشناختم، داد می زد، محکم حرف می زد، کرگدن ها عجب ناز راه می رفتند،صابر ابر عجب مضحک بود با آن کلاه گیسش! هر سه دکور برایم جالب بود، ولی در کل دوست داشتنی نبود، یعنی بهتر از این می تواند باشد!این شاید شروعی باشد برای آشتی با تئاتر، بعد از حدود 10 سال!


پ.ن:

۱.امروز دلم گرفت برایش، یاد پارسال خودم افتادم، این که در بغل من بود، همان بود که همیشه می خندید، مادربزرگش رفته بود، راحت هم رفته بود، هر چه قدر هم برای ام مرگ عادی شود، باز هم تلخ است.

2.چه قدر سکوت و تنهایی این روزها را دوست دارم، بهتر که گل نندازد حرف میان من و آدم ها، چرا همه اش دعوا می کنم؟چرا هیچ کس منظورم را نمی فهمد؟ خوب باشد، گفتم سکوت بهتر است!کاش من یک کرگدن بودم در طبیعت ول می چرخیدم و فکر کار و زندگی و آینده را نمی کردم!کاش یک کرگدن بودم.

+  نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387 ساعت  22:22  توسط  سناء شایان |  هپروت  | 

من کشتمش

من کشتمش، یادم نیست چه طور، ولی یادم است وسط حیاط جایی مثل مدرسه بودیم، کشتمش و انداختمتش توی یکی از توالت های مدرسه و در را قفل کردم.این که چه طور آن هیکل را با این زور جا به جا کردم را هم یادم نیست.ولی یادم است، آن زمان اصلا با کسی حرف نمی زدم، کسی هم نفهمید تا چند روز!نمی دانم چه شد که فهمیدند، من انکار نکردم، ولی برایم مهم هم نبود.من کشته بودمش!دیگر چه می شد کرد؟به این فکر می کردم که با مرگ این آدم چه قدر کارهایی که مربوط به مردم است تعطیل شده! من که انگیزه ای برای قتل نداشتم پس چرا کشتمش؟بعدش هم به گناه فکر کردم، به این واقعا می توانم کسی را بکشم؟

هرشب همین ها را خواب می بینم، صبح که بلند می شوم، انگار دنیا را به من داند که می فهمم قاتل نیستم.فعلا که مثل سریال شده است این خواب ها!دیشب رسیده ام به مشخص کردن وقت دادگاه، و امشب احتمالا دادگاه را خواب ببینم و پس فردا شب زندان را و شب ها بعدی اعدام را!بعدم احتمالا گور و کفن را و....... راستش زیاد عجیب نیست، وقتی که تا صبح می نشینم درباره ی فعالیت های چریکی زمان انقلاب و خاطرات زمان جنگ کتاب می خوانم.کمی عادی ست دیدن این خواب ها!

+  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت  10:3  توسط  سناء شایان |  هپروت 

در نشریه ی ما

-من از اهالی دریا، تو از اهالی رود...میان ما و شما یک قبیله فاصله بود

 دل بهاریمان بعد از یک سلام قشنگ ... به هم گره زده شد صادقانه خیلی زود(به به! به به!این شعر بود؟)

روزهای زیادی را کنار هم گذراندیم که نه، کنار هم زیستیم! با هم تلاش کردیم و با هم به ثمر رسیدن تلاشمان را نظاره گر بودیم.اما هنوز به نیمه راه هم نرسیده ایم، هنوز در ابتدای راهیم و سعی می کنیم تا با همراهی یکدیگر هموار کنیم مسیر را برای آینده سازان.این شاید تنها خسته نباشید کوچکی باشد برای ادامه مسیری طولانی....(به به!به به!)

- ما در نشریه سردبیری داریم که در صفحه ی نقطه سر خط(یادداشت ها) یک بار و در صفحه ی محرمانه مستقیم بار دیگر اعلام وجود می کند.و فریاد می زند به هیچ وجه کنار یادداشت ها عکس و کاریکاتور نویسنده را چاپ نمی کنیم.و چه قدر خوشحالیم که ایشان جملات بالا را اول کتاب "دا" برایمان تایپ کرده(یا از وبلاگی برداشته یا... زیاد مهم نیست که از کجا آمده) و این کتاب را به کمک دبیر سرویس سینمایی با مشقت فراوان از حوزه هنری برایمان خریده تا بخوانیم و از دفاع مقدس هم چیزکی بفهمیم.و ما از این حرکت استقبال کرده و تشکر می نماییم خیلی زیاد!

-ما در نشریه دبیر تحریریه ای داریم که لطف کردیم و افتخار دادیم به ایشان که مادر افتخاری ما باشند، و این مادر دلسوز هیچ وقت، وقت ندارد و همیشه ما در خماری نگه می دارد،طوری که زنگ می زند به ما و وسط حرف های مهم مان یک هو گم می شود.و یک هو می بینی مطلبی که با هزار مدل بلا، جمع اش کردی می رود رو هوا! و چون مادرمان است و احترامش واجب هیچ نمی توان گفت به او!به جز این که"مامان جونم!دوستت دارم قدر یه دنیا"

-ما در نشریه سرویس علمی ای داریم که الگوی تمام نویسندگان است، و چه قدر حیف که آن ها از این الگوی خوب بهره نمی برند.سرویس سینمایی ای داریم که چنان با آواز گنجشک ها، حال کرده است که دبیرش در روز تا 1000 بار نگوید آواز گنجشک ها و 10000 بار از مجیدی تقدیر نکند روزش شب نمی شود.سرویس طنزی داریم که نویسنده اش در نمایشگاه مطبوعات مقام آورده و کلا خوشحال است و ورد زبانش"بچه ها شلوغ نکنید "است و سرویس سیاسی ای که هویت دبیرش ناشناخته است ولی یک ناهار به ما بدهکار است.

و سرویس فرهنگی ای که معلوم نیست آن پرونده ی ما را برای آن نشریه چه کرده است؟

- ما در نشریه، هر سه شماره فقط کمی(در حد پول تو جیبی) حق التحریر می گیریم و تنها مزیت دبیر سرویس علمی بودنمان پول موبایل زیاد و حرص است، وگرنه یک قران هم پول ندارد.

-ما در نشریه صفحه بندی داریم که تازگی ها معلوم نیست خورشید از کدام طرف در می آید که کمی فقط کمی با سلیقه شده و آدمیزاد می تواند بی خیال باشد نسبت بهش! و نکشدش!ولی همچنان رنگ و فونت تیتر ها را اوت می زند!

- ما در نشریه ویراستاری داریم که بنا به تغییر آب و هوا! همزه ی سناء را برمی دارد و می گذارد!و ما نفهمیدیم همزه داریم یا نه! باز هم 1000 رحمت به ویراستار قبلی که بلکل زد و دخل همزه را در آورد!

-ما در نشریه نمی دانیم مخاطب کیست و چه می خواهد.خلاصه ی انتقادات با این جملات به دستمان می رسد:

اتحادیه ساوه خوب است .فعال اند.استان مرکزی.(به ماچه؟)

موضوع علمی تازه به سمت علمی و مسئلی اصلی اش می رود!(یکی بیاید معنی کند این را)

مشکلات ویراستار، زیادی دارد.(این که گفتی، یعنی چه؟)

و...

-ما در نشریه 7-8 نفری را هر دو هفته یک بار می بینیم. و این 7-8 نفر هیچ نمی خواهند از تجربه های خوب مجلات دیگر استفاده کنند، و ما را همیشه متهم می کنند به طرفداری از مجله ای! و بعد مرفه بی درد خوانده می شویم .در این جلسات به ما چای و بیسکوییت داده و ما تازه می بینیم که این اسم هایی که پای مطالب می خورند کیست اند؟!


پ.ن:

۱.خودم خوب می دانم که آن که باید بخواند نمی خواند!تویی که می خوانی از نشریه ی ما با خبر نیستی!و ندیدی اش!ولی اگر خواستی، بیا یکی دو شماره اش را بگیر و بخوان!بد نیست برای تغییر ذائقه!

۲.ما هم عضوی از این نشریه ایم!و همگان را دوست می داریم!!!!

 

+  نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت  19:39  توسط  سناء شایان |  هپروت  |