تبليغاتX
برای ساکنان زمین

از روزها

- هواکش‌های کف خیابان، میله‌ میله‌اند. اگر کفش پاشنه دار پات باشد، پاشنه‌ات وسط میله‌ها گیر می‌کند. اگر پانچوی گل و گشاد تن‌ات باشد، هوایی که از لابه‌لای میله‌ها رد می‌شود، می‌رود زیر پانچو و عین بادکنک باد می‌شوی! و این جالب است. فکر کن ظهر یک روز تابستانی، اعصابت خورد باشد از همه چی، بعد از روی هواکشی رد شوی و باد شوی! شادی‌اش از جنس شادی‌های ریز کودکی ست.

- کم کم دارم پشت میزهای سست بایگانی می‌شوم. شرایط کاری تماما روی هواست.
آدم‌های فرصت محور و تهدید محور با هم کنار نیامدند. زورشان می‌گیرد، مدیر عوض می‌کنند. اه! باز هم غیبت!

- شرایط بد بازار کار در این سرزمین، باعث شده که کارفرمایان هر کاری دوست دارند بکنند. استثمار مدرن را هم همان‌ها اختراع کردند. خوب هر چیزی آپ‌دیت می‌شود. حتی برده‌داری!

- جک‌های عمومی زیاد شده، روزنامه‌ها را بخوانید، تلویزیون را ببینید و بخندید! خنده‌ای تلخ از سر خشک شدن اشک!

- داد زدن فسق دیگران، هنر نیست. گرچه تا وقتی که خودت طعمه نباشی، نمی‌فهمی چه خبر است. در هر صورت می‌توان از طعمه بودن استفاده کرد و این قدر صیاد را کلافه کرد که خودش به دام بیافتد و تو را ول کند.

- به‌ات فرصت داده که به‌ جای فکر کردن به شکم به چیزهای دیگری فکر کنی! حالا دست خودت است، می‌خواهی استفاده کن، می‌خواهی نکن! چه فرقی برایش دارد؟
+  نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت  18:2  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

خشکه‌هایی از مذهب!

- این روزها بی‌‌حوصله‌ام. خیلی بی‌حوصله‌تر از قبل و شاید نه بی‌حوصله‌تر از آینده!
دنبال حوصله می‌گردم، دنبال تازه شدن، دنبال دل‌خوشی‌های ریز برای کمی باحوصله شدن! برای همین رفتم مثلا در جلسه‌ی نقد و بررسی یک فیلم.

- «دل‌شکسته» را ندیده‌ بودم. ولی یادم است، زمانی اکران شد که همه‌ی فیلم‌های روی پرده «دل» داشتند. و من حوصله‌ی دل و درپیت و زرشک را نداشتم.
«دل‌شکسته» را دیدم. حرام کردن یک سوژه‌ی خوب بود در یک پرداخت عوامانه‌ی مصلحانه!
فیلم در تخیلات جریان داشت، دو قطب مخالف که هم را می‌ربایند. یک دختری که با مذهبی‌ها مشکل داشت، فکر می‌کرد زیر پوشش مذهب هر غلطی می‌کنند. و یک پسر بسیجی مذهبی! فیلم گرچه غیر واقعی، ولی خوب شروع شد، بعد سروکله‌ی  تحول‌های زود و مسخره و تحولات بی‌پایه و اساس اتفاق افتاد، و همه یک‌هو پاک و مقدس مذهبی شدند، و آدم‌های متفاوت هم را درک کردند و رفتند زیر یک سقف!
حالا دیدن این فیلم در یک جو پیرزنانه، که در چهره‌ی «شهاب حسینی» کمال آرزوهاشان را از مرد می‌بینند، و عاشق بر و رو اند نه موضوع و ساختار، کمی سخت است.
سخت‌تر این که وقتی همین جو از کارگردان ـ علی روین‌تن ـ می‌پرسند از چه الهام گرفتی؟ می‌گویند: «می‌خواستم لیلی مجنون زمان حال را بنویسم و بسازم» و پیرزن‌ها هزار بار دیوانه وار برای این لیلی مجنون غش و ضعف می‌روند.

- ولی من با این موضوع نمی‌توانم کنار بیایم. با تحولات بی‌پایه! با مذهب‌های احساسی، با این که دین دست عده‌ای ست و عده‌ی دیگر کافر و محارب و این چرندیات‌اند. برای همین با دوستم از این جو می‌زنیم بیرون! کارگردان بیرون ایستاده، به‌ش می‌گوییم، که فیلمش درپیت بود، که گند زدی به سوژه! ولی نه با این لحن! او می‌گوید که 45 دقیقه از فیلمش را درآورده‌اند. فیلم این‌طور نبوده، تحول‌ها سطحی نبوده، آخرش هم آن دو به‌ هم نمی‌رسیدند. بعد هم می‌گوید من چه کنم؟ 45 دقیقه از فیلم را در‌آورده‌اند، آخرش هم گفته‌اند عوض کنم؟

- من آخرش هم نفهمیدم مذهبی‌ام یا نیستم. بند مذهب‌ام یا نه! من تعریفی از مذهبی بودن ندارم. فقط می‌دانم المان‌های ظاهری مذهبی بودن را با خودم همه‌جا نمی‌کشم. و ادعایی در این زمینه ندارم. من با آدم‌های مذهبی و خشکه مذهبی‌ مشکلی ندارم. هر چند وقتی می‌گویم خشکه مذهبی، یاد نان خشکه‌ای می‌افتم. یاد کسانی که از برکت نان و نعمات خدا، نان خشکه‌ای را فقط سق می‌زنند. گفتم من مشکلی ندارم. من فقط یک حرف دارم، این که کسانی که به خودشان مي‌گویند مذهبی، و ظاهرشان طوری ست که این را می‌گوید، باید این مذهب به یک دردی‌شان بخورد دیگر! نباید؟ مثلا این که وقتی شهوت‌شان غلیظ می‌شود، کنترلش‌ کند به راه صحیح! این حداقل چیزی ست که از پیروان راستین یک دین خوب، می‌توان انتظار داشت! نه این که ظاهرمذهبی‌ برای‌شان بشود سوپاپ اطمینان که هر غلطی دل‌شان می‌خواهند بکنند.
بارها گفته‌ام حاضرم با بی‌دین‌هایی که هیچ ادعایی ندارند، معاشرت کنم. ولی از کنار مذهبی‌هایی که ریش و چادر، قسم به ائمه و... تمام درک‌شان از مذهب‌ است، رد نشوم.
ولی چه کنم که این‌طور آدم‌ها در همه جا پخش‌اند.

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت  21:51  توسط  سناء شایان |  می دانی؟  | 

زمانه‌ی عسرت

معین می‌گوید «عسرت» یعنی سختی، دشواری! زمانه‌ی عسرت هم زمانه‌ی حال است! زمانه‌ای که می‌ترسم تمام نشود، زمانه‌ای که از درون می‌پوساندمان و از بیرون لبخند کجی می‌نشاند روی لب‌هامان. زمانی که دلمان برای رفقایمان تنگ تنگ است، ولی حوصله‌ی رفتن و دیدن‌شان را نداریم. زمانه‌ای که دلمان برای ول‌گردی‌هایمان تنگ است، ولی حال ول‌گردی نداریم. زمانه‌ای که به حرف‌های دیگران اعتماد نداریم و هر که هر چه می‌گوید، جواب‌شان این است: «آره! ارواح عمه‌ات، من‌ام باورم شد». زمانه‌ای که عمر سلول‌های عشق اندازه‌ی حباب است و زود می‌ترکد و می‌رود پی کارش. زمانه‌ای که شهوت، بر عشق برتری یافته و خودخواهی، به شهوت قدرت داده!
زمانه‌ای که مردم آن‌کاره، از دیگران قابل تشخیص نیستند و بعد از چند شک روحی، به این نتیجه می‌رسی که همه آن کاره‌اند.
زمانه‌ای که نکاشته و درو نکرده، همه دهانشان را باز کردند برای خوردن.
زمانه‌ای که هیچ کس، نمی‌خواهد برای چیزی ارزش قائل شود و همه همه‌چیز را حق مسلم خود می‌دانند.
تلخ شدن در این زمانه، حاصل گیجی پیاپی‌ای ست که از زندگی در این زمانه به وجود می‌آید.
و این تلخی طبیعی ست.
و تنها معجزه‌ای شیرین و شیرین، می‌تواند این همه تلخی را ببرد.
+  نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت  20:28  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

از خبری که نمی‌نویسیم!

- دلم می‌خواست و می‌خواهد خوب بنویسم. حتی وقتی میگرن از لابه‌لای انگشتانی که به شقیقه‌هایم فشار می‌دهم، بریزد بیرون! دلم می‌خواست و می‌خواهد خوب بنویسم، حتی وقتی تف‌های سر‌بالا چسبیده‌اند به سقف دهنم و نمی‌توانم دهن باز کنم. دلم می‌خواست و می‌خواهد خوب بنویسم ولی نمی‌توانم. مکانش نیست جایش نیست، فکرش نیست. در سرزمینی که رسانه‌ها ابزار جنگ روانی‌اند چه جای نوشتن است؟ دوست ندارم و نداشتم بجنگم، چه با شعار و چه با حرف و چه با قلم. دوست ندارم بازیچه شوم. دوست ندارم زیر علم هیچ کس سینه بزنم. دوست ندارم بروم توی هر یک از این رسانه‌هایی که چشم‌شان را روی آقا و سرورشان می‌ببندند و روی مخالفانش زوم می‌کنند که کاه را بکنند کوه! یا توی آن‌هایی که به درد مچاله‌ شدن در کارتن‌ شکستنی‌ها می‌خورند. صبح‌ها، باجه روزنامه فروشی پر از اباطیل است، پر از گرز‌های کلامی، پر از تیترهای جنجالی، پر از بینش‌های متفاوت نسبت به خبر روز! صبح‌ها جنگی خاموش روی پیاده‌روهای جلوی دکه، برپاست. صبح‌ها همه دروغ می‌گویند. همه با روان مردم بازی می‌کنند. صبح‌ها....
صبح‌ها، ظهرها، عصرها، شب‌ها، نیمه‌شب‌ها و... رسانه‌ی ملی که دولتی ست، جانماز آب می‌کشد، صبح‌ها، ظهرها، عصرها، شب‌ها و... رسانه‌های غریبه، نشسته‌اند بیرون گود و می‌گویند لنگ‌اش کن و جانمازی که آن‌ها آب کشیده‌اند کثیف می‌کنند.

- درد دارد والا! روزنامه‌نگاری فانتزیک، درد دارد. نوشتن بدون توجه به اوضاع مملکتت درد دارد، فکر کن، در بحران‌ها، تو مطلب علمی بنویسی، گزارش فرهنگی تنظیم کنی و...! فکر کن دستت به قلم باشد و تریبونت به‌پا، ولی قلم‌ات حق نداشته باشد، آن‌چه را که فکر می‌کنی، مظلومیتی که می‌بینی، مردمی که پر پر می‌شوند، را فریاد بزند!

- خنده دار است، کشوری فرزندی بزرگ می‌کند که خبرنگار می‌شود، بعد سوار هواپیمایش می‌کند که برود ماموریت، بعد هواپیما همین طوری محض خنده کوبیده می‌شود به ساختمانی، و آن فرزند کشته می‌شود، چند سال بعد بنرهای بزرگ آن خبرنگار کل سطح شهر را می‌گیرد، به نامش پایانه‌ی اتوبوس‌رانی احداث می‌کنند. و چنان شهید شهید می‌کنند که انگار شهید محراب است.

- چند تبریک دشت کردم بابت روزنامه‌نگاری و خبرنگاری‌ای که نکردم. سهم ما هم از ژرونالیسم، همان سرویس علمی درپیت بس!
+  نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت  22:55  توسط  سناء شایان |  هپروت  | 

بیا؟

- هر روز از پس کابوس‌ها که بیدار می‌شوم. با خودم می‌گویم کاش امروز آخرین روز باشد، کاش تمام شود این شعارها و کشت و کشتارها. کاش دیگر این یغورهای ریشوی گاردپوش را نبینم. کاش با ترس و لرز بیرون نروم. کاش هر روز لازم نباشد خبر زنده و سلامت بودنم را به خانه مخابره کنم.

- می‌گوید: «وقتی اعتماد از بین برود، سرمایه‌های اجتماعی کم می‌شود، وقتی سرمایه‌های اجتماعی کم شود، هزینه‌های اجتماعی بالا می‌رود و جامعه‌ای که هزینه‌های اجتماعی‌اش بالاست، کارهای بزرگ نمی‌تواند بکند»
و من، جنگ قدرت را درک می‌کنم، ولی نمی‌دانم چرا مردم باید هزینه‌ی این جنگ را بپردازند؟
و من به همه‌‌ی یقین‌های آن‌ها شک دارم. شکی که مثل خوره، خورده‌ام و تمام کرده!

- و رفتنی‌تر از «مقام و موقعیت» در تاریخ یافت نمی‌شود.

- کارم شده خندیدن میان روضه‌ها و گریه کردن به جشن‌ها. نمی‌دانم چرا؟ شاید برای این که ناپاکان اسم پاکان را چه خوب صدا می‌کنند. نه! اصلا من چه کاره‌ام؟ عیارسنج دیگری ست. شاید برای این است که هر سال بیشتر از سال‌های قبل،‌ نبودش را احساس می‌کنم. و گیج می‌شوم، که کدام یک از این «بیا»ها! «بیا» ی واقعی ست.

-پنجره‌ی‌ اتاق‌ام را باز می‌کنم تا بوی اسفندی که برایت دود می‌کنند، به من هم بخورد، پس کی می‌آیی؟


+  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت  18:34  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

ريا!

برایش می‌نویسم. به زور می‌نشانمش پای کامپیوتر که بخواند. او می‌خواند و من دلم می‌خواهد گریه کنم. گریه می‌کنم. تف به ریا. تف به ریا! بند نمی‌آید. بغض‌ام چنان گنده شده که نمی‌توانم قورتش دهم. سرم را می‌گیرد تو بغلش. من زار می‌زنم. او می‌رود. من در حسرت می‌مانم. نه این رسمش نیست. گفتیم عاشقی! ولی این قدر پر کشش؟
می‌دانم دوستم داری، ولی من به تو تشنه‌ام. به تمرکز بر روی تو! و تو چه قدر خوب جلوی من آب می‌دهی به دوستانم. و می‌دانی که از حسادت مچاله می‌شوم! دوستم آمد جایی بتواند روی تو تمرکز کند. لطفا سایه‌ی شیطان را از سرش بردار و سایه‌ی خودت را روی سرش پهن کن، چنان که هیچ فکری آن سایه را سوراخ نکند به مغزش نرسد.

پ.ن: این را نوشتم شاید برای این که روزی که سیاه‌تر از این بودم،‌ بخوانمش و به زندگی امیدوار شوم.تو همچنان تف كن به ريا! 

+  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت  8:2  توسط  سناء شایان |  دعا  | 

فتنه‌ی طولانی

خفه شدن در موقع فتنه کار خوبی ست. یعنی بهترین کار است. خواندن و دیدن و باور نکردن، صبر کردن، تماشاکردن، جهت‌گیری نکردن، همه‌ی همه‌ی این‌ها سخت است ولی امکان‌پذیر است. روزنامه‌ها چرند می‌نویسند. تلویزیون به هر روشی متوسل می‌شود که توجیه کند و چیز را به چیز ربط می‌دهد که ماست را بریزد روی این همه سیاهی. آدم‌های روزمره‌ی من، تئوری‌های خنده‌دار از خودشان صادر می‌کنند. من نمی‌خندم، گریه‌ هم نمی‌کنم. گوش می‌دهم ولی به روی خودم نمی‌آورم. ابله آن است که طرفدار کسی باشد. ابله آن است که خودش را برای کسی به کشتن دهد، یا برای  به خطر نیافتادن هر چیزی، خون از دماغ کسی راه بیاندازد. که در این ملغمه، هیچ کس بی‌گناه نیست. معصومی وجود ندارد، که خون این‌همه آدم به گردن همه‌شان است. که این هم بگذرد، آدم‌ها هم می‌آیند و می‌روند. پشیمانی‌ها در کمین‌اند. که در یک جریان خود تخریب‌کن، چه نیازی ست به تخریب؟ ولی آن که باید بیاید، بالاخره چه ما باشیم چه نه، خواهد آمد و تکلیف این‌روزهای ما را مشخص می‌کند. که قبل از او هر چه باشد، همه ظلم مطلق است. مردن به پای این ظلم بیهوده است.
پ.ن: تمام «چیز» های این پست، تعمدی به کار رفته و معادل دارند.


+  نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388 ساعت  23:37  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

هر روز

هر روز وقتی از بیرون می‌آیم خانه و می‌لرزم از گرما و له له می‌زنم برای یک چکه آب.
هر روز وقتی به لطف‌هایی که در حق بنده‌های دیگرت می‌کنی، حسادت می‌کنم.
هر روز وقتی رکعت اول نماز را به یاد یکی می‌خوانم و رکعت دوم را به یاد یکی و ... بعد از نماز خنده‌ام می‌گیرد از خودم که این چه گفتگویی ست؟
هر روز وقتی دارم حرص می‌خورم و فحش می‌دهم، وقتی کتاب شعر گرفته‌ام جلوی چشمم و شعرها را غلط می‌خوانم، وقتی حافظ سربه‌سرم می‌گذارد وقتی...
هر روز وقتی گند می‌زنم به هر کامپیوتری که پشتش می‌نشینم.
هر روز وقتی سوتی‌های خفن می‌دهم و از شرم ذوب می‌شوم.
هر روز وقتی به طلب‌هایم فکر می‌کنم و دلم یک لپ‌تاپ می‌خواهد.
هر روز وقتی خودم را لوس می‌کنم و مسخره می‌شوم وقتی جدی جدی سگ می‌شوم.
هر روز وقتی 45 دقیقه پشت تلفن، به این و آن فحش می‌دهم، و تحلیل می‌کنم و به این نتیجه می‌رسم که فلانی و بهمانی پست‌اند.
هر روز....
فکر می‌کنم که تو داری نگاه می‌کنی و می‌خندی! برای این که بتوانم زنده بمانم، فکر می‌کنم دوستم داری و می‌گویی: «نگاه کن! یه مشت اسباب‌بازی ریختم جلوش سرگرم شده، وقتی‌ام ازشون خسته می‌شه می‌شکنشون و دوباره گیر می‌ده که بهم یه جدیدش رو بده! طفلک بیچاره!»
+  نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت  17:32  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

جایی دارد باران می‌بارد

یک بار یکی از دوستانم گفت:
 «این که تنها با عده‌ای دوست‌ باشی بیست بار بهتر از آن است که عاشق‌شان باشی.»
حالا فکر می‌کنم که حق با او بوده است، وانگهی بالاخره جایی دارد باران می‌بارد و برنامه‌ی گل‌ها را تنظیم می‌کند و حلزون‌ها را شاد نگه‌ می‌دارد.
و تمام چیزی که ارزش اندیشیدن را دارد این است.

از: ریچارد براتیگان عزیزم

+  نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت  9:6  توسط  سناء شایان |  خوشمزه  |