تبليغاتX
برای ساکنان زمین

تشکر

من تشکر می‌کنم از آدم‌های گنده‌دماغ و بدعنق‌تر از خودم که با دیدن‌شان احساس خوش‌اخلاقی می‌کنم.

من تشکر می‌کنم از اسکروچ مهربان که نام و لقبش را به من قرض داد که بگذارم روی دل مرده‌ی خودم و دوستانی که عید را نادیده می‌گیرند.

من تشکر می‌کنم از بزرگ‌ترهایی که از من عیدی گرفتند و حتی یک آبنبات خشک‌شده هم مرحمت نفرمودند و هی پشت سر هم گفتند:«بچه! بچه! بچه!»

من تشکر می‌کنم از مبدع یاهو مسنجر و جی‌تاک که به وسیله‌ی آن‌ها هر آن‌چه که نباید بشنوم، شنیدم و حسابی پخته شدم و چشم و گوشم باز شد.

من تشکر می‌کنم از افراد بسیار بزرگ و منطقی که لباس عید را مال بچه‌ها می‌دانند و خرید را موقعی لازم می‌دانند که از لباس‌ها تاری بر تن و از کفش‌ها کفه‌ای بر پا  مانده‌باشد.

من تشکر می‌کنم از غاز‌های مادر مرده که رنگ کله‌شان را بخشیدند به شال‌ها و مانتوهای زنان سرزمین من!

من تشکر می‌کنم از دوستان قدیمی که با اس‌ام‌اسی می‌خواهند یادم بیاندازند که هنوز زنده‌ هستند. و شماره‌ی موبایل مرا توی فن بوک موبایلشان دارند.

من تشکر می‌کنم از همه‌ی نویسندگان که کتاب‌ها و دست‌نوشته‌هاشان جای فامیل و دوست و آشنا را برای من پر می‌کند.

من تشکر می‌کنم از شرکت فخیم مترو که خواب‌های زمستانی ما را با صدای کمپرسور مخلوط کردند و احتمالا خواب‌های بهاری را هم بی نصیب نمی‌گذارند.

من تشکر می‌کنم از سینماچی‌ها که برای اکران نوروزی فیلم‌‌های تلخ"درباره‌ی الی"، "بیست" و فیلم مزخرف"سوپراستار" را انتخاب کردند.

من تشکر می‌کنم از همه‌ی خودشیفته‌های عالم که بی‌ادبی‌های مرا سهم خودشان کردند. و از همه‌ی بی‌ادب‌های عالم که خودشیفتگی‌های مرا برای خودشان برداشتند.

من تشکر می‌کنم از آدم‌هایی که هی محو شدند و هی آمدند. هی‌ محو شدند و هی‌ آمدند تا آمدنشان یادشان رفت و یک‌هو برای همیشه محو شدند.

من تشکر می‌کنم از کارخانه‌ی شیرین عسل که «هیس»هایش را یکی یکی می‌لمبانیم تا جوش‌های صورتمان متورم‌تر شود.


من تشکر می‌کنم از بهار! از خدای بهار! از هر کس برای اولین بار در ذهنش جرقه زد بهار را جشن بگیرد!

من تشکر می‌کنم از هر چه گندم و درخت و ... است به ‌خاطر این که هنوز از آدم‌ها ناامید نشدند و هنوز می‌رویند.

من تشکر می‌کنم از تو! جدی تشکر می‌کنم! چه‌طور می‌توانی چرندیات مرا تحمل کنی؟

من تشکر می‌کنم از تمام روزهای خوبی که گذشتند و تمام آن‌هایی که در راهند.

و دعا می‌کنم که همه چیز برای همه لذت‌بخش و خوشایند شود! حتی غم و غصه‌ها!

+  نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت  11:21  توسط  سناء شایان |  من  | 

آب و هوا!

بر هر چه پیروز شوم بر این یکی نمی‌توانم؛ من موجودی آب‌وهوایی هستم! حالا من چه‌ می‌دانم معنی دقیق آب‌وهوا چیست؟ تو برو از توی کتاب جغرافیا نگاه کن! ولی نه! بهترش می‌شود دم‌دمی مزاج! ولی دم‌دمی مزاج کمی نامردی ست. فصلی‌مزاج بهتر است. من زمستان‌ها افسرده‌ام. تابستان‌ها کلافه‌ام. بهار و پاییز هم سرخوش‌ام! باد درخت بیدار کن قبل از درخت‌ها مرا بیدار می‌کند. خودم را از شر لباس‌های گرم و سنگین زمستانی رها می‌کنم! لباس نو که ندارم ولی بی‌خیال! همان لباس‌های تابستان خوب است. به فین فین می‌افتم! آخی باد رفته توی دماغ‌ام. الان حتما دماغم بیشتر از همیشه باد دارد!
روزهای آخر سال که همین روزها باشد. اصلا به روی خودم نمی‌آورم چه خبر است. ول کن بابا! بهار و آب‌وهوا را بچسب!

این یادداشت بهاریه‌ام برای بروبچه‌های دانش‌آموز مخاطب مجله‌است:
اصلا مهم نیست که اختلاف سال تولدم با سالی که می‌آید، چه قدر می شود؟ اصلا مهم نیست که مهلت خیلی از کارها تمام می‌شود. اصلا مهم نیست که سال دیگر می‌آید و من در غفلتم. اصلا مهم نیست که چه قدر از آرزوها و اهدافم دورم. اصلا مهم نیست که بی‌تاب نوشتنم یا شغل دیگری دارم. اصلا مهم نیست لباس نو ندارم و نمی‌خرم. اصلا مهم نیست که کارهای عقب‌مانده‌ام را به آن طرف سال می‌کشانم. مهم از نظر من این است که؛ می‌توانم یک نفس عمیق، نفس بکشم. دو تا ریه‌ام را پر کنم از هوای بهار و حس کنم ریه‌های چروک ‌خورده‌ام، از هم باز‌ می‌شوند و سلول‌هایش جوان می‌شوند و از‌ خوشحالی ‌می‌پرند هوا!
بعدش حتما نوروز مهم می‌شود، سیب سرخ، سکه‌ی براق، سرکه‌ی تیز، سمنوی تازه و... و بالاخره سجده‌ی سال نو و دعای پنهانی و مخفی هر سال! ولی شما که غریبه نیستید، از چند هفته قبلش تمام توان فکری‌ام را روی آن دعا متمرکز می‌کنم. باید پرنورترین دعای سال‌ام را انتخاب کنم و طی یک سال از او بخواهمش!
بعد حتما دلم خوش خواهد شد. چرا؟ چون تمام سلول‌های روح و جسم‌ام فهمیده‌اند جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است. نه این که هیچ هیچ! چیزهایی هم هست، مثلا ؛ ارزش، علم، تجربه و ... و مهم‌تر از همه خدا! ولی کار دنیا ناپایدار و گونه‌گون است. آدم‌های زندگی‌ آدم زیاد‌ می‌شود و کم!(جایی یکی خالی که بگوید: شما که آدم نیستی حوایی). تجربه‌های کاری زیاد می‌شود. دوستان می‌آیند و می‌روند. اتفاق‌های خوش و ناخوش می‌افتد، اتفاق‌هایی که همه«الخیر فی ماوقع» اند! و... بالاخره کیفور می‌شوم از این همه ناپایداری، گونه‌گون شدن و اعتماد به خوب و خوش گذشتن در سختی‌ها و خوشی‌ها و بودن او در همه حال و همه ‌احوال!
 و منتظر تغییرات بعدی می‌مانم، تغییراتی که فقط از دست خودش بر‌می‌آید و بس!
حالا بد نیست چرتکه را هم بیرون بیاورم، خوب! بگو ببینم چند نفر آمدند و رفتند در زندگی‌ات؟ چند نفر را دوست داشتی و چند نفر را نه؟ چه کارهایی کردی؟ چه‌قدر یاد گرفتی؟ چه‌قدر وقت و پول هدر دادی؟ خلاصه چه کردی و چه نکردی؟
حالا که اشتباهاتم را بیرون کشیده‌ام باید نسبت به خودم سخت‌گیر و رئوف باشم. بهار است، باید خودم و دیگران را ببخشم و شرط بگذارم که دیگر تکرار نکنم و نکنند.

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت  10:10  توسط  سناء شایان |  خوشمزه  | 

فیلم ها

پز؟ نه بابا! فقط می‌خواهم نظر بدهم و شاید هم راهنمایی برای شما که حوصله می‌کنید و نوروز به سینما می‌روید. از اکران عید با خبر نیستم برای همین نظرم را درباره‌ی فیلم‌هایی که دیده‌ام می‌گویم.

درباره‌ی الی: درست به همان دلیلی که اصغرفرهادی ژیگول و سوسول نیست و واقعیت را نشان می‌دهد، عالی ست. هیچ بازی‌ای در کار نیست. آدم‌ها خودشان هستند. همین! ولی اگر قبل از دیدن فیلم در نشست مطبوعاتی‌اش در فرهنگسرای رسانه شرکت کرده باشید دیدن فیلم لطفی برایتان ندارد.

تردید: نسخه‌ی سینمایی سریال«به دنیا بگویید بایستد» با حضور همیشگی بهرام رادان، حامد کمیلی و ترانه علی‌دوستی! احتمالا اگر خواستید سینما بروید، یک بطری آب با خودتان ببرید هر چند وقت یک‌بار صورتتان را آب پاشی کنید. و اگر فهمیدید چرا سیمرغ گرفته دلیلش را به ما هم بگویید.

دلخون: بعید می‌دانم حامد بهداد بتواند نقش‌های سوسولی بازی کند! خوب توی نقش‌های خل و چلی جا افتاده‌است. این بار هم رفت روی چوبه‌ی دار تا بار دیگر ببنیم چه می‌شود. جاذبه‌های تصویری: الناز شاکردوست و پوریاپورسرخ!

کودک و فرشته: یک آدم بااستعداد فیلمی می‌سازد که دیدنش با تمام کاستی‌ها سودمند است. خیلی سودمند.

زادبوم: بهرام رادان علاوه بر دستمزد حتما به خاطر پریدن با دخترهای جذاب آلمانی این فیلم را قبول کرده‌است. بیچاره لاک پشت‌ها رازشان بر ملا شد!
خیانت، دعوا، لاک‌پشت، غیرت، وطن و... ملغمه‌ای ست به نام زادبوم که می گویند ضد رژیم است و از این حرف ها! ولی دعوا سر  انتخابات و کاندیداتور ها توی همه ی دنیا باب است. گیر الکی می دهند دیگر! شما گوش ندهید ببینیدش اگر اکران شد.

امشب شب مهتابه: سرطان، بچه، مرگ، دعوای پدر پسری! برای کفترهای عاشق احساساتی که از سینما همین غلیان احساسات را می‌خواهند گزینه‌ی خوبی ست. در ضمن نوید یک خوش‌تیپ عامه‌پسند به نام «دانیال عبادی» را می دهد که احتمالا جای خوش‌تیپ‌های دیگر را خواهد گرفت. احسان خواجه‌امیری هم صدایش را ول داده روی این فیلم.(من نمی‌فهمم این مدل فیلم‌ها تو جشنواره چه می‌کنند؟)

بی‌پولی: نظر خاصی ندارم. کلا لیلا حاتمی بازیگری تو خونش‌ است. بهرام رادن هم بعد از علی سنتوری خوب نقش گدای قدیم پولدار را بازی می‌کند. فیلم موضوع خاصی نداشت. فقط توجه‌ فیلم‌نامه نویس و کارگردان به جزئیات، جذابش می‌کرد. راستی حبیب رضایی هم خوب بود.

عیار14: والا همه خوششان آمده! ولی من یکی که حوصله‌ی دو بار دیدنش را نداشتم. همان جشنواره برایم بس بود! البته دیرباز و فروتن همیشه خوب‌اند. ولی من یکی با «پرویز شهبازی» حال نمی‌کنم. نه با فیلم قبلی‌اش(نفس عمیق) نه با این یکی!(سر فیلم قبلی‌اش دعوا راه انداختم با بروبچه‌های دانشگاه! ولی حال دعوا نیست حالا!)

پستچی 3 بار در نمی‌زند: یکی به این باران کوثری بفهماند که آرایش و این حرف‌ها به تو نمی‌آید. 3 مدل فحش و رقص و خیانت را در سه دهه را خواهید دید. حسن فتحی تخیل زده‌است حسابی! فیلم ژانر وحشت ساخته‌. ولی اگر جایزه‌ای به نام بهترین دیالوگ‌نویس بود، مطمئنا این فیلم و فیلم‌نامه نویس‌اش آن را می‌بردند. در هر صورت یک بار دیدنش آدم را نمی‌کشد! بروید ببینید اگر چیزی فهمیدید به ما هم بگویید! اگر نه که مشکل از فرستنده است به شعور خودمان شک نکنیم.

سوپراستار:این یکی دیگر موضوع دارد. اپیدمی شده‌ این زن‌خواهی مردها، این هزار رابطه‌ی موازی داشتن! ولی تهمینه میلانی کاش آرام‌تر و فکورتر بود. کاش کمی تامل می‌کرد، یک لیوان آب خنک می‌خورد، و بعد می‌نوشت و می‌ساخت. این طوری‌ کمی حواسش جمع می‌شد که یک دختر پرورشگاهی دستفروش، ویالون نمی‌تواند داشته‌باشد. نمی‌تواند این‌قدر شیک و اتوکشیده باشد. یا قیافه‌ی شهاب حسینی قیافه‌ی سوپراستار چشم‌چران هوس‌باز نیست. چه می‌دانم؟ شعار نوشتن و چپاندن توی دهن این و آن اصلا کار خوبی نیست. و خیلی چیزهای دیگر که باعث می‌شود تهمینه میلانی کارگردان حرفه‌ای و سوپراستاری نشود.
شما همین را داشته باشید:«کورش(شهاب حسینی) هر زنو یک هفته نگه می‌داره»
(فکر کنم سارا خویینی‌ها یک چیزی در این مایه‌ها گفت!)

اخراجی(2): از اخراجی‌‌های(1) بهتر بود. ده‌نمکی گنده‌لات سینمای ایران شده! بگذریم که فحش خورش هم ملس است بنده‌ی خدا! خندیدم، کلی رگ وطن‌پرستی‌مان به لرزش در‌آمد. آخرش هم نزدیک بود ای ایران را همراه بروبچ بخوانیم! این دفعه؛ ایول ایول داش رسول رو ایول! لاتی همیشه جواب می‌دهد، حالا این بار وسط جمع اسرا! ده‌نمکی خوب رگ خواب مردم را فهمیده، ابتدا لمپنی و بعد نصحیت و ارزش و این‌حرف‌ها و بعد هم متنبه شدن و آدم شدن! هر چه کاممان با سوپراستار به گند کشیده‌ شده بود. با اخراجی‌ها پاک و شیرین شد.
اکران نوروزی‌اش را از دست ندهید.

بیست:«کافه ترانزیت» را دیده‌ای؟ رستوران و پرستویی و این حرف‌ها! حالا تو کمی خوش‌اخلاقش کن! زیادی هم تلخ و تلخ! بدبختی فلاکت! این طور فیلم‌ها مثل قبرستان‌اند. اگر خوشبخت باشی، شکر گذار می‌شوی! اگر بدبخت باشی، امیدوار می‌شوی که بدبخت‌تر از تو هم هست.

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت  18:27  توسط  سناء شایان |  ...  | 

مجله زورکی

ما که نیستیم! نمی‌دانیم. ولی احتمالا یک آدم زرنگ و خیلی زرنگ که دستش تو حساب است توی مجلات همشهری پیدا شده!
کیوسک را دیده‌ای؟ همیشه سرنخ‌ها(مجله‌ی حوادث همشهری) می‌نشست یک گوشه، و بعد هم بر می‌گشت سر جای اولش. کاری به حرفه‌ای بودن و خوب یا بد بودن و این چیزها ندارم. کما این که یکی از بهترین دوست‌هایم کمی برایشان می‌نویسد و بعضی‌هایشان را می‌شناسم و می‌دانم کارشان را بلدند. ولی به نظرم حوادث خواندن حوصله و روحیه‌ی خودش را می‌خواهد. من یکی را اگر بگذارند از صبح تا شب اخبار فرهنگی می خوانم یا داستان و رمان. نه به سیاست علاقه‌مندم نه به ورزش نه به حوادث! حالا چه خبر است؟ هیچ! برداشته‌اند همشهری‌جوان را با سرنخ بسته‌بندی کرده‌اند و به زور می‌فروشند به این و آن! از من باشد همشهری‌جوانش هم نمی‌خرم. نه برای این که بد است و فلان و بهمان! برای این که رنگ حنایش خیلی وقت است رفته‌! و هنوز هم خودشان فکر می‌کنند حرفه‌شان ترکاندن است و مرکز ثقل زمین‌اند. ولی چه کنم که ته‌ ویژه‌نامه‌اش داستان دارد. رنگ حنای داستان‌ها برایم هنوز نرفته، هنوز دوست دارم بنشینم پای داستان‌ها. شاید به خاطر این که هنوز به ساحت داستان نزدیک هم نشده‌ام. ولی بلدم خزعبلات روزنامه‌نگارانه سرهم کنم. تازگی‌ها سرعتم هم زیاد شده. بلدم طی یک ساعت یک گزارش هزار کلمه‌ای بنویسم. بلد شدم بروم مخ این و آن را کار بگیرم و مصاحبه بگیرم و از این قسم جفنگ بازی‌ها!
حتی بلدم کلی اظهار فضل کنم و خواننده فکر کند فلانی چه‌قدر فهیم است.
افتخاری نیست. دنیای روزنامه‌نگاری پفکی ست. تو آن که در نوشته‌هایت هستی، نیستی! نوشته‌هایت تاریخ مصرف دارند. تاثیرگذار نیستند. اگر هم باشند منشاء تاثیرش تو نیستی! موضوعی ست که گزارشش می‌کنی! روزنامه‌نگار می‌نویسد چون صفحه نباید خالی بماند می نویسد چون حق‌التحریر می دهند به‌اش! حالا خیلی دغدغه‌مند باشد می‌نویسد تا رسالت و این طور چیزها را ادا کند. ولی غرور چرا؟
فکر کنم در روزگاری که نقرس مرض پولدارهاست. غرور هم مرض قشر روزنامه‌نگار است.
حالا بگذریم! ول کنم.
کاش همشهری داستان مجوز دائم ‌الزمان می‌گرفت. کاش هفته‌نامه، حداقل دو‌هفته‌نامه می‌شد. نه! اصلا همین ماه‌نامه‌اش هم چاپ می‌شد.
کاری به نواقص، مشکلات و قر و اداهایش ندارم. به نظرم فرهیخته‌تر از همه‌ی همشهری‌هاست. 
+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت  20:8  توسط  سناء شایان |  ...  | 

اول.دوم.سوم.چهارم

اول: توضیح یک مسئله:
گاهی وقت‌ها چهارتا حرف‌حساب می‌نویسم و می‌گذارم این‌جا! بعد یک کم فکر می‌کنم می‌بینم که خیلی هم حرف حساب نبوده! فردا بروبچ زنگ می‌زنند بدوبیراه بارم می‌کنند. چه می‌‌کنم؟ برش می‌دارم. بعد چه‌ می‌شود؟ هیچی هر کس مرا در گوگول‌ریدر دارد. پست را می‌تواند ببیند و هر کس آدرس وبلاگ را در قسمت دوستان بلگفا زده، می‌بیند که من آپ کردم! حالا فهمیدی چرا بلگفا چوپان دروغ‌گو ست؟

دوم:
دندان مصنوعی‌دیده‌ای؟ پلاتینی که می‌گذارند توی پا چه‌طور؟ اصلا عینک دیده‌ای که؟
دیده‌ای بعد از یک مدت، این‌ها می‌شوند جزئی از وجودت! انگار یک عضو‌اند از اعضای‌ات! حالا این روسری و مانتو‌های ما شده‌اند یک چیز در مایه‌های آن‌ها! باور نمی‌کنی؟ باور کن! این قدر پوشیدمشان، این قدر باشان هر جا که خواسته‌ایم رفته‌ایم که وقتی از دید آن‌ها که نباید ببینندمان، بیرون می‌رویم. بازهم رغبتی به کندن‌شان نداریم. حالا در مقابل ما هم، عده‌ای هستند که مترصد فرصتی‌اند برای رفع  فشاری که حجاب بر آن‌ها می‌آورد. آخ که چه‌قدر دلشان می‌خواهد این‌جا اروپا بود و با .... و.... بیرون می‌رفتند. چه بدبختند مردها که پارک‌ بانوان را نمی‌توانند ببینند. البته بگذار هوا کمی گرم‌تر شود. صحنه‌های دیدنی بیشتر می‌شود.

سوم:
می‌شنوم و تکرار می‌شود:«یه ذره مدیریت نداره! همه‌اش زور می‌گه! زور زور زور!» نه یک‌بار نه دوبار چند بار چند صد بار!
سیستم مدیریتی به سبک ایرانی همین است. رئیس یعنی زورگوی چماق بدست و مرئوس یعنی دور از جان خر، حمال!
حالا این‌ها را بگذار کنار این که رئیس‌ها جو هم بگیردشان، راحت و چرند‌گو هم باشند. بگذار کنار این که دو بار به هر کدامشان رو داده باشند.
بعد چه می‌شود؟ هیچی! در اوقات تفریح‌شان هر چرندی که به دهنشان می‌آید می‌گویند.

چهارم:
جان هر کس که دوست دارید، تو را به روح هر عزیزی که در خاک دارید؛ این کنار وبلاگ را بخوانید، مخصوصا آنجا که نوشته‌ام:« بالا و پایین زیاد می روم.برایم غصه نخور و نگران نباش و هیچ وقت نخواه که برایت از نوشته هایم بگویم»

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت  19:58  توسط  سناء شایان |  ...  | 

من هسته‌ی اصلی دنیا‌ام!

بر اثر داشتن دوستان بسیار خودشیفته ما نیز به این مرض مبتلا شدیم! یک شعار خودشیفتگی هست که می‌گوید:«وقتی هیچ کس دوست نداره. خودت خودت رو دوست داشته باش»

ما امروز از خواب بلند شدیم. به دستشویی دویدیم و بعد از گذاشتن خمیردندان بر مسواک! یکهو حواسمان به فرشته‌ی خسته‌ای که در آینه بود جلب شد. بعله ما بودیم. بسیار بسیار زیبا و بسیار بسیار خسته و شکسته. می‌دانیم که هیچ کسی لیاقت ما را ندارد بس که خوبیم ما! چشم‌هامان که برق ندارد؟ که دارد! دماغمان که نوک بالا نیست؟ که هست! جذاب نیستیم که هستیم. فرهنگی نیستیم که هستی‌ایم! و...  ولی خسته‌ایم بس که کار داریم این روزها!
می‌دانی چیست؟ اصلا وقت کتاب خواندن هم نداریم. ناهارمان هم نصفه نیمه می‌خوریم. آخر در آسمان باز شده و خدا ما را برای به دوش کشیدن کارهای مهم و خیلی خیلی مهم پرت کرده روی زمین. ما برکت خداییم برای ساکنان زمین! خودمان را وقف مردم کرده‌ایم.
اصلا که تجربه‌ی ما را دارد؟ فلانی که الان فلان قدر از ما بزرگ‌تر است سن ما که بود کجا بود؟ الان هزار روز است که می‌خواهیم سرکی به دوست قدیمی‌مان بزنیم نمی‌توانیم. داریم از درد می‌میریم وقت نداریم برویم دکتر. وای از دست این موبایل! باید یک فکری برایش بکنیم. رفتیم دو تا خط خریدیم. یکی ایرانسل که مخصوص عوام است و دیگری همراه اول که مخصوص خواص است. هر کس از عوام به شماره‌ی همراه اولی‌مان زنگ بزند، انگار پدرمان را کشته، طوری رفتار می‌کنیم ک برود خودش را بکشد! چه معنی دارد؟ همان شماره‌ی عواممان از صبح تا شب 1000 نفر از 1000 جا زنگ می‌زنند، بهش. و خاطرمان را مکدر می‌کنند. ما هم برای پیچاندنشان یا دایورت می‌کنیم یا می‌گذاریم میس بشوند. یا بر می‌داریم الکی می‌گوییم بعدا تماس می‌گیریم و نمی‌گیریم. در ضمن هر کسی که دلش تنگ می‌شود برای‌ ما! به ما ربطی ندارد. ما که تعهد نداریم با همه خوب رفتار کنیم. کلا بی‌توجهی چاره‌ی خوبی ست برای کلاس گذاشتن! انگار ندیدی‌شان! تازه می‌شود قرار گذاشت و نرفت. این‌طوری که دیگر آخر کلاس است.
فیلم؟ نه! اصلا! کی‌ وقتش را دارد؟ با این زمان کم، بین فیلم و اینترنت و کتاب! کتاب‌های جیبی را ترجیح می‌دهیم. وای! ما چه قدر کار داریم. چه قدر سرمان شلوغ است. چی؟ کوه؟ تفریح؟ پیاده‌روی؟ نه! این‌ها مال الکی خوش‌های بیکار است.
چی؟ چت؟ وبلاگ؟ مگر ما بیکاریم؟ کار مردم دنیا به دست ماست. ما نباشیم دنیا به هم می‌ریزد.
ما شب‌ها تا نیمه شب پی کاریم. پدر و مادرمان هم اصلا از دست ما دیوانه نشدند. درک می‌کنند که چه قدر کار داریم!!! درک‌ام نکنند به زور درکشان می‌دهیم.


پ.ن:
حالم بهم خورد! فکر کنم این پست گندترین و چرت ترین چیزی بود که توی عمرم نوشتم. حالا تو فکر کن با یک لشکر آدم این‌طوری طرف باشی! چه می‌شود؟

 

+  نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت  19:33  توسط  سناء شایان |  چرت  | 

شبه «دا»

گوشه‌ی ذهن‌ات بنویس:«کودک و فرشته»! تا یادت نرود وقتی اکران شد، حتما ببینی‌اش! اگر «درباره‌ی الی» را ندیدی یک کار خوب اصغر فرهادی را ندیدی، اگر «تردید» را ندیدی، یک فیلم کسل کننده‌ی بی‌خود را ندیدی! اگر «دلخون» را ندیدی، چشم‌های قشنگ و لباس‌های شیک الناز شاکردوست و بازی خوب حامد بهداد را ندیدی! ولی اگر «کودک و فرشته» را ندیدی بخشی از تاریخ را از دست داده‌ای!
گفته بودم؛ «دا» را بخوان، نگفته بودم؟ گفته بودم «دا» جنگ را از تصورات فانتزی بدون خون و داغ‌دل، در می‌آورد. گفته بودم «دا» پرتت می‌کند توی خود حوادث واقعی، نه صحنه‌های پفکی‌ای که فیلم‌سازها می‌سازند. گفته بودم «دا» خجالت‌زده‌ات می‌کند از خودت، گفته بودم «دا» بزرگت می‌کند، متعجب‌ات می‌کند، حتی به گریه وادارت می‌کند.
ولی نگفته بودم حوزه هنری «دا» را کرده تو بوق و کرنا! حق‌اش است؟ بله! هست. ولی حق 300 صفحه‌ی اول، تا همان جا که زهرا حسینی از خرمشهر می‌رود. بقیه‌اش شبیه همه‌ی چیزهای قبل است. همه‌ی سرنوشت‌های بی‌خانمان‌ها! حتی سیل‌زدگان!
بگذریم. داشتم در مورد «کودک و فرشته» می‌گفتم. فیلمی که درد داشت. فیلمی که حرف داشت. ولی هنرپیشه‌ی گیشه ترکان نداشت. همان دختر، همان دختر خرمشهری نوجوان که در «دا» بود این‌جا هم بود. همان خرمشهر، همان کشت و کشتار، همان همان همان...
شروع خوب، طرح موضوع خوب، صحنه‌های تاثیرگذار، از همه مهم‌تر پایان خیلی خیلی خوب!(که متاسفانه «دا» از آن بی‌بهره بود)
قسمتی از تاریخ! آخر شهریور 59 و تا 10-15 مهر 59! همان قسمت سلاخی مردم یک شهر. همان قبرستان، همان بچه‌ها و....
دیدن و خواندن این قسمت وظیفه‌ است. زیاد فکر اعصاب و روانتان نباشید. که چه؟ ندانستن رنجی که کشیده‌اند چه فایده‌ای دارد؟ ما که نبوده‌ایم و ندیده‌ایم ولی حداقل کاری که می‌شود کرد، این است که به اندازه‌ی یک دهم از وقتی که صرف دیدن و خواندن چیزهای وارداتی می‌کنیم، صرف خواندن امثال «دا» و دیدن امثال«کودک و فرشته» کنیم. تا شاید یک روز یا یک ساعت شاید هم یک لحظه فکر کنیم ما چه قدر فانتزی‌ایم. یا چه قدر مرده!
پ.ن:
-فیلم‌ها را در حوزه‌هنری دیدم. رفیق بامرامی بلیط داد. و خوش به حالم که برای کارهایی که دوست‌شان ‌دارم همیشه وقت دارم. و حتی می‌توانم از جاهای مختلف فرار کنم و بروم و ببینم.

-خوشحالم که «دا» را خواندم و این فیلم‌ را دیدم. خوشحالی‌ای که، تو که نخوانده‌ای و ندیده‌ای نمی‌توانی بفهمی‌اش!

+  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت  18:25  توسط  سناء شایان |  می دانی؟  | 

منفصل از هم

-دلم خواست جاشان باشم. اتوبوس هن‌هن کنان از روی پل سردار بزرگ «کریم‌خان» می‌گذشت و من طرف راستش، کنار پنجره نشسته بودم. دخترک‌های مدرسه‌ی «شهدای رسانه» با مانتوهای‌ صورتی و مقنعه‌های سفید، توی سیاهی آسفالت حیاط  پخش و پلا بودند. درست عین توت فرنگی‌های متحرک این‌ور و آن‌ور می‌دویدند. دوتاشان در کنج شمال غربی حیاط، دست‌ها را به هم قفل کرده‌بودند و دایره وار می‌چرخیدند. سفیدی دندان‌هاشان از آن فاصله پیدا بود.

-خسته می‌شوم از خودم! خسته می‌شوم از خودی که بلد نیست داد بزن! بلد نیست بلند بلند فحش بدهد، کولی بازی بلد نیست. فحش‌ بد که می‌شنود دلش می‌خواد بمیرد. خسته‌ می‌شوم از خودم، از خودی که بلد است با یک کلمه له کند. بلد است با نگاه نکردن برنجاند. بلد است نگاه بدزدد! بلد است دیگران را به شک بیاندازد. بلد است غیرقابل تحمل شود.
قبول ندارم همه‌ی  مردها دیو سه سر سه پوزه‌ی شش چشم‌اند. قبول ندارم وجود همه‌شان(بر این کلمه تاکید دارم) یک و فقط یک عضو است و بس! قبول ندارم دخترها و زن‌ها همه فرشته‌اند. ولی وقتی به گناه زن بودن و نه هیچ گناه دیگر، چرند می‌شنوم. فقط دوست دارم یک کار کنم. آن هم این است که یک دفعه برگردم پا را قوس دهم. با کفه کفش بزنم توی دهن هر آنکه هر چه از دهنش درآمده گفته است.
سال‌هاست این آرزو را دارم. سال‌های سال! شاید از اولین چرند! ولی چه کنم؟ کولی بازی بلد نیستم. جلب توجه هم دوست ندارم.

-بارها شده که با دوستی، پیاده برویم و حرف بزنیم و از خودمان فکر‌های کلیشه‌ای زنانه مردانه در بیارویم و هی هم را تائید کنیم و هی فحش دهیم به هر چه که باعث  از بین رفتن لذت زن بودن و زنانگی می‌شود. و باز هم بارها شده که مردی از پشت سرمان دربیاید و نگاهی به این دو موجودی که یکی از آن‌ها من‌ام بیاندازد! و ما خودمان را نزنیم به کوچه‌ی علی چپ و بر بر با پررویی نگاهش کنیم.


شاید این هم بی ربط نباشد

+  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت  11:25  توسط  سناء شایان |  زنانه  | 

قوانین من در آوردی!

قانون‌ها برای این وضع می‌شوند که شکسته شوند. مثل کلاس‌ها که برای این تشکیل می‌شوند که غیبت کنی، یا با پلیرت حال کنی، یا با رفیقت گپ بزنی، یا غرق شوی در داستان یک کتاب!
قانون نمی‌دانم چیست! ولی دربند قانون و عرف و سنت بودن را خوب بلدم. دربند می‌مانم، حتی اگر توانایی کندن بند‌ها را داشته باشم.
حالا دوست مجازی-حقیقی ای فرموده بنویسیم. و من مطابق رسم گذشته که هیچ نوشتنی را رد نمی‌کنم با تمام خستگی و کوفتگی‌ام می‌نویسم.
فقط قانون نمی‌دانم چیست! ولی می‌دانم این‌ها شاید فکرهایی باشد که بلند بلند می‌گویمشان تا ازشان تخطی نکنم.

این است شرح بلندگویی‌های من:

-هیچ وقت به خودت مطمئن نباش! نگو:« من؟من؟! من امکان ندارد فلان کار را بکنم!» یکهو چشم باز می‌کنی می‌بینی وسط همان کار گرفتار شده‌ای! یادت باشد خدا از آدم‌های مطمئن، سخت امتحان می‌گیرد.

-سعی کن قضاوت نکنی! مخصوصا در مورد آدم‌هایی که باشان در ارتباط دو سویه نیستی و فقط خروجی‌هایشان را می‌بینی یا می‌خوانی! به نوشته‌های چاپ شده نمی‌شود اطمینان کرد. ولی وبلاگ، مردم را لو می‌دهد. اگر خواستی قضاوت کنی، وبلاگ بخوان.

-هیچ وقت مشتت را کامل پیش کسی باز نکن! بگذار فکر کند هر لحظه امکان دارد یک چیزی از مشتت بزند بیرون! حتی وقتی که هیچ چیزی نداری. طوری رفتار کن که این تصور برایش به وجود آید.

-هرگز!هرگز!هرگز! از یک آدم خودشیفته تعریف نکن! از من می‌شنوی اصلا محلش‌ هم نگذار حتی اگر خدا باشد برای دنیای خیلی‌ها! می‌دانی که خیلی‌ها دنبال بنده می‌گردند.

-رفقای بامرام را دودستی بچسب. ولی خودت را به زور نچسبان به آدم‌های نچسب.

-یادت باشد که حجم نخوانده‌هایت همیشه و همیشه بیشتر از خوانده‌هایت است. پس حجم ندانسته‌هایت هم بیشتر از دانسته‌هایت است.

-از کجا معلوم در وضعیت کنونی تو خوش‌بخت‌ترین آدم دنیا نیستی؟ الکی غر نزن! معیار خوشبختی چیست؟

-گاهی به خودت فرصت بده! یک بسته آدامس بخر و بی‌خیال بجو و خیابان گز کن!

+  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت  22:50  توسط  سناء شایان |  من  | 

پرسه در حوالی خواب

کفاش

فکر کنم یک جفت از این کفش‌ها باید مال من باشد. همان‌ها که آن‌روز پای‌ام بود. همان روز که باران می‌بارید و مخ‌مان جوش‌ آورده و پیاده‌روی‌‌مان گل کرده بود. زمین خیس بود و کف کفش ول داده بود، بندهای سفیدش می‌رفت توی چاله‌های آب و عین کرم‌های تشنه آب می‌خورد و می‌خورد تا سیاه شود و چاق! درست عین جوراب‌های سیاه‌ام که از میدان فردوسی تا آزادی فرصت داشت،‌ که تمام رنگش را بدهد به پاهایم! و من بمانم و پاهای سیاه و سیاه! کرم‌های آویزان، کفه‌های نرم، سوزن و نخ، انگار تضمین می‌کنند که بازهم من مسافر کفش‌هایم ام! حالا چه فرقی دارد که مهندسی با آن کیف بالای سرش بدوزدشان یا افغانی‌ای که پیشه‌ی خانوادگی‌اش کفش دوزی بوده‌است. در هر صورت من خواب هیچ کس را برای پیاده‌روی‌هایم نمی‌آشوبم! در همین حوالی پرسه می‌زنم تا چرتک همه تمام شود! و مرا تجهیز کند برای پرسه‌ی طولانی بعدی!


پ.ن:عکس از تیرمن است.

+  نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387 ساعت  16:11  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  | 

عمر! عمر! عمر!

-تو که از آن ور بام افتادی، چه اصراری داری که وانمود کنی وسط بامی؟

-کارها سه دسته‌اند:
1. کارهای پول‌درآر! از آن‌هایی که مزد می‌دهند بابت زحمتت! و بهش می‌گویند حقوق، مقرری. ما در اصطلاح خودمان می‌گوییم کار عاقلانه!
2.کارهای ذوق‌دار! از همان که تجربه می‌کنی، اعتمادبه‌نفس می‌گیری، از همه مهم‌تر انرژی‌ات خوب و درست تخلیه می‌شود. ما در اصطلاح می‌گوییم خل‌بازی!
3.حمالی و بیگاری! کار بدون هیچی! اتلاف وقت! فرسایش! حتی جنون!

حمالی‌ام که زیاد می‌شود، از خودم سقوط می‌کنم به پست و پست! من من‌ام؟ باور می‌کنم پست شده‌ام! پست و بی‌ارزش و بی سواد!
همیشه پی ادغام اولی و دومی‌ بود‌ه‌ام! ولی عین جن از بسم‌الله هایم فرار می‌کند!

-بالاخره امانتی‌ام را آورد! گوسفندهای معصوم کوچک نشسته بودند روی کاغذ کادوی سیاه! زیرشان نوشته بود:
babae
انگار نمی‌توان شناختشان! اولش نفهمیدم چیست! بعد یکی راهنمایی کرد و تازه گرفتم اوضاع از چه قرار است.
امانتی‌ام هدیه‌ی تولد بود از دوستی یک‌بار دیده ولی واقعا دوست! از همان که برای پیدا کردن یک پیراهن پرسپولیس همه شهرش را گشته و می‌خواسته اسمم را بزند پشتش که حسابی کیف کنم. ولی پرسپولیس نبوده و پیراهن قرمز مچستر شده نصیب من! آن‌هم اول شماره نداشته و با کلی زحمت شماره‌ام را زده 24! چرا 24؟ چون آبان‌ماه 23 سالم تمام شده بود! ولی هنوز که 24 سالم نبود! هنوز 23 سال و چند ماه ساکن زمین بوده‌ام! و این خواهد ماند تا همیشه! تا یادم بماند در این سن دوستی داشتم یک بار دیده ولی دوست و واقعا دوست. که علاوه بر پیرهن منچستر، با یک صد تومانی و یک ده تومانی به نشانه‌ی 110 و حضرت علی(ع) و عید غدیر! با کارتی با خط خوش، سر کیف‌ام آورده کمی!

-درست به همین دلیل که «جایی برای پیرمرد‌ها» نیست! وقتی هم برای تلف کردن ندارم. حمالی‌ها را باید فاکتور گرفت. آدم‌ها را پاک کرد. محل‌ها و مراکز را باید نادیده گرفت و چندی در خدمت آن یار مهربان(کتاب) خدمت کرد. که بسیار تهی گشتیم و ور مفت زن و زرد!

+  نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت  0:18  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

چرند گویی لازم است

پیاده‌روی(تو بخوان ول‌گردی) را دوست دارم. چه در دنیای واقعی چه در دنیای مجازی! هیچ پیشنهاد پیاده‌روی را رد نمی‌کنم. تازه پیاده‌روی فیزیکی که کیفش بیشتر است. تازگی‌ها مسائل پیچیده‌ي اجتماعی را در پیاده‌روی‌ها حل و فصل می‌کنیم(!) و کلی هم پیاده‌روی مغزی می‌کنیم. حالا بگذریم. ریدر نقشه‌ی راهنمای خوبی‌ست برای ول‌چرخی در نت! می‌روم و می‌خوانم و می‌بینم، چه قدر ما شبیه‌ایم به هم. همه دلمان دوستی می‌خواهد. گاهی دوستی این مدلی که برویم توی کافه‌ای چیزی، قهوه‌ای بخوریم و گپی بزنیم. گاهی دوستی خل بازی! از این‌ها که بچه‌ها می‌آید بریم کوه؟ همه با هم داد بزنند آرررره! می‌آید بریم بهمان جا؟ آرررره! دوستی‌های دوره‌ی دانشجویی! از آن‌ دوستی‌هایی که فشار کاری چماق نباشد بر سر هیچ کس! دلمان دوستی می‌خواهد از همان‌ها که بشینیم آی غیبت کنیم! آی غیبت کنیم! آی غیبت کنیم. آی از این و آن بگیم! بخندیم! آی مسخره‌بازی دربیارویم! آی خل بازی دربیاوریم! آخرش هم خسته و کوفته با فک‌هایی که لق می‌زند و بی حس شده از فرت چرند گویی! برسیم خانه و ولو شویم روی تخت!
صبح بعد که آفتاب می‌زند انگار تخلیه شده باشیم بپریم هوا!
باور کن همه‌مان احتیاج داریم. حرف بزنیم حرف بزنیم حرف بزنیم! و خجالت نکشیم از چرند گفتن! باور کن روزهایی که چرند خونمان زیاد می‌شود کدر می‌شویم و تلخ!
+  نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت  20:16  توسط  سناء شایان |  می دانی؟  | 

حرکات موزونمان آرزوست؟

-چهار پنچ ساله بود. وسط جمع یک مشت آدم مذهبی گفت:« من و مامانم عاشق رقصیم، ولی بابام لب به رقص نمی‌زنه» همه زدند زیر خنده و باباش سرخ شد. الان برای خودش مردی شده، روزی هزار بار تسبیح می‌چرخاند و یک پا حاج‌آقاست!

-سارا گیر داده به فیلم‌های زبان اصلی! من هم اگر پیدا کند. به زور می‌نشاند پاشان. من‌هم هر چند وقت یک بار فقر فیلم و تئاتر و سینما می‌گیرم. خودم هم بدم نمی‌آید ببینم. در ضمن ایشان کنترل به دست صحنه‌ها را کنترل می‌کند که یک بار چشم و گوش خواهر کوچکش(من) باز نشود(!). این بار بنجامین باتن را آورده بود. کلا شعور سینمایی‌ام بالا نیست که نظر خاصی داشته باشم. غیر از زیرنویس‌های درب و داغانش که خنده‌دار بود. دیزی هم خیلی خوش‌به حالش بود. فکر کنم تمام زندگی‌اش به عشق و حال و رقص گذشته بود.

-پسرک، با دخترها بزرگ شده بود. 15 سالش که شد عروسی یکی از دخترها بود. پسرک نشسته بود توی هال خانه‌ی عروس و دخترها به علت کمبود جا همانجا، چادر به سر برای روز عروسی تمرین رقص می‌کردند !! و پسر به این فکر می‌کرد که هویچ است یا چغندر؟

-حالا چرا رقص؟ واقعا بازهم شعورم نمی‌کشد. حس‌ام هم! ولی تازگی‌ها حس می‌کنم این کلمه زیاد به گوشم می‌خورد. نه می‌توان پاکش کرد از تو جامعه نه می‌توان با مذهب غلیظ مذهبی‌ها جمع‌اش بست. نه می‌توان غیر مذهبی و مذهبی‌ها را از هم جدا دانست. جامعه‌ی چندپاره همین است. مثلا همین عروسی‌ها که بهانه‌ای است برای این عمل شنگولانه! بعضی‌ها فقط عروسی مختلط می‌روند آن‌هم فقط برای رقص! بعضی‌ها هم توی عروسی‌شان مداح می‌آورند و کم مانده سینه بزنند.

-حالا بگذریم. این بنجامین باتن، علاوه بر نکات فراوان! مردم را به هوس رقص انداخته!

+  نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387 ساعت  0:1  توسط  سناء شایان |  ...  |