تبليغاتX
برای ساکنان زمین

خودت

 این را درشت بنویس، درشت بنویس روی اسکرین سیور موبایل و کامپیوترت، اصلا ازش تصویر بساز و بگذارش روی دسک‌تاپ کامپیوترت. درشت بنویس:«فقط به خودت فکر کن» فقط و فقط! نه به فکر این‌ باش که فلانی چه می‌بیند و چه می‌گوید؟ نه به فکر این باش که بهمانی چه فکر می‌کند؟ نه دلت بسوزد به حال کسی! نه هر چیز دیگری!
«به درک» واژه‌ی خوبی ست. بگذار فکر کنند، بگذار قضاوت کنند. بگذار بروند و گم شوند. بگذار هر چه می‌خواهد بشود. تو کسی به جز خودت نداری، تو یک روح بیشتر نداری، یک جسم بیشتر نداری. برای چه باید فدایش کنی؟ روح و جسمت را دو دستی بچسب. نگذار دیگران محض تفریح رویش پیاده‌روی کنند. باور کن یک‌بار فداکاری ممکن است بدنتیجه‌ای بدهد.

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت  21:10  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

پوست کنی

دلم برای درخت‌ها می‌سوزد. درخت‌هایی که کنار ایستگاه‌های اتوبوس کاشتن‌شان. ایستگاه‌هایی که در آن‌ها اتوبوس‌های کهنه و قدیمی، هن هن کنان هر چند ساعت یک‌بار، می‌ایستند. و مسافرین منتظر از زور انتظار، پوست درختان را لایه لایه می‌کنند. اتوبوس‌ها هن هن‌شان را می‌کنند. آن‌ها پوست‌ می‌کنند و درختان بی‌پوست، سردشان می‌شود.
+  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت  18:13  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

پس یک خواب

من از پشت یک خواب آمده‌ام. خوابی طولانی و سخت! پر از او! اویی که دور است، خیلی دور! پر از ردپای او! نه! رد پا درست نیست! رد حرف درست‌تر است. پر از رد حرف‌های او در موقعیت‌های مختلف.
پر از صدای ناصحان، ناصحانی که در مورد ازدواج، کار، روابط و... همه باهم حرف می‌زنند و من صدا‌ها را تشخیص نمی‌دهم، حرف‌ها را هم.
من از پس یک خواب دراز آمده‌ام. یک خواب خسته‌کننده‌ی نه ساعته!
پلک‌هام هنوز نیمه باز است. آدم‌ها را نصفه می‌بینم. مغزم بعد از یک فعالیت شدید، تازه بیدار شده و خسته است. خودش نوشته، خودش ساخته، خودش پخش کرده، و خودش دیده‌است. فیلمی در ژانر عذاب به مدت 8-9 ساعت. برای همین خش افتاده روش! برای همین تعقلم به ‌خطا می‌افتد، گوشم می شنود و مغزم قدرت آنالیز ندارد، دقت ندارم. تپق می‌زنم و... ولی حس می‌کنم. من جریان‌های جاری را به روشنی طیف نور، به رسایی یک صدا، به لطافت و خشنی هوا و... حس می‌کنم، درک می‌کنم. مثلا خیلی زود از صدا و چشم‌های یک‌نفر غیرخاص، می‌فهمم امروز مثل دیروز و روزهای قبل‌اش نیست. یا زود‌ می‌فهمم فلانی بیش از حد خودش، نزدیک می‌شود یا... من چیزهایی را به وضوح می‌بینم؛ گرفتاری در بند پوچی، مذهبی بودن زائد، مشتبه شدن امر ریاست و... حس می‌کنم جنس‌ام فرق دارد با خیلی‌ها. جریانی در جریان است که آزارم می‌دهد و من بیش از همه فکر خودم‌ام. و این جا نقطه می‌گذارم و تمام می‌شوم. هوای خوش بهاری می‌کوبد توی صورتم.
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت  11:2  توسط  سناء شایان |  من 

عیار ما صفر است

-آدم نان شب نداشته باشد، فرهنگ داشته‌باشد. نه مثل ما مرفه بی‌درد بی‌فرهنگ که از شاهکارهای سینمایی و فرهنگی هیچ نمی‌فهمد که هیچ، برگه‌ی نظرخواهی‌اش هم می‌اندازد توی قسمت ضعیف!
گفتم که خوش به‌حال آن کس که شعور دارد، می‌فهمد، فرهنگ دارد. ما را متوقع بار آورده‌اند و بی ذوق شوق! ولی حالا یک‌‌بار که هزار بار نمی‌شود. مردم به فکر فرهنگ‌ ما هستند. یکی‌اش همین دختردایی دهه هفتادی بسیار بسیار فهیم و روش‌فکر و بافرهنگ ما! ما و دایی جان را چپاند توی صف سینما آفریقا! تا هم به یاد صف‌های شیر قدیم و ندیم‌ها بیافتیم. هم به خوش باوری‌های مردم خوشحال که فکر می‌کنند این فیلم‌ها یک‌بار اکران می‌شود و به اکران سینما‌ها نمی‌رسد، گوش بدهیم. کسی هم بیاید فیلم‌مان کند برای این که بگوید:«وای مردم ایران چه قدر سینما دوست‌اند» و ما برای حفظ آبرو، پشت‌رو بایستیم! خلاصه دیگر! نتیجه‌ی یک ساعت و نیم صف خوشحالی، ایستادن بشود 4 بلیط با «عیار 14»! و صاحب اصلی بلیط‌ها و کاتالیزور همه، خودش سه ربع دیر برسد و ما تنها تنها به تماشای «فروتن»، «دیرباز»، «پورسرخ» بنشینیم. بی‌شک فروتن مرد جذابی‌ ست. اصلا هم فرقی ندارد که در فیلم زاقارتی مثل «زن دوم» بازی کند یا فیلم خوبی مثل «قرمز»! یا فیلم نیمه داغانی مثل«حس پنهان» یا فیلم سوسولی‌ای مثل«کنعان»! راستش را بخواهید از نظر من بی‌‌فرهنگ که هیچ از سینما و فرهنگ و هنر نمی‌دانم. فیلمی یا هر اثر هنری‌ای خوب است که درد مردم را نشان دهد. من با این معیار، فیلم‌ها را به دو دسته‌ی «سوسولی» و «دردمند» تقسیم می‌کنم. «کنعان» سوسولی بود چون زنک درد‌بی‌درمان خوشی زیر دل زدگی داشت. «عیار14» سوسولی بود برای این که مردک سوسول طلا فروش می‌ترسید از دزدی که قبل‌ترها باعث دستگیری‌اش شده بود و حالا برگشته بود. حالا تو این داستان را بچسبان به قیافه‌ی مردم پسند  آن سه تا! یک سرعین و یک تن برف هم بچسبان تنگش یک داستان صیغه که همیشه جواب می‌دهد هم به عنوان دسر بگذار کنارش! می‌شود عیار14!
فکر کنم سال دوم دانشکده بودم که «نفس عمیق» شهبازی را بچه‌ها توی دانشکده گذاشتند دیدیم. هنوز تبلیغاتش لای دفترهای آن زمانم هست. باز هم من بی‌فرهنگ خوشم نیامده بود از آن! ولی شهبازی این بار یاد گرفت چه کند!«نفس عمیق» را آن‌هایی که دیده بودند دوست داشتند ولی به خاطر نداشتن هنرپیشه‌ی معروف نفروخت! ولی حالا گیشه را با حضور همیشه در صحنه‌ی عشق«فروتن» ها یا عشق«پورسرخ» ها! خواهد ترکاند.

-نقل حسن فتحی بدون شازده‌های قجری و تاریخ و... نمی‌شود که! نمونه‌ی سریالی‌اش هم «شب‌دهم»! حالا تو بگیر سه دوره و سه مدل حرف زدن و سه زن و سه مرد و یک ساختمان! حالا تو بگیر فحش‌ها تیکه‌های بانمک مربوط به دوره‌ی قجری و پهلوی و حال! تو بگیر شمشیر و کارد و کلت! اسکلت و کشت و کشتار! رقص و مطرب و بزم! «امیرجعفری» هم عجب رقاصی ست ها! استعدادش هدر رفته در جمهوری اسلامی!
وای چه فحش‌های باحالی داشتند الوات زمان شعبان بی مخ!
بروبچ گروه حسن فتحی، «پستچی، سه بار در نمی‌زند» را خوب بازی کردند. اگر مشکلی هست از فکر کم فعال ماست که درک ندارد دیگر! خوب چه کنیم کاش این کارگردان‌ها مثل همان کاتب‌های بدخطی که با نامه‌هاشان می‌رفتد دنبال فیلم‌هاشان بیایند و توضیحی بدهند!


پ.ن: می‌بینید فامیل دوستان همه‌اش به فکر فرهنگی کردن ما هستند. این هم سهم ماست از جشنواره‌ی لوس و بیخود فجر!


 

+  نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت  21:47  توسط  سناء شایان |  ...  | 

داستان

حالا دیگر می‌شود فرزند فرهیخته‌ی مجلات همشهری، همشهری‌داستان، را روی پا گذاشت و همین طور که با یک دست نگه‌اش می‌داری و با دست دیگر  از لیوان چای‌نبات لبی می‌گیری، نگاهکی هم به داستانک‌ها و داستان‌کوتاه‌هایش بندازی و کمی به این فکر کنی که آن‌زمان و حالا حوصله‌ی یادداشت گرفتن از نویسنده‌ها را برایش نداشتی و نداری! و نشد و نخواستی کمک‌اش کنی! ولی حالا می‌توانی بخوانی‌اش و کمی لذت ببری!

+  نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت  15:57  توسط  سناء شایان |   

چه عبرتی؟چه کشکی؟

همان موقع که هفت سال مانده بود، تا من به دنیا بیایم، قسمتی از تاریخ ایران در حال وقوع بود. که چه بخواهیم و موافقش باشیم چه نخواهیم و مخالفش، قسمتی از هویتی ست که موقع تولد به ما داده‌اند. ما ایرانی‌ایم و ایرانی تبار! هر چه باشیم با تاریخ‌مان زندگی می‌کنیم و زنده‌ایم. در طی این سی سال همه‌مان خوب شور انقلابی را درک کردیم و چشیده‌ایم. این روزها که می‌آید، تلویزیون رنگ و روش عوض می‌شود. مجلات و روزنامه‌ها انقلابی می‌شوند، همه یادشان می‌افتد که مراکزی برای نشر و نگه‌داری آثار و یادها وجود دارد، هر کسی که در این زمینه دستی دارد، سعی می‌کند خروجی قابل تاملی ارائه دهد. هر کس هم نه! یاد جوانی‌‌اش می‌افتد. پدر و مادر‌ها از آن روزها می‌گویند. از کوکتل مولتف، از چلوارهای پتو که کفن می‌شد، از خون و خون و خون.
ما چه می‌کنیم؟ ما خسته شده‌ایم! نه از دانستن، بلکه از تکرار حشویات! از این که هر سال بر زن‌بارگی شاه تاکید می‌شود و حداقل 4-5 مقاله در این موضوع در این‌ور و آن‌ور چاپ می‌شود یا از فساد مالی و اخلاقی خواهران شاه یا اطلاعاتی که در سطح جمع‌های خاله‌زنکی و مجلات زرد است. که بیشتر آن‌ها هم از روی خاطرات فردوست نوشته و ساخته‌اند(اشتباه نکنید، خاطرات فردوست خیلی خوب است، ولی این‌ها فقط در یک زمینه ازش استفاده می‌کنند). کم پیدا می‌شود فیلمی یا نوشته‌ای چیزی که بیاید بگوید که چرا این طور شد؟ حوادث زیاد واضح نیست. سیاست‌های شاه، ارتباطش با کشورهای دیگر، جهت‌گیری‌هایش نسب به حوادث جهانی و موقعیت کشورهای همسایه در آن زمان، آمارهایی از وضعیت معیشتی مردم در آن زمان و... چیزهایی‌ ست که اگر بررسی‌اش کنند شاید بتوان پند گرفت. مگر یکی از هدف‌های تاریخ‌خوانی همین نیست؟ خوب حرف در مورد معشوقه‌های شاه و معشوق‌های خواهرانش چه سودی می‌تواند داشته باشد، یا چه عبرتی؟
+  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ساعت  16:23  توسط  سناء شایان |  خشم گین انه!  | 

زرد

-نشان به آن نشان که باران می‌بارید و یکی گفت:« اگه بخوای هیچ کس رو نبخشی، کم کم اطرافت خالی می‌شه.»
حالا باران نمی‌بارد. در دنیای مجازی هیچ وقت باران نمی‌آید. ولی فکر کنم باید این جمله را بنویسم شاید بخواند. یادآوری کند.

-صد و دومین راه برای ذله کردن پدر مادرها را خودم تنهایی یافته‌ام. موبایل روی سکوت، از صبح تا شب در مراکز فرهنگی(واقعا فرهنگی) بودن.

-دانشجو که بودم باید با انبر از دهن استادهامان حرف بیرون می کشیدیم. حرف نمی زدنند که. جای همه آن ها امروز اساتید ادبیات برایم حرف زدن. ماشاا.. به این همه انرژی.

-گور پدر هر چه کار مرامی ست. نه! عمرم را تلف نمی‌کنم.

-اگر گندزدن کشیدنی بود این روزها در مواجه با هزار نفر، هزار تن گند زدم.مبارکم باشد.


پ.ن:وبلاگ زردم هم در ادامه نوشته های زردم چرند به مخاطب مجازی تحویل می دهد. زیاد دنبال چیز خوب نباشید.

+  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت  21:41  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

!

-می دانی؟ اصلا ربطی به بزرگی و کوچکی ندارد. بعضی‌ها ترسناک‌اند آدم می‌ترسد که باشان سلام و علیک کند. می‌ترسد در برابرشان اظهار نظر کند. بس که احساس فیلسوفی می‌کنند. بس که پرخاش‌گرند.

-می دانی؟ میان قله ی نفرت و قله ی محبت پلی کشیده اند و من رهگذر همیشگی آن پل ام. حالا تو هر کجا می خواهی باشی باش. من به تو کاری ندارم رفت و آمدم را می کنم. گاهی از میان پل می بینمت! گاهی از روی قله ی محبت! گاهی هم از روی نفرت!

-دوست دارم. گاهی در مقابل آدم‌هایی پرخاش‌گر باشم. بترسند از من و دور شوند. این قدر دور که حتی سایه‌شان هم نباشد.

+  نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت  23:14  توسط  سناء شایان |  من  | 

کی میاد شورش کنیم؟

می‌گویم؛ بیایید یک انجمن بزنیم به نام:« انجمن خبرنگاران حق التحریری آواره» و در این انجمن از همه‌ی آوارگانی که گزارش و مصاحبه و... تهیه می‌کنند و بعد از هزار و پانصد سال ( و نه یک روز زودتر) چندرغاز ته حسابشان می‌گذارند، ثبت نام کنیم.
بعد هم همه با هم اعتصاب کنیم و تا احقاق حقوقمان کار نکنیم. واقعا فکرش را بکن، بعد یکهو می‌بینی تمام مجلات کاغذی و الکترونیکی خالی ماندند. چه روزی بشود آن روز!

+  نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت  18:5  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

بی‌هنرها

دقیقا همان موقع که باورت شد کسی هستی، همان لحظه ی هیچ شدن‌ات است. بچه‌تر که بودیم. می آمدیم معما طرح کنیم مثلا، چیزی می نوشتیم روی کاغذ و رویش را خط خطی می‌کردیم. به رفیق‌مان می‌گفتیم:"اگر بلدی حالا این رو بخوون" بیچاره نمی‌توانست بخواند. حالا ماجرای این کارهایی که هیچ کس ازش چیزی نمی‌فهمد هم همین است. سخت حرف زدن، سخت روایت کردن، پوشاندن حرف‌ها زیر نمادها، ادای کس دیگری را درآوردن و... همه‌ی این کارها به نظرم اول از این می‌آید که ما فکر می‌کنیم کسی شدیم. و بعد فکر می کنیم باید مخاطب بفهمد که ما کسی شدیم. پس چه کنیم؟ سخت بنویسم، سخت بسازیم، سخت حرف بزنیم و... خوب مخ مخاطب را که حیوانی چهارپا گاز نگرفته، این طور می شود که وسط خواندن کتاب پرتش می‌کند یک طرف، پست وبلاگ را نمی‌خواند، وسط فیلم عطای سینما را به لقای‌ش می بخشد، مادر و خواهر کارگردان و نویسنده را مورد عنایت قرار می‌دهد، چون پای پول هم وسط بوده است. حالا خلاصه همین. بسیار بحث کرده‌اند و کرده‌ایم بر سر ساده نویسی، از محضر استادانی دوست‌داشتنی و دوست‌نداشتنی در این زمینه پند گرفته‌ایم. ولی آخر به این نتیجه رسیده‌ایم که این قدر پیچیده خواندیم و پیچاندنمان که ساده‌نویسی و ساده‌گویی برایمان سخت است. کلا اصل هنر هم همین است، مطالب سنگین را ساده بگویی، طوری که به دل عامه ی مردم بنشیند، مخاطب خاص، خواص و این جور حرف ها چرندیاتی ست که هنرمندان بی هنر از خودشان در آورده اند که ناتوانی شان را توجیح کنند.واقعیت به نظر من همین است.
پ.ن:نمایش "متابولیک" به کارگردانی و نویسندگی "آتیلا پسیانی" را در جشنواره دیدم. نمونه‌ی بارز این پست است و بود و خواهد بود.

+  نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت  21:14  توسط  سناء شایان |  می دانی؟  | 

کار نان تمام است

-زندگی یعنی، شنیدن ترانه های فخیم جناب شهرام شپره در یک عصر دلگیر زمستانی، برای فرار از افسردگی فصلی.

-زندگی یعنی بغل کردن دوستان قدیمی و دلتنگی برای دوران دانشجویی.

-زندگی یعنی خواندن یک کتاب، یافتن یک علم در میان سطور آن کتاب.

-زندگی یعنی باز شدن آرام آرام یک شکلات روی زبان با گرمای دهان.

-زندگی یعنی شکلک درآوردن برای بچه‌ای که در آغوش مادرش است و از پشت سر مادرش زل زده است به‌ تو!


-زندگی یعنی داشتن دوستان جدید. یعنی روی خوش به مردم. یعنی اعتمادهای الکی، و دیدن دلیل های دوستی و ندیده انگاشتن شان.

-زندگی یعنی وراجی‌ها و خاله زنک بازی‌ها و اظهار فضل کردن‌ها.

-زندگی یعنی یک نفر دیروز مرد و هنوز نان گندم خوب است!*

-زندگی یعنی همین، یعنی نان سنگکی، که نانوا برای معرفی نانوایی اش دم در می زند و هر که رد می شود یک تکه از آن می کند و می خورد، تا ظهر نشده کار نان تمام است.


*:سهراب سپهری: یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند. قطره‌ها در جریان، برف بر دوش سکوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

+  نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت  10:39  توسط  سناء شایان |  خوشمزه  | 

تقویم های زنده

فقط تقویم های روی میز گذر زمان را نشان نمی دهند. چروک های روی صورت، تار موهای گم شده روی سر، انبوه کتاب های روی میز، ازدیاد آدم ها روی خط زندگی، تل انبار شدن فکر روی ذهن، گندیدن حس ها روی دل، ماندن حرف ها توی حفره ی تاریک پشت دهان، دردهای پیچنده در دل یکهو و.... همه و همه خیلی نرم و قشنگ گذشت زمان را خرد خرد، به مان می فهمانند.

+  نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت  13:10  توسط  سناء شایان |  می دانی؟  | 

اعتراف

همیشه خودم و دیگران را گول می زنم.طوری نشان می دهم که مغرور و طلبکارم! هی هم با خودم تکرار می کنم که محکم باش!محکم باش!محکم باش! ولی نیستم.من حساس ام!یعنی سه یا چهار برابر دیگران حس هایم کار می کند.به همان اندازه هم زود آسیب می بیند.گاهی فکر می کنم روحم این قدر نرم است که حرف ها و حرکات دیگران عین گلوله ی سربی در آن فرو می رود.حب ذاتی به من می گوید طرف کسانی نروم که این حس ها را لگد مال می کنند و من نمی روم.می گوید شرایط را طوری بچین که اگر بنا به اعصاب خوردی بود اعصاب تو سالم بماند. می گوید اگر کسی بی توجهی کرد از بی لیاقتی اش است.بعد مردم خنگ فکر می کنند من مغرورم.من خودخواه نیستم من حساس ام و مراقب حس هایم هستم. تا حالا هم در مقابل آدم های محترم باجنبه نه مغرور بوده ام نه بی ادب نه چیز دیگری.من هیچ چیزی از دیگران نمی خواهم الا احترام متقابل!همین!

+  نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت  20:24  توسط  سناء شایان |  من  |