تبليغاتX
برای ساکنان زمین

بحران

سه چهار ماه پیش بود. من و دخترخاله ام رفته بودیم دانشگاه الزهراء.که او انصراف بدهد و برود دندان پزشکی دانشگاه آزاد بخواند.ظهر بود، گرسنه شدیم من رفتم سلف، او هم رفت دنبال یک کاری که بعدش بیاید پیش ام.نشستم روبروی دختری، دختر مودبانه گفت که جای دوستانش است که رفته اند غذا بیاورند، بلند شدم و رفتم آن ور تر.چند دقیقه بعد دو تای دیگر با پلو و خورش قیمه برگشتند، و شروع کردن به خوردن و حرف زدن، دختر اولی حامله بود.و خیلی بی خیال!دو تای دیگر، نگران بودند، هی تکرار می کردند:"اگه نمی خوای با بابای بچه ات ازدواج کنی، تا دیر نشده بندازش" و دختر اولی می گفت:"مرده شور باباش رو ببرن!"و یک قاشق دیگر می خورد. راحت بود.و من اصلا استراق سمع نمی کردم !خودشان بلند حرف می زدند به من چه؟به من چه که این بار دخترهای پشت سرم تو صف اتوبوس بی آر تی، بلند بلند حرف می زدند؟آن یکی به این یکی می گفت:"اسم بابای علی چی بود؟"و این یکی می گفت:"نمی دونم، ولی هم اسم بابای امیر رو می دونم هم فامیل شو، ولی اون فامیلم رو نمی دونه،ولی شماره ی خونمو داره" آن یکی گفت:"دوست پسر من بود، همون روزای اول تمومش می کردم"گفت:"رفته به دختر خاله ش گفته، اونم یه چیزی گفته که خیالش راحت شده! قبلنا خیلی می ترسید، کلی زنگ زد مهربون حرف زد می خواست خرم کنه"آن یکی گفت:"ولش کن!پزشک قانونی بری، معلوم می کنه، حتی تا یکی دو سال" اتوبوس آمد و سوار شدیم.باز هم آن یکی تاکید کرد:"دوست پسر من بود همون روزهای اول تمومش می کردم، زینب"این یکی که حالا زینب بود، گفت:"اولاش خوب بود، از وقتی اومد دانشگاه ما، یهو اخلاقش برگشت، از اون دختره خوشش اومد، بعدش حتما به خودش گفت چرا دوست دختر من اون جوری نباشه؟"آن یکی گفت:"حالا چی کار می کنی؟"گفت:"باید پولش رو بده" گفت:"می ده؟"گفت:"گفته فقط 50 تومن پول داره،50 تومن چیه؟" زیر چشمی نگاهشان کردم، به شدت معمولی، بی آرایش، بچه و اگر خدا ببخشد م، کمی هم توی ذوق زن!
می دانم، که بدترین و پست ترین قضاوت ها را می توانم بکنم.که به من هم هیچ مربوط نیست.ولی مخم ام کلید می کند گاهی اوقات!یعنی چه؟چرا راحتند مردم؟چرا؟آدم های زندگی شان چه راحت می روند می آیند، دین و سنت و اعتقاد و... این ها به کنار، آدمیت شان را نمی فهمم.دل و جسم کاروانسراست؟هر که از در آمد بفرما؟تازه جالب این جاست، اسمشان را هم کامل نمی دانند و رفیق می شوند،بعد هم حوصله ات را ندارم  برو گم شو؟مثل آدامس؟ حالا آدمیت به درک، ایدز و بیماری های دیگر که از راه سلام کردن منتقل نمی شود.دوستی می گفت، در دومین شهر زیارتی ایران که راه می روی، همین طور زیر گوش ات نجوا می دهند؛ صیغه می شی؟صیغه می شی؟!.خلاصه همین.حرفی نیست، قضاوتی هم نیست، آخوند نیستم بروم بالای منبر؛ ندای اسلام به خطر افتاد سر بدهم و توی سر اینترنت و موبایل و... بکوبم.همه چیز دان هم نیستم که بشینم تحلیل سیاسی اجتماعی فردی و... بکنم.فقط یک چیز را کامل و به وضوح می بینم.چیزی که بقیه هم می بینند و به زبان نمی آورندنش، آن چیز این است که در کنار همه ی بحران های ولو شده توی جامعه، بحران روحی، عاطفی و جسمی ای وجود دارد به نام بحران"یک آغوش گرم" ! بلد نیستم این بحران در هر کسی چه طور به وجود می آید، شاید به خاطر کم نور شدن منبع های محبت و منبع های ارضای غرایز باشد.ولی حس می کنم آدم ها برای نجات از این بحران دارند مفهوم عشق و محبت و پاکی و... را به گند می کشند.همین!
+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت  1:3  توسط  سناء شایان |  خشم گین انه!  | 

و دیگر هیچ!

ریچارد براتیگان را دوست دارم برای این که هیچ وقت خودش را مجبور نمی کند نویسنده باشد، یکهو وسط نوشته هایش به خواننده قول می دهد درباره ی چیزی حرف بزند یا نزند.ولی فکر کنم مخ اش پارسنگ برمی داشته، یا حداقل خری چیزی گازش گرفته بوده که زده خودش را در 49 سالگی نفله کرده، آن هم با گلوله ای که به مخش زده و تمام.رومن گاری هم معرف حضور همه هست؟با همان شاهکارش(خداحافظ گاری کوپر).آن بنده ی خدا هم همان طور، ولی در 66 سالگی، خودش هم گویا گفته کاری نداشته تو دنیا!حتما سهم این دو و بقیه ی نویسندگان خود کشنده را مارکز و سلینجر خورده اند، گرچه سلینجر هم خودش را حبس کرده است.حتما نود سالگی اش را در تنهایی جشن گرفته!(به ما چه؟)این آقایان و بقیه  گویا بیشتر شهرتشان از نوشته هایی ست که در رابطه با معشوقه هایشان به دست آوردند.واقعا اگر این معشوقه ها نبودند آن ها از چه می نوشتند؟داشتم چه می گفتم؟آها!خودکشی، داشتم می گفتم، به نظر من(که خیلی هم مهم است)آدم مخش باید ناقص باشد که بالای سی سالگی خودش را بکشد، آدم که سی سالش شد، تکلیفش در زندگی مشخص است، بیشتر جهت گیری هایش معلوم شده، یا خواسته و ازدواج کرده یا نخواسته و ازدواج نکرده، یا خواسته و کاری پیدا کرده، یا نخواسته و بی کار مانده، یا....اوج سختی و ناامیدی همین 20تا 30 اول سال است، تغییر نیازها و عدم ارضای آنها، عدم مطابقت جامعه با آن ها، بچه گی و ناپختگی و....!بحران سی سالگی که رد شد، احتمالا کمتر کسی به فکر خودکشی می افتد، مگر این که واقعا بداند کاری از دستش بر نمی آید و هیچ لذتی نمی برد.معمولا خودکشی بین زنان زیاد است، ولی به نظرم خودکشی نیست، مرگ بر اثر بیماری افسردگی ست، سرماخوردگی ای که آدم را می کشد.
+  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت  10:30  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

سرما می خوریم

خوش به حالشان/در این خشکه سرما/آب دماغشان راه می افتد/جسمشان سرما می خورد/بعد هم با ۴-۵ قلم دارو خوب می شوند/ما که هی روحمان سرما می خورد/خوب هم نمی شود.
+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت  0:24  توسط  سناء شایان |  من  | 

عظمت؟

اسمش را گذاشتم، بیماری "از عظمت افتادگی"، می دانم اسم درازی ست، ولی از نوشته های این رفیقمان وامش گرفته ام، که بود؟هان!آندره ژید.همان که می گفت:"بکوش عظمت در نگاهت باشد، نه در چیزی که به آن می نگری"!حالا من هم این طور می شوم گاه به گاه!عظمت از چشم هایم می افتد، بعد نهلیست می شوم، بعد که پوچ پوچ شدم و همه ی کارها بیهوده و لعب به نظرم آمد، آنارشیست می شوم.بعد گم می شوم، بعدش هم سه چهار نفری خودکار دست می گیرند و خط خطی می کنند اعصابم را، بعد فحش می دهم، فحش بد نه ها!فحش خوب(!)بعدش هی فحش می دهم، هی دلم چرکی تر می شود هی می دهم هی چرکی تر می شوم.آن ها هم خوش خرم به کارهایشان ادامه می دهند و شادند.بعد یکهو فکر می کنم جای این همه فحش و بد و بیراه، عبادت خدا را کرده بودم الان جز مقربین بودم.بعد خسته می شوم از همه چی، از زندگی از نوشتن، حتی از نفس کشیدن، از همه چی!ته می کشم. تمام توانم نیرو ام، امیدم، تصورم، همه ته می کشد، می میرم انگار یکهو! حالا کی زنده می شوم؟ خدا می داند و بس!
 پ.ن: نه!نه حوصله دارم نه معقولم!نه حرف دهنم را می فهمم!بیشتر دلم یک کرجی می خواهد که کف اش بخوابم و ولش کنم توی رود.

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت  18:45  توسط  سناء شایان |  من 

وقت سقوط ستاره ها

آدمیزاد است و هزار ناز  و ادا!برایش دوست داشتن مجله ای، فیلمی، حتی آدمی و.... لذت بخش است.یک قسمتش شاید مربوط بشود به این که عضویت در گروه ها همیشه شیرین است.یا الگو داشتن همیشه محکم کننده است.چه می دانم؟خلاصه این که دوست داشتن چیزها و آدم ها به عنوان ستاره لذت بخش است.این لذت چندسالی ست از زندگی من رفته است، همه چیز عادی ست، حتی رفتار آدم ها!این قدر ستاره هایم در فاضلاب سقوط کرده اند که دیگر ستاره ای ندارم.فقط چند نفری هستند که فکر می کنم اطلاعاتشان خوب است یا عاقل اند، در کمال پست فطرتی، سعی می کنم، در مواقع بی سوادی و بی عقلی ازشان کمک بگیرم.این زیاد هم بد نیست، من دیگر در مقابله با آدم ها(حتی اگر با جناب دکتر پرزیدنت روبرو شوم)، قلبم تند تند نمی زند، دست و پایم را گم نمی کنم.خبری نیست که، یک سازمان از میان این همه سازمان یک شهر، یک شهر از میان این همه شهر یک کشور، یک کشور از میان این همه کشور روی سیاره ی زمین، یک سیاره از میان این همه سیاره!می بینی چه قدر کوچکیم؟

+  نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387 ساعت  11:47  توسط  سناء شایان |  می دانی؟  | 

خجالت

اگر بگویی پنج سال من می گویم ده سال!بله!عین ده سال است که عزاداری این مدلی دلم را نمی گیرد، عین ده سال است که دلم می خواهد بروم و کتاب ها را زیر و رو کنم.عین ده سال است که تنبلی می کنم.عین ده سال است که گریه ام نمی گیرد بابت این روضه هایی که هر سال ورژن جدیدترش می آید بیرون و پاپ و جاز هم به ش اضافه می شود.عین ده سال است که فقط غذای نذری به تن و دلم می چسبد و دلم می خواهد بروم سیب زمینی خلال کنم و لوبیا و لپه پاک کنم ولی کجا؟عین ده سال است که دلم می خواهد عین خانم ها روسری مشکی بپوشم و زیرش را به سنجاق کیپ کنم و چادر سرم کنم،بچه گانه است این کار برای چند روز ولی شیرین است برایم.عین ده سال است که توی کتم نمی رود چرا ساعت 11-12 شب طبل می کویند و بچه ی کوچک را از خواب می پرانند و  چشمش را خونی می کنند.عین همان بیست و سه سال است که نه تنها حسین، بلکه کوچک ترین یاراش را نمی شناسم و درباره اش نخوانم.ولی تا دلت بخواند رمان های مزخرف خواندم.خجالت هم نمی کشم!خجالت هم دارد، نه از کسی، از خودم!از خودم که نه می روم و می خوانم، نه مثل بقیه عزاداری می کنم.
+  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت  0:14  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

ای وبلاگ خوان ها

دانشگاه که می رفتم گاه گاهی، رفقا کسانی را می آورند و مرا به آن ها نشان می دادند!با هم آشنا مان می کردند.انگار من کی ام و چه؟بعد کاشف به عمل می آمد که وبلاگ مرا دیده اند و خواستند ببیند این یارو که این طوری ست چه طوری ست؟
حالا هم گوگل جان، با امکان سرچ و ریدر کاری را کرده که همراه اول ادعای انجامش را دارد.گوگل آدم ها را به هم نزدیک کرده است.طوری که اگر بنویسی؛ چه وبلاگ چه مطلب در سایتی یا... خبرش زودتر از خودت می رسد.یکهو می روی توی جمعی می بینی اکثرشان وبلاگت را خواندند و گاهی از بعضی چیزهای خصوصی ات هم باخبرند.گاهی هم نوشته هات بهتر و قشنگ تر از خودت است، و وقتی تو را می بینند، توی ذوقشان می خورد.فرزندان نسل دات کام ایم دیگر!دوست های مجازی وبلاگ خوانی داریم که نمی بینیمشان، حرف نمی زنیم باهاشان حتی اسمشان هم نمی دانیم.چه زندگی هیجان انگیزی ست!مردم از هیجان!حالا خوبید دوستان ندیده و نشناخته ی من؟
+  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت  14:36  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

دل

-دل و زبان نرم است، پس چه طور دل می شکند و زبان می شکاند؟نه برایم سئوال است، چه طور؟نان نرم را دیده ای؟لیوان شیشه ای چه؟لیوان را می شود شکست، می شود پرت ش کرد سمت دیوار یا کوببدش زمین،ولی نان نرم را هر چه قدر بکوبی زمین نمی توانی بشکنی اش،فقط می توانی آرام، انگار که بخواهی لپ کسی را بکشی، یک گوشه اش را بگیری و لپش را بکنی، کاش شکستن دل هم این طور بود، لپش را می کشیدند.اصلا کار به کار آن ها نداشته باش، خودت بشکن اش، بشکن تا نشکنند.یواش گوشه ی لپ اش را بگیر و بشکن!

-می گویند:" بگذار دلت بشکند، گریه کن، خدا توی دل های شکسته است"
دل شکسته؟خدا؟
می گویند:"خدا جبار است، جبار یعنی جبران کننده، ترمیم کننده، دیده ای چه طور قوری شکسته را بند می زنند؟ دیده ای چه طور فرش روفو می کنند؟ یعنی همان"
رفو، بند!ها!فهمیدم، دل را می زنی می شکانی،با گریه توجه خدا را جلب می کنی، بعد خدا دلت را بند می زند و در این بند زدن، رابطه ی بین تو و خدا رفو می شود، طناب ارتباط تان که داشت می برید، رفو می شود.

-فکر کن، بشکن، رفو می کند، بند می زند، آخرش از آن دل کوچک اولیه، یک دل بزرگ قشنگ گیرت می آید.همان که خودش ازش خوشش می آید و برش می دارد برای خودش.


پ.ن:نویسنده ی آن کتاب گفت برای کار خیر می خواهی ش یا شر؟.حالا این پست و نوشته هم تاثیر خواندن همان کتاب است.خیر و شرش را نمی دانم.او هم نمی خواندش که بگوید خیر است یا شر!

+  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت  0:58  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

زجر

گفت:" هر چه می خواهی بگو؛دین، ایمان،عرفان، فلسفه، ادبیات، عشق، هوس، شهوت، امید، هرچه!"
گفتم:"هیچ!هیچ!فقط ساده گی، ساده گی!"
به ام نداد بی انصاف، نداد به ام.
من گیج شدم، منگ زدم، هزاربار افتادم، گلی شدم، یخ زدم، خشکیدم، بخار شدم، ماندم، خسته شدم، گریه کردم، مردم و زنده شدم.
ولی باز هم نداد به ام، و گفت:"حالا حالا باید زجر بکشی تا ساده بشوی،زجر، زجر، زجر!می فهمی چی می گم؟"
نمی فهمیدم، حس می کردم، حس می کردم، حس می کردم.
پ.ن:چه کدر شدم این روزها، هم ظاهرم هم باطن ام، بهتر است آینه ها را بشکنم

+  نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387 ساعت  10:5  توسط  سناء شایان |  دعا  | 

آب

می گفت:"تلخ نباش و ساکت، شیرین باش و شیرین ای کن!"
گفتمش:"لقمان می گفت:شیرین نباش که می خورندت، و تلخ نباش که دورت می اندازند"
می گفت:" تو چه کار به او داری، شیرین باش و شیرین حرف بزن!"
و من شیرین نبوده ام هیچ وقت، گس هم نبوده ام، تلخ هم.
آب بوده ام و بی مزه!ولی گاهی حیات بخش، گاهی یخ و لرزاننده، گاهی بخار محو ولی داغ و سوزاننده!
ولی بوده ام همیشه، گرچه نادیدنی، گرچه بی مزه، گرچه یخ، گرچه ...


پ.ن:برای زنان این آب های همیشه زلال!
+  نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت  9:39  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

تو باشی!(برای امام زمان(عج))

صبح جمعه باشد، تو باشی و من نباشم، من خواب باشم، خواب خیابان های چرکی را ببینم که هر روز ماشین ها دودهای غلیظشان را می پاشند به در و دیوار ها آن ها، خواب آدم های چرکی ببینم که هر یک در عین حقارت امپراتوری های کوچکی راه انداخته اند و هر روز به اطرافیانشان می گویند: "من از تو پر قدرت ترم، من از تو بیشتر خوانده ام، من از تو با تجربه ترم،من از تو پررو ترم ، من از تو... من از تو..."و می رسم به کوفت در میان این جماعت حقیر که حقارتشان راهی به جز خودشیفتگی برایشان نگذاشته، جماعت خودشیفته ای که انتقاد برایشان سیخی ست بر چشم و تعریف برایشان قوت لایموت است. یا آن یکی ها که رسیده اند به تکرار و افسردگی و برای تنوع هر کاری از دستشان برمی آید می کنند و بیشتر فرو می روند در چرکی.
ولی تو باشی، تو خوب باشی هنوز و هنوز نگاه کنی، و هیچ نگویی!و سکوت کنی!
من نباشم، من خواب باشم و کابوس ببینم و تکرار شوم در کابوس هایم!
در این که چرکی روی همه چیز را پوشانده است و هیچ چیز دوست داشتنی نیست، و اگر باشد برای همیشه دوست داشتنی نمی ماند، و زود رنگ می بازد و عوض می شود و چرک!و دوباره چرک، همه چیز تکرار شود؛ عفونت ها، خودخواهی ها،آدم ها و شباهت ها!
و من خواب باشم هنوز، و دوست دارم باور کنم که خوابم و وتو بیداری و زل زده ای به من و همه، و یک روز می آیی و همه را از این کابوس بیدار می کنی؛ آن وقت نیازمند از جیب دیگری نیازش را می گیرد و هیچ کس اعتراضی ندارد، می دانم یک روز می آیی و تعریف تازه ای برای زیبایی می آوری و ما را بیدار می کنی برای دیدنت و برای دیدن زیبایی ها!

پ.ن:درج شده در صفحه قدمگاه دو هفته نامه ی آینده سازان شماره ی ۱۷۰
+  نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387 ساعت  0:16  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

چند چیز

-خیلی خوب!باشد، من بیرونت کردم.من دستت را گرفتم و پرتت کردم بیرون! انکارت کردم و گفتم نیستی، ولی خودت هم می دانی که هستی، ولی نه!تو نباید باشی، نباید، نباید، نه! تو نیستی، ولی...

-من هوشنگ را دوست دارم.چند باری دیدمش، چه قدر ساده است، حرفی برای گرفتن ندارم که بگویمش، من او را، نوشته هایش را دوست دارم، بس که هوشنگ مرادی کرمانی ست بس که معمولی و ساده است، بس که شخصیت های داستان هایش در زندگی من هم وجود دارند، مثلا همان زنی که "شما که غریبه نیستید"بود، همان که تا آدمیزاد می دید فحش می داد، همان که بچه ها این قدر از جلوی خانه اش رفتند و آمدند این قدر فحش داد، تا مرد.من هوشنگ را دوست دارم ولی وقتی می بینمش حرفی برای گفتن ندارم، فقط دلم می خواهد بروم جلو و بگویم:"هی!هوشو!می آی درباره ی نوشتن حرف بزنم؟"ولی نمی روم، راستش روی ام نمی آید، فقط نگاهش می کنم و لذت می برم از سادگی هایش!

-طرفداری نمی کنم، تعریف و تمجید هم، جانماز هم آب نمی کشم، گرچه همگان از فسق و فجور ما با خبرند، ولی به نظرم ماهنامه های "شاهد یاران" چیزهای خوبی ست برای شناختن شهدای بارز، باهوش و با پشتکار.گرچه مثل همه ی کارهای این چنینی تعریف و تمجید و تقدیس و بزرگ نمایی درش موج می زند، ولی برای شناخت شهدایی که کارهای بزرگی کرده اند و قاتلین برای شهید کردنشان زحمت زیادی کشیده اند، خوب است.شاهد یاران ماهنامه ی فرهنگی تاریخی بنیاد شهید و امور ایثارگران است که هر شماره اش از مصاحبه های آدم های اطراف آن شهید تشکیل شده است.

-حس می کنم گفتن خیلی از بحث ها بی فایده است، بحث هایی که در برخی کلاس ها و نشست ها به میان می آید، یک کلمه ی قلمبه را بر می دارند درباره اش حرف می زنند بعد دلیل می آورند که فلان چیز چرا زیر مجموعه ی آن کلمه ی قلمبه است، بعدش هم بحثی که نتواند برای مخاطب عام قابل فهم باشد به چه درد می خورد؟

+  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت  10:13  توسط  سناء شایان |  ...  | 

کاش من هم کرگدن بودم

آن آقا نشسته بود روی یکی از صندلی های گرد سنگی نزدیک گیشه!گیشه شلوغ بود، جمعیت دور استوانه ی تئاتر شهر حلقه زده بودند، آن اقا چی توز می خورد، بسته ی اول داشت تمام می شد که من رسیدم، رفتم توی صف، او می خورد و فلفلی هم می خورد، بسته ی سوم را که شروع کرد من زدم بیرون، حوصله ی صف نبود، من هم زیاد مشتاقش نبودم!

آن بنده خدا عاشق هنرهای تصویری ست، سینما تلویزیون تئاتر، بی خود نیست سینمایی نویس شده، آن بنده خدا 9 تا بلیط "کرگدن" گرفته بود، دوستان آن بنده خدا نیامده بودند و عده ای هم لحظه ی آخر جا زدند، که خدا شفایشان دهد!ما از خدا خواسته شدیم مشتری بلیطش و پای تئاتر.

تئاتر شهر شلوغ بود، برای تو رفتن صف بود، جای ما صندلی 18-19 بود، درست وسط، یک موقعیت خوب، دم در آخر سوء استفاده بود، پوستر کرگدن 500 تومان و بروشورش 300 تومان!ملت همیشه حس می کنند، سالن های تئاتر و کنسرت ها جایی ست که باید تیپ عجیب بزنند، من هم عجیب بودم، با دماغ و صورت قرمز حاصل از پیاده روی(تو بخوان دویدن)!

مهدی هاشمی مثل همیشه دوست داشتنی بود، رامین ناصر نصیر عجب زن بود، آنته فقیه نصیری عجب نازی داشت و چه قدر زیاد زن بود، شهاب حسینی را تا آخرش نشناختم، داد می زد، محکم حرف می زد، کرگدن ها عجب ناز راه می رفتند،صابر ابر عجب مضحک بود با آن کلاه گیسش! هر سه دکور برایم جالب بود، ولی در کل دوست داشتنی نبود، یعنی بهتر از این می تواند باشد!این شاید شروعی باشد برای آشتی با تئاتر، بعد از حدود 10 سال!


پ.ن:

۱.امروز دلم گرفت برایش، یاد پارسال خودم افتادم، این که در بغل من بود، همان بود که همیشه می خندید، مادربزرگش رفته بود، راحت هم رفته بود، هر چه قدر هم برای ام مرگ عادی شود، باز هم تلخ است.

2.چه قدر سکوت و تنهایی این روزها را دوست دارم، بهتر که گل نندازد حرف میان من و آدم ها، چرا همه اش دعوا می کنم؟چرا هیچ کس منظورم را نمی فهمد؟ خوب باشد، گفتم سکوت بهتر است!کاش من یک کرگدن بودم در طبیعت ول می چرخیدم و فکر کار و زندگی و آینده را نمی کردم!کاش یک کرگدن بودم.

+  نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387 ساعت  22:22  توسط  سناء شایان |  هپروت  |