تبليغاتX
برای ساکنان زمین

نماد بازی!

یکی کفش خانواده ی آن بنده خدا را تا آخر عمرشان تامین می کند، یکی می رود پوستر چاپ می کند، آن یکی بازی رایانه ای طراحی می کند، یکی شعر سر هم می کند و اس ام اس می زند، ما هم مثل تمام بیکاران بی سوژه نشسته ایم و پست می نویسیم!بنده ی خدا را هم سربه نیست برده اند، معلوم نیست کجاست و چه قدر برایش می برند،هر چه قدر هم ببرند، نانش بابت فروش آن کفش ها در روغن است، البته اگر پولش به خودش برسد، خلاصه این که جهان تشکیل شده از یک عده آدم خوشحال، که با دهان باز نشسته اند ببینند چه کسی یک حرکت با مزه ی نمادین می کند، تفسیرش کنند و کیف کنند برایش! و جوگیر شوند!حالا یک عالم کودک بی گناه هر روز کشته شود، بشود!فوقش این است که بازار تعطیل می شود، راهپیمایی می کنیم!خودمان را خفه کردیم با این نماد بازی ها!هیچ کار نمی کنیم در برابر استبداد، کشتار، زور و ظلم!جز شعار و راهپیمایی و آتش زدن پرچم !حالا به جمع این نمادها پرتاب کفش هم اضافه کن، گرسنگی که نکشیدیم، بی خانمانی که نکشیدیم،بچه مان روی دستانمان جان نداده که!به جای این که فکر چاره باشیم، خودمان را لوس کرده ایم، نشسته ایم به فحش دادن، آن ها هم که از فحش های ما نمی ترسند می زنند، می کشند، له می کنند! ما هم گرم بازی مان هستیم و همیشه محکوم می کنیم.خوب است، بهانه ی خوبی ست برای دوری از عذاب وجدان،خوب است، هنوز هم سطل آشغال بیاورید و آدمک آمریکا بسوزانید، هنوز پرچم اسرائیل بچسبانید دم در دانشگاه تا مردم از رویش رد شوند، هنوز هم مشت گره کنید و مرگ برایشان بخواهید، ادامه بدهید تا ببینم به کجا می رسید.

+  نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387 ساعت  1:3  توسط  سناء شایان |  خشم گین انه!  | 

سرگردانیم!

راست می گوید:" آدم به همان اندازه که زود دل بسته می شود، زود هم دل می کند"آن یکی می گفت داغش می خوابد، لوس ایم همه ی ما آدم ها!می لغزیم همه مان، خودتان هم خوب می دانید که می لغزیم، چرند می گوییم، چرت و پرت، مزخرف، زر!حرف های بدون فکر، کارهای ابلهانه،شیفتگی های بی دلیل، دل بستگی های تصادفی و... بعد اگر فکر نهیب بزند و کمی از کارهایمان کناره بگیریم، یا مشورت کنیم یا هر چیز دیگر...می خندیم به کارهای گذشته مان، اکثرمان سرگردانیم، می مانیم درش، در این که چه سالم است و چه ناسالم؟شک می کنیم، انگ می زنیم به این و آن، به خودمان حتی!می مانیم میان انسان بودن و آدم بودن، میان این که بنا به حکم انسانیت دوست داری انسان ها را دوست بداری، ولی چون آدمی باید همیشه شک را کنار هر رفتارت بگذاری، حتی رفتار ساده ای مثل احوال پرسی!هیچ مدرسه ای به ما این ها را نیاموخته، نیاموخته که در فلان جا وقتی فلان رفتار را با تو می کنند، تو چه کن؟نیاموخته چه طور از پس نفست خودت را رها کن؟نیاموخته که در روابط تا چه قدر راحت عمل کن؟نیاموخته... ما پر شکی ایم، پر از گره خوردگی، پر از ....ما مفسد فی الارض نیستیم، نسلی سرگردانیم که یک روز بالاخره با مشاوره و تجربه، خوب می شویم.ولی چون کسی به ما نیاموخته، کسی هم نیست که به نسل آینده بیاموزد و سرگردانی ارثی ست که نسل پیش با عدم آموختن به ما داده اند و ما دو دستی به نسل آینده می دهیمش!
پ.ن:توضیح این که رفتم یک سایت پرسش و پاسخ مذهبی خواندم(هم پرسش ها، هم پاسخ ها را) و کلی به شبیه بودن حالت ها و حس های آدم ها، خندیدم!و برایم جالب بود!

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت  0:27  توسط  سناء شایان |  ...  | 

مسخ

صبح که از خواب بیدار شد در هیچ فرو رفته بود، دست کشید به زانوهاش، هیچ نیافت، و بالا و بالا تر آمد، تا به گردنش رسید، باورش نمی شد، تا حلقوم در هیچ فرو رفته بود، هیچ دردی نبود، هیچ مرضی نبود، هیچ عارضه ای نداشت، هیچ....فقط در حالی که هیچی ش نبود، داشت به هیچ می رسید و تبدیل می شد به هیچی!

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت  11:3  توسط  سناء شایان |  چرت  | 

ستاره دار!

*قلوه های سنگ، سهم قلوه های من است تا آخر عمر!

*بوی غلیظ سرماخورده گی پیچیده توی اتوبوس و تاکسی و....!

*رگ های مخم باز می شود، خون می دود، چشم ها جرقه می زند و میگرن می شود سهم من!

*عین میکروب ها که شل می شوند در سرما، شل شده ام،دلم می خواهد زیر پتو بخزم و بخوانم و بخوانم!خوراکم هم زیاد شده، یک هفته و نیم 800 صفحه!دیروز کشف کردم، خودم تنهایی سرانه ی مطالعه را بالا می برم!

*دانشکده سرد بود،آدم هایش سرد بودند، آمار سرد بود،دوستش نداشتم و ندارم، تازگی حس خلاء کشنده ای مرا می کشد سمت خودش، و آن حس بی سوادی ست!بی سوادی نسبت به علوم انسانی!علومی که به اندازه ی ریاضیات خشک نیستند و خشن!

*یک نوع دوست داشتن وجود دارد که دلت می خواهد فدای کسی شوی و نمی خواهی سر به تنش باشد!تحمل اش را برای یک دقیقه هم نداری!این نوع را تجربه کردی؟دوست داشتن و نفرت کنار هم!


پ.ن:آن هایی که مشتاق دیدار مجله ی ما بودند . می توانند این دو تا را ببینند:تمبر و نوبل

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت  9:33  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

شک کن!شک!

پارسال بنده خدایی بالای مطلبم نوشته بود:منبر رفته!و نمی دانست که منبر روی چه کیفی دارد، قضاوت می کنی، حکم صادر می کنی، اشک می گیری از مردم و متکلم وحده تویی و تو!یکی از کارهایی که اگر مرد بودم پی اش می رفتم، آخوند شدن بود، آن هم فقط و فقط به عشق منبر، نه برای چیز دیگر!حالا نیازم به منبر مبرم شده، و می خواهم یک دل سیر منبر بروم!بنده خدای دلنشینی نصف شبی در تلویزیون برنامه دارد، او نشسته بود و از دیگری می پرسید چرا امام حسین با این همه پاکی هی در دعای عرفه  از خدا طلب آمزرش می کند و از نفس خود به او پناه می برد؟(نقل به مضمون (تا آن جایی که من شنیدم))چیزی که من از آن حرف های دیگری برداشت کردم، کنترل بود و این که دائم باید به نفس نهیب زد و از ابتدا جلوی انحراف را گرفت!(شاید چیز دیگری منظورش بود ولی من این را برداشت کردم).در همین "دا"  هم ، صحنه ای ست که معمی با چوب خودش را می زند، چون می پرسند چرا این طور می کنی؟جوابش در مایه های همان کنترل نفس و تربیتش است.حالا غرض از این همه نقل قول های تکه و پاره و ناقص ذکر این نکته است که آدمی اگر خودش را گل و پاک معصوم فرض کند، و مبرا از تمام نواقص و اشتباهات یکهو چشم باز می کند و می بیند، نفسش همه جا را به گند کشانده، بعدش هم راهی نمی ماند جز این که تقصیر را بیندازد گردن این و آن!کمی هم که پررو باشد، شروع می کند به تکه انداختن به این و آن و دوباره شروع می کند به تبرئه ی خودش که من گل ام و معصومم و شما همه بد و پلید و کثافت و گل خوار، خار کننده ی گل!کم نیستند این طور آدم ها از جوجه شان را دیده ام تا مرغ و خروسشان!مطمئنا لذت می برند از جانماز آب کشیدن و مزخرف گویی شان، ولی هیچ چیز بهتر از این نیست که آدم بفهمد اشتباه کرده و بتواند خودش را برای اشتباهاتش ببخشید و دیگر تکرارشان نکند، نه این که باز هم نفسش را ول کند که هر غلطی دلش خواست بکند و بعد هر دفعه با پررویی تمام عده ای را مقصر بداند و هی الکی بارشان کند.در مقابله با این مدل آدم ها همیشه حرفی که ته دلم می ماند این است:"هی آقا!مواظب باش وقتی داری جانماز آب می کشی، پات لیز نخوره با مخ بیوفتی تو آب و آب ببرتت و همه رو از شرت راحت کنه!خیلی مواظب باش و این قدر نرو لب آب، این قدر به جانمازت شک نکن یه کم به نمازت و خودت شک کن!!"

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت  0:7  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

زر مفت

وقتی وبلاگ می نویسی باید مواظب دل همه ی خواننده هایی که می شناسندت و با آن ها تعامل حقیقی داری باشی!حالا هی بگو!دنیای مجازی و حقیقی را قاطی نکنید، از پست وبلاگ نگویید، مگر می شود، توهم که نیست!در وبلاگ باز است و هر کسی کنجکاو است که در کله پوک من چه می گذرد ، می آید و گاه گاهی می خواند، بعضی ها هم کله ی پوک من برایشان جالب می شود و می شوند مشتری دائم!راستش وبلاگ زر مفت است، مثل همه ی نوشته های بی حق التحریر دیگر!حالا من نمی دانم چه طور یک زر مفت می تواند دل بشکاند؟
پ.ن: این را نوشتم برای هزاری پستی که نوشتم و به خاطر دل مخاطب نگذاشتمشان!
+  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت  21:39  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

بهم ریخته ام

معمولا شب ها قبل از خواب کتاب می خوانم، و کتاب ها را کنار سرم می گذارم، ولی "دا" را نمی توانم آنجا بگذارم، اذیتم می کند، راستش احساس پفکی بودن می کنم.اولین بار نیست که از جنگ می خوانم، ذهنم دور نیست از این طور مسائل، پارسال یک زونکن 500 صفحه ای درباره ی کومله و دموکرات خواندم، از چگونگی شهادت به دست آن ها، با تمام این ها زیاد اذیت نشدم!کتاب های سوره ی مهر هم جسته گریخته خوانده ام.ولی"دا" می آزاردم، شاید به این خاطر که قهرمان داستان زن است و در 17 سالگی به جنگ می خورد، فکر می کنم 17 سالگی من تا او! او می رود مرده شور خانه ی گورستان(جنت آباد) مرده های متلاشی شده را می شورد، پایش می رود توی شکم مرده ای که شکمش باز بوده،پدرش را خودش به خاک می سپارد، یک بقچه نشانش می دهند و می گوید این بقای جسد زنی ست درشت، مغز پیرمردی را با تکه ای مقوا جمع می کند و تکه تکه های متلاشی شده ی مغز را در کاسه سر می ریزد،جنازه ی دوستانش را می بیند، در آن روزها در خرمشهر می چرخد و...و من در 17 سالگی مانند حالا از خون می ترسم به محض این که گرسنه می شوم سردرد می گیرم از جنگ واهمه دارم حتی جنگ لفظی!من نرم ام و او سخت!من کوچکم و او بزرگ، جنگ آدم ها را بزرگ می کند.

300 صفحه از کتاب 812 صفحه ای را خوانده ام و هر بار دلم می خواسته هر 812 را بر سرم بکوبم، خواندش چنان خسته ام می کند که دلم می خواهد بگیرم بخوابم و به این فکر کنم که همه چیز خیال است و بس!ولی در خواب باز هم خوانده هایم مرور می شود و خواب زده می شوم.این صحنه ها بوده اند، چه روایت شوند و من و تو بخوانیم چه بمانند گوشه ی ذهن راوی شان!نمی شود پاکشان کرد، باید دادشان زد، برای همین 6 سال تمام سیده اعظم حسینی از سیده زهرا حسینی مصاحبه گرفته تا بنویسدشان.و کتابی در بیاورد با روایت اول شخص و نثر ساده و روان.از این کتاب قطور 6 آبان 87 پرده برداری کردند و الان یک نسخه اش دست من است،راستش کمتر کسی پیدا می شود که 11 هزار تومان را خرج خرید یک کتاب بکند، آن هم کتابی که مربوط به دفاع مقدس باشد.بیشتر مردم حاضرند بروند با دوستانشان رستوران و یک پرس چلوکباب بزنند با این پول، یا بدهندش یک روسری یا شال!من هم مثل اکثر مردم، اگر دبیرتحریریه ی مهربان و دست اندرکاران برای بچه های تحریریه نمی خریدند من هم نمی خواندم و آرامش واهی ام بهم نمی خورد.


 پ.ن:اخبار "دا" را از این سایت پی بگیرید.

+  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت  17:32  توسط  سناء شایان |  کتاب  | 

تاریکی


نه!تعجب نکن!
این جا همان شهر کورها ست
که یک چشم در آن کیمیاست
ولی تمام چراغ های رابطه سوخته اند.
یک چشم و بی چشم همه در تاریکی مطلق اند.

+  نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت  10:45  توسط  سناء شایان |  ...  | 

کسی وقت داره؟

فکر کنم سال دوم دانشکده بودم، رفته بودم دعوا کنم، برای این که فیلمی مثل نفس عمیق را کرده بودند تو بوق و کرنا و ما را جو گرفته بود و به دیدنش رفته بودیم!آقای مسئول داشت متلک بارم می کرد که :"برای شما دختر ها "انعکاس" خوبه!لیاقتتون همین چیزهای زرده "که  چشمم افتاد به تابلوی پشت سرش، نوشته بود:"هر کس بیشتر از همه وقت ندارد، کم تر از همه کار انجام می دهد"تازگی ها رسیده ام به همین حرف، این یک ماهی که جسمم نکشیده و کم تر این ور آن ور رفته ام کلی کار کرده ام برای خودم.و هیچ وقت، وقت کم نیاورده ام.جالب است!جالب است برایم، این روزها "وقت ندارم، کلی مشغولم، وای سرم خیلی شلوغه"مد شده، انگار افتخار دارد گفتن این حرف ها!بعضی ها هم که توهم کار گرفته اند، بعد که نگاهشان می کنی و یک روز را تا شب زیر نظرشان می گیری می بینی هیچ کاری نمی کنند!کار ندارم به کلاس گذاشتن هایی که حال آدم را بهم می زند،ولی خداییش آخر شب یک جمع بندی بکنید و ببینید چه کرده اید که حتی یک دقیقه هم وقت خالی ندارید؟بعد از چند شب دچار افسردگی می شوید!باور کنید!

بعدش هم خلاء های اعتماد به نفس را نمی توان با این جمله ها پر کرد، و زشت ترین کار بی احترامی به وقت دیگران است، کاری که عقده های فروخورده ی همه ی شما وقت نداران را پر می کند.حالا من بی کلاس بی سواد بی کار برای همه ی آن چه که به آن علاقه مندم وقت دارم!تا چشم خیلی ها در بیاد!

شما هم هی راه بروید و بگویید وقت ندارم و زرت و زرت کلاس بگذارید تا ببینیم آخر و عاقبت به کجا می رسید!


پ.ن:لطف کنید یکی یکی زنگ نزنید و بگویید با من بودی؟! من به همه ی عزیزان دلم بودم(!)عجب دردسری ست وبلاگ!کامنت برای چی اختراع شده؟کامنت گذاشتن هم بی کلاسی ست؟ عجب!
+  نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت  0:12  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

من کشتمش

من کشتمش، یادم نیست چه طور، ولی یادم است وسط حیاط جایی مثل مدرسه بودیم، کشتمش و انداختمتش توی یکی از توالت های مدرسه و در را قفل کردم.این که چه طور آن هیکل را با این زور جا به جا کردم را هم یادم نیست.ولی یادم است، آن زمان اصلا با کسی حرف نمی زدم، کسی هم نفهمید تا چند روز!نمی دانم چه شد که فهمیدند، من انکار نکردم، ولی برایم مهم هم نبود.من کشته بودمش!دیگر چه می شد کرد؟به این فکر می کردم که با مرگ این آدم چه قدر کارهایی که مربوط به مردم است تعطیل شده! من که انگیزه ای برای قتل نداشتم پس چرا کشتمش؟بعدش هم به گناه فکر کردم، به این واقعا می توانم کسی را بکشم؟

هرشب همین ها را خواب می بینم، صبح که بلند می شوم، انگار دنیا را به من داند که می فهمم قاتل نیستم.فعلا که مثل سریال شده است این خواب ها!دیشب رسیده ام به مشخص کردن وقت دادگاه، و امشب احتمالا دادگاه را خواب ببینم و پس فردا شب زندان را و شب ها بعدی اعدام را!بعدم احتمالا گور و کفن را و....... راستش زیاد عجیب نیست، وقتی که تا صبح می نشینم درباره ی فعالیت های چریکی زمان انقلاب و خاطرات زمان جنگ کتاب می خوانم.کمی عادی ست دیدن این خواب ها!

+  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت  10:3  توسط  سناء شایان |  هپروت 

قوم مضحک!

پنجم ابتدایی ست، نشسته جلوی من و قوانین تقسیم پذیری را همراه نکات تستی اش می خواند، نکاتی که من با 16 سال درس خواندن، آن هم ریاضی و آمار، بلدش نیستم.چشم هایش برق می زند وقتی می گوید تیزهوشان، و انگار قرار است بعد از آن آزمون لعنتی برود بهشت!یاد بچه گی خودم می افتم و بی خیالی و آن دو آزمونی که با کمال افتخار در آن رد شدم تا بشوم یک انسان معمولی نه یک تیزهوش نامعمولی!و چه بسیار از دوستانم قبول شده اند و رفتند به طرف غیر عادی شدن .و زمانی که من در حیاط مدرسه آب بازی می کردم رفتند در دوره ی راهنمایی فیزیک و شیمی چپاندند در مخشان.هیچ تصوری از سمپادی ها نداشتم، غیر از این که مدرسه هامان کنار هم بود.من نرجسی بودم و آن ها استعداد درخشانی. روز نبود که آن ها به بهانه ی گربه ها از دیوار نکشند بالا و از پشت بوفه ی مدرسه ی ما سردرنیاورند.و باز هم روز نبود که افتخار دوست پسر بازی شان در حوالی میدان ولیعصر نصیب مدرسه ی ما نشود.چه کنیم دیگر آن ها مخشان کار می کرد و افتخارهایشان مال خودشان بود و ننگ هایشان برای همسایه شان.البته لطف می کردند و هر از چند گاهی نمایشگاه ابتکارات راه می انداختند، و ما سر زنگ همه ی معلم ها مخ ترید می کردیم که برویم و ببینم.و می رفتیم و نمی دیدیم.آخر برای بچه هایی مثل ما رد پای دایناسور و باتری با دل و روده ی قورباغه چه سودی داشت؟می رفتیم که از شر درس راحت شویم.نه از شر درس، از شر معلم وگرنه همه درس خوان بودیم طوری که من با معدل 5/19 می شدم شاگرد 10-11 کلاس!ولی چیزی که به طرز عجیبی مشهود بود، دید آن ها بود نسبت به ما، انگار از قوم دیگری بودند، قومی که انتظار سجده را داشتند از ما! و ما برایشان اراذلی بودیم مزخرف!که اصلا ارزش نگاه کردن هم نداشتیم.یادم است سال ها بعد، وقتی نشستم روی صندلی کنکور، بغل دستی ام سمپادی بود با لباس مدرسه آمده بود . طوری حرف می زد که انگار نفر اول است و ما همه بی سواد!بعد ها باز هم از این قوم چند نفری را دیدم چه در دانشگاه چه این ور و آن ور!قدرت خدا چه قدر همه شبیه هم!چه قدر همه کور !چه قدر همه با دید محدود!طوری که به جز خود و اکیپی که در مدرسه با آن ها آشنا شدند کسی را قبول نداشتند و ندارند، و جهت نگاهشان همه از بالا به پایین و خرد کننده!البته شاید هم حق دارند، اگر من هم جای آن ها بودم که برچسب باهوش به من می زدند و 4 نفر خودشیفته مانند خودم تحویلم می گرفتند، بدتر از این ها می شدم.گرچه گویی ایشان بیشتر بلدند با تیزی چشم دیگران را در بیاورند تا تیزهوش باشند.دانشکده که فاجعه بود، کیف آرم دار دست می گرفتند و...

چند نفری از پسرهایشان را دیده ام و اندکی شناخته ام.آن ها باهوش تر از دخترانشان هستند و کم ادعا تر! و گاهی استثنایی پیدا می شود که بی ادعا ست. البته من دختر بی ادعا پیدا نکردم توشان و بالاخره نفهمیدم این غرور مسخره از کجا می آید.ولی کاش یکی بهشان بگوید این نگاه شان چه قدر خنده دار است!!

+  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت  9:23  توسط  سناء شایان |  می دانی؟  | 

ابرها

فرصت ها چون ابر در گذر اند، باید در مشت گرفته و فشردشان، تا باران شوند و ببارند بر زمین خشک و ترک خورده ی زندگی!

+  نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387 ساعت  17:45  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  | 

من و آن ها!

همیشه خوشبخت بوده ام، چه حالا چه زمان دانش آموزی ام.
گرچه خاطرات چندانی در ذهنم نمانده از آن سال ها. به شیطنت و درس گذشته آن سال ها.به اذیت و آزار معلمان و آب زیر کاهی!
ولی خوشحالم از پر انرژی بودن آن زمان و پر توان بودن فکر و استعداد.
خوشحالم خودم را مقید نکردم به این که تقلب دزدی ست و تا توانسته ام بارها و بارها شیرینی اش را زیر زبان مزه مزه کرده ام.
خوشحالم که نخواسته ام بی زبان باشم و جواب داده ام.
خوشحالم که حجاب چنان دست و پایم را نبسته که سر تا سر مدرسه مان را بدوم دنبال بچه ها.
یا این قدر بزرگ و مومن نبوده ام که به دوست هایم فحش ندهم.یا کسی را سوژه خنده نکنم.
خوشحالم که آرمان گرا نبودم و نخواسته ام ره رو هیچ خطی باشم علی الخصوص خط... و نخواسته ام عین طوطی بدون فکر کلمات و جملات دیگران را تبلیغ کنم برایشان.
خوشحالم که معمولی بوده ام، کمتر سرکوب کرده ام خودم را!نمی گویم اصلا نکرده ام، کرده ام ولی سعی کرده ام کم باشد این سرکوب ها.
من تحفه نیستم، همان طور که کافر نیستم.من پیچیده نیستم، ساده ام.بی سواد نیستم ولی ادعای باسوادی ندارم.من خودمم و تظاهر به کاری نمی کنم، ادا در نمی آورم، خدایی دارم که گم می شود و پیدا، می رود و می آید.
همه ی این ها را گفتم که بگویم:"من نفهم خیلی ها را نمی فهمم!" و فکر می کنم دنیای من هم برای آن ها ناشناخته است. و حق می دم بهشان که در اسلام تند و یک بعدی ای که تنها هنرش منبر روی ست و تکبیر.
تکفیرم کنند، به خاطر خنده، یا به خاطر نداشتن چادر، یا چند تار مو یا دو بند انگشت از دستم که پیداست.
ولی من تکفیرشان نمی کنم.با تمام نفهمی ام، گرچه آن ها نمی بیند مرا، درکشان نمی کنم ولی حق می دهم بهشان، آن ها طور دیگری بلد نیستند بزی اند.مشکل بالا و پایین نیست، مشکل زاویه ی دید به زندگی ست و حد و حدود آزادی هایی که من به خودم می دهم و آن ها نمی دهند.
هیچ دفاعی از دنیای خودم ندارم، به جز این که با تمام سختی ها باز هم مال خودم است و دوست می دارمش!
+  نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387 ساعت  12:42  توسط  سناء شایان |  سکوت 

در نشریه ی ما

-من از اهالی دریا، تو از اهالی رود...میان ما و شما یک قبیله فاصله بود

 دل بهاریمان بعد از یک سلام قشنگ ... به هم گره زده شد صادقانه خیلی زود(به به! به به!این شعر بود؟)

روزهای زیادی را کنار هم گذراندیم که نه، کنار هم زیستیم! با هم تلاش کردیم و با هم به ثمر رسیدن تلاشمان را نظاره گر بودیم.اما هنوز به نیمه راه هم نرسیده ایم، هنوز در ابتدای راهیم و سعی می کنیم تا با همراهی یکدیگر هموار کنیم مسیر را برای آینده سازان.این شاید تنها خسته نباشید کوچکی باشد برای ادامه مسیری طولانی....(به به!به به!)

- ما در نشریه سردبیری داریم که در صفحه ی نقطه سر خط(یادداشت ها) یک بار و در صفحه ی محرمانه مستقیم بار دیگر اعلام وجود می کند.و فریاد می زند به هیچ وجه کنار یادداشت ها عکس و کاریکاتور نویسنده را چاپ نمی کنیم.و چه قدر خوشحالیم که ایشان جملات بالا را اول کتاب "دا" برایمان تایپ کرده(یا از وبلاگی برداشته یا... زیاد مهم نیست که از کجا آمده) و این کتاب را به کمک دبیر سرویس سینمایی با مشقت فراوان از حوزه هنری برایمان خریده تا بخوانیم و از دفاع مقدس هم چیزکی بفهمیم.و ما از این حرکت استقبال کرده و تشکر می نماییم خیلی زیاد!

-ما در نشریه دبیر تحریریه ای داریم که لطف کردیم و افتخار دادیم به ایشان که مادر افتخاری ما باشند، و این مادر دلسوز هیچ وقت، وقت ندارد و همیشه ما در خماری نگه می دارد،طوری که زنگ می زند به ما و وسط حرف های مهم مان یک هو گم می شود.و یک هو می بینی مطلبی که با هزار مدل بلا، جمع اش کردی می رود رو هوا! و چون مادرمان است و احترامش واجب هیچ نمی توان گفت به او!به جز این که"مامان جونم!دوستت دارم قدر یه دنیا"

-ما در نشریه سرویس علمی ای داریم که الگوی تمام نویسندگان است، و چه قدر حیف که آن ها از این الگوی خوب بهره نمی برند.سرویس سینمایی ای داریم که چنان با آواز گنجشک ها، حال کرده است که دبیرش در روز تا 1000 بار نگوید آواز گنجشک ها و 10000 بار از مجیدی تقدیر نکند روزش شب نمی شود.سرویس طنزی داریم که نویسنده اش در نمایشگاه مطبوعات مقام آورده و کلا خوشحال است و ورد زبانش"بچه ها شلوغ نکنید "است و سرویس سیاسی ای که هویت دبیرش ناشناخته است ولی یک ناهار به ما بدهکار است.

و سرویس فرهنگی ای که معلوم نیست آن پرونده ی ما را برای آن نشریه چه کرده است؟

- ما در نشریه، هر سه شماره فقط کمی(در حد پول تو جیبی) حق التحریر می گیریم و تنها مزیت دبیر سرویس علمی بودنمان پول موبایل زیاد و حرص است، وگرنه یک قران هم پول ندارد.

-ما در نشریه صفحه بندی داریم که تازگی ها معلوم نیست خورشید از کدام طرف در می آید که کمی فقط کمی با سلیقه شده و آدمیزاد می تواند بی خیال باشد نسبت بهش! و نکشدش!ولی همچنان رنگ و فونت تیتر ها را اوت می زند!

- ما در نشریه ویراستاری داریم که بنا به تغییر آب و هوا! همزه ی سناء را برمی دارد و می گذارد!و ما نفهمیدیم همزه داریم یا نه! باز هم 1000 رحمت به ویراستار قبلی که بلکل زد و دخل همزه را در آورد!

-ما در نشریه نمی دانیم مخاطب کیست و چه می خواهد.خلاصه ی انتقادات با این جملات به دستمان می رسد:

اتحادیه ساوه خوب است .فعال اند.استان مرکزی.(به ماچه؟)

موضوع علمی تازه به سمت علمی و مسئلی اصلی اش می رود!(یکی بیاید معنی کند این را)

مشکلات ویراستار، زیادی دارد.(این که گفتی، یعنی چه؟)

و...

-ما در نشریه 7-8 نفری را هر دو هفته یک بار می بینیم. و این 7-8 نفر هیچ نمی خواهند از تجربه های خوب مجلات دیگر استفاده کنند، و ما را همیشه متهم می کنند به طرفداری از مجله ای! و بعد مرفه بی درد خوانده می شویم .در این جلسات به ما چای و بیسکوییت داده و ما تازه می بینیم که این اسم هایی که پای مطالب می خورند کیست اند؟!


پ.ن:

۱.خودم خوب می دانم که آن که باید بخواند نمی خواند!تویی که می خوانی از نشریه ی ما با خبر نیستی!و ندیدی اش!ولی اگر خواستی، بیا یکی دو شماره اش را بگیر و بخوان!بد نیست برای تغییر ذائقه!

۲.ما هم عضوی از این نشریه ایم!و همگان را دوست می داریم!!!!

 

+  نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت  19:39  توسط  سناء شایان |  هپروت  | 

چند پاره

-هنوز هم تلخ است همه چیز، ولی چیزی ته گلوم می لولد و مرا وادار می کند که دهان باز کنم و بخندم.نمی دانم چرا؟شاید کمبود خنده گرفته ام، شاید هم هنوز جوانم و امیدوار!شاید هم وقتی آدم ناامیدتر از خود می بینم خنده ام می گیرد!عجیب است این زندگی خنده دار! آی ای افسردگان جهان که از زندگی سیر شده اید، و مرگ را آرزو می کنید، بیایید دور هم جمع شویم و بخندیم به قیافه های هم!

 -هاله نشسته، دو تکه کاغذ رنگی آبی و کرم را با چه دقتی بهم چسبانده و چه قدر تمیز از آب درآمده، سلیقه ای که هیچ وقت نداشته ام، برایم اول دو هدیه ی کتابی اش نوشته :" برای سناء جان!به خاطر تولدت و به خاطر خوبی هات!همین طوری با بودنت خوش می گذره!" دوست دارم ساده باشم و این جمله ها را باور کنم، گرچه می دانم هیچ خوب نبودم هیچ وقت!خلاء دوستی چه قدر در روحم زیاد شده این روزها! و نبود پیاده روی به علت شرایط جسمی روحم را مچاله کرده!

 -فکر کنم 7-8 سال پیش چیزی بود به نام "عفت کلام"،که باعث می شد، آدم ها سراغ دایره ای از حرف ها نروند و آن ها را بیرون نریزند، ولی حالا نمی دانم عفت کلام بی معنی شده یا دایره گسترده؟ که هر چه می شنوم و می خوانم همه پر است از حرف هایی که بعد از شنیدنشان می گویم:"بی ادب!"و ترسم از این است که چندی دیگر من هم مثل آن ها بگویم، هر چه بر دهانم می آید، گرچه الان هم هر روز غیر پاستوریزه تر از دیروز می شوم.


پ.ن:جوک جدید را شنیده اید؟ ما به همراه گروهی از دوستان عقل هایمان را روی هم ریخته ایم و به این نتیجه رسیدیم؛ که ما از همه بهتر می نویسیم و توپ تریم و کلا خودشیفتگی خفه مان کرده است!

+  نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387 ساعت  18:0  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  |