سرگردانیم!
پ.ن:توضیح این که رفتم یک سایت پرسش و پاسخ مذهبی خواندم(هم پرسش ها، هم پاسخ ها را) و کلی به شبیه بودن حالت ها و حس های آدم ها، خندیدم!و برایم جالب بود!
مسخ
ستاره دار!
*بوی غلیظ سرماخورده گی پیچیده توی اتوبوس و تاکسی و....!
*رگ های مخم باز می شود، خون می دود، چشم ها جرقه می زند و میگرن می شود سهم من!
*عین میکروب ها که شل می شوند در سرما، شل شده ام،دلم می خواهد زیر پتو بخزم و بخوانم و بخوانم!خوراکم هم زیاد شده، یک هفته و نیم 800 صفحه!دیروز کشف کردم، خودم تنهایی سرانه ی مطالعه را بالا می برم!
*دانشکده سرد بود،آدم هایش سرد بودند، آمار سرد بود،دوستش نداشتم و ندارم، تازگی حس خلاء کشنده ای مرا می کشد سمت خودش، و آن حس بی سوادی ست!بی سوادی نسبت به علوم انسانی!علومی که به اندازه ی ریاضیات خشک نیستند و خشن!
*یک نوع دوست داشتن وجود دارد که دلت می خواهد فدای کسی شوی و نمی خواهی سر به تنش باشد!تحمل اش را برای یک دقیقه هم نداری!این نوع را تجربه کردی؟دوست داشتن و نفرت کنار هم!
پ.ن:آن هایی که مشتاق دیدار مجله ی ما بودند . می توانند این دو تا را ببینند:تمبر و نوبل
شک کن!شک!
زر مفت
پ.ن: این را نوشتم برای هزاری پستی که نوشتم و به خاطر دل مخاطب نگذاشتمشان!
بهم ریخته ام

معمولا شب ها قبل از خواب کتاب می خوانم، و کتاب ها را کنار سرم می گذارم، ولی "دا" را نمی توانم آنجا بگذارم، اذیتم می کند، راستش احساس پفکی بودن می کنم.اولین بار نیست که از جنگ می خوانم، ذهنم دور نیست از این طور مسائل، پارسال یک زونکن 500 صفحه ای درباره ی کومله و دموکرات خواندم، از چگونگی شهادت به دست آن ها، با تمام این ها زیاد اذیت نشدم!کتاب های سوره ی مهر هم جسته گریخته خوانده ام.ولی"دا" می آزاردم، شاید به این خاطر که قهرمان داستان زن است و در 17 سالگی به جنگ می خورد، فکر می کنم 17 سالگی من تا او! او می رود مرده شور خانه ی گورستان(جنت آباد) مرده های متلاشی شده را می شورد، پایش می رود توی شکم مرده ای که شکمش باز بوده،پدرش را خودش به خاک می سپارد، یک بقچه نشانش می دهند و می گوید این بقای جسد زنی ست درشت، مغز پیرمردی را با تکه ای مقوا جمع می کند و تکه تکه های متلاشی شده ی مغز را در کاسه سر می ریزد،جنازه ی دوستانش را می بیند، در آن روزها در خرمشهر می چرخد و...و من در 17 سالگی مانند حالا از خون می ترسم به محض این که گرسنه می شوم سردرد می گیرم از جنگ واهمه دارم حتی جنگ لفظی!من نرم ام و او سخت!من کوچکم و او بزرگ، جنگ آدم ها را بزرگ می کند.
300 صفحه از کتاب 812 صفحه ای را خوانده ام و هر بار دلم می خواسته هر 812 را بر سرم بکوبم، خواندش چنان خسته ام می کند که دلم می خواهد بگیرم بخوابم و به این فکر کنم که همه چیز خیال است و بس!ولی در خواب باز هم خوانده هایم مرور می شود و خواب زده می شوم.این صحنه ها بوده اند، چه روایت شوند و من و تو بخوانیم چه بمانند گوشه ی ذهن راوی شان!نمی شود پاکشان کرد، باید دادشان زد، برای همین 6 سال تمام سیده اعظم حسینی از سیده زهرا حسینی مصاحبه گرفته تا بنویسدشان.و کتابی در بیاورد با روایت اول شخص و نثر ساده و روان.از این کتاب قطور 6 آبان 87 پرده برداری کردند و الان یک نسخه اش دست من است،راستش کمتر کسی پیدا می شود که 11 هزار تومان را خرج خرید یک کتاب بکند، آن هم کتابی که مربوط به دفاع مقدس باشد.بیشتر مردم حاضرند بروند با دوستانشان رستوران و یک پرس چلوکباب بزنند با این پول، یا بدهندش یک روسری یا شال!من هم مثل اکثر مردم، اگر دبیرتحریریه ی مهربان و دست اندرکاران برای بچه های تحریریه نمی خریدند من هم نمی خواندم و آرامش واهی ام بهم نمی خورد.
پ.ن:اخبار "دا" را از این سایت پی بگیرید.
تاریکی
نه!تعجب نکن!
این جا همان شهر کورها ست
که یک چشم در آن کیمیاست
ولی تمام چراغ های رابطه سوخته اند.
یک چشم و بی چشم همه در تاریکی مطلق اند.
کسی وقت داره؟
بعدش هم خلاء های اعتماد به نفس را نمی توان با این جمله ها پر کرد، و زشت ترین کار بی احترامی به وقت دیگران است، کاری که عقده های فروخورده ی همه ی شما وقت نداران را پر می کند.حالا من بی کلاس بی سواد بی کار برای همه ی آن چه که به آن علاقه مندم وقت دارم!تا چشم خیلی ها در بیاد!
شما هم هی راه بروید و بگویید وقت ندارم و زرت و زرت کلاس بگذارید تا ببینیم آخر و عاقبت به کجا می رسید!
پ.ن:لطف کنید یکی یکی زنگ نزنید و بگویید با من بودی؟! من به همه ی عزیزان دلم بودم(!)عجب دردسری ست وبلاگ!کامنت برای چی اختراع شده؟کامنت گذاشتن هم بی کلاسی ست؟ عجب!
من کشتمش
هرشب همین ها را خواب می بینم، صبح که بلند می شوم، انگار دنیا را به من داند که می فهمم قاتل نیستم.فعلا که مثل سریال شده است این خواب ها!دیشب رسیده ام به مشخص کردن وقت دادگاه، و امشب احتمالا دادگاه را خواب ببینم و پس فردا شب زندان را و شب ها بعدی اعدام را!بعدم احتمالا گور و کفن را و....... راستش زیاد عجیب نیست، وقتی که تا صبح می نشینم درباره ی فعالیت های چریکی زمان انقلاب و خاطرات زمان جنگ کتاب می خوانم.کمی عادی ست دیدن این خواب ها!
قوم مضحک!
چند نفری از پسرهایشان را دیده ام و اندکی شناخته ام.آن ها باهوش تر از دخترانشان هستند و کم ادعا تر! و گاهی استثنایی پیدا می شود که بی ادعا ست. البته من دختر بی ادعا پیدا نکردم توشان و بالاخره نفهمیدم این غرور مسخره از کجا می آید.ولی کاش یکی بهشان بگوید این نگاه شان چه قدر خنده دار است!!
ابرها

فرصت ها چون ابر در گذر اند، باید در مشت گرفته و فشردشان، تا باران شوند و ببارند بر زمین خشک و ترک خورده ی زندگی!
من و آن ها!
گرچه خاطرات چندانی در ذهنم نمانده از آن سال ها. به شیطنت و درس گذشته آن سال ها.به اذیت و آزار معلمان و آب زیر کاهی!
ولی خوشحالم از پر انرژی بودن آن زمان و پر توان بودن فکر و استعداد.
خوشحالم خودم را مقید نکردم به این که تقلب دزدی ست و تا توانسته ام بارها و بارها شیرینی اش را زیر زبان مزه مزه کرده ام.
خوشحالم که نخواسته ام بی زبان باشم و جواب داده ام.
خوشحالم که حجاب چنان دست و پایم را نبسته که سر تا سر مدرسه مان را بدوم دنبال بچه ها.
یا این قدر بزرگ و مومن نبوده ام که به دوست هایم فحش ندهم.یا کسی را سوژه خنده نکنم.
خوشحالم که آرمان گرا نبودم و نخواسته ام ره رو هیچ خطی باشم علی الخصوص خط... و نخواسته ام عین طوطی بدون فکر کلمات و جملات دیگران را تبلیغ کنم برایشان.
خوشحالم که معمولی بوده ام، کمتر سرکوب کرده ام خودم را!نمی گویم اصلا نکرده ام، کرده ام ولی سعی کرده ام کم باشد این سرکوب ها.
من تحفه نیستم، همان طور که کافر نیستم.من پیچیده نیستم، ساده ام.بی سواد نیستم ولی ادعای باسوادی ندارم.من خودمم و تظاهر به کاری نمی کنم، ادا در نمی آورم، خدایی دارم که گم می شود و پیدا، می رود و می آید.
همه ی این ها را گفتم که بگویم:"من نفهم خیلی ها را نمی فهمم!" و فکر می کنم دنیای من هم برای آن ها ناشناخته است. و حق می دم بهشان که در اسلام تند و یک بعدی ای که تنها هنرش منبر روی ست و تکبیر.
تکفیرم کنند، به خاطر خنده، یا به خاطر نداشتن چادر، یا چند تار مو یا دو بند انگشت از دستم که پیداست.
ولی من تکفیرشان نمی کنم.با تمام نفهمی ام، گرچه آن ها نمی بیند مرا، درکشان نمی کنم ولی حق می دهم بهشان، آن ها طور دیگری بلد نیستند بزی اند.مشکل بالا و پایین نیست، مشکل زاویه ی دید به زندگی ست و حد و حدود آزادی هایی که من به خودم می دهم و آن ها نمی دهند.
هیچ دفاعی از دنیای خودم ندارم، به جز این که با تمام سختی ها باز هم مال خودم است و دوست می دارمش!
در نشریه ی ما
دل بهاریمان بعد از یک سلام قشنگ ... به هم گره زده شد صادقانه خیلی زود(به به! به به!این شعر بود؟)
روزهای زیادی را کنار هم گذراندیم که نه، کنار هم زیستیم! با هم تلاش کردیم و با هم به ثمر رسیدن تلاشمان را نظاره گر بودیم.اما هنوز به نیمه راه هم نرسیده ایم، هنوز در ابتدای راهیم و سعی می کنیم تا با همراهی یکدیگر هموار کنیم مسیر را برای آینده سازان.این شاید تنها خسته نباشید کوچکی باشد برای ادامه مسیری طولانی....(به به!به به!)
- ما در نشریه سردبیری داریم که در صفحه ی نقطه سر خط(یادداشت ها) یک بار و در صفحه ی محرمانه مستقیم بار دیگر اعلام وجود می کند.و فریاد می زند به هیچ وجه کنار یادداشت ها عکس و کاریکاتور نویسنده را چاپ نمی کنیم.و چه قدر خوشحالیم که ایشان جملات بالا را اول کتاب "دا" برایمان تایپ کرده(یا از وبلاگی برداشته یا... زیاد مهم نیست که از کجا آمده) و این کتاب را به کمک دبیر سرویس سینمایی با مشقت فراوان از حوزه هنری برایمان خریده تا بخوانیم و از دفاع مقدس هم چیزکی بفهمیم.و ما از این حرکت استقبال کرده و تشکر می نماییم خیلی زیاد!
-ما در نشریه دبیر تحریریه ای داریم که لطف کردیم و افتخار دادیم به ایشان که مادر افتخاری ما باشند، و این مادر دلسوز هیچ وقت، وقت ندارد و همیشه ما در خماری نگه می دارد،طوری که زنگ می زند به ما و وسط حرف های مهم مان یک هو گم می شود.و یک هو می بینی مطلبی که با هزار مدل بلا، جمع اش کردی می رود رو هوا! و چون مادرمان است و احترامش واجب هیچ نمی توان گفت به او!به جز این که"مامان جونم!دوستت دارم قدر یه دنیا"
-ما در نشریه سرویس علمی ای داریم که الگوی تمام نویسندگان است، و چه قدر حیف که آن ها از این الگوی خوب بهره نمی برند.سرویس سینمایی ای داریم که چنان با آواز گنجشک ها، حال کرده است که دبیرش در روز تا 1000 بار نگوید آواز گنجشک ها و 10000 بار از مجیدی تقدیر نکند روزش شب نمی شود.سرویس طنزی داریم که نویسنده اش در نمایشگاه مطبوعات مقام آورده و کلا خوشحال است و ورد زبانش"بچه ها شلوغ نکنید "است و سرویس سیاسی ای که هویت دبیرش ناشناخته است ولی یک ناهار به ما بدهکار است.
و سرویس فرهنگی ای که معلوم نیست آن پرونده ی ما را برای آن نشریه چه کرده است؟
- ما در نشریه، هر سه شماره فقط کمی(در حد پول تو جیبی) حق التحریر می گیریم و تنها مزیت دبیر سرویس علمی بودنمان پول موبایل زیاد و حرص است، وگرنه یک قران هم پول ندارد.
-ما در نشریه صفحه بندی داریم که تازگی ها معلوم نیست خورشید از کدام طرف در می آید که کمی فقط کمی با سلیقه شده و آدمیزاد می تواند بی خیال باشد نسبت بهش! و نکشدش!ولی همچنان رنگ و فونت تیتر ها را اوت می زند!
- ما در نشریه ویراستاری داریم که بنا به تغییر آب و هوا! همزه ی سناء را برمی دارد و می گذارد!و ما نفهمیدیم همزه داریم یا نه! باز هم 1000 رحمت به ویراستار قبلی که بلکل زد و دخل همزه را در آورد!
-ما در نشریه نمی دانیم مخاطب کیست و چه می خواهد.خلاصه ی انتقادات با این جملات به دستمان می رسد:
اتحادیه ساوه خوب است .فعال اند.استان مرکزی.(به ماچه؟)
موضوع علمی تازه به سمت علمی و مسئلی اصلی اش می رود!(یکی بیاید معنی کند این را)
مشکلات ویراستار، زیادی دارد.(این که گفتی، یعنی چه؟)
و...
-ما در نشریه 7-8 نفری را هر دو هفته یک بار می بینیم. و این 7-8 نفر هیچ نمی خواهند از تجربه های خوب مجلات دیگر استفاده کنند، و ما را همیشه متهم می کنند به طرفداری از مجله ای! و بعد مرفه بی درد خوانده می شویم .در این جلسات به ما چای و بیسکوییت داده و ما تازه می بینیم که این اسم هایی که پای مطالب می خورند کیست اند؟!
پ.ن:
۱.خودم خوب می دانم که آن که باید بخواند نمی خواند!تویی که می خوانی از نشریه ی ما با خبر نیستی!و ندیدی اش!ولی اگر خواستی، بیا یکی دو شماره اش را بگیر و بخوان!بد نیست برای تغییر ذائقه!
۲.ما هم عضوی از این نشریه ایم!و همگان را دوست می داریم!!!!
چند پاره
-هاله نشسته، دو تکه کاغذ رنگی آبی و کرم را با چه دقتی بهم چسبانده و چه قدر تمیز از آب درآمده، سلیقه ای که هیچ وقت نداشته ام، برایم اول دو هدیه ی کتابی اش نوشته :" برای سناء جان!به خاطر تولدت و به خاطر خوبی هات!همین طوری با بودنت خوش می گذره!" دوست دارم ساده باشم و این جمله ها را باور کنم، گرچه می دانم هیچ خوب نبودم هیچ وقت!خلاء دوستی چه قدر در روحم زیاد شده این روزها! و نبود پیاده روی به علت شرایط جسمی روحم را مچاله کرده!
-فکر کنم 7-8 سال پیش چیزی بود به نام "عفت کلام"،که باعث می شد، آدم ها سراغ دایره ای از حرف ها نروند و آن ها را بیرون نریزند، ولی حالا نمی دانم عفت کلام بی معنی شده یا دایره گسترده؟ که هر چه می شنوم و می خوانم همه پر است از حرف هایی که بعد از شنیدنشان می گویم:"بی ادب!"و ترسم از این است که چندی دیگر من هم مثل آن ها بگویم، هر چه بر دهانم می آید، گرچه الان هم هر روز غیر پاستوریزه تر از دیروز می شوم.
پ.ن:جوک جدید را شنیده اید؟ ما به همراه گروهی از دوستان عقل هایمان را روی هم ریخته ایم و به این نتیجه رسیدیم؛ که ما از همه بهتر می نویسیم و توپ تریم و کلا خودشیفتگی خفه مان کرده است!

