تبليغاتX
برای ساکنان زمین

خوشا

گفتمش:"نگاه كن،نگاه كن نمي گذارند با تو حرف بزنم!خط فكري ام را بالا پايين مي برند،مي پيچانند دور خودشان،محدودش مي كنند.اين بنده هايت را مي گويم،تا مي آيم سلامي دهم به تو!فكرشان تمام مخم را مشغول مي كند،مي كشاندم به چرند گويي!به چرت بافي!به مهمل، به خزعبلات !"
چيزي از درونم گفت:"تقصير خودت است"
و اين بيت بارها در مخم  تكرار شد:
خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود
به هر درش که بخوانند بي خبر نرود

+  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت  22:50  توسط  سناء شایان |   

باد مرا خواهد برد

               مسجد

همه ي بادكنك ها را مي خواهم،و بادي موافق و شديد،تا جسم سنگين و غرق در گناهم را بكند از زمين و ببرد بر بلنداي گلدسته هاي قاب گرفته،در سياهي آسمان!
فكرش را بكن، نور در مقابل تاريكي!سبكي در مقابل سنگيني!من در مقابل خودم!
چه اهميت دارد كه اين جمعيت گذران چه فكر مي كنند؟مهم آرامش است و رها شدن از قيد فكر و خيال،حتي براي ساعتي يا دمي!
همه چيز آماده است،آبي لاجوردي،كلام او،روشنايي روز،سياهي ناب شب ،بادكنك و گلدسته هايي كه حس پرواز مي دهند.منتظر باد مي مانم!كه بيايد و مرا ببرد!


پ.ن:عكس نمايي از ايوان مسجد شاه اصفهان است،دست پخت تيرمن
+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت  0:44  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  | 

راموجی

  سلام
روزهای عزیز ماه مبارک رمضان بر همه ی دوستان مبارک. ببخشید که باز هم بد قولی شد.این دو سه ماه اخیر کلا در گیر کارای مدرک بودم.وقتی تو یه کشور بی قانون باشی بهتر از این نمی شه.مثلا می رفتم فلان مهر و از فلان بخش مربوطه می گرفتم و به خیال اینکه تمام شد، بعد یهو یکی از بچه ها که یک پله از من جلوتر بود می گفت حالا باید بری دنبال یه کار دیگه!! خلاصه  جایی چیزی ننوشته بودند و کسی قوانین رو درست به ما نمی گفت .ما همه دنباله رو قانون جنگل بودیم. از طرفی هم باید مشتری پیدا می کردم برای وسایل خونه.خدایی یکی از کارهای سخت روزگاره!! قیمت دادن و کل کل کردن و آخرش هم باید کوتاه بیایی چون دستت لای در گیره و مجبوری هر جوری هست بفروشی بره!!
همه ی کار ها رو تند تند به سر انجام رسوندم که 31 آگست ایران باشم ولی خدا حکمتش چیزه دیگه ای بود و یکسری کار و مشکل پیش اومد باعث شد من همچنان در هند موندگارم باشم.ایران اومدنمون اساسی طلسم شده. دعا کنید زودتر کار ها درست بشه بتونیم بیاییم.دیگه از این همه استرس و اضطراب این مدت خسته شدم اساسی.

و اما راموجی فیلم سیتی که قرار بود درباره اش بنویسم در ادامه مطلب گذاشتم.خیلی طولانیه ولی چون وضعیت من و دسترسی به اینترنت معلوم نیست ، همه رو در یک پست گذاشتم. به خوبی خودتون ببخشید .

ادامه مطلب
+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت  23:50  توسط  نرگس |    | 

چای زندگی

قند انداخته اي در چاي تلخ زندگي ام كه چه بشود؟
قندي كه طعم شيطان مي دهد !
من اصلا چاي دوست نداشتم،اگر هم مي خوردم براي جلوگيري از ضعف بود آن هم با نبات!
چرا چاي دادي به من؟
و چرا قند چاي من شدي؟
لعنت به من معتاد!لعنت به توي شيطان!
چه طور مي شود،چاي شيرين را از شيشه ي ماشين بيرون ريخت!طوري كه به كسي نپاشد؟و كسي را نوچ نكند؟

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت  21:18  توسط  سناء شایان |    | 

حسن ختام

حس ختام مجلس هم اين يادداشت است،شمع و چراغ ها را خاموش كنيد در اين بي برقي!
اين يادداشتي ست از سردبیری شنوا،براي وبلاگ من:

هر سالی که می‌گذرد، اصلا فرقی نمي‌کند که سال؛ خورشیدی باشد، میلادی یا قمری، سال‌گشت یاد آوری آمدن، یا رفتن کسی باشد. مهم گذر آن‌ست. و اینکه چگونه گذشت. من نمی‌دانم که می‌خواستید چگونه باشید،‌ و به کجا برسید، ولی همیشه شنیده‌ام و معتقدم که وجدان هر کس قاضی برحقی‌ست.
حالا که سه‌سال از شروع به‌حرکت کردن تان برای رسیدن به هدفی خاص گذشت خودتان و وجدانتان قضاوت کنید که:
-چقدر توانستید کویر دل‌تان را سبز کنید.
(این نه اینکه خدای ناکرده تان دلتان همه اش کویر است، اصلا! ولی هر دلی برای خودش کویری دارد، حتی به اندازه‌ی یک به هزار‌ اش.)
-چقدر توانستید کویر دل‌های دیگران را سبز کنید.
و...
خیلی خوش‌حال باشید اگر بعد از حساب و کتاب‌تان توانسته بودید چند میلی‌متر از کویر یک دل را سبز کنید.

سه‌سالگی‌اش مبارک.

+  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت  1:40  توسط  سناء شایان |    | 

سه سالگی2

هواللطیف

نوشتن روی نخ مرام / هپی برث دی هم سایه! 

محمد مهدی شیخ صراف

یک) نوشتن برای یک وب‌لاگ دیگر. آن هم برای سومین سال‌گرد پدیدار شدن‌اش بر تارک هستی ناگزیر کار را می‌کشاند به نوشتن از صاحب آن. به خصوص که این قلم، صاحب را از مدت‌ها پیش از دست به قلم یا کی‌بورد شدنش بشناسد و از قضا با او در یک دانش‌کده درس خوانده باشد و در دفتر یک تشکل دانش‌جویی کار کرده باشد و اکنون هم با او توی یک مجله هم کار باشد. و مهم‌تر از همه جزو اولین و قدیمی‌ترین خواننده‌های وب‌لاگش هم باشد. وب‌لاگی که چند ماهی از چای‌نبات ما کوچک تر است و اول توی "پرشین" بلاگ بود. بعد به بلاگ "فا" آمد و ماندگار شد. و من هنوز نمی‌دانم این سال‌گرد تولد از "پرشین" حساب شده یا "فا"؟  و مگر مهم هم هست؟! مهم تولد است. پس: "شمع و چراغا رو روشن کنین!"...

دو) «حتی کویرم می‌شه سبز کرد. جدای مفهوم قابل تاملی که تو دلش داره به نظرم بیشتر یه شعاره که بیشتر به درد تیتر شدن می‌خوره تا اسم وب‌لاگ. بعد هم زیادی بلنده. برای همین وقتی آدم می‌خواد ازش یاد کنه یا اسمش رو بیاره اذیت می‌شه. حتی همین محاوره ای بودنش هم خوب نیست. اگه دست من بود و اصراری برای این مفهوم و انتقالش داشتم اسم وب‌لاگ را مثلن می‌ذاشتم "کویر سبز" که از پارادوکس موجود برای انتقال مفهوم استفاده کنم و بعد عبارت بلندتر اصلی را زیرش در شرح می‌نوشتم.» این حرفی بود که زدنش به اندازه سه سال طول کشیده!

سه) شخصیت صاحب قلم بر قلم تاثیر مستقیم انکار ناشدنی می‌گذارد. برای همین است که با خواندن چند پست این‌جا می‌توانی بفهمی نویسنده‌اش آدم صادقی است که صداقتش هیچ وقت جدا از درد یا دغدغه نبوده و نیست. (این موضوع حتا در انتخاب نام هم خود نمایی می کند.) آن قدر دغدغه‌مند که حتی در حین چاره‌جویی برای یکی باز ذهنش درگیر دیگری است. و همین موجب شده که به منفی بافی یا غر زدن بیهوده هم متهم‌اش کنند که بارها در مقام دفاع برآمده یا هرکجا قلمش زیاده رفته خودش انصاف داده و گفته و یا تعدیل کرده (نمی دانم تعدیل را معدل سانسور بگیرم یا نه؟!)  یا کامنت دانی را بسته! مهم تر از هر امر دیگر: او برای آنچه می‌نویسد خود مسئول می‌داند.

چهار) نویسنده‌ی دوم این‌جا را با پست‌های کم و با فاصله زیاد دیگر نمی‌توان جدی گرفت. هرچند مخاطب فهیمی برای سایر وبلاگ ها بوده و نوشته‌ها و عکس‌هایش از کشوری که آنجا درس می‌خواند (هندوستان) به خصوص مراسم مذهبی‌شان جذابیت ذاتی دارد. (و ما از تیر ماه به این طرف هنوز منتظر عکسها و گزارش "یکی از بزرگ‌ترین فیلم سیتی‌های دنیا که در 30 کیلومتری حیدرآباد هست" هستیم از سوی ایشان!)  اما مدتهاست که از حد یک نویسنده میهمان (که فامیل نزدیک و عزیز صاحب‌خانه هم هست) فراتر نرفته و حکم صاحب‌خانه پیدا نکرده است. علت هم شاید همان دوری و درگیری و مشغله درسی باشد اما هرچه هست موجب شده که دوباره این منزل را به همان یک نفر بشناسیم که گفتم.

پنج) بعد از سه سال می‌توان رشد و قوت گرفتن تدریجی نویسنده این‌جا را به خوبی درک کرد. نویسنده ای که گویا هیچ حوصله یا علاقه‌ای برای گذاشتن عکس کنار نوشته‌هایش ندارد. مگر در مواردی خاص یا دورانی که تازه گوشی موبایل دوربین‌دار خریده بود! این قوت قلم و تنوع زاویه‌های نگاهش به مسائل هم علاوه بر ارزش بخشی به وبلاگ و ایجاد مطلوبیت برای مخاطب‌ نتیجه‌اش همین شده که اکنون در مجله‌ای که نویسنده‌اش بوده سمت دبیر سرویس را دارد و از کارش هم راضی هستند. (خدا هم راضی باشد ان شا الله!) ولی همین انتظار را بالا برده و موجب شده وقتی نویسنده مطالبی بی‌ربط یا در سطح اختلاط‌های حین سبزی پاک کردن یا نطق‌های توی تاکسی و اتوبوس می‌نویسد، سخت توی ذوق بزند! (و چه خوب می‌شد اگر این جماعت حراف توی تاکسی و اتوبوس هرکدام وب‌لاگ‌دار می‌شدند تا آزار ذهنی مستمر به بقیه مسافران (این مخاطب‌های ناخواسته!) نرسانند!)

شش) به نظرم اینجا و این چیزی که هست به قدر کافی‌جا افتاده و هویت پیدا کرده. ولی همین‌طور ماندن آن را معمولی خواهد کرد. "حتی کویرم می‌شه سبز کرد" چند وقتی‌ست که نیازمند اتفاق‌های جدید است. اتفاق‌هایی برای تغییر و و تنوع و حرکت به سمت جلو. برای کسب تجربه‌های جدید. چیزی فراتر از تغییر سبک نگارش پستها. دوباره وقتش شده خلاقیت‌ات را بیشتر به کار بیندازی سنا!

 یا علی مددی

+  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت  5:18  توسط  سناء شایان |    | 

سه سالگی(1)

كره ي زمين هم سه بار دور خورشید چرخيد و من هنوز نشسته ام يك گوشه اش،وبلاگ آپ مي كنم.اول در پرشين بلاگ و بعد هم در بلگفا.
اندر باب وبلاگ ، وبلاگ نويسي ، اعتياد ،نوشتن، رسانه و... حرف زياد مي توان زد ،كه نزنم بهتر است!خواستم خودم را تحويل بگيرم،به كساني سفارش يادداشت دادم،كه حق دوستي مجازي را به جا آوردند و چند خطي برايم نوشتند.

این اولین یادداشت است و احتمالا کمی اغراق آمیز.از کسی در همین حوالی:

لذت کشف یک نویسنده ی بزرگ
_ یاداشتی است گیرا. تنها به خواندن دوباره و سه باره اش راضی نمی شوی. دلت می خواهد یادداشت های بیشتری از همین نویسنده بخوانی. خدا خدا می کنی که امضای پای یادداشت اسم مستعار نباشد. اولین و بهترین چاره ای که به ذهنت می رسد گوگل است. تق تق اسم را تایپ می کنی و محکم بر سر اینتر می کوبی! نتیجه جستجو قابل پیش بینی است. آن یادداشت نمی توانسته اتفاقی باشد. نویسنده و یاداشت هایش را با هم زیر یک سقف پیدا کرده ای! جایی به اسم وبلاگ.

عدم ارائه ی کامنت یعنی...!
_ بعد از مدتی متوجه می شوی اینجا هر کس هویتی دارد. رفتار و منش خاص خودش را دارد. مثلا یکی عادت ندارد پای کامنت هایش آدرسی درج کند و دیگری اسمش به علاوه ی یک نقطه ی ناقابل بالای کامنت هایش حکم امضایش را دارد. یکی اگر آخر هر کامنت نگوید: "تا بعد" شک می کنی که خودش بوده و دیگری عادت اش این است که فقط و فقط بعد از نیمه شب مرز وبلاگ خودش را در نوردد و تو را شگفت زده کند.  اینجا کسی نیست که هویت نداشته باشد. ممکن است نا شناس یاشد اما این هویت جزء لاینفک ویژگی های یک بلاگر است. راستی شنیده ای که می گویند: «وبلاگ هر کس نشانه ی شخصیت اوست»؟

زمان با متر وبلاگ
_ خبر: یک وبلاگ سه ساله شده است. سه سالی که هم زیاد است هم کم. این زمان برای یک نفر مثل من که اولین پست های یک وبلاگ را از دست داده زیاد است و برای کسی که آن را لحظه به لحظه رصد کرده و مدام دستی به سرو رویش کشیده و همیشه آن را به روز نگه داشته لابد کم است. نمی دانم؟ اما می دانم مسئله درست همین گذر زمان به سرعت برق و باد است. همین وقت تنگ که گاهی لذت خواندن پست های داغ را از تو میگیرد. همین وقت بی مروت که یک ماه اش فرقی با یک سال اش ندارد. آرزو: یک وبلاگ صد و بیست ساله شود...

 

+  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت  5:31  توسط  سناء شایان |    | 

له می کنیم

راست مي گفت آن بنده خدا!
مي گفت:"ما ايراني ها فقط سر كارمان رئيسيم در جاهاي ديگر نوكريم و گردن كج!ولي فرنگي ها سر كارشان نوكر اند و در جاهاي ديگر رئيس!"
شايد جنبه ي قدرت را نداريم.شايد توهم بر مي داريم كه ما شاه جهانيم و بر ديگران واجب است كه به ما تعظيم كنند.
و وقتي بر مسند قدرت نشسته ايم(حالا چه وزير باشيم چه آبدارچي)مي توانيم هر غلطي كه دلمان خواست بكنيم.
اين طور مي شود كه آنها براي ريختن يك قطره چاي روي دست مشتري كلي غرامت مي دهند و اين جا اگر مشتري هم بميرد خم به ابرو نمي آورند.
اين جا دكتر جماعت به حرف بيمارش گوش نمي دهد و پرتش مي كند بيرون،دكترهاي آنجا با جان و دل گوش مي كنند درد مريض را!
اين جا جرئت انتقاد به ذات مقدس هيچ كس را نداري وآنجا...
بحث توانايي نيست،بحث خراش روح مشتري ست!مشتري اي كه هر روز تحقير مي شود،هر روز پول مي دهد،هر روز در صف مي ايستد،هر روز....
حالا در اين آشفته بازار به من ،مي گويند حاضر جواب!
مي خواهند سر به زير بگيرم و بگذارم بر سرم بكوبند،مردم حوصله ي توقع داشتن را ندارند،حوصله ي دادن حق ديگران را نيز هم.و من كه حداقل حقم(كه احترام متقابل باشد)را مي خواهم،مي شوم حاضر جواب،پررو!
همين است اوضاع،هم ديگر را له مي كنيم بي حرف پيش!
+  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت  12:18  توسط  سناء شایان |    | 

دل شیرینی

گاهي اوقات ته دلم شيرين مي شود،طوري كه انگار در انتظار يك تغيير وضعيت خوب و بزرگ است،انگار دلم از قبل دويده در آينده و فهميده چه خبر است،ولي عقلم هنوز نديده و درك نكرده آن خبر را.
هي فكر مي كنم،مرور مي كنم،كارهاي روزمره را بايد انجام دهم،اندكي هم كار پرريسك و وحشت ناك در پيش است!و هي فكر مي كنم ؛اين دل شيريني براي چيست؟
پياده گز مي كنم،گوشه ي خيابان وليعصر را مي گيرم و صاف مي روم پايين!
آدم ها هستند،مثل هميشه،خريد مي كنند،بوق مي زنند و اصرار مي كنند،سطل آشغال ها را پر مي كنند،كودكان هنوز هم تحقير مي شوند و....
مردم مثل هميشه اند،مثل هميشه با اشتها مي خورند،راني مي زنند توي رگ و... بعد يكهو مي فهمم كه اين آخرين جرعه است!آخرين گاز ساندويج است!اين آخرين بوي كباب تركي ست .
قرار است خوردن غيرمجاز شود،قرار است آبخوري ها را ببندند،قرار است مردم نخورند و نياشامند در روز!
ولي قرار نيست بوق نزنند،قرار نيست فحش ندهند،قرار نيست متلك نگويند،قرار نيست با چشم هايشان ديگران را نخورند!قرار نيست....
ولي من هنوز ته دلم شيرين است،كاري ندارم كسي چه مي كند،همين نخوردن را دوست دارم حتي اگر خودم.....
هنوز هم بچه گانه فكر مي كنم ،گشنگي آدم ها را دوست داشتني تر مي كند و بي حالشان مي كند براي آزار رساندن!
هنوز ته دلم شيرين است،پس زيبا زودتر بيا!
+  نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت  19:24  توسط  سناء شایان |    | 

برای خودم و هدیه!

اين را مي نويسم و مي گذارم اين جا كه ثبت شود در آرشيو.
كه بماند و گم نشود!براي خودم و فقط براي خود خودم!
اين بار وبلاگ رسانه نيست برايم،ثبت خاطرات است.همين و بس!

از آرژانتين به هفت تير، از هفت تير به وليعصر ،از وليعصر به انقلاب، از انقلاب
به  ميدان فردوسي ،از ميدان فردوسي به متروي شهيد بهشتي!
5 ساعت نرم نرمك پياده رفتن و حرف زدن!
اين مي شود رجوع دوممان بعد از قهري كه  يك سال و ده ماه طول كشيد!نه هديه؟
ما شكل همديگريم،همين گاهي ديوانه مان مي كند و به قهر وا دارامان مي كند!
ما شكل همديگريم و همين دردو دل هايمان را شبيه هم مي كند!
چه قدر عوض شده ايم،چه قدر زياد!آدم تر كه نشده ايم هيچ!بدتر عصيان گر شده ايم!چيزي در مايه هاي، آنارشيسم سركوب شده!
چه با هم به جاهايي رسيده ايم كه بايد مي رسيديم!چه با هم گم شده ايم و پيدا!راستي من پيدا شده ام؟يا هنوز گم شده ام؟تو چي؟شايد دو تايي گم شده ايم!
ولي نگذار كور باشيم و عصا كش كور دگر!بزرگ شويم و قوي!هنوز دير نشده هديه!
دست بجنبانيم ،مي توانيم برسيم!نمي توانيم؟

+  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت  20:42  توسط  سناء شایان |   

در اتوبوس

-نيازي به سرقت صدا نيست،خودش بلند حرف مي زند و پر شور و هيجان!انگار خنده از تك تك كلماتش مي ريزد،چهره اش را نمي بينم.روي صندلي پشت من نشسته است و براي دوستش چنان ماجرا را تعريف مي كند كه انگار رفته اردو يا...!
كمي گوش مي دهم!خانم را گشت ارشاد به خاطر مانتوي كوتاه گرفته و او ماموران محترم را با بلبل زباني به شدت خندان ده است!
بعد هم از شيوه ي عكس گرفتن آنها مي گويد و مانتوهاي توقيف شده اش!
من فكر مي كنم:جواني يعني اين؟

-موبايل دم گوشش است،هر از چند گاهي مي خندد،طوري كه انگار 7-8 كيلو قند ته دلش آب مي شود و 1000 وات برق از چشمانش مي ريزد،نمي دانم با كي حرف مي زند،ولي حدسش زياد سخت نيست!
من فكر مي كنم:جواني يعني اين؟

-زبان مي خواند،آن هم توي آن شلوغي اتوبوس!ايستاده آن گوشه و كوله بر دوش سر در كتاب كرده!چنان مي خواند كه آدم دلش مي خواهد برود كمكش!
من فكر مي كنم:جواني يعني اين؟

-طاقتم طاق مي شود،عين چوب كبريت مانده در جا كبريتي!
راه پس و پيش نيست!قبل تر ها آرام تر بودم و صبور!
ولي حالا زود جوش مي آورم!
پيرزن كنار دستي ام غر مي زند،تجمع ماشين در خيابان هاي تنگ است و اتوبوس هاي زوار در رفته!
مي گويم:"به خاطر پولش نيست!من تو تاكسي معذبم! عذاب مي كشم وقتي مردها خودشون رو جمع نمي كنند! مگر اين كه دربس باشد كه آن هم پول خون باباشون رو از مردم مي گيرن!"
نگاهم مي كند!و با سر تائيد مي كند.
من فكر مي كنم:جواني يعني اين؟

+  نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت  0:22  توسط  سناء شایان |    | 

من نمی دانم!

من دقيق نمي دانم چه مي خواهم بگويم،دقيق نمي فهمم كه چه خبر است!
من حتي نمي دانم چيزهايي كه در فكرم وول مي خورد،در محدوده ي تابو ست يا حرف هاي عادي ست؟
بزرگ شدن در جامعه ي ناهمگون همين است ديگر،يا بايد منبر بروي و از خودت تز هاي روان شناسانه بدهي و هي بگويي فلاني،فلان ميلش به خاطر آن بالا ست كه.... يا بگويي تنهايي باعث همه ي....
يا چه مي دانم؟از اين خزعبلات مزخرف كه همه مان در هر چه بي سواد باشيم در بافتن اين خزعبلات پي اچ دي داريم.
يا بايد دنيايت را محدود كني و چشم هايت را به روي خيلي چيزهايي كه وجود دارد ببندي!بروي توي مود خودت و بقيه را نفي كني،و هيچ نبيني جز خودت و هم شكل هايت!
يا...
نمي دانم ولي مي بينم!گونه گونه بودن افراد،شيطنت مي كنم و يك حرف واكنش زا را به افراد مختلف مي زنم و مي بينم چه خبر است!
يا عروسي كه مي روم چشم هايم چهارتا مي شود،عده اي با چادر و عده اي با ... آن وسط با هر كسي مي رقصند.
اصلا راه دور چرا؟خيابان هاي شهر را ديده ايد؟
حجاب به كنار!اين جهت گيرهاي مختلف در برابر غريزه هاي متفاوت حالم را به هم مي زند! من جرئت ندارم اين جا از آن جهت گيريها، نام ببرم،براي نوشته هايم(هر چند چرند)حرمتي قائلم! اگر مي توانستم درك درستي از آن ارائه دهم . حتما منبر مي رفتم!
ولي يك چيز را خوب مي فهمم،اين كه دوره ي عشق ، دوست داشتن ، وفاداري و اين ها گذشته است!حتي اين كلمات منسوخ شده يا تغيير معنا داده است!
اصلا كلمه هايي مثل حيا ،عفت،ارزش،ايمان،دين و.. از دايره المعارف ذهن خيلي ها پاك شده است،و من مانده ام و تماشا!
تماشاي دنياهاي متفاوت اين و آن!
و در ميان اين همه شلوغي سعي مي كنم بفهمم دنياي خودم چه شكلي ست و من چه فكر مي كنم؟
+  نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387 ساعت  1:6  توسط  سناء شایان |    |