خوشا
چيزي از درونم گفت:"تقصير خودت است"
و اين بيت بارها در مخم تكرار شد:
خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود
به هر درش که بخوانند بي خبر نرود

همه ي بادكنك ها را مي خواهم،و بادي موافق و شديد،تا جسم سنگين و غرق در گناهم را بكند از زمين و ببرد بر بلنداي گلدسته هاي قاب گرفته،در سياهي آسمان!
فكرش را بكن، نور در مقابل تاريكي!سبكي در مقابل سنگيني!من در مقابل خودم!
چه اهميت دارد كه اين جمعيت گذران چه فكر مي كنند؟مهم آرامش است و رها شدن از قيد فكر و خيال،حتي براي ساعتي يا دمي!
همه چيز آماده است،آبي لاجوردي،كلام او،روشنايي روز،سياهي ناب شب ،بادكنك و گلدسته هايي كه حس پرواز مي دهند.منتظر باد مي مانم!كه بيايد و مرا ببرد!

قند انداخته اي در چاي تلخ زندگي ام كه چه بشود؟
قندي كه طعم شيطان مي دهد !
من اصلا چاي دوست نداشتم،اگر هم مي خوردم براي جلوگيري از ضعف بود آن هم با نبات!
چرا چاي دادي به من؟
و چرا قند چاي من شدي؟
لعنت به من معتاد!لعنت به توي شيطان!
چه طور مي شود،چاي شيرين را از شيشه ي ماشين بيرون ريخت!طوري كه به كسي نپاشد؟و كسي را نوچ نكند؟
هر سالی که میگذرد، اصلا فرقی نميکند که سال؛ خورشیدی باشد، میلادی یا قمری، سالگشت یاد آوری آمدن، یا رفتن کسی باشد. مهم گذر آنست. و اینکه چگونه گذشت. من نمیدانم که میخواستید چگونه باشید، و به کجا برسید، ولی همیشه شنیدهام و معتقدم که وجدان هر کس قاضی برحقیست.
حالا که سهسال از شروع بهحرکت کردن تان برای رسیدن به هدفی خاص گذشت خودتان و وجدانتان قضاوت کنید که:
-چقدر توانستید کویر دلتان را سبز کنید.
(این نه اینکه خدای ناکرده تان دلتان همه اش کویر است، اصلا! ولی هر دلی برای خودش کویری دارد، حتی به اندازهی یک به هزار اش.)
-چقدر توانستید کویر دلهای دیگران را سبز کنید.
و...
خیلی خوشحال باشید اگر بعد از حساب و کتابتان توانسته بودید چند میلیمتر از کویر یک دل را سبز کنید.
سهسالگیاش مبارک.
هواللطیف
نوشتن روی نخ مرام / هپی برث دی هم سایه!
یک) نوشتن برای یک وبلاگ دیگر. آن هم برای سومین سالگرد پدیدار شدناش بر تارک هستی ناگزیر کار را میکشاند به نوشتن از صاحب آن. به خصوص که این قلم، صاحب را از مدتها پیش از دست به قلم یا کیبورد شدنش بشناسد و از قضا با او در یک دانشکده درس خوانده باشد و در دفتر یک تشکل دانشجویی کار کرده باشد و اکنون هم با او توی یک مجله هم کار باشد. و مهمتر از همه جزو اولین و قدیمیترین خوانندههای وبلاگش هم باشد. وبلاگی که چند ماهی از چاینبات ما کوچک تر است و اول توی "پرشین" بلاگ بود. بعد به بلاگ "فا" آمد و ماندگار شد. و من هنوز نمیدانم این سالگرد تولد از "پرشین" حساب شده یا "فا"؟ و مگر مهم هم هست؟! مهم تولد است. پس: "شمع و چراغا رو روشن کنین!"...
دو) «حتی کویرم میشه سبز کرد. جدای مفهوم قابل تاملی که تو دلش داره به نظرم بیشتر یه شعاره که بیشتر به درد تیتر شدن میخوره تا اسم وبلاگ. بعد هم زیادی بلنده. برای همین وقتی آدم میخواد ازش یاد کنه یا اسمش رو بیاره اذیت میشه. حتی همین محاوره ای بودنش هم خوب نیست. اگه دست من بود و اصراری برای این مفهوم و انتقالش داشتم اسم وبلاگ را مثلن میذاشتم "کویر سبز" که از پارادوکس موجود برای انتقال مفهوم استفاده کنم و بعد عبارت بلندتر اصلی را زیرش در شرح مینوشتم.» این حرفی بود که زدنش به اندازه سه سال طول کشیده!
سه) شخصیت صاحب قلم بر قلم تاثیر مستقیم انکار ناشدنی میگذارد. برای همین است که با خواندن چند پست اینجا میتوانی بفهمی نویسندهاش آدم صادقی است که صداقتش هیچ وقت جدا از درد یا دغدغه نبوده و نیست. (این موضوع حتا در انتخاب نام هم خود نمایی می کند.) آن قدر دغدغهمند که حتی در حین چارهجویی برای یکی باز ذهنش درگیر دیگری است. و همین موجب شده که به منفی بافی یا غر زدن بیهوده هم متهماش کنند که بارها در مقام دفاع برآمده یا هرکجا قلمش زیاده رفته خودش انصاف داده و گفته و یا تعدیل کرده (نمی دانم تعدیل را معدل سانسور بگیرم یا نه؟!) یا کامنت دانی را بسته! مهم تر از هر امر دیگر: او برای آنچه مینویسد خود مسئول میداند.
چهار) نویسندهی دوم اینجا را با پستهای کم و با فاصله زیاد دیگر نمیتوان جدی گرفت. هرچند مخاطب فهیمی برای سایر وبلاگ ها بوده و نوشتهها و عکسهایش از کشوری که آنجا درس میخواند (هندوستان) به خصوص مراسم مذهبیشان جذابیت ذاتی دارد. (و ما از تیر ماه به این طرف هنوز منتظر عکسها و گزارش "یکی از بزرگترین فیلم سیتیهای دنیا که در 30 کیلومتری حیدرآباد هست" هستیم از سوی ایشان!) اما مدتهاست که از حد یک نویسنده میهمان (که فامیل نزدیک و عزیز صاحبخانه هم هست) فراتر نرفته و حکم صاحبخانه پیدا نکرده است. علت هم شاید همان دوری و درگیری و مشغله درسی باشد اما هرچه هست موجب شده که دوباره این منزل را به همان یک نفر بشناسیم که گفتم.
پنج) بعد از سه سال میتوان رشد و قوت گرفتن تدریجی نویسنده اینجا را به خوبی درک کرد. نویسنده ای که گویا هیچ حوصله یا علاقهای برای گذاشتن عکس کنار نوشتههایش ندارد. مگر در مواردی خاص یا دورانی که تازه گوشی موبایل دوربیندار خریده بود! این قوت قلم و تنوع زاویههای نگاهش به مسائل هم علاوه بر ارزش بخشی به وبلاگ و ایجاد مطلوبیت برای مخاطب نتیجهاش همین شده که اکنون در مجلهای که نویسندهاش بوده سمت دبیر سرویس را دارد و از کارش هم راضی هستند. (خدا هم راضی باشد ان شا الله!) ولی همین انتظار را بالا برده و موجب شده وقتی نویسنده مطالبی بیربط یا در سطح اختلاطهای حین سبزی پاک کردن یا نطقهای توی تاکسی و اتوبوس مینویسد، سخت توی ذوق بزند! (و چه خوب میشد اگر این جماعت حراف توی تاکسی و اتوبوس هرکدام وبلاگدار میشدند تا آزار ذهنی مستمر به بقیه مسافران (این مخاطبهای ناخواسته!) نرسانند!)
شش) به نظرم اینجا و این چیزی که هست به قدر کافیجا افتاده و هویت پیدا کرده. ولی همینطور ماندن آن را معمولی خواهد کرد. "حتی کویرم میشه سبز کرد" چند وقتیست که نیازمند اتفاقهای جدید است. اتفاقهایی برای تغییر و و تنوع و حرکت به سمت جلو. برای کسب تجربههای جدید. چیزی فراتر از تغییر سبک نگارش پستها. دوباره وقتش شده خلاقیتات را بیشتر به کار بیندازی سنا!
یا علی مددی
این اولین یادداشت است و احتمالا کمی اغراق آمیز.از کسی در همین حوالی:
لذت کشف یک نویسنده ی بزرگ
_ یاداشتی است گیرا. تنها به خواندن دوباره و سه باره اش راضی نمی شوی. دلت می خواهد یادداشت های بیشتری از همین نویسنده بخوانی. خدا خدا می کنی که امضای پای یادداشت اسم مستعار نباشد. اولین و بهترین چاره ای که به ذهنت می رسد گوگل است. تق تق اسم را تایپ می کنی و محکم بر سر اینتر می کوبی! نتیجه جستجو قابل پیش بینی است. آن یادداشت نمی توانسته اتفاقی باشد. نویسنده و یاداشت هایش را با هم زیر یک سقف پیدا کرده ای! جایی به اسم وبلاگ.
عدم ارائه ی کامنت یعنی...!
_ بعد از مدتی متوجه می شوی اینجا هر کس هویتی دارد. رفتار و منش خاص خودش را دارد. مثلا یکی عادت ندارد پای کامنت هایش آدرسی درج کند و دیگری اسمش به علاوه ی یک نقطه ی ناقابل بالای کامنت هایش حکم امضایش را دارد. یکی اگر آخر هر کامنت نگوید: "تا بعد" شک می کنی که خودش بوده و دیگری عادت اش این است که فقط و فقط بعد از نیمه شب مرز وبلاگ خودش را در نوردد و تو را شگفت زده کند. اینجا کسی نیست که هویت نداشته باشد. ممکن است نا شناس یاشد اما این هویت جزء لاینفک ویژگی های یک بلاگر است. راستی شنیده ای که می گویند: «وبلاگ هر کس نشانه ی شخصیت اوست»؟
زمان با متر وبلاگ
_ خبر: یک وبلاگ سه ساله شده است. سه سالی که هم زیاد است هم کم. این زمان برای یک نفر مثل من که اولین پست های یک وبلاگ را از دست داده زیاد است و برای کسی که آن را لحظه به لحظه رصد کرده و مدام دستی به سرو رویش کشیده و همیشه آن را به روز نگه داشته لابد کم است. نمی دانم؟ اما می دانم مسئله درست همین گذر زمان به سرعت برق و باد است. همین وقت تنگ که گاهی لذت خواندن پست های داغ را از تو میگیرد. همین وقت بی مروت که یک ماه اش فرقی با یک سال اش ندارد. آرزو: یک وبلاگ صد و بیست ساله شود...
از آرژانتين به هفت تير، از هفت تير به وليعصر ،از وليعصر به انقلاب، از انقلاب
به ميدان فردوسي ،از ميدان فردوسي به متروي شهيد بهشتي!
5 ساعت نرم نرمك پياده رفتن و حرف زدن!
اين مي شود رجوع دوممان بعد از قهري كه يك سال و ده ماه طول كشيد!نه هديه؟
ما شكل همديگريم،همين گاهي ديوانه مان مي كند و به قهر وا دارامان مي كند!
ما شكل همديگريم و همين دردو دل هايمان را شبيه هم مي كند!
چه قدر عوض شده ايم،چه قدر زياد!آدم تر كه نشده ايم هيچ!بدتر عصيان گر شده ايم!چيزي در مايه هاي، آنارشيسم سركوب شده!
چه با هم به جاهايي رسيده ايم كه بايد مي رسيديم!چه با هم گم شده ايم و پيدا!راستي من پيدا شده ام؟يا هنوز گم شده ام؟تو چي؟شايد دو تايي گم شده ايم!
ولي نگذار كور باشيم و عصا كش كور دگر!بزرگ شويم و قوي!هنوز دير نشده هديه!
دست بجنبانيم ،مي توانيم برسيم!نمي توانيم؟
-موبايل دم گوشش است،هر از چند گاهي مي خندد،طوري كه انگار 7-8 كيلو قند ته دلش آب مي شود و 1000 وات برق از چشمانش مي ريزد،نمي دانم با كي حرف مي زند،ولي حدسش زياد سخت نيست!
من فكر مي كنم:جواني يعني اين؟
-زبان مي خواند،آن هم توي آن شلوغي اتوبوس!ايستاده آن گوشه و كوله بر دوش سر در كتاب كرده!چنان مي خواند كه آدم دلش مي خواهد برود كمكش!
من فكر مي كنم:جواني يعني اين؟
-طاقتم طاق مي شود،عين چوب كبريت مانده در جا كبريتي!
راه پس و پيش نيست!قبل تر ها آرام تر بودم و صبور!
ولي حالا زود جوش مي آورم!
پيرزن كنار دستي ام غر مي زند،تجمع ماشين در خيابان هاي تنگ است و اتوبوس هاي زوار در رفته!
مي گويم:"به خاطر پولش نيست!من تو تاكسي معذبم! عذاب مي كشم وقتي مردها خودشون رو جمع نمي كنند! مگر اين كه دربس باشد كه آن هم پول خون باباشون رو از مردم مي گيرن!"
نگاهم مي كند!و با سر تائيد مي كند.
من فكر مي كنم:جواني يعني اين؟