تبليغاتX
برای ساکنان زمین

امروز من

- چه گفت؟نالان يا نادان؟
اصلا چه باك؟دخترك نالان نادان!
چه فرقي دارد؟

-بادبادك را باد برد،بادبادك مال من نبود،پسرك خادم مسجد ويرش گرفته بود و بادبادك بادبادك مي كرد،توچال بوديم،ايستگاه پنجم كه سوغاتي دكتر (از نوع قاليبافش) به مردم تهران است!
پسرك در فرهنگسراي تابستانه سرگرم گل بازي شد و من بچه بازي ام گل كرد!
نخ را باز كردم و خلاف جهت باد دويدم تا بالا برود.نمي شد.پیرمردي كه رد مي شد،ياد پشت بام هاي كاه گلي افتاد و تركه هاي حصير و باد و بادبادك!
بادبادك را گرفت و بالا برد و بالا برد،نخش را كشيد ،باز كرد،بست!
باد باري به هر جهت بود و نامنظم مي وزيد.
بادبادك را برد آن بالا و نخش گير كرد به خار ها!
آقاي نوستالوژيك رفت و من ماندم 10 متر نخ و يك تپه پر از خار و نخ هاي پيچيده در بوته ها!
جمعش كه كردم،انگار باري از دوشم برداشتند،هر چه بود،پسرك بادبادكش را دوست داشت.

-يك عمر غر زديم كه همه چيز تكراري ست،هي اين و آن را متهم كرديم كه مخاطب نمي شناسيد، كه تحقيقات نداريد، كه شما خيلي بي خود و مسخره ايد!
حالا نشسته ايم دور هم و اصلا نمي دانيم براي كه مي نويسيم؟

-خدا بگويم چه كارت كند دخترخاله؟برداشتي آهنگي كه صداي اگزوز ،مرغ،رقص و.. دارد،گذاشتي روي موبايلم و من دلم نمي آيد برش دارم.مثلا مي خواستي من افسرده را سر حال بياوري؟
اين بار كه صداي مرغ درآمد،كسي پشت گوشي گفت :" كليد نبردي؟كسي خانه نيست!برو بشين تو پارك!!"گفتم:"پارك؟ اونم تو اين ساعت(7 بعدالظهر) وسط آن همه ...."!ايستگاه اتوبوس را به پارك ترجيح دادم.محل امني ست،حداقل اش اين است كه مي شود مجله خواند و حرص خورد از مطلب هايي كه در صفحه بندي محو شده!يا آن يكي مجله كه آدم دلش مي خواهد....
دود اگزوز ها،بليطي هاي كهنه،ريالي هاي سرحال!مردم فضول!گشت ارشاد!
شب و بوق ماشين ها،پارك ها و قرارهاي آدم هاي كم سن و سال!
چرك چرك چرك همه چيز چرك!


بعد نوشت:بدوبیراه هایش را تعدیل کردم!خسته که می شوم تند می نویسم.

+  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت  21:26  توسط  سناء شایان |    | 

گفتگو

1)
-داغوني بچه
* نخير!خيلي ام خوبم،مگه تو دكتري؟
-لازم نيست دكتر باشم،يه آدمي كه تمام تنش حساسيت باشه يا اسهال شديد بگيره،تابلو كه داغونه!
*من هيچ كدوم اينايي كه مي گي نگرفتم!
-خنگ!تشبيه كردم!منظورم اينه كه تابلويي!

2)
-ظهر تابستان كش مي آيد يعني چي؟
*خوب تشخيص داره!
-تشخيص به كش؟
*(مي خندم)كش ها هم آدم شدند تازگي ها.
-خوب،حالا" پخش زمين شد" يعني چه؟
*يعني غش كرد،افتاد رو زمين،دست و پاشو از هم باز كرد.
-خوب چرا ساده توصيف نمي كني،مثلا گلوش خر خر مي كرد،آب دهنش مي ريخت،دستاش شل و ول بغلش افتاده بود،پاهاش رمق نداشت و...
*اين جوري بيشتر حال مي كنم!
-حالا بعد از اين همه حرف توجيه شدي كه ساده بنويسي!
*نه زياد!

3)
-زياد نمي نويسم،آدم نسبت به نوشته هاش مسئوله!
*آره،مثلا من با نوشته هام،الان وسط جهنمم!
-وسط جهنم خدا نه!وسط جهنم خودت!

4)
-گاهي وقت ها آدم دلش مي سوزه برات!
*ها؟
-اين قدر غمزده مي نويسي كه ،حيوونكي مي شي!
*آها!

5)
-...
*....
-تو حق داري اين قدر غر بزني بدبين باشي
*تنها كسي كه بهم حق دادي تويي!
-خوب اگه ديگران هم حرفات رو مي شنيدن شايد بهت حق مي دادن
*ديگران گوش هاي مطمئني ندارند.


!)
*اونجا چه خبره كه مرد و زن دارن عين كرم تو هم مي لولند؟
-سانديس مي دن!
*خوب چرا اين جوري و چرا مختلط؟مردها خوب اين وسط…!استغقرا…
(نيم ساعت بعد)
-بفرماييد خانوم سانديس!عيدتون مبارك!
*ممنون!مردم اشباع شدن؟
-نه كيسه هاشون پر كردند،ديگه جا نداشتن!

!!)
-ساده بنويس بچه جان!
چند نفر بايد كلنجار بروند با تو؟به چند طريق؟
حرف قلمه سلمبه مي زني كه چه شود؟بعد براي اين كه نوشته ات خواندني شود مجبوري تكه پراني كني و بامزگي از خودت در بياوري!
سادگي سخت است ولي ساده باش،ساده ببين،ساده بنويس!دست از لوس بازي هايت هم بردار


پ.ن:
1)"*" ها گفته هاي من است و "-" گفته هاي ديگران با اندكي تلخيص و دست كاري!
2)اين يك تهديد بي ربط به پست  است  خطاب به 4-5 نفر:
دفعه ي ديگر،اگر خواستيد براي سرويس علمي آينده سازان چيزي بنويسيد اگر چند نكته را رعايت نكنيد من مي دانم و شما،فقط در مورد آنچه كه سفارش  گرفتيد بنويسيد نه هر چه دلتان خواست! تمامي مطالب تيتر داشته باشد و زير تيتر اسم نويسنده بخورد،بعدش،علامت تعجب حداكثر دو تا نه هزار تا،سرهم  جداها را رعايت كنيد،فونت را B mitraبا سايز 14 بزنيد.

+  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت  21:20  توسط  سناء شایان |    | 

زنان تاثیرگذار

-استيصال از چشم هاي گرد شده اش مي ريخت،خسته به نظر مي رسيد،مسئوليت سختي را به عهده گرفته بود،مسئوليت ماست مالي!
تا زني چارچوب اسلام ايراني را مي شكست و با لباس هاي قبيح براي اغفال مردان، وارد صحنه ي اجراي افتتاحيه ي المپيك مي شد،دوربين مي رفت روي هيكل گنده ي خياباني و بنده ي خدا مجبور به چرند گويي مي شد،براي خالي نبودن عريضه دو سه نفر آدم محترم و مثلا قهرمان را آورده بودند براي تعريف خاطرات تا خانم هاي دكلته پوش بد آرايش بروند سر زندگي شان!
و اوج اين داستان پاهاي لخت خانم معلمي بود كه پيراهن سرخابي به تن داشت ،خياباني مانده بود چه بگويد،برگشت رو به ديوار درباره ي آدمك امسال المپيك چرت گفت!
خوشم مي آيد،يك زن مي تواند،يك تنه اسلام را به خطر بيندازد و اين همه  آدم را سر كار بگذارد،انگار مردم چشم و گوش بسته اند و هيچ نمي بينند!!!

-ظهر جمعه هي كش مي آيد و ثانيه هايش خميازه مي كشند،باد كولر مي زند و همه را به بي خيالي و قيلوله وا مي دارد.
صداي زوزه ي موتور مي پيچد وسط خواب،و كم كم كارش به ناليدن مي كشد،و بعد جيغ!!دزد،دزد،دزد!
زن با شال زردش جيغ مي كشد و كمك مي خواهد،دو موتوري سر خيابان مي خندند،10-20 نفر كارگر ساختماني نگاه مي كنند،و 2 ميليون تومان طلاي زن مي رود به باد!
و بعد پچ پچ ها مي گويند كه او را تا از تاكسي پياده شده خفت كرده اند،كيف را كشيده اند و با چاقو بندش را بريده اند!حالا كه جرئت دارد نزديكشان شود؟
غربت هم چيز بدي ست مخصوصا اين كه مورد ظلم واقع شوي و هيچ كس كمكت نكنند!بدتر اين كه تنها زن ماجرا باشي و پاي مردها در ميان باشد.

-توجه،توجه،توجه!به هم توجه كنيد!زن ها به مردها و مردها به زن ها!ولي توجه نه از روي خودخواهي ، شهوت و زياده خواهي!توجه از روي محبت و براي تأمين نيازهاي طرف مقابل!همين!كمال تبريزي و بازيگران مشهورش تمام مدت،خود را به در و ديوار زدند،تا همين را بگويند،حالا اين وسط چند تا تيكه هم به عالي جناب سرخ پوش، تكثير آدم هاي ظاهر نما و.. انداختند، يك كمي هم از اوضاع چرك و كثيفي كه هر زن در اين جامعه حسش مي كند، روايت كردند!
ولي در نيامده بود، من دوستش داشتم كمال تبريزي را!فراتر از دوست داشتن، من به او ايمان داشتم!يك تكه نان، مارمولك، دوران سركشي و... اين ايمان را قوي تر مي كرد، ولي نه!من باور نمي كنم، بايد طوري ش شده باشد، فيلم در نيامده بود!!
هميشه پاي يك زن در ميان است،كجا؟چه ربطي دارد؟پيراهن صورتي چرك نماد نيازهاي ديداري مرد بود؟ براي چه از نيازهاي جسمي با كمك مهران مديري رسيد به نيازهاي روحي؟مگر جسم و روح آدم هاي زنده از هم جداست كه نيازهايشان جدا باشد؟تظاهر به دين داري ديگر عادي شده،كه چه نشان مي دهي با جوهر نقش مهر را بر پيشاني مي اندازد؟
همان طور كه فيلم را با مهر كمال تبريزي به مخاطب خوراندي!
اگر من بودم 850 بار فيلم نامه را مي خواندم،850 بار به رصد حال و احوال مردم مي رفتم و كمتر تخيل مي زدم.

+  نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت  21:14  توسط  سناء شایان |    | 

دوست(؟)

-دلم مي خواهد،آبي آسماني كدر و كدرتر شود و غروب خون بپاشد به كرانه هاي آسمان.نه!دلم مي خواهد ابرها بر دل آسمان تل انبار شوند و بعدالظهري باشد از روزهاي پاييز.من باشم و او!نشسته روي سكوي ته راهروي ساختمان جديد دانشكده ، لب پنجره دم در كلاس و استاد با نيشخندي بر لب بيايد ، جمعمان كند ،ببرد تو!
بعد شير آسمان باز شود و من در كلاس را باز كنم و بپرم بيرون او هم 5 دقيقه بعد بدود بيرون!باهم زير باران راه برويم و سياوش قميشي توي موبايل داد بزند"وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه مي زنه،همه غصه هاي دنيا توي سينه ي منه..."و راه برويم، بو كنيم،ديوانه خوانده شويم.

-دلم هوايش را داشت،هواي روزهايي كه با هم درس نمي خوانديم،باهم ول مي گشتيم،هر روز از 8 صبح تا 8 شب با هم بوديم،دلم هواي همه ي حرف هايمان را داشت،حرف هاي خوب و اميدوار كننده،تحليل هاي خودپسندانه،خنده هاي بي دليل،دلم هوايش را داشت،قهر و دلگيري،من بد زخم را دور مي كرد.غرور بي حسم مي كرد،ولي نياز چيزي ست كه نمي شود برايش دليل آورد،اس ام اس زدم بعد از يك سال!او مثل هميشه خوب بود و گرفتار،گرفتار زمانه اي كه با هيچ يك از ما زياد خوب تا نكرد.

- تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش

+  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت  14:11  توسط  سناء شایان |    | 

سربالا

بعضي حرف ها عين تف سر بالاست،به محض گفتنشان صعود مي كنند ، اوج مي گيرند و مي خورند وسط پيشاني!
اين حرف ها را نمي توان نزد،گفتم كه عين تف مي مانند،تحمل كردنشان سخت است.
من اين ها را گوشه اي كنار دفترم مي نويسم تا اگر روزي سن و فكرهايم كش آمد و نسل گذشته خوانده شدم.بدانم چه طور رفتار كنم تا تف هاي سر بالا در كسي به وجود نيايد.

+  نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت  11:26  توسط  سناء شایان |    | 

لعنت هاي روزمره

لعنت به اين وبلاگ كه نمي شود در آن هيچ چيز نوشت.
لعنت به من با اين نوشتنم.
لعنت به همه ،به خاطر پيش فرض ها و پچ پچ ها.
جزيره ي تنهايي روياي ابلهان است.
+  نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت  0:19  توسط  سناء شایان |    | 

کوچک ماندن

فاكتورهايي مهمي در بزرگ شدن موثرند.
ولي فكرهاي بزرگ، آدم ها را زود بزرگ مي كند.مثل كاتاليزور عمل مي كند.
جرئت و پيگيري و عدم تنبلي ،قدم هاي بعدي اند.
اعتماد به نفس هم كه به همه ي اين ها بيافزايي مي رسي به كسي كه قابل ستايش است و يك الگو از انسان كامل و هدفمند.
هميشه فكر كفران نعمتم،كفران نعمت هايي مثل فكر،مثل زبان،مثل هوش و...
من خوب فكر مي كنم،ولي زبانم به گفتن فكرهايم نمي چرخد(اين هم حتما مربوط به اعتماد به نفس است).من دعوا بلدم،ولي حوصله ي زورآزمايي ندارم،من خرده هوشي دارم كه بي استفاده مانده است،من كتاب زياد مي خوانم،ولي پراكنده،بيشتر هم رمان و داستان كوتاه است تا در مورد موضوعي مشخص.
من زياد مي نويسم،ولي نوشته هايم قالب مشخصي را ندارد.
براي همين حاشيه كاري هاست ،كه از متن دور شده ام،راستش را بخواهيد زياد هم تقصير كار نيستم،هزار نكته ي باريك تر ز مو اين جاست كه نه در گفتنش لطفي هست نه در نوشتنش!ولي چرا!مجرم اصلي خودم هستم،اين منم كه خودم را كوچك نگه مي دارم.خود خود خودمم!
پ.ن:گرچه در نظربازي ما بي خبران حيرانند،ولي اين بار حوصله ي نظر و نظربازي ندارم،ببخش!
+  نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت  15:23  توسط  سناء شایان |   

دیوانگی

آخ هايدي هايدي هايدي!
تازه سواد دار شده بودم،يك صفحه اش را من مي خواندم يكي را مادرم!
روي جلد، عكس دختر بچه اي با صورت پر ،موهاي قهوه اي سير با فر درشت و چشم هايي بي نهايت معصوم بود،درست شبيه من.نه!"شبيه" واژه ي خوبي نيست،درست عين آن موقع هاي من!
كارتونش را هم ساختند و فيلمش!در ميان طريقه هاي مختلف روايت،فيلم حس ديگري داشت،تپه ي سرسبز كه كلبه ي پدر بزرگ ،يكه و تنها روي آن افتاده بود،كلبه ي چوبي با بوهاي سكر آور و دور از همه ،بهترين صحنه ي فيلم بود.
و خود پدربزرگ كه تنها همدمانش گوسفندان و چوپان و بعدها هايدي بودند.
من خود هايدي بودم،به همان شادابي ، خالصي و سر زنده گي!
غصه را نمي فهميدم درست مثل او كه به جاي غصه خوردن معجزه مي كرد،با اعجاز محبت و سادگي كلارا (همان دختر معلول،خانواده ي پول دار)را از روي صندلي چرخ دار بلند كرد.
درس يادگرفت،آدم ها را آشتي داد،دنبال شادي رفت و...
من خود،خودش بودم!
حالا من ،او نيستم،من دنبال شادي نمي روم،معجزه  را فراموش كرده ام،معصوميت چشم ها جايش را به آزردگي داده و...!
نيازمندم،نيازمند فرار،يك نوع گريز به خانه ي پدربزرگ هايدي،دور از همه!
نه نمي گويم خسته شده ام از كار،خرده كاري كه كسي را خسته نمي كند،به تهران و دودش هم عادت كرده ام،مرض دلزدگي گرفته ام،كه ناشي از بهت زدگي ست،مردم،حركات عجيب،حرف هاي عجيب،فحش هاي عجيب و....
هزار گره كور و سئوال هاي متعدد پيش آورده كه در حرف زدن با ديگران مي خواهم بازش كنم،حرف مي زنم،ور!ور مجازي و حقيقي!البته مجازي اش بهتر است چون روح خط خطي صدايم را ضعيف كرده،ور مي زنم و به فكر وا مي دارم و فكر مي كنم!
ولي حس مي كنم اين گره ها از علائم ديوانگي ست!ديوانگي يك جور فرار است،دوست ندارمش!
كاش آن فيلم را پيدا مي كردم،كاش مي شد روح را برداشت و گذاشت در وجود هايدي!همان طور كه صدا را به فيلم مي چسبانند،كاش مي شد روي تپه هاي سر سبز بلند ميان گوسفندان چريد و فراموش كرد ديده ها را!
+  نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت  13:42  توسط  سناء شایان |    | 

و می ترسم

خيلي فكرها راهي به مخيله ام ندارد،حوصله شان را ندارم،بهشان علاقه ندارم!
حرف زدن درباره شان زجر آور است،ولي بعضي ديگر دغدغه ام است،مشكلاتي كه گاه تا نصف شب مرا  با خود مي كشاند كه فكر كنم،فكر كنم،فكر كنم.
من خيلي ها را درك نمي كنم ،نمي توانم مثل خيلي هاي ديگر باشم،من حوصله ي خودم بودن را هم ندارم چه برسد تبديل به ديگري شدن براي جلب توجه آن يكي.
من هيچي از دنياي آدم ها نمي فهمم،دقيقا هيچي.
من فكر مي كنم زندگي يك قمار است،قماري با داو هاي بزرگ و كوچك.
يك بازي مسخره سر قدرت ، پول و منسب.
يك منبع فريب و دروغ و خر كردن.
يك ....
چه مي دانم؟
نه!مي دانم.كاملا حس مي كنم و مي فهمم.اين گذر عمر را بدجور مي فهمم.اين سن و سال را ،اين خواسته ها را، اين حس ها را، اين .....
من مردم را نمي فهمم ولي خودم را چرا!مي فهمم و نمي رسم به آن چه كه مي خواهم!
و مي ترسم از دير شدن،دير رسيدن ،دير....
+  نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت  0:16  توسط  سناء شایان |    | 

باد بادكنك را برد

باد كه مي آيد حالم خوش مي شود،نم باران هم كه بزند حالم خوش تر از خوش  مي شود.
جمعيت كه در يك جا جمع شوند،دلم مي خواهد تك تك شان را خفه كنم.
جماعت دانشجو خيلي باشعور تر و بهتر از پدر مادرهاي بي فكر و بچه هاي پررو و نترس اند!
كارهاي خزي مي كنم كه تا به حال نكرده ام ،خوش هم نمي گذرد ولي نمي دانم چرا قبول مي كنم بادكنك هاي باد شده را گره بزنم؟آن هم وقتي كه 1001 كار عقب مانده دارم.حتما باز هم نوستالوژي لعنتي مجبورم مي كند كه دنبال بادكنك هاي با باد رفته بدوم !

باد را دوست دارم،ميدان هاي تهران را در شب،خلوتي و يك لقمه هواي تازه را هم.

+  نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت  22:25  توسط  سناء شایان |   

آدم هاي عجيب

فكر مي كنم جامعه در زمينه ي روابط بين زن و مرد به سويي مي رود كه حتي باهوش ترين(منظور هوش هيجاني ست)افراد هم نمي توانند،آن را پيش بيني كنند.
چه روزگار عجيبي ست،هر روز آدمي زاد رابطه هاي كشف نشده اي  را مي بيند . كه شاخ كه هيچ،روي كله اش آناناس سبز مي شود.
+  نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت  0:17  توسط  سناء شایان |    |