-چند وقت پيش بود؟كلاس زبان تخصصي داشتيم و استاد نبود،و ما اندر مباحث روز جامعه كاوش هاي فراوان مي كرديم!كه يكي گفت:شنيدي سي دي زهرا اميرابراهيمي به بازار آمده؟گفتم:نه!و پرسيدم :سي دي عروسي و تولدي چيزي بوده؟و جواب دادند:اوضاع خراب تر از اين حرف هاست.و...
جالب اين كه همه مي نشستند مي ديدند و تف و لعنت مي كردند.
و اين بدترين سي دي روابط خصوصي بود كه پخش شد.و همه در موردش فقط ور زدند.
-مردهاي گنده!فقط همين صفت را مي توان بگويم،جبهه رفته اند بي شك ولي خودشان را لو مي دهند.نشسته اند از زن برهنه اي مي گويند كه زير فواره هاي ميدان آرژانتين دوش مي گرفته و ادعا مي كنند كه اين فيلم در كل اينترنت پخش است.و اين كارها تماما تلاشي ست براي تخريب نظام.
چند وقت پيش هم مدير روابط عمومي يكي از خبرگزاري هاي اصول گرا مي گفت كه با سردار بزرگ نشسته عكس شركت هاي خصوصي را ديده و بعد تاكيد كرد كه خانم ها با چه وضعي بودند.و در جواب اين كه چرا ديديد؟گفت:كار ما اين است.
-معاون دانشجویی فرهنگی دانشگاهي براي ماست مالي كار يكي از دانشجويان به او پشنهاد بي شرمانه مي دهد،او هم مي پذيرد و به دانشجوهاي پسر خبر مي دهد
و پسرها مچش را در.. مي گيرند و مي ريزند سرش!و اين داستان بلوتوث تازه ي گوشي هاست.
سردار زارعي هم با سلام و صلوات بعد از گل كاري هاي مختلف بازنشسته شد حالا گيريم با درجه ي پايين تر!و خيلي هاي ديگر!
-اصلا چه كار به اين كارها داريم؟كمي سر بچرخانيم و دقيق شويم و ببينيم كه مردم چه مي كنند در لايه هاي پنهان زندگي شان؟در كمال پررويي چه پيشنهادهايي مي دهند به ديگران و...
دقيقا سياست همين است:من كه مي خواهم،مخ ديگران هم مي زنم كه بخواهند!حالا جامعه و اعتقادات و... چه غلطي مي توانند بكنند؟ما كه نمي خواهيم توي روزنامه آگهي تماشا بدهيم.
نمي دانم چه چيز باعث شده مردم (چه زن،چه مرد)به زندگي هاي پنهاني و خارج از رفتار معمول خود روي بياورند به روابطي كه در خفا نگهشان مي دارند و جالب اين جاست كه براي خفاي خودشان و ديگران هيچ حرمتي قائل نيستند و چشم ها را به روي خفيات ديگران (يا محرماتي كه عمري تبليغشان را كرده اند)نمي بندند.
ولي اين را مي دانم كه روزي اين پوسته ي به ظاهر زيباي بيروني ترك بر مي دارد و ايران اسلامي پر از گند و لجن و كثافت كاري هاي فجيع(و نه معمول مي شود)!
همچنان كه الان ترك هاي ريزي را در آن مي توان ديد.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 15:22  توسط سناء شایان |
|
ما آدم هاي تنهاي امروزي بنا به موقعيت با هم دوست مي شويم!دوستي هاي دانشگاهي دوستي هاي دبيرستاني دوست هاي سركار و...
بعد از اتمام موقعيت هاي مشترك يك شماره موبايل مي ماند و چند خاطره و هر كس به راه خودش مي رود.
ما آْدم هاي تنهاي امروزي بنا به منافع مشترك با هم رفيق مي شويم،دست به دست هم مي دهيم و زيرآب فلاني را مي زنيم يا از غيبت كردن پشت سر بهماني كلي خاطرمان را شاد مي كنيم.و بعد از مدتي منافع تمام مي شود و از همديگر خسته مي شويم.
ما آدم هاي تنهاي امروزي يا حافظه ي بلند مدت نداريم يا بي احساسي م يا تنبل!
چون دلمان براي هيچ كس و هيچ جا تنگ نمي شود،و اگر بشود نه به خاطر مشغله بلكه به خاطر تنبلي به دل تنگي هيچ محلي نمي گذاريم.
ما آدم هاي تنهاي امروز هيچ سنگ صبور مطمئني در دسترسمان نيست!پس براي تخليه ي حرف ها و مشاهدات سنگين مجبوريم با بي ربط ترين آدم زندگي مان درد و دل كنيم.
ما آدم هاي تنهاي امروزي ،تنهايي را با كتاب ها پر مي كنيم،كتاب هايي كه گاه ما را با لذت هايي آشنا مي كنند كه در اختيار نداريم و بعد سرخورده و افسرده مي شويم!
ما آدم هاي تنهاي امروزي هيچ به لطف ديگران توجهي نمي كنيم و رد مي شويم از آنها و لگدي حواله شان مي كنيم.به بهترين دوستمان هم رحم نمي كنيم.
ما آدم هاي تنهاي امروزي تشنه ي كمي محبت و توجه ايم،چون از راه هايي كه بايد محبت نمي بينيم،آويزان اين و آن مي شويم.و شان و ارزش خود را پايين مي آوريم.
ما آدم هاي تنهاي امروزي تا دلت بخواهد آشنا و دوست مجازي داريم كه رابطه هاي تعيين شده با ما دارند،و من هنوز فايده ي اين دوستي ها را كشف نكرده ام،ولي آدمي ست و ارتباطاتش!
ما آدم هاي تنهاي امروزي،حالت صورتمان را پشت صورتك هاي مسنجر قايم مي كنيم و عاشق چت ايم،در چت مي توان بي خجالت هر چه دوست داريم بگوييم،با آدم هايي بي ربط چرند ببافيم.
ما آدم هاي تنهاي امروزي با اس ام اس و كامنت و.. وسايل غير كلامي و ديداري،مراتب چاكريت و رفاقت و تبريك و تسليت و... را تمام و كمال به جا مي آوريم.روحمان را شاد مي كنيم.و وقتي روحمان به ملكوت اعلا پيوست توسط اس ام اس دوستانمان با خبر مي شوند،و چون خيلي احساساتي تشريف دارند به جبران تمام تنها گذاشتن ها در مراسم تشيع و خاكسپاري و پذيرايي بعد از آن شركت مي كنند.
بله اوضاع به همين منوال است،روزگار هم مي چرخد براي خودش!فقط مي ترسم از تبنلي و بي رفيقي زماني برسد كه آدم ها به سطل زباله تبديل شوند،سطل زباله اي پر از حرف هاي چرك كرده ي ناگفته،بي رحمي،بي مهري ،دوست نداشتن،ترس،سرخوردگي،حرف هاي مفت و....!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 21:45  توسط سناء شایان |
|
-من چه كنم؟چرا اين طور مي شود؟
چرا تو با يك نگاه و شنيدن يك صدا ديگران را مي شناسي ؟ولي من نه!
چرا تو هي هشدار مي دهي و من نشنيده مي گيرم؟
چرا من هي به خودم مي گويم:بايد ديد و قضاوت نكرد،بايد شنيد و هيچ نگفت و...
و تو باز هشدار مي دهي،و من با تو دعوا مي كنم و متذكر مي شوم كه با هيچ كس صميمي نمي شوم و از هيچ كس تاثير نمي پذيرم!و تو ديگر هيچ نمي گويي!
ماه ها مي گذرد،آدم ها مي آيند و مي روند ،من خودم مي مانم و آنها رنگ به رنگ مي شوند و بعد عين يك حسرت عميق از ته دل مي گويم:راست مي گفتي!
باز ...........
-بدم مي آيد،بدم مي آيد از كساني كه براي جلب توجه و بالا بردن خود فحش هاي بي دليل به ديگران مي دهند.باور كن!اين شيوه ديگر نخ نما شده،فحش هاي الكي ،آن هم پشت سر،بي تاثير است.چه بد كه متوهمي،چه بد كه همه را ريز مي بيني!آدم شو دوست من!كم كم مطرود خلق مي شوي،براي خودت مي گويم.
-امان از غيبت و حاشيه!
عده اي دل مي شكانند با حرف هايشان و درد و دل مي شود غيبتشان!كه حقشان است،حتي اندكي بدوبيراه هم!
ولي بقيه ي غيبت ها از سر بي كاري ست!كم كنيد از حجم لطفا!
-خنگ شده ام،باور كن!
احساس ناپلئون به من دست داده!بايد ژست بگيرم و بگويم:"شكست پلي ست براي پيروزي"
همه اش شكست در آزمون ها ،در كارها و...
تازگي چيزهايي كه مي خوانم حرف هايي كه مي زنم حرف هايي كه مي شنوم را نمي فهمم!
شايد شيرين شده باشد مخم!
و اين اصلا غصه ناك نيست!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 0:31  توسط سناء شایان |
|
-زندگي به گندي و سختي مي گذرد.
مثل آب راكدي كه تحت فشارش قرار دهند.
ديگر مطمئنم دنيا و آدم هايش در فاضلاب غرق شده اند و هيچ راه نجاتي نيست.
اين خنده هاي الكي و چشم هاي پر از حمق،هم كاري را پيش نمي برند.
-اگر مردم،بدانيد و آگاه باشيد كه نه فقط از سر افسردگي و نه فقط براي سنگ كليه يا ميگرن يا ....
بلكه فقط و فقط به خاطر حبس الاشك است!گريه ام در نمي آيد به همين سادگي!
-فكر كنمتير ماه پارسال بهتر مي نوشتم،اين را دوست دارم:
گاهي (مثل حالا)
دوست دارم دنيا را با تمام جزئياتش بالا بياورم!
ولي حيف كه در دلم هيچي از دنيا نيست!
و آنهايي كه قورتش دارند بي رحمانه با چشم هاي گستاخ به فكر لقمه اي دگرند،
لقمه اي بزرگ تر از قبل!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 0:21  توسط سناء شایان |
|
ببين انتخاب با خود است،مي خواهي بچه پررو باشي يا سربه زير و توسري خور؟
البته بستگي دارد به حال و هوا،نوع روابط،آدم مقابل و....
براي پررو بودن حداقلش اين است كه بايد حاضرجواب باشي،همه چيز را الكي نپذيري،براي خودت عقيده و فكر داشته باشي،بتواني از آن دفاع كني!دفاع كردن مطالعه مي خواهد،فكر مي خواهد!از طرفي ايستادن در مقابل دستورات و پيشنهادات غير معقول ،آدم هاي قدرتمند و معقول،توان و هوش مي خواهد.
اگر با پرروبازي و كل كل بروي در بحث آدم بزرگ ها طوري با پدر سوخته بازي گيرت مي اندازند كه از فرط استيصال بر سر بكوبي!يا بد تر از آن احساس مي كني به جاي مخ،خلاء در كله ات كاشته اند.
از طرفي در دنياي بچه پرروها گاهي مرز بين خشونت و قطعيت گم مي شود
به ديگران حس بي احترامي تزريق مي شود،مي رنجند و طرد مي كنند.
تنها مي شوي،پس پررويي سخت است،پررويي اعتماد به نفس ،حاضر جوابي،فكر،توان و لفاظي مي خواهد.
از طرفي پررويي بي خلاقيت غير قابل تحمل است،خلاقيت جنبه ي نمك ماجراست!و زبان بازي جنبه ي مديرانه اش!
ولي آرام و حرف گوش كن بودن هم خوب است،حداقلش اين است كه محبوب همه اي!ولي خودت اين وسط چه؟اين وسط دلت چه مي گويد وقتي كار ناخواسته اي را انجام مي دهي؟قطعيتت چه مي شود وقتي نه نمي گويي و زور مي پذيري!
كمي گيج كننده است،اين دو حالت سر و ته يك مسير اند،وسط هايش فكر كنم بهتر است،جايي منعطف كه گاه به حرف گوش دهد،گاه حاضرجوابي كند و كمي صبر داشته باشد و موقعي كه نمي فهمد هيچ نگويد!!
پ.ن:
1.كلا از آدميت چيز خاصي سرم نمي شود،تنها چيزي كه مي دانم اين است كه كساني كه براي هيچ كس و هيچ كاري وقت ندارند ،ديگران را به بهانه هاي مختلف سر مي دوانند و وقت مردم را تلف مي كنند،مي خواهد كوچكي ذاتشان را با بازي با مردم جبران كنند.
2.پراكنده نويسي ام را بر بي سوادي،بي اطلاعاتي و ناداني ام ببخشيد!
3.يك توصيه:وقتي كه نوشتنت نمي آيد ننويس،وگرنه نتيجه اش مي شود مثل اين پست كه خودم هم دوستش ندارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 16:17  توسط سناء شایان |
|
خوشحال مي شدم اگر تعداد آدم هايي كه همچون من نمي دانند چه مي خواهند بكنند،كم و كم تر مي شد!
ولي چرا؟چرا اين همه له شدگي؟
آن هم در حدي كه مغز و توان و اراده ي تصميم گيرنده تماما زائل شده و موجودات به سمت ابلهيت پيش مي روند.
بي شك اگر در اين ابلهيت ديوانه نشوم فقط از لطف خداست.
ولي با تمام وجود ابهلم ايمان دارم كه روزي،از پس تمام اين گيجي و بيهودگي ها خود واقعي ام ظهور خواهد كرد و من از حال بد بد به حال خوب خوب مي رسم.
حتي اگر آن روز بعد از مرگم باشد.
مي بينيد،باز هم ابلهانه اميدوارم!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 0:6  توسط سناء شایان |
خورشيد كه مي رود، گرما شكسته مي شود و خيابان هاي تهران خواستني.
تاريكي به همه جا نفوذ مي كند،چراغ ها از پس اش بر نمي آيند.
و كمتر كسي به نعمت تاريكي فكر مي كند.
پياده روهاي سوت و كور و خيابان هاي نقره اي تهران را دوست دارم.
ولي حيف كه دختر بودن و ناامني مجال پياده روي هاي شبانه را نمي دهد.
حيف...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 0:1  توسط سناء شایان |
|
صاحبان منصب و مقام چنان سرد و بي اعتنا با مردم عادي برخورد مي كنند كه انگاري معاشرت با آن ها ﺷﺄن شان را بر باد مي دهد.
وانگهي برخي مسخره پردازان تهي مغز هم هستند كه صرفا به ظاهر،و براي آن با مردم همسويي نشان مي دهند،تا در عمل هر چه بيش تر ناز بفروشند و با نخوت شان كام اين بينوايان را تلخ كنند.
البته مي دانم كه من و اين مردم مثل هم نيستيم و نمي توانيم هم باشيم.
اما معتقدم اويي كه فاصله گرفتن از اين به اصطلاح عوام را لازمه احترام خود مي داند،هم به اندازه ي آن ترسويي در خور سرزنش است كه از ترس شكست،خودش را از نگاه دشمن پنهان مي كند.
رنج هاي ورتر جوان/ص18/يوهان ولفگانگ فون گوته
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 16:18  توسط سناء شایان |
-بالاتنه شان را لخت كرده اند،اين را از صداي چلپ چلپ دستي كه به سينه مي كوبد فهميدم،اين جا را با داربست به پا كرده اند،رويش چادر كشيده اند و به دو نيم تقسيم اش كرده اند،زن ها اين ور مردها آن ور.
جوانند حتما!شايد هم سن و سال من،شايد هم دو سه سالي بزرگتر يا كوچك تر.
عزاداري مي كنند،ولي چه عزاداري اي؟اصلا نمي فهمند براي چه خودزني مي كنند.
من هم نمي فهمم كه وفات فاطمه چه ربطي به كربلا دارد؟ از اول شروع به ذكر مصيبت مي كنند و هر چه به دهانشان مي آيد مي گويند،هيچ اطلاعاتي نمي دهند،اين وسط گاه مي گويند:"من مست و تو ديوانه مارا كه برد خانه؟" بعدش مي گويند:"سال 74 يه بنده خدايي با ديوار حرف زده ديوار گفته من خجالت مي كشم" و.. بعد از گفتن ماجراهاي تخيلي مي افتند به دوپس دوپس كردن!(مثلا مي گويند حسين)بعدش هم براي حضرت مهدي سينه مي زنند.
هر شب هم دو سه نفر به حالت غش مي افتند و الخ.
جالب اين جاست كه مادرها در زنانه براي گل پسرهايشان غش و ضعف مي روند و تعريف مي كنند كه دل بندانشان در خانه اتاق خواب را به حسينیه تبديل کرده و تمام 365 روز سال را به خود زني و دوپس دوپس مشغولند.تا آخر محرم و صفر هم سياه مي پوشند و ريش نمي تراشند.
و هيچ نمي دانند كه به جاي اين كارها مي توان رفت 4 تا كتاب خواند ،به جاي اين مداحي ها مي توان قرآن خواند،يا به جاي اين توهمات مي شود از واقعيات و مكتوبات گفت.كه اگر مي دانستند ديگر مردم فقط فقط به خاطر شام جمع نمي شدند.
ولي حيف كه آسان ترين كار را انتخاب مي كنند.
-گم كرده ايم،گم كرده ايم راه احترام گذاشتن را!
مثلا همين مهمان داري مان را نگاه كن،حاضريم جانمان را در طبق اخلاص بگذاريم و بدهيم كه بخورد.كه چه بشود؟كه ما داريم احترام مي گذاريم!
يا براي چه اين همه تعطيلات؟احترام مي گذاريم؟كسي در اين شك دارد حضرت فاطمه (س)،امام و شهداي 15 خرداد محترمند؟پس چه؟داريم فرصت ناراحتي كردن را به مردم مي دهيم؟مگر سر كار رفتن با ناراحتي تقابلي دارد؟اصلا كي ناراحت است؟كي اس ام اس معروف اين روزها را نديده است؟اگر ناراحتند پس چرا مي روند شمال عشق و حال؟
گزارشگر تلويزيون از مردم مي پرسيد كه:15 خرداد چه خبر بوده؟50% مردم نمي دانستند!باور كن اگر بپرسد :حضرت فاطمه و امام هم كه بوده اند؟به جز يك خط در مورد هر كدام ،چيزي نمي دانند!ولي به خاطرشان تعطيل مي شوند كه بروند عشق و حال.و تعطيل نمي شوند كه بروند ،بگردند و بخوانند در مورد اين افراد.
با خودمان روراست نيستيم و همين باعث مي شود كه روزگارمان عبث و بيهوده بگردد.به علافي و تعطيلي و عشق و حال كاذب.
پ.ن:
براي شام نرفته بودم،كلا اعتقاد دارم همه جا بايد رفت و همه چيز را بايد ديد.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 16:4  توسط سناء شایان |
|
تنها جاي سايه ي پارك همان يك گله است!جلوی يك مشت پسر علاف ،مسخره كه نشسته اند و نمي دانم چه غلطي مي كنند.
هميشه ناديده شان مي گيرم،سعي مي كنم به خودم بقبولانم كه من منم،و هيچ كس حق مزاحم شدن را ندارد.
مي نشينيم كه با داشته هايمان گزارش بنويسيم.و هر دو قبول داريم كه كارمان مسخره است.ولي چه كنيم كه دنياي اطرافمان مسخره تر است.و راهي به جز مسخره بودن نيست.
هي پارازيت مي اندازند هي هيچ نمي گوييم.
يك زباله ي پيرهن صورتي روي نوشته هايمان خم مي شود،از خطمان تعريف مي كند،خودم را كنترل مي كنم زير لب مي غرم.
داد مي زند كه اگر جرئت داري بلند بگو،چشم غره مي روم كه يعني خفه شو!
خفه نمي شود،بچه گربه اي مي آورد كه جلومان رژه برود!بدبخت فكر مي كند ما مي ترسيم.باز هم مخمان اين قدر درگير اطلاعات و چينش مطلب و بستن جمله هاست كه محل نمي گذاريم.
اين بار با توپ وارد معركه مي شود،توپ را از پشت مي كوبد توي سرم باز هم هيچ نمي گويم،بار بعدي مي كوبد به زانو!منفجر مي شوم.احمق بي شعور عوضي كثافت علاف و... مگه من سيبل توي آشغالم......
فحش ها را كه مي شنود آرام مي شود،دوستانش كيف مي كنند، گويا در مسابقه ي فحش خوري مدال طلا كسب كرده باشد.فحش ها را براي رفقايش ترجمه مي كند.
بدبختند،بي نهايت بدبختند،تقصير خودشان است،اين همه مركز جوان جذب كني.
و اين بار اول نيست!چه وقت ها كه براي نگاه كردن شكوه زمستان به پارك رفته ايم و فراريمان داده اند،چه وقت ها كه گند زده اند به حال خوشمان و.... اين سئوال حل نشدني هميشه تكرار مي شود:چرا پارك ها محل يك مشت لات و الاغ و معتاد و كفتر و... است.اگر من زماني نياز به جايي براي نشستن و فكر كردن و كار انجام دادن داشته باشم كجا بروم؟نيمكت هاي پارك مال كيست؟حتما بايد پير بشوم كه كراهتش بريزد؟اگر بخواهم ساعتي بدوم كدام گوري بروم؟اصلا چشم هاي من به فضاي سبز نياز ندارد؟
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 10:28  توسط سناء شایان |
|
از دستم در رفته است،درفته ،كه اين جا محل گذر چندين نفر است؟
و نمي دانم چند نفر رصدش مي كنند!
بارها گفته ام وبلاگ پديده است،يك پديده كه گاهي باعث آزار مي شود و گاهي باعث سرخوشي.
اين مخاطب نشناسي مرا آزار مي دهد،دچار ﻳﺄس وبلاگي مي شوم.آخر چه فايده اي دارد كه تو(كسي كه مرا نمي شناسي و من نمي شناسمت)بداني كه سنگ كليه ي من اندازه ي يك چماق است؟ يا بفهمي كه گاهي از شدت ديوانگي دلم مي خواهد انتحار کنم و گاهي از سر شوق دوست دارم داد بزنم.يا همين غر زدن هاي من چه سودي به حال تو مي تواند داشته باشد؟
بعد مي آيي اين خزعبلات مرا مي خواني،بر فرض محال اگر روزي مرا ديدي تا دهان باز مي كنم،هي مي گويي:"آره،اين را فلان روز تو وبلاگت خوندم" يا وسط لحظه هاي بي نهايت شاد،حس همدلي ات گل مي كند و مي گويي:"دردت چه شد؟چه كردي؟دكترها چه گفتند؟"و گند مي زني به لحظه هايم.
خسته ام باور كن!مرز را گم كرده ام مرز شخصي نويسي و غير شخصي نويسي.
تن وبلاگم درد مي كند،از لگد چندين نفر ناشناس كه دوست ندارند خودي شوند.
بايد تغيير شيوه داد.شايد مرور زمان اين وبلاگ را در خودش حل كرد!و مرا به سمتي كشاند كه هيچ كس آدرسي از آن ندارد.كسي چه مي داند؟
پ.ن:
۱.جو گير نشده ام،تا به حال 10-20 نفر را ديده ام و تا آمده ام حرف بزنم.تمام چيزهايي كه از اين جا خوانده اند برايم تعريف كرده اند.
۲.گاهی احساس ناتوانی می کنم در حرف زدن و نوشتن.منظورم را از حرف ها اصلا توهین آمیز نیست.اصلا چه مرضی ست که توهین کنم؟ول کنیم!مثل همیشه الکی باید معذرت بخواهم!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 10:55  توسط سناء شایان |
|
صداي آكاردئونش تمام اتاق را مي گيرد.
ناكوك مي زند،گوش مي دهم!دقيق مي شوم كه بيابم آهنگش را.
فقط يك تكه را پيدا مي كنم،آن جايي كه مي توان همراه صدا زير لب زمزمه كرد:سلطان قلبم تو هستي،تو هستي...
راستي در روزگار قحطي سلطان قلب ها ، آهنگ فروش هاي دوره گرد چه اصراري به تكرار اين ترانه دارند؟
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:3  توسط سناء شایان |
|
جاده ساكت و آرام ميان دشت افتاده است،چين خوردگي ها به سرعت از شيشه ي ماشين فرار مي كنند،لم مي دهم به صندلي و بدون توجه به كوير كتاب مي خوانم.
مي رويم به سمت كاشان ،اردبيهشت را به دردسر ، درد كليه و درد خانه گذرانديم و هيچ كدام درمان نشد.خرداد هم كه بگذرد،بهار مي رود و تابستان گرم، مجال گشت و گذار را نمي دهد.
كاشان و شهرهاي اطرافش مانند جعبه هاي هيجان مي مانند(همان هايي كه هر وقت بازشان مي كني،يك چيزي از آن مي پرد بيرون).فرقي ندارد بار چندمت باشد اين همه سرسبزي در دل كوير هميشه مبهوتت مي كند.
گل هاي نياسر ته كشيده اند،دير رسيده ايم ولي قدم به قدم كارگاه هاي گلاب گيري مشغولند،خشكسالي به آن جا هم سر زده،قيمت گلاب دو برابر كرده است.
كارگاه ها، عرق همه نوع گياهي را مي گيرند،هر سال كشف هاي تازه به بورشور ها اضافه مي شود.و براي هر كشف 1000 نوع فايده و سود.
در صحن پشتي امام زاده ي مدفون در مشهد اردهال سهراب خوابيده ،سنگ قبرش هميشه پاك پاك است.و شعرهايي كه در تابلويي با فاصله از آرامگاه گذاشته اند هم آفتاب پاك كرده.
ابيانه به شهرك سينمايي شبيه است يك نوع جامعه ي منسوخ پست مدرن كه فقط براي بازديد توريست ها سرپا نگه اش داشته اند.
حرم حاج خانم (حضرت معصومه)قمي ها را دوست دارم.ولي قم را نه.
جامعه ي جالبي ست.مردمانش با چشم هاي تيزبين و سرتا پاي همه را مي كاوند،و احتمالا زن هاي غير چادري(نه لزوما بي حجاب) را تكفير مي كنند.
بچه تر كه بودم حرص مي خوردم از دستشان و حالا مي خندم فقط.
خيابان پر است از روحاني(!)و زنان با ايمان چادري.الان دليل اصرار آن بنده خدا را مي فهمم كه دو سال پيش مي گفت:"تا توي قمي چادر سر كن"
و من بعد از دو سال چه قدر خوب به قوانين زيارت و قم وارد شده ام.
آنجا گشت ارشاد ندارند حتما؟ بايد جامعه ي پر امنيتي باشد. حالا ما چه كار داريم در خفا چه مي كنند و در دادگاه هايشان چه مي گذرد؟يا كاسب كارهايشان چه قدر گوش اين و آن را مي برند و چه قدر مردم را ديد مي زنند؟
ما سالي يك بار چادر مي پوشيم و سلامي به حاج خانم مي كنيم ، مي رويم پي كارمان،ولي كاش يك جامعه شناس بيابد دليل اين اعتقادات و رفتارهايشان را.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 10:7  توسط سناء شایان |
|

پوست تن خانه ها از كاه گل سرخ است ولي بوي كاه گل نمي دهند.
درها هنوز سنگيني كلون زنانه و مردانه را تحمل مي كند،قفل ها روي صورت آنها دهن كجي مي كنند.
زن ها با شليته هاي سراسر چين و پيراهن رويي و چارقدهاي بزرگ سفيد با گل هاي سرخ و صورتي ول شده در آن، لاك پشت وارانه راه مي روند و مردها، با شلوارهاي گشاد و زاويه دار (كه پارچه اش براي دوختن حداقل 3 شلوار كفايت مي كند)برگه ي سيب و آلو مي فروشند.
و داركوب بر دار مي كوبد تا تنهايي پيرزن و پيرمردهاي ابيانه را صدادار كند.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 12:11  توسط سناء شایان |
|

قيافه اش را ببين،جان مي دهد براي نشستن پشت ويترين مغازه ي عروسك فروشي!
فكرش را بكن،يك طرح فانتزي از دست و پاي نازك يا آن پوزه ي باريك!
تازه مي شود به سايه روشن هاي كرك ها هم نيم نگاهي داشت و طرح را دلپذيرتر كرد.
آن وقت يك عالمه از آن ساخت و پشت ويترين عروسك فروشي چيد!انگار آمده اند دست جمعي اردو.در حالي كه خودش بزرگ مي شود و آماده ي سلاخي.
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 16:59  توسط سناء شایان |
|
-براي خودم شال سرخابي-صورتي خريدم،رنگي ميان اين دو و بسيار دوست داشتني.
زمستان كه عزادار عمو بوديم كشف كردم ،رنگ هاي شال و روسري و مقنعه و... به مغزم نفوذ مي كنند،يا حداقل بر روي آن تاثير مي گذارند.زمستان مخم سياه سياه بود!
-راه مي روم و غر مي زنم،انگار جايي ميان شانه هايم از دست غرها خسته است،و نمي تواند صاف بايستد،يادش بخير قبلتر ها هم معلم پنجم دبستان با مشت بر آنجا مي كوبيد،و دوستان دانشگاهي هم ورد زبانشان:سناء صاف بود!آن موقع صاف مي شدم و بعد دوباره... ولي حالا توان صاف شدن ندارم.گويي بار همه چيز بر آن نقطه جمع شده.
-بيشتر دوست دارم حرف بزنم تا چت كنم يا اس ام اس يا هر چيز ديگر!
فاميل زنگ مي زنند و حال و احوال مي كنند،مادر كه انگار گزارش تهيه كرده از اول تا آخر تعريف مي كند،هر كس هم يك نسخه مي پيچد؛آب بخور،ماءالشعير بكش سر،عرق خارشتر،هندوانه ي پخته،پوست روي سنگدان مرغ،جوش شيرين و..!طناب بزن،از پله برو بالا،پياده روي كن و...
يكي دلش به حال روغن كرچك و آمپول هاي بزرگ عكس رنگي مي سوزد،آن يكي دلش براي درد نداشته ام كباب مي شود،يكي ديگر از سنگ شكن و عمل مي ترسد!
و انگار نه انگار من ،منم!نه آن ها من!
داشتم به كسي مي گفتم:مرض هيچ غمبار نيست!عكس العمل اطرافيان آزارم مي دهد.
از طرفي هر كس براي حال روحي نظري دارد،يكي مي گويد لوس بازي ست جمعش كن،آن يكي مي گويد بي خيالي طي كن،يكي ديگر تغيير اساسي را تجويز مي كند،ديگري كم غر زدن را پيشنهاد مي كند و اين چيزها هميشه ادامه دارد.
و آنها هيج نمي دانند كه گوش دادن و همدلي و همزباني بهتر از تجويزهاي الكي ست!
آنها هيچ كدام جاي من نيستند،حتي زياد من را نمي شناسند،ولي براي فهيم به نظر رسيدن نسخه تجويز مي كنند!
چه قدر چشم ها و حرف هاي مهربان و نگران كم اند و چه قدر دهان هاي باز زياد.
-هيچ عجله اي براي نويسنده يا روزنامه نگار يا هر كوفت زهر مار ديگر شدن ندارم!
فقط يك قانون دارم:"سناء،ضايع بازي و آويزان شدن ممنوع!حتي پيش آدم ها ي بزرگ"
فوقش هيچ كس خاصي نمي شوم!ولي خودم كه از نوشته هايم لذت مي برم!همين كافي ست!چيز ديگري نمي خواهم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 16:2  توسط سناء شایان |
|
مي گفت:"اگه مي خواي 18 بگيري،حتما به اندازه ي 20 بخوون"
حالا ديگر 20 و هر نمره ي ديگري برايم بي معنا ست.
هيچ دلم نمي خواهد به روزهاي امتحان برگردم،روزهايي پرتنش و پر از خرخواني هاي مزخرف.بيشتر دلم براي روزهاي خوب بودن تنگ شده،دلم مي خواهد در هر كاري خوب باشم و قابل قبول براي خودم،دوست دارم وقتي مي نويسم ،جمله ها ارضايم كنند،كه اگر روزي روزگاري بعد از چندماه يا چند هفته يا فقط چند روز بر سر آن ها برگشتم،خجالت نكشم از خودم!
دوست دارم مشكل اين پارك دوبل لعنتي حل شود!
و با تمام خستگي ها به روي همه بخندم و مخم كار كند و صبر كنم در مقابل علافي هاي ناخواسته!
اصلا وقتي مي خواهم چيزي را ياد بگيريم و نمي گيرم يا وقتي مي خواهم خوب باشم و نمي شود ،حس مي كنم چيزي مثل چادر شب مغز و روحم را در خود پيچانده و نمي گذارد حداكثر استفاده را از توانايي ها ببرد!
يك چيزي مثل خستگي،سركوب،خشم،بي ذوقي،بي حالي،بي حوصلگي،دخالت،تنبلي و....
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 18:7  توسط سناء شایان |
|