تبليغاتX
برای ساکنان زمین

هردمبیلیات

- آخي بيچاره احمدي نژاد!كلي خسته مي شه مي ره سفرهاي استاني!(برگرفته از مفهوم سخنان گهربار مدير روابط عمومي يك خبرگزاري اصول گرا؛كاش وقت و عمر داشته باشم يه روز يه گزارش مانند از حرف هاش بنويسم)
-دنيا دو تكه است؛1.دنياي خارج مراكز درماني 2.دنياي داخل اين مراكز.
-من ويكي پديا را دوست مي دارم،به اندازه ي تمام داشته هايم!باشعور است و با اطلاعات.
-چه لذتي در زياد شدن احتمال مرگ هست!
پ.ن:دارم به صورت هردمبيل پست مي ذارم!اينم يه مدلشه!

+  نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت  20:42  توسط  سناء شایان |    | 

ول نمی کنند

دوست دارم تنها باشم و مستقل

تنها باشم و مستقل

تنها باشم مستقل

اون موقع هيچ كس برام تعيين تكليف نمي كنه

هيچ كس از دستم حرص نمي خوره

هيچ كس نصحيتم نمي كنه

هيچ كس نمي خواد رامم كنه

هچ کس سرکوبم نمی کنه

هيچ كس سادیسيمشو سر من خالي نمي كنه.

هيچ كس با كفش پاشنه بلند رو اعصابم راه نمي ره.

هيچ كس چكم نمي كنه

اون موقع مي تونم تو لحظه هاي سخت راحت تر درد بكشم

اون موقع مي تونم بدون تجويزهاي الكي مردم كوچه باز ،خودم رو بسپرم دست يه دكتر درست حسابي.

اون موقع از ننه من غريبم ها خبري نيست.

و از ترس ها و دلشوره ها از جيغ و دادها و..

من نمي دونم چرا؟واقعا چرا؟هيچ كس درك نمي كنه كه مي خوام كارها رو به خودم آسون بگيرم!تا آسون بگذره و از وقت ها بدون تنش و اضطراب و بدون فكر به بدبختيا استفاده كنم.

هيچ كس هيچي از من نمي دونه و هيچ كس هيچي از فكرهام نمي فهمه!

خدايا كمك.


پ.ن:

۱.محاوره اي نوشتم چون حال كتابت كتابي را نداشتم!

۲.ببخشید!می دونم این حرف ها برای یه دختر جوون زشته!ولی تو این دنیا چی زشت نیست؟

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت  20:43  توسط  سناء شایان |    | 

تعجب

-من خيلي سعي مي كنم درك كنم،سعي مي كنم بفهمم آن پسر بچه چرا پرچم قرمز به خودش بسته،يا آن يكي چرا توي كوچه جيغ و داد مي كند؟
سعي مي كنم حس كنم،حال كسي را كه از خوشحالي هر كه جلوي دستش باشد بغل مي كند،يا حال آن يكي را كه مي گويد:فقط بگو پرسپوليس!
يك عالمه وبلاگ براي بردش آپ شده،وبلاگ هاي كساني كه  اصلا فكرش را هم نمي كني!
من بي تفاوتم مثل هميشه!درك نمي كنم اين همه شادي را!
فقط تعجب زده به آن نگاه مي كنم،به همه ي اقشار جامعه ي جوگير!از بالاترين به پايين ترين!يعني پرسپوليس اين همه طرفدار دارد؟

-در مورد هر آدمي نظر خاص خودم را دارم،هيچ اصراري هم ندارم كه آن درست است يا غلط،اگر كسي نظرم را در مورد ديگري بپرسد چيزهايي را كه ديدم و شنيده ام برايش مي گويم!به همين سادگي!
ولي در اين ميان از انگيزه ي دو بهم زن هاي خبرچين بي خبرم!من نمي دانم چه كرمي ست كه بيايي با  صد من  بامبول و مسخره بازي مرا پيدا كني و نظرم را بپرسي و بعد بروي بذاري كف دست طرف مقابل؟
خجالت هم گاهي وقت ها خوب چيزي ست!
سال هاست كه بعضي از آدم ها را فراموش كرده ام ولي هنوز هم ساده ام،اگر بپرسند نظرت چيست مي گويم!پس چرا پرونده هاي كهنه ي مرا باز مي كني و هم خودت هم من هم ديگران را به خشم مي اندازي؟
حوصله ي هيچ جنگ و دعوا و مسخره بازي اي را ندارم،توانش را هم!ولي از هيچ كدام از  حرف ها و كارها و ... پشيمان نيستم و نخواهم شد.
چه قدر بدم مي آيد از حرف كشي و خاله زنك بازي،حقا كه بچه ايد!من ديگر با بچه ها هيچ كاري ندارم!
در حذف كردن آدم ها در زندگي ام قاطعم،حذفت خواهم كرد.و بي اعتمادتر خواهم شد نسبت به آدم ها.

-گويي نمي شود وبلاگ را آپ نكرد.بايد الان بگويم بابت قسمت آخر پست قبلي شكر خوردم و از اين حرف ها...

+  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت  22:47  توسط  سناء شایان |    | 

چند گزاره ی خسته

-من الاغ ها را دوست دارم،من عاشق الگوبرداري از حيوانات هستم!من شيفته ي جفتك پراني هاي آن پاهاي پشمالو و چشم هاي صادقم!
حاضرم همين الان بزنم زير بساط همه چيز!زير بساط تلويزيون ال سي دي،خانه ي سونا و جگوزي دار،ماشين آخرين سيستم،نت بوك،حقوق ثابت و كافي و البته نوشتن در جاهاي مهم و مشهور ، رسيدن به توهم شهرت و رفت و آمد با آدم هاي مشهور!
آن طور كه مادرم مي گويد لگد پراني را از الاغي بسيار خر ياد گرفته ام ،آن موقع كه با او يكي بودم و ضربه ي الاغ بر هر دومان خورد.
ولي لگد گرفتن به زندگي الان خيلي راحت تر از چند وقت ديگر است،اصلا نمي خواهم ادعاي مهم بودن و مشغله ي زيادي را داشته باشم،دروغ چرا؟ندارم و نخواهم داشت و نخواهم گذاشت كه به وجود بيايد،زندگي خلوت،با تعدادي معدودي دوست،چند كار پراكنده ولي قابل قبول برايم كافي ست!از سرم هم زياد است!خوب مي دانم خبري نيست و من شاهكار خلق نمي كنم!براي همين است كه از تعريف هاي الكي و بي مورد متنفرم!و از هندوانه هاي تو زردي كه زير بغلم مي گذارند.
ولي اين كه برايم اين كارها جدي شود و بخواهم جديانه به آن نگاه كنم كمي هراس آور است،شما كه غريبه نيستيد مي ترسم از اين كه گم شوم براي خودم هم وقت نداشته باشم! متنفرم از خلف وعده و دير رسيدن به قرارها!از مهم جلوه كردن ،از بالا نگاه كردن،از دستور دادن و....
دوست دارم همين الان بزنم زير همه ي اين مسخره بازي هاي در جريان و بروم در كلبه ي روستايي بدون امكانات و صبح تا شبم را با يك گاو سر كنم،برايش حرف بزنم برايم ماغ بكشد،به او ينجه دهم به من شير بدهد،با پهن هايش باغچه ام را كود بدهم و....
و رها شوم از بند كتاب ها،مجلات،وبلاگ،اينترنت و...و البته آدم ها!
كاشكي مي شد فرار كرد از بند همه چي!
كاشكي!

-گاهي وقت ها دهان را كه باز مي كني،سيل چرت و پرت بي رمق از آن بيرون مي ريزد!و تا بيايي كنترلشان كني،گند زده اي!
قلم را كه روي كاغذ مي گذاري،نوشته هاي بيهوده از آن تراوش مي كند.
دستت كه به كيبورد مي خورد كلمات متهاجم به خيالاتت هجوم مي آورند و نوشته مي شوند!
چشم هايت اين وسط چيزها را يكي در ميان مي بينند.از صورت مهتابي رنگت خستگي مي بارد.چشم ها تحمل زوم شدن و زل زدن را ندارند.
اسم ها مخلوط مي شوند،كلمات كش مي آيد!
خواب ها مي پرد و رويا ها هم!
ولي با اين همه پايه ای!پايه ي كارهايي كه به نتيجه مي رسد!
ورق زدن گويي آرامم مي كند،وسط گل فرش مي نشينم و آينده سازان ورق مي زنم،6 شماره بوده ايم تا به حال!
همشهري جوان ورق مي زنم و مي خندم به پارسال و پيارسال و سادگي خودم به عنوان خواننده!
چه قدر بدم مي آيد از آن ساختمان ته خيابان ويلا و از آدم هايي كه حس مي كنند نقطه ي ثقل زمين اند!از آن هايي كه حس مي كنند ديگران مسخره و خنگ و بي سواد و بي شعورند و خودشان آخر همه چيزند!سر بلند نمي كنند كه نگاه كنند.من مي دانم اين كارها عبث است،همه ي چيزها در تجربه ي كاري حاصل مي شود!و خوب مي دانم كه
آدم ها از دور خوشگل ترند.و بهتر مي توان توصيفشان كرد!
چه قدر دلم تنگ است براي بچه بازي ها و پرسه هاي بي هدف معترضانه در حوالي دانشكده،براي ديوانه بازي ها!چه قدر دورم از دنياي قبلي و چه قدر اين چند وقت چرند نوشتم در اين جا!

-بگذار ننويسم چند وقتي!لااقل وبلاگ ننويسم!گفتن اين حرف هاي تكراري،هم خستگي مرا تشديد مي كند ،هم حرص تويي كه به خاطر فضولي يا عادت يا از سر لطف اين ها را مي خواني ،در مي آورد!بگذار بروم بخوانم و فكر كنم!شايد بتوان ساده تر نوشت و توصيف كرد.زودتر از آن چه كه فكر مي كني بر خواهم گشت!


پ.ن:

۱.چه قدر دلم شعر ناب و دست نخورده می خواهد!اگر کسی دارد خریدارم!

۲.بد آمدن توهین نیست!پس خونتان به جوش نیاید لطفا! 

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت  20:39  توسط  سناء شایان |    | 

مي روم به باد...

آره همينه!خودشه!بهار يعني همين!يعني سايه ابر،خورشيد نور!يعني همين خل و چل بازي ها!
يعني همين خيس شدن هاي شديد.يعني همين دويدن زير باران!
جواني هم يعني بهار!يعني ديوانه بازي،يعني معقول نبودن،جيغ و داد!
پس چرا وا داده ام؟مگر نه اين كه جوانم؟مگر نه اين كه بايد پر شور و انرژي باشم؟بدوم ،بحث كنم،داد بزنم،له شوم،له كنم،فحش بدهم،فحش بشنوم!
به پيرمرد و پير زن ها كه نگاه مي كنم،آن ها را جوان تر از خود مي يابم!
شده ام ماتم كننده ي غرغرو!
بي ايمان به خودم و روزگار!
به درك كه اوضاع جسمي ام خراب است،به درك كه تا 20-25 روز ديگر خانه به دوش مي شويم.به درك كه وضعيت كاري ام مشخص نيست!
هيچ كدام اين ها مهم نيست!مهم شور زندگي ست كه گم كردمش!
مهم حوصله و رمق است كه ندارم.
شايد مال اين دنيا نيستم،شايد بايد برگردم به دنياي بچه درس خوان ها!
به دنياي فوق ليسانس و دانشكده و مسائل پيرامون!
دانشكده هر چه نداشته باشد به آدميزاد بي خيالي مي دهد و نظم!
كلاس ها هر چه نداشته باشند ،فرار كردن از آن لذت دارد.
درس هر چه قدر هم بي همه چيز باشد،شور 10 گرفتن را به تو هديه مي دهد!
مي دانم نه كسي منتظر نويسنده اي بزرگ است نه منتظر آمارداني گنده!
هر كس خودش ،خودش را براي ديگران تعريف مي كند.
من زبان تعريف كردن را گم كرده ام!
ولي زبان بي حالي و خستگي و سكوت را خوب بلدم.


پ.ن:
1.يكي تو خواب و بيداري بهم گفت: خنگ كله شق!اولش بهم بر خورد،ولي ديدم راست مي گه!
2.اين روزها چرا هر روز به اندازه ي يك هفته مي گذرد؟خدا کند فردا باران ببارد!می خواهم زیرش موش آبکشیده شوم!لطفا دعا بفرمایید.

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت  19:44  توسط  سناء شایان |    | 

زبان نفهم ها!

هيچ كس زبان نمي فهمد!نه آن پرايد درب و داغاني كه هر روز (به زور) با آن تمرين رانندگي مي كنم،نه اين بدن جانداري كه هي ،ضايعات ايجاد مي كند!
ناراحتي ندارد،به خدا هيچ غصه اي ندارد،دندان عقل و سنگ كليه تماما ضايعات بدن اند،يك جور وحشي بازي جسمي!
كليه يهو ويرش مي گيرد كه طي 7 سال ،سنگ 18 ميلي متري ايجاد كند،سنگي شايد نتوان دفعش كرد.و دكترها بي خيال نگاهي به جواب آزمايش و سونوگرافي مي اندازند و پاس ات مي دهند به عكس برداري رنگي،با روغن كرچك و آمپول!
فك ها هم عشقشان مي كشند كه 4 تا 4 تا دندان سالم و قشنگ مخالف جهت و در لثه در بياورند!
حالا كجاي اين ها گريه دارد؟بايد بدن را رام كرد،بايد افسار ماشين را به دست گرفت!
بايد كمي صبر داشت،درد دارد درست،ولي غصه چه را دوا مي كند اين وسط؟ترس چه سودي دارد؟در اين چند روز فهميده ام كه اگر دكترها اين قدر سرسري كارهايشان را انجام ندهند،بيماري هيچ درد و ماتمي به همراه نمي آورد!
كاش اين قدر بي خيال نبودند،كاش كمي دهانشان را باز مي كردند و حرف مي زنند و توضيح مي دادند.
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت  8:53  توسط  سناء شایان |    | 

هپروت

مي دوني چی دلم مي خواد؟
دلم  مي خواد،يكي رو استخدام كنم،وقتايي رو كه  به کمک مسكن ها می رم تو هپروت برام كتاب بخونه!
يكي كه صداش خوب باشه و سوادش بهتر!
آخه نه چشم دارم نه حوصله!فقط گوش شيطون كر،گوش دارم.
پ.ن:اينم پست به شيوه ي هپروت،در حالي كه گوجه سبز كنار لپم تبديل به كوفته شده!

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت  23:7  توسط  سناء شایان |    | 

این هم از عقل

"تو از اون بي حالايي،برو يه آبميوه بخور ،وگرنه تا شب بايد هي آب قند بخوري"
اين را دكتر مي گويد،بعد از زدن 3 آمپول بي حسي،دو تا به پايين و يكي به بالا.
جراحي دندان عقل را 3 ماه است عقب انداختم ولي اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست.بايد اين دندان لعنتي را كه موازي فك و عمود بر دندان هاي ديگر درآمده و آن بالايي كم زور كه در لثه مانده است را بيرون بكشم تا بر دندان هاي ديگر فشار نياورد.
ترس ندارم،دكتر هم كه شجاع دل است،مي خوابم روي صندلي،پارچه ي سبزي به جز دهان همه ي اجزاي صورتم را مي پوشاند،تنها كاري كه بايد انجام بدهم باز نگه داشتن دهان است،صداي اره مي آيد،اره مي كند،خرد مي كند و بالاخره به هزار زور درش مي آورد و در يك ثانيه بخيه مي زند!
گاز مي گذارد و مي خندد و مي گويد:11 دقيقه اي 2 تا دندان در آوردم.
دندان ها را مي گذارد كف دستم. آنتي بيوتيك مي دهد و كشيدن بخيه را به 10 روز ديگر موكول مي كند و خداحافظ!
گشنه ام!ولي دهانم تا يك حدي بيشتر باز نمي شود.مي ترسم بخيه باز شود!
انگار گوجه سبز دزديده باشم!لپم باد كرده و قيافه ام خنده دار شده.
و اين قيافه ي خنده دار،چند روز ديگر به خاطر كشيدن دندان هاي سمت راستم باز هم تكرار مي شود.
چه معضل بزرگي ست دندان عقل!وقتي كه بعد از اين همه خشكي نم باراني بزند و تو نتواني به خاطر اين زخم ها زير آن قدم بزني!

ولی خوبیش این است که هنوز زنده ام!


پ.ن:
من چرا اين همه روضه مي خوانم اين جا؟
دلم مي خواهد از تجربه هايم بنويسم،شايد بعدا خداي نكرده زبانم لال دوباره خودم يا كس ديگري به آن دچار شد و آن وقت ،داشتن يك همدرد لذت بخش است.

+  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت  21:36  توسط  سناء شایان |    | 

بچه پررو

مطمئنا من آدم مضحكي هستم ولي نمي دانم اين اخلاق هاي زشت از كجاي وجودم سر مي زند و من چرا با آنها حال مي كنم؟!
انگار قسم خورده ام حال دو قشر را بگيرم!
1.پررو هاي متوهمي كه احساس بزرگي خفه شان كرده در حالي كه خودشان هم مي دانند آن قدر بزرگ نيستند و فقط براي تظاهر به بزرگي خود را پر مشغله نشان مي دهند.
2.دروغ گوياني كه از دروغ گويي هيچ بويي نبرده اند و تابلو خالي مي بندند.

در مقابل دسته ي اول تا مي توانم پررو و حاضر جواب و رك مي شوم و ساعت ها متعجب از رفتار بي ادبانه ي خودم مي مانم.

در مقابل دسته ي دوم بعد از چندين بار تحمل،گستاخانه ،واقعيت را براي همه مي گويم.

گرچه اين رفتارها باعث دافعه و طرد آدم هاي اطرافم مي شود،ولي پررو ها به خضوع و دروغ گويان را به پيچيده كردن دروغ هايشان وا مي دارد.

خداوند مرا شفا دهاد كه هر چه مي كشم از دست اين كودك درون پررو و شيطان است.

+  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت  0:26  توسط  سناء شایان |    | 

جمع آوری

  انگار لايه اي از شادي روي سطح خارجي مغزم ماسیده

و من بايد با نوك ناخن آن را از روي ذهن آشفته ام جمع كنم.

+  نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت  0:3  توسط  سناء شایان |   

خواهید دید

يكي مي گويد:ساديسم به تو نمي آيد.
آن يكي مي گويد:سيگار اصلا به قيافه ات نمي آيد.
من در جواب مي گويم:وقتي با خاكستر داغ چند پاكت سيگار ،بي گناهي را زجر كش كردم،خودم را خواهم كشت و آن موقع است كه دفترچه ي نوشته هايم خواندني مي شود.

+  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت  0:2  توسط  سناء شایان |    | 

باز هم همان...

به آينه كه نگاه مي كنم،حالم بهم مي خورد،چه قدر باريك است مرز بين درد و بي دردي!
باز هم خدا توجه اش را با همان درد قديمي ثابت مي كند،با همان درد 7 سال پيش،با همان سنگ كليه!
همه ي احشاء شكم مي شوند مسخره ي يك الي دو، سنگ 2-3 ميليمتري!
اگر ذره اي جا به جا شود،به معده يا.. فشار مي آورد و حالت تهوع است كه با درد شديد مي آيد،اگر جابه جا نشود مي ماند،بزرگ و برزگ تر مي شود!و من نمي دانم دردمندي بهتر است يا بي دردي ونمي دانم كي حالم خوب است كي بد؟كاش اين سنگ ها هم مثل وسايل نقليه برنامه ي آمد و شد داشت!آن طوري من هم برای زمان های بی دردی برنامه ریزی می کردم.
پ.ن:
-خدا گرگ بيابان را دچار بيمارستان(شما بخوانيد دكان)توس نكند،كه مفلس مي كند پادشاه را!
-نمي دانم چرا دوست دارم كامنت دوني بسته باشد،ببخشيد!

+  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت  17:29  توسط  سناء شایان |   

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

تازه از خدمت عزائيل برگشته ام!حدود نيم ساعتي مي شود،بگذار ببينم چه مي توان  شرح  داد از ماوقع اين چند روز!

ديشب يك نفس از ساعت 12 الي 2 ،شش صفحه در مورد "به همين سادگي"و درد مشترك زن بودن نوشتم،حيف كه محلي براي چاپش نيست!ولي خودم دوستش دارم.

امسال هيچ حس گشتن نداشتم،ميل به كتاب هم همين طور!ولي افت دارد كه از خانه تا نمايشگاه يك ربع فاصله باشد در ضمن فاميلي عزيز در يكي از غرفه ها داشته باشي و نروي!
براي اولين بار جمعه مي روم،با مامان و بابا،آنها مي ماند پيش او و من مي روم مي چرخم،بچه هاي خانه ي شهرياران جوان انگار انرژي مي دهند،چه پيگريند در پر كردن فرم هايشان،و چه دل خجسته اي دارند،يكي از مسئولينشان را تازگي ها ديده ام،سلام مي كنم،سلام مي كند و برايش جالب است كه چاي نخورده فاميل شده ام.
دوستي را در جايي ديگر مي بينم!
اا تو اين جا چه مي كني؟چه تصادفي؟
كمي مي مانم پيشش و آدم هاي ديگري هم زيارت مي كنم.
وقت رفتن است و من يك كتاب خريده ام.مي دانم باز خواهم گشت.
يكشنبه صبح باز مي گردم،با منصوره،مي دانم هيچ كتابي را نمي خواهم جز "پرسه در حوالي زندگي"مصطفي مستور كه نشر چشمه چاپش كرده!
با خودم تكرار مي كنم:"تو يه عالمه كتابه نخونده داري!وسوسه نشي دوباره!"
شروع مي كنيم،به ترتيب،خوشحالم كه 90% ناشرها چرنديات چاپ مي كنند.
صبحي 20 تومن از كيف مامان با اجازه ي خودش برداشت كردم،خودم هم كمي دارم.
اوضاع مالي افتضاح قارشميش است،ولي دل اين چيزها را نمي فهمد.گول مي خورد،هي تند تند گول مي خورد،مبارزه مي كنم ولي شيطان كتاب قوي تر از اين حرف هاست، باز هم گول مي خورد.
"كليات سعدي"دلم مي خواهد،مي گردم دنبالش!پيدا مي كنم نصف مايه ام مي پرد،
نشر چشمه كتاب را نرسانده به نمايشگاه،خودم را با كتاب هاي نشرماهي خفه مي كنم،سوره ي مهر هم بد نيست،مركز و ققنوس ،اميركبير،نشرني و.. هم همين طور.دلم كلاسيك ها را مي خواهد،مجموعه اثرهاي يك نفر!مثلا چخوف يا همينگوي يا تولستوي و... دلم شاهنامه ،مثنوي معنوي،خيام،حافظ و.. نفيس مي خواهد.ولي اين پول ها كجا و آن آرزوها كجا؟
هر وقت كتاب مي بينم ياد اين آرزوي محالم مي افتم كه دوست دارم نويسنده شوم،مايه اش را هم دارم ولي بلد نيستم،يك راهي بايد باشد!نمي دانم.
آروزي ديگرم اين است كه يك خط خاص مثل زبان شناسي يا فلسفه يا هر چيز ديگري را پيش بگيرم و جلو بروم! حيف حوصله اش نيست.
اين روزها به هر كس زنگ بزني و در دسترس نباشد معلوم است در بوستان كتاب در حال ول گشتن است،نت ورك بيزي است شديد!ولي اس ام اس مي رسد،حالا اين وضعيت براي مني كه سالي به دوازده ماه كسي شماره ام به ذهنش خطور نمي كند،بي اهميت است،ولي جالب اين جاست كه وقتي در نقطه ي كور قرار بگيرم،500 نفر يك دفعه با هم كارم  دارند،يكهو جاسوسان محترم از حضور عمه جان بي معرفت تهيه كننده در غرفه ي راديو جوان خبر مي دهند،مي گرديم دنبال غرفه ي راديو جوان گيج مي زنيم و بالاخره پيدايش مي كنيم،ايول چه هيبتي دارد عمه ي ما!
ما به عمه ي خود افتخار مي نماييم!
و با افتخار در بقيه ي غرفه ها چرخ مي زنيم،باز يكي از دوستان را مي بينيم!چه تصادفي؟
آمار تصادفاتم بالا مي رود،چه خوب كه مي توان در اين سيرك بزرگ كتاب،صله رحم كرد و دوستان را ديد و كتاب نخريد.
به خانه كه مي رسم،كليات سعدي مهره كمرم را سرويس كرده،14 عنوان كتاب نخوانده دارم(البته 5-6 تايش مال گذشته است)وحالت تهوع شديد كه ناشي از پر شدن كيسه ي صفرا ست!و گلاب به روي هم تان ...............

+  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت  20:48  توسط  سناء شایان |    | 

چسبنده

زندگي چه سفيد مثل يك تكه آدامس 
چه سياه عين قير

هميشه تا زمان مرگ بهت چسبيده  و ول كن نيست.

+  نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت  11:2  توسط  سناء شایان |    | 

هيچ يادت هست؟

نه!بنده ي شيطان نمي شوم!من بنده ي تو ام،خود،خود،خودت!
راستي خدا،هيچ يادت هست كه من هنوز نفس مي كشم؟
برهان هاي وجودي ديگران به دردم نمي خورد،آنهايي كه نصيحتم مي كنند،آنهايي به عرفان آبگوشتي سوقم مي دهند يا آنهايي كه برايم مفاتيح و كتاب و... باز مي كنند.
تو خداي مني،نه خداي آنها!تو همان حسي هستي كه از كودكي همراهيم مي كرد و با من بزرگ شد و در مواقع تنهايي از نابودي نجاتم داد!
حسي كه نه به اندازه ي خداي سريال "كليد اسرار" لوس و زودباور است نه به اندازه ي خداي "پا برهنه در بهشت" بي رحم و ساكت!حسي ميانه اي براي من!كه اين حس گم شده است!
خدايا سكوتت را،گم شدنت را نمي توانم تحمل كنم،كم محلي ات مي شكندم، اعراضت خوردم مي كند!
خدايا بزنم!بزنم به خاطر انبوه گناه هايي كه از ترس از آنها فرار كرده ام!
خدايا بنوازم به خاطر تمام نيكي هايي كه عرضه ي انجامش را نداشته ام!
ولي ساكت نباش،از وقتي ولم كرده اي دنيايم به اندازه يك انگشت دانه شده است،يك انگشت دانه پر از كثافت !
بگشا!زودتر بگشايش و پرش كن از آدم هاي بزرگ و خوب!
كه بسيار محتاج نيم نگاهي از طرف توام!
پ.ن:
1.نگوييد جاي اين حرف ها اين جا نيست!شايد مقربي از اين جا رد شود و دعايي به روح ما كند،مگر دلش نرم شود و دست از سكوت بردارد.
2.خيلي وقت است كه تلويزيون را طلاق داده ام.اين سريالي كه به آن اشاره كردم ،وصفش را از دهان اين و آن شنيده ام!

+  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت  0:3  توسط  سناء شایان |    | 

جذابیت ها

-اواسط زمستان است،زنگ زده ام به كسي كه چند سالي نوشته هايش را خوانده ام و دورادور مي شناسمش،بدون اغراق قلبم در دهانم است!
او 8 سال بزرگ تر از من است و در كارش(چه حرفه اي و چه غير حرفه اي) جا افتاده ،در مقابلش به تته پته مي افتم و مي خندم به تمام ضايع بازي ها!
در دفعات بعدي كم كم رنگ مي بازد جلوي چشمم و تبديل مي شود به يك آدم خيلي معمولي و قابل احترام كه اطلاعاتش از من بيشتر است.

-هميشه كوچكترين بودم،كوچكترين عضو خانواده،كوچك ترين شاگرد كلاس و...
چند وقتي ست حس پيري دست از سرم بر نمي دارد،هر جا مي روم كوچكتر ها زودتر دويده اند....

-گوشي را كه بر مي دارم،مي گويد:"خانوم شايان؟" من كه خيلي وقت است هيچ كس جز سناء با كلمه اي ديگر صدايم نزده جا مي خورم!
7 سال كوچكتر از من است،خودش مي گويد بچه است،ولي نيست!او يك نوجوان است كه مرا از وبلاگ مي شناسد و شايد نوشته هايم برايش جالب بوده !
براي من هم جالب است،باز خورد ها هميشه جالبند!
مي دانم،آدم ها تغيير مي كنند ،مي دانم برايشان زود تكراري مي شوم،مي دانم كه اين ذوقي نوجوانانه است!يك حركت پرشي.
مي دانم نمي شود به تعريف ها دل خوش كرد.
مي دانم هميشه فحش ها نقش موثري در پيشرفت آدميزاد دارند!

-آدم هاي تازه برايم هميشه جذاب بوده اند و خواهند بود.ولي مدت زمان اين جذابيت فقط به دست خودشان است!

+  نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت  20:6  توسط  سناء شایان |    | 

مسخره است نه؟

ديالوگ تكرار شونده ي فريد جنگل برد(رامبد جوان)در خانه ي سبز را به ياد داريد؟

بعد از10-11 سال رسيده ام به همان ديالوگ!

مسخره است نه؟

نامه بازي و دعواي زرگري ، مسخره است نه؟

گراني مسكن و آشفتگي بازار ،مسخره است نه؟

اعتماد به نفس هاي كاذب،مسخره است نه؟

اوضاع مطبوعات و مجله ها و... ،مسخره است نه؟

علاف شدن از طرف كسي كه حق چنين كاري را ندارد،مسخره است نه؟

مشكوك زدن ،مسخره است نه؟

پررويي ابنا‌‌‌ بشر،مسخره است نه؟

بي خيالي آدم هاي پر مسئوليت،مسخره است نه؟

كلاس گذاشتن آدم هاي متوهم،مسخره است نه؟

اميدواري به زندگي مسخره است نه؟

فكر كردن به آينده،مسخره است نه؟

حتي نفس كشيدن،مسخره است نه؟

+  نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت  10:23  توسط  سناء شایان |    | 

يافته هاي امروز من

-ياد چارشنبه سوري افتادم،نه آن فاجعه اي كه هر سال تكرار مي شود،آن يكي كه اصغرفرهادي ساخته است.دايره زنگي و چارشنبه سوري در فضاي مجتمع مسكوني اتفاق مي افتد و هر دو داستان زندگي يك دختر را بيان مي كنند!
حالا گيريم آن دختر به معصوميت ترانه علي دوستي چارشنبه سوري باشد يا به شامورتي بازي باران كوثري!
دايره زنگي شلوغ بود،غير از آدم ،ماجرا هم زياد داشت اما اين شلوغي زياد مخاطب را آزار نمي داد ولي چارشنبه سوري داستاني خلوت داشت كه بين دو خانه در جريان بود.
نمي دانم درباره ي دايره زنگي چه بگويم؟خوب بود شايد!شايد هم نه!ولي همچنان آرايش هنرپيشه ها افتضاح آزار مي دهد.

-تازگي ها فهميدم ساده بودن ،ساده نوشتن،ساده ديدن و... متاعي ست كه به اين سادگي ها به دست نمي آيد.بايد براي كشف آن كوشيد.


-مطمئنم حس جالبي ست كه تجربه اش نكرده ام!اين كه يك صفحه از مجله يا روزنامه يا هر كوفت و زهر مار ديگر كه مسئوليت پركردنش پاي تو باشد،خالي مانده  و تو بايد در عرض نيم الا يك ساعت پرش كني!آن وقت از تمامي نيروهاي نهفته ي چرت و پرت نويسي ات استفاده مي كني!چندتا سايت و چندكتاب مي بيني و از كاه ، كوه مي سازي و مطلب در مي آيد!دلم مي خواهد بدانم ظرفيت چرنديات نويسي ام چه قدر است؟

+  نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت  22:37  توسط  سناء شایان |    | 

تصعید می شوم

يكي بيايد اين مشكل را ريشه يابي كند،يكي بيايد بگويد:كجاي من شبيه دخترهاي دبيرستاني از مدرسه آمده يا به مدرسه رفته است؟
به پير به پيغمبر من 22 سال و 6 ماه دارم .دانشكده را تمام كردم ،مدرك ليسانس را در كوزه گذاشتم و آبش را مي خورم!خيلي دلم مي خواست حدس شما درست بود و من 15-16 سال داشتم و بي خيال از همه ي فكرهايم نفس مي كشيدم.البته پر بي راه نمي گوييد،تازگي ها صدايم شده عين جوجه هاي ناله كننده،تنش از حدي بالاتر نمي رود،قيافه ام شده عين موجودات بهت زده و لايه اي از حمق روي مخم نشسته است.
حافظه ي كوتاه و بلندم به هوا رفته و من هيچ كدام از مطلب هايي كه خوانده ام و هيج كدام از حرف هايي كه شنيده ام به خاطر نمي آورم.
شيرين عقل شده ام حسابي!از اين شاخه به آن شاخه مي پرم و دل نمي سپرم به كسي يا چيزي،زود خسته مي شوم از اين و از آن،از بود و نبود.از نوشتن و درس خواندن.و هيچ معلوم نيست چه مرگم است!
پس تو خانوم يا آقاي ميان سال محترم قبل از اين كه حرف هايت را با يك ماشاا... و زدن به تخته برايم به پايان ببري كمي با من حرف بزن!و بفهم كه در مرحله ي ابتلا به آلزايمرم.دارم تصعيد مي شوم.از جواني به پيري مي روم و هيچ كس!دقيقا هيچ كس نمي فهمد كه زجري مي كشم.
+  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت  17:42  توسط  سناء شایان |    | 

چرنديات كرم مآبانه!

عين يك كرم خود خواه ،غرغرو مي لولم در اين حوالي!شايد بر سر قلاب ماهي گيري ناشي گير افتاده ام كه حتي يك ماهي هم نمي تواند صيد كند!
شايد هم به اندازه ي كافي براي ماهي ها جذاب نيستم!
روزها عين ماهي از دستم ليز مي خورند، فرار مي كنند و من به تكرار مي رسم!
تمام اتوبوس هاي خطي مرا جا مي گذارند ،اتوبوس هاي اشتباه سوار مي شوم راهم دورتر دورتر مي شود!از دوستانم فاصله مي گيريم و گيج مي خورم!
عينكم را جا مي گذارم!سرم درد مي گيرد تحمل ديدن برايم دشوار مي شود!
گوش هايم افكت دار شده اند!صداها را بم مي كنند و گنده!براي همين دلم فقط سكوت مي خواهد !
از طرفي دست ها يخ مي زنند!پاها همراهيشان مي كنند،پتو هم جواب نمي دهد!يخ مي زنم!
دل بيني ام بوي آن گل هايي را مي خواهد كه در بچگي ته اش را مي كنديم و شيره ي شيرينش را مي خورديم!ياس بود شايد!نمي دانم يادم نيست!فقط دلم بويشان را مي خواهد!بو مي كشم بوي ساندويج هايدا مي آيد.چه نامردند آنها كه محيط هاي بسته ساندويج مي خورند!من دلم ساندويج مي خواهد از آن هايي كه سسشان ته كيسه ي ساندويچ جمع مي شود و بعد مي توان آنها را ليس زد!دلم پفك مي خواهد از آنهايي كه گرده هاي آخر بسته را ته حلق مي ريختيم!دلم زهر مار مي خواهد از آن كاري هايش!
و هنوز شب است!خيابان ها همه شلوغند!
به ماشين ها نگاه مي كنم!
و به شروع نوشته هايي فكر مي كنم كه وظيفه ي روايتشان به عهده ي من است!
چه وظيفه ي مسخره اي!
پسربچه اي بدحال نمي تواند راه برود،مادرش زير بغلش را گرفته است و لاك پشت وار مي روند!و هنوز اميدوارند به زندگي!
هنوز شب است و ساكنان هميشگي خيابان ها، هنوز بوق مي زنند!
پ.ن:دوست دارم بدانم چه كسي  حوصله مي كند تا آخر مي خواند!پس اگر خواندي تا آخر خبرم كن!

+  نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت  0:0  توسط  سناء شایان |    | 

مطالب قدیمی‌تر