هردمبیلیات
-دنيا دو تكه است؛1.دنياي خارج مراكز درماني 2.دنياي داخل اين مراكز.
-من ويكي پديا را دوست مي دارم،به اندازه ي تمام داشته هايم!باشعور است و با اطلاعات.
-چه لذتي در زياد شدن احتمال مرگ هست!
پ.ن:دارم به صورت هردمبيل پست مي ذارم!اينم يه مدلشه!

دوست دارم تنها باشم و مستقل
تنها باشم و مستقل
تنها باشم مستقل
اون موقع هيچ كس برام تعيين تكليف نمي كنه
هيچ كس از دستم حرص نمي خوره
هيچ كس نصحيتم نمي كنه
هيچ كس نمي خواد رامم كنه
هچ کس سرکوبم نمی کنه
هيچ كس سادیسيمشو سر من خالي نمي كنه.
هيچ كس با كفش پاشنه بلند رو اعصابم راه نمي ره.
هيچ كس چكم نمي كنه
اون موقع مي تونم تو لحظه هاي سخت راحت تر درد بكشم
اون موقع مي تونم بدون تجويزهاي الكي مردم كوچه باز ،خودم رو بسپرم دست يه دكتر درست حسابي.
اون موقع از ننه من غريبم ها خبري نيست.
و از ترس ها و دلشوره ها از جيغ و دادها و..
من نمي دونم چرا؟واقعا چرا؟هيچ كس درك نمي كنه كه مي خوام كارها رو به خودم آسون بگيرم!تا آسون بگذره و از وقت ها بدون تنش و اضطراب و بدون فكر به بدبختيا استفاده كنم.
هيچ كس هيچي از من نمي دونه و هيچ كس هيچي از فكرهام نمي فهمه!
خدايا كمك.
۱.محاوره اي نوشتم چون حال كتابت كتابي را نداشتم!
۲.ببخشید!می دونم این حرف ها برای یه دختر جوون زشته!ولی تو این دنیا چی زشت نیست؟
-در مورد هر آدمي نظر خاص خودم را دارم،هيچ اصراري هم ندارم كه آن درست است يا غلط،اگر كسي نظرم را در مورد ديگري بپرسد چيزهايي را كه ديدم و شنيده ام برايش مي گويم!به همين سادگي!
ولي در اين ميان از انگيزه ي دو بهم زن هاي خبرچين بي خبرم!من نمي دانم چه كرمي ست كه بيايي با صد من بامبول و مسخره بازي مرا پيدا كني و نظرم را بپرسي و بعد بروي بذاري كف دست طرف مقابل؟
خجالت هم گاهي وقت ها خوب چيزي ست!
سال هاست كه بعضي از آدم ها را فراموش كرده ام ولي هنوز هم ساده ام،اگر بپرسند نظرت چيست مي گويم!پس چرا پرونده هاي كهنه ي مرا باز مي كني و هم خودت هم من هم ديگران را به خشم مي اندازي؟
حوصله ي هيچ جنگ و دعوا و مسخره بازي اي را ندارم،توانش را هم!ولي از هيچ كدام از حرف ها و كارها و ... پشيمان نيستم و نخواهم شد.
چه قدر بدم مي آيد از حرف كشي و خاله زنك بازي،حقا كه بچه ايد!من ديگر با بچه ها هيچ كاري ندارم!
در حذف كردن آدم ها در زندگي ام قاطعم،حذفت خواهم كرد.و بي اعتمادتر خواهم شد نسبت به آدم ها.
-گويي نمي شود وبلاگ را آپ نكرد.بايد الان بگويم بابت قسمت آخر پست قبلي شكر خوردم و از اين حرف ها...
-گاهي وقت ها دهان را كه باز مي كني،سيل چرت و پرت بي رمق از آن بيرون مي ريزد!و تا بيايي كنترلشان كني،گند زده اي!
قلم را كه روي كاغذ مي گذاري،نوشته هاي بيهوده از آن تراوش مي كند.
دستت كه به كيبورد مي خورد كلمات متهاجم به خيالاتت هجوم مي آورند و نوشته مي شوند!
چشم هايت اين وسط چيزها را يكي در ميان مي بينند.از صورت مهتابي رنگت خستگي مي بارد.چشم ها تحمل زوم شدن و زل زدن را ندارند.
اسم ها مخلوط مي شوند،كلمات كش مي آيد!
خواب ها مي پرد و رويا ها هم!
ولي با اين همه پايه ای!پايه ي كارهايي كه به نتيجه مي رسد!
ورق زدن گويي آرامم مي كند،وسط گل فرش مي نشينم و آينده سازان ورق مي زنم،6 شماره بوده ايم تا به حال!
همشهري جوان ورق مي زنم و مي خندم به پارسال و پيارسال و سادگي خودم به عنوان خواننده!
چه قدر بدم مي آيد از آن ساختمان ته خيابان ويلا و از آدم هايي كه حس مي كنند نقطه ي ثقل زمين اند!از آن هايي كه حس مي كنند ديگران مسخره و خنگ و بي سواد و بي شعورند و خودشان آخر همه چيزند!سر بلند نمي كنند كه نگاه كنند.من مي دانم اين كارها عبث است،همه ي چيزها در تجربه ي كاري حاصل مي شود!و خوب مي دانم كه
آدم ها از دور خوشگل ترند.و بهتر مي توان توصيفشان كرد!
چه قدر دلم تنگ است براي بچه بازي ها و پرسه هاي بي هدف معترضانه در حوالي دانشكده،براي ديوانه بازي ها!چه قدر دورم از دنياي قبلي و چه قدر اين چند وقت چرند نوشتم در اين جا!
-بگذار ننويسم چند وقتي!لااقل وبلاگ ننويسم!گفتن اين حرف هاي تكراري،هم خستگي مرا تشديد مي كند ،هم حرص تويي كه به خاطر فضولي يا عادت يا از سر لطف اين ها را مي خواني ،در مي آورد!بگذار بروم بخوانم و فكر كنم!شايد بتوان ساده تر نوشت و توصيف كرد.زودتر از آن چه كه فكر مي كني بر خواهم گشت!
۱.چه قدر دلم شعر ناب و دست نخورده می خواهد!اگر کسی دارد خریدارم!
۲.بد آمدن توهین نیست!پس خونتان به جوش نیاید لطفا!
ولی خوبیش این است که هنوز زنده ام!
در مقابل دسته ي اول تا مي توانم پررو و حاضر جواب و رك مي شوم و ساعت ها متعجب از رفتار بي ادبانه ي خودم مي مانم.
در مقابل دسته ي دوم بعد از چندين بار تحمل،گستاخانه ،واقعيت را براي همه مي گويم.
گرچه اين رفتارها باعث دافعه و طرد آدم هاي اطرافم مي شود،ولي پررو ها به خضوع و دروغ گويان را به پيچيده كردن دروغ هايشان وا مي دارد.
خداوند مرا شفا دهاد كه هر چه مي كشم از دست اين كودك درون پررو و شيطان است.
و من بايد با نوك ناخن آن را از روي ذهن آشفته ام جمع كنم.
ديشب يك نفس از ساعت 12 الي 2 ،شش صفحه در مورد "به همين سادگي"و درد مشترك زن بودن نوشتم،حيف كه محلي براي چاپش نيست!ولي خودم دوستش دارم.
امسال هيچ حس گشتن نداشتم،ميل به كتاب هم همين طور!ولي افت دارد كه از خانه تا نمايشگاه يك ربع فاصله باشد در ضمن فاميلي عزيز در يكي از غرفه ها داشته باشي و نروي!
براي اولين بار جمعه مي روم،با مامان و بابا،آنها مي ماند پيش او و من مي روم مي چرخم،بچه هاي خانه ي شهرياران جوان انگار انرژي مي دهند،چه پيگريند در پر كردن فرم هايشان،و چه دل خجسته اي دارند،يكي از مسئولينشان را تازگي ها ديده ام،سلام مي كنم،سلام مي كند و برايش جالب است كه چاي نخورده فاميل شده ام.
دوستي را در جايي ديگر مي بينم!
اا تو اين جا چه مي كني؟چه تصادفي؟
كمي مي مانم پيشش و آدم هاي ديگري هم زيارت مي كنم.
وقت رفتن است و من يك كتاب خريده ام.مي دانم باز خواهم گشت.
يكشنبه صبح باز مي گردم،با منصوره،مي دانم هيچ كتابي را نمي خواهم جز "پرسه در حوالي زندگي"مصطفي مستور كه نشر چشمه چاپش كرده!
با خودم تكرار مي كنم:"تو يه عالمه كتابه نخونده داري!وسوسه نشي دوباره!"
شروع مي كنيم،به ترتيب،خوشحالم كه 90% ناشرها چرنديات چاپ مي كنند.
صبحي 20 تومن از كيف مامان با اجازه ي خودش برداشت كردم،خودم هم كمي دارم.
اوضاع مالي افتضاح قارشميش است،ولي دل اين چيزها را نمي فهمد.گول مي خورد،هي تند تند گول مي خورد،مبارزه مي كنم ولي شيطان كتاب قوي تر از اين حرف هاست، باز هم گول مي خورد.
"كليات سعدي"دلم مي خواهد،مي گردم دنبالش!پيدا مي كنم نصف مايه ام مي پرد،
نشر چشمه كتاب را نرسانده به نمايشگاه،خودم را با كتاب هاي نشرماهي خفه مي كنم،سوره ي مهر هم بد نيست،مركز و ققنوس ،اميركبير،نشرني و.. هم همين طور.دلم كلاسيك ها را مي خواهد،مجموعه اثرهاي يك نفر!مثلا چخوف يا همينگوي يا تولستوي و... دلم شاهنامه ،مثنوي معنوي،خيام،حافظ و.. نفيس مي خواهد.ولي اين پول ها كجا و آن آرزوها كجا؟
هر وقت كتاب مي بينم ياد اين آرزوي محالم مي افتم كه دوست دارم نويسنده شوم،مايه اش را هم دارم ولي بلد نيستم،يك راهي بايد باشد!نمي دانم.
آروزي ديگرم اين است كه يك خط خاص مثل زبان شناسي يا فلسفه يا هر چيز ديگري را پيش بگيرم و جلو بروم! حيف حوصله اش نيست.
اين روزها به هر كس زنگ بزني و در دسترس نباشد معلوم است در بوستان كتاب در حال ول گشتن است،نت ورك بيزي است شديد!ولي اس ام اس مي رسد،حالا اين وضعيت براي مني كه سالي به دوازده ماه كسي شماره ام به ذهنش خطور نمي كند،بي اهميت است،ولي جالب اين جاست كه وقتي در نقطه ي كور قرار بگيرم،500 نفر يك دفعه با هم كارم دارند،يكهو جاسوسان محترم از حضور عمه جان بي معرفت تهيه كننده در غرفه ي راديو جوان خبر مي دهند،مي گرديم دنبال غرفه ي راديو جوان گيج مي زنيم و بالاخره پيدايش مي كنيم،ايول چه هيبتي دارد عمه ي ما!
ما به عمه ي خود افتخار مي نماييم!
و با افتخار در بقيه ي غرفه ها چرخ مي زنيم،باز يكي از دوستان را مي بينيم!چه تصادفي؟
آمار تصادفاتم بالا مي رود،چه خوب كه مي توان در اين سيرك بزرگ كتاب،صله رحم كرد و دوستان را ديد و كتاب نخريد.
به خانه كه مي رسم،كليات سعدي مهره كمرم را سرويس كرده،14 عنوان كتاب نخوانده دارم(البته 5-6 تايش مال گذشته است)وحالت تهوع شديد كه ناشي از پر شدن كيسه ي صفرا ست!و گلاب به روي هم تان ...............
-هميشه كوچكترين بودم،كوچكترين عضو خانواده،كوچك ترين شاگرد كلاس و...
چند وقتي ست حس پيري دست از سرم بر نمي دارد،هر جا مي روم كوچكتر ها زودتر دويده اند....
-گوشي را كه بر مي دارم،مي گويد:"خانوم شايان؟" من كه خيلي وقت است هيچ كس جز سناء با كلمه اي ديگر صدايم نزده جا مي خورم!
7 سال كوچكتر از من است،خودش مي گويد بچه است،ولي نيست!او يك نوجوان است كه مرا از وبلاگ مي شناسد و شايد نوشته هايم برايش جالب بوده !
براي من هم جالب است،باز خورد ها هميشه جالبند!
مي دانم،آدم ها تغيير مي كنند ،مي دانم برايشان زود تكراري مي شوم،مي دانم كه اين ذوقي نوجوانانه است!يك حركت پرشي.
مي دانم نمي شود به تعريف ها دل خوش كرد.
مي دانم هميشه فحش ها نقش موثري در پيشرفت آدميزاد دارند!
-آدم هاي تازه برايم هميشه جذاب بوده اند و خواهند بود.ولي مدت زمان اين جذابيت فقط به دست خودشان است!
ديالوگ تكرار شونده ي فريد جنگل برد(رامبد جوان)در خانه ي سبز را به ياد داريد؟
بعد از10-11 سال رسيده ام به همان ديالوگ!
مسخره است نه؟
نامه بازي و دعواي زرگري ، مسخره است نه؟
گراني مسكن و آشفتگي بازار ،مسخره است نه؟
اعتماد به نفس هاي كاذب،مسخره است نه؟
اوضاع مطبوعات و مجله ها و... ،مسخره است نه؟
علاف شدن از طرف كسي كه حق چنين كاري را ندارد،مسخره است نه؟
مشكوك زدن ،مسخره است نه؟
پررويي ابنا بشر،مسخره است نه؟
بي خيالي آدم هاي پر مسئوليت،مسخره است نه؟
كلاس گذاشتن آدم هاي متوهم،مسخره است نه؟
اميدواري به زندگي مسخره است نه؟
فكر كردن به آينده،مسخره است نه؟
حتي نفس كشيدن،مسخره است نه؟
-تازگي ها فهميدم ساده بودن ،ساده نوشتن،ساده ديدن و... متاعي ست كه به اين سادگي ها به دست نمي آيد.بايد براي كشف آن كوشيد.
-مطمئنم حس جالبي ست كه تجربه اش نكرده ام!اين كه يك صفحه از مجله يا روزنامه يا هر كوفت و زهر مار ديگر كه مسئوليت پركردنش پاي تو باشد،خالي مانده و تو بايد در عرض نيم الا يك ساعت پرش كني!آن وقت از تمامي نيروهاي نهفته ي چرت و پرت نويسي ات استفاده مي كني!چندتا سايت و چندكتاب مي بيني و از كاه ، كوه مي سازي و مطلب در مي آيد!دلم مي خواهد بدانم ظرفيت چرنديات نويسي ام چه قدر است؟