تبليغاتX
برای ساکنان زمین

توضیح

اگر بنشينم ليستي از اخلاق هاي زشت و مزخرف خودم را در بيارم.

خودم هم از خودم متنفر مي شوم.(خود زني نمي كنم،واقعيت است)

گرچه به بسياري از آنها واقفم.

آدميزاد است ديگر.

چه كار كنم؟

 

اگر بنشينم از بلاهايي كه طي اين يك هفته به سر خانواده ام آمده بگويم.

شاخ هايتان در مي آيد.

ولي حيف كه به دلسوزي هيچ كس احتياج ندارم.

ممنون از هر كسي كه تسليت گفت!

 

ولي فقط يك نكته.

من اين جا!(در وبلاگ)هر حرفي كه دلم مي خواهد مي زنم!حرف هايي كه در دنياي واقعي نمي توان گفت را اين جا مي زنم.اصلا هم مخاطبم فرد خاصي كه شما بشناسيدش نيست!

در اين مكان هم به كسي ربط ندارد نويسنده ي اين وبلاگ مغرور است خودپسند است يا هر زهر مار ديگر.

قضاوت از روي پست هاي وبلاگ هم تازگي ها حكايتي شده خنده دار.

 

مي دانم گذاشتن و گفتن اين حرف ها درست نيست.

ولي براي يك بار هم كه شده بايد گفته شود.

 

 

+  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت  21:41  توسط  سناء شایان |   

خسته ام از اين كوير.

1. عاشق آدم هاي ساده ام!

آدم هايي كه چشم و دلشان يكي است!آدم هايي كه پدرسوختي از چشم هايشان نمي ريزد.

آدم هايي كه به فسق مباهات نمي كنند و زهد هم نمي فروشند.

آدم هايي كه خوب يا بد ،خودشان هستند !و سعي نمي كنند ديگران را گول بزنند.

وقتي مرداد ماه استادمان رفت!يادم افتاد تنها استادي بود كه دانشجو را گوسفند حساب نمي كرد.

وقتي آبان ماه دكتر امين پور رفت!خيلي فكر كردم كه چرا اين همه آدم دوستش دارند؟

و وقتي عمويم رفت!يادم افتاد چه قدر ساده و صميمي بود.

من جيغ و داد و غش و ضعف بلد نيستم.من فيلم بازي كردن بلد نيستم.

دلم مي خواهد اگر بغضي، اشكي، چيزي هست وقتي تنهايم بيايد!

ولي هنوز گيجم!

تمام دلبستگي هاي كوچكم اين چند روز ،برايم مثل چيزهاي بي ارزش شده!

با مرگ هر آدم صاف و ساده اي زير لب مي گويم"چو از اين كوير وحشت به سلامت گذشتي!به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را!"

اين دنيا شده است جاي يك مشت آدم آشغال ،پيچيده ي مزخرف!كه اصلا خودشان نيستند.بلكه احمق هايي هستند كه تنها كارشان مباهت به فسق است.

مي دانم كه ميان اين جمع دوام نخواهم آورد!

خدا كند زودتر از اين كوير وحشت بگذرم!

"دست خسته ي مرا،مثل كودكي بگير

با خودت مرا ببر،خسته ام از اين كوير"

 

2. لحظه هايي ست كه آدم مي ماند چه بكند؟

گريه كند،حرص بخورد،تعجب كند،جيغ بزند،از همه مهم تر كار كند!

هر چه بيشتر مي گذرد به قولي نرگس همش به اين نتيجه مي رسم در همه ي اين سال ها لااقل دلمان خوش بود كه يك نفر آن ور دنيا هست كه گاه گاهي سري به ما مي زند و به همين بهانه فاميل را دور هم جمع مي كند.

ما هيچ وقت برايش گل نمي خريديم(مگر براي استقبال در فرودگاه).ولي روز ختم دوستان و فاميل ها تاج گل آورده بودند.

خانه ي مادر بزرگ پر از تاج گل هاي بزرگ شد كه بايد خمشان مي كردند تا جا بگيرند.

هر كدام حدود 200-300 هزار تومان، كه سر جمع مي شود.4-5 ميليون.كه اصراف محض است.به هيچ دردي هم نمي خورد.

با 4-5 ميليون مي شود .1000 تا كار كرد.كه هم زنده خوشحال شود هم مرده.

ديگر مطمئن شدم آدم ها براي مرده مراسم نمي گيرند براي آبرو و اين حرف هاست كه اين همه خرج هاي الكي مي كنند.

 

3. كاش بعضي ها اصلا حرف نمي زدند.

آن موقع كارها روال عادي خودش را طي مي كرد و تمام مي شد.

 

4. دلم برايش تنگ شده

هر روز كه مي گذرد.كم كم دارم مي فهمم كه چه شده .انگار تكه اي از دلم كنده شده.

اميدوارم هيچ وقت اين حس را تجربه نكنيد.

چرخه زندگي را قبول دارم ولي فكر مي كنم مردم حق دارند در مرگ عزيزانشان

كمي به خودشان اجازه ي گريه و سوگواري بدهند.و ديگران خوب است كمي درك كنند.

 از محرم چيزي نفهميدم.دلم براي عزاداري امام حسين (ع) هم تنگ شده است.

 

 

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت  20:32  توسط  سناء شایان |    | 

و ما خواهيم رفت

من خواب بودم ،عين هميشه.

گيج بودم ،عين هميشه.

تلفن كه زنگ زد!از خودم پرسيدم ساعت چند است؟

6:30 به وقت ايران!و نمي دانم چند به وقت پاريس!بابا گوشي را برداشت!خبر خوب نبود!

با اين كه از 6 ماه پيش هر لحظه هر دم عقل به اين خبر حكم مي داد.ولي دل هنوز باور نداشت.6 ماه روي تخت بيمارستان!و رفت و آمد توي كما!

14-15 سال مريضي درد و رنج!و 27-28 سال غربت و دوري از وطن!

سنگ را هم آب مي كند!چه برسد به آدميزاد!

و مرگ در اين شرايط به اندازه ي يك خواب دم صبح مي چسبد!

و چه قدر شيرين است خلاصي از اين درد و رنج!

زياد نديده بودمش!

ولي همان 3-4 بار كافي بود براي اين كه بفهمم بي نهايت دوستش دارم.

ساده و مهربان!و بي نهايت دوست داشتني!

"عمو"چه واژه ي غريبي است براي اين حال من!

خدا همه را صبر بدهد!مخصوصا مادر،پدرش (مادربزرگ ،پدربزرگم)را!

هر نفس كشنده اي خواهد مرد.

و مرگ تازگي خيلي نزديك شده!

يكي از همين روزها نوبت ما هم مي شود و ما هم آرام و ساده و سبك بار مي رويم.

اصلا ترس ندارد.

خيلي هم شيرين و دوست داشتني است.

 

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت  9:53  توسط  سناء شایان |    | 

كمي اميدوارانه

ديشب به خود گفتم:

شعور يك گياه ،در وسط زمستان ،از تابستان گذشته نمي آيد،از بهاري مي آيد كه فرا مي رسد.گياه به روزهايي كه رفته، نمي انديشد،به روزهايي مي انديشد كه مي آيد.

اگر گياهان يقين دارند كه بهار خواهد آمد،چرا ما-انسان ها-باور نداريم كه روزي خواهيم توانست به هر آن چه مي خواهيم ،دست يابيم؟

 

نامه هاي عاشقانه ي يك پيامبر/جبران خليل جبران/صفحه 88

 

 

 

 

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت  11:9  توسط  سناء شایان |    | 

دليل مرگ:بي سوژگي!

 چند وقتي ست درست حس دخترك كبريت فروش را دارم.

البته هدفم با او كمي متفاوت است.

دلم مي خواهد بروم توي جاهاي شلوغ و پر رفت و آمد و هي جلوي مردم را بگيرم و با التماس بگويم:

خانوم ،آقا تو رو خدا به من سوژه بديد!

سوژه براي زندگي كردن،سوژه براي حرف زدن،سوژه براي نوشتن(نوشتن براي خودم )،سوژه براي دعوا كردن،حتي سوژه براي دوست داشتن و.....

و آنها بخندند و بگويند:همه جور گدايي را ديده بوديم الا اين مدلي اش!

و من داد بزنم:

اگر به من سوژه نديد از بي سوژگي مي ميرم!درست عين دختر كبريت فروش كه همين شما با خساستتان كشتيدش!

من هم يكي يكي، سوژه هايم (كه فروش نرفت) را عين كبريت روشن كردم و سوزاندم.

كفگيرم ته ديگ خورده است.

من سوژه براي زندگي مي خواهم!!مي فهميد ديوانه ها؟؟؟؟؟

و آنها باز هم بخندند و من باز هم داد بزنم ، جان بكنم و عاقبت بميرم.

راستي با مرگ مشكل بي سوژگي حل مي شود؟

 چه قدر بد است كه آدميزاد دلش هيچ چيز نخواهد!حتي مرگ!!

 

بي ربط شايد هم كمي مربوط:

كاش سرچ در دنياي واقعي هم مثل دنياي مجازي بود.

كاش لينك گرفتن از آدم هاي حقيقي مثل لينك گرفتن از صاحبان وبلاگ ها بود.

كاش مي شد تجربه ها و استعدادها و... را مثل برنامه ها ،موسيقي و... دانلود كرد.

كاش حرف زدن به راحتي كامنت گذاشتن ،ايميل زدن و... بود.

كاش جسم و جان و... ويروس ياب داشت.

كاش آدم ها هم ويندوز داشتند و مي شد با عوض كردن ويندوز حال آدم را دگرگون كرد

 

+  نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت  14:49  توسط  سناء شایان |    | 

کارکرد دهم زبان

تا آنجايي كه من مي دانم(يعني از كسي شنيدم كه استاد اين حرف ها بود) زبان 10 كاركرد دارد!كه با 9 تاي اولش هيچ كاري ندارم.

كاركرد آخرش ياوه است!بله درست شنيديد ياوه!

يعني همين حرفهايي كه مي شنويم و هيچ تاثيري ندارند!

پركاربرد ترين كاربرد زبان همين ياوه است.

كافي ست تلويزيون را روشن كنيد!

و كانال را روي يكي از اين سريال هاي عاشقانه يا اين سخراني هاي مزخرف تنظيم كنيد و چگونگي استفاده از اين كاربرد زباني را خيلي خوب ياد بگيريد.

كارگردان ها ،مسئولين محترم ،فيلم نامه نويسان ،مجريان و... استادان ياوه هستد.

اصلا شرط تصاحب اين مشاغل همين استادي ست.

اگر تلويزيون نداريد راديو را روشن كنيد!

راديو به شيوه ي زيبايي برنامه توليد مي كند.

يك موضوع مي اندازد وسط و شماره صندوق صوتي را اعلام مي كند و يك شماره اس ام اس  مي دهد.علافين محترم زنگ مي زنند و لوس بازي از خودشان در مي آورند.و صدا ها پخش مي شود ،پيامك ها خوانده مي شود،تهيه كننده ي عزيز هم 4-5 تا موسيقي وسطش مي رود.مجري هم كلي ننر بازي در مي آورد و تمام!

ياوه خيلي قشنگ در راديو قدم مي زند و مردم با آن حال مي كنند فراوان!

البته لازم به ذكر است كه تك و توك برنامه هاي خوب هم وجود دارند!

اما مطبوعات!!!

مطبوعات كه اصل ياوه است.

هيچ فرقي ندارد كه روزنامه يا مجله زرد باشد يا سبز يا پرتقالي!

مجله هاي زرد بيچاره ،خوب بلد نيستند كه چه كار كنند براي همين زرد مي شوند!

و مجله هاي پرطرفدار كه اسم جوان هم يدك مي كشند خيلي ماهرانه مقاله و گزارشي مي نويسند كه هيچ سود يا ضرري به حال خواننده ندارد و بعد از خواندنش مي فهمي كه سرت كلاه رفته و وقتت تلف شده!

حالا باز هم مطبوعات زياد وقت آدم را نمي گيرد!ولي وقتي كه كتابي 300 صفحه اي را مي خواني كه ياوه است دلت مي خواهد خودت را بكشي!البته خواننده بايد عاقل باشد ولي گاهي كتاب ها هم آدم را مي فريبند!

كاربرد ياوه بسيار گسترده است !نمونه ي بارزش هم همين وبلاگ و همين پست است!
+  نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت  21:41  توسط  سناء شایان |    | 

اسكروچ هم اسكروچ هاي قديم

                           

سلام اسكروچ عزيزم!

دلم برايت تنگ شده!هم براي تو ،با آن كارتون درب و داغانت، هم براي شب كريسمس سال هاي بچگي!و هم براي ترس ناشي از ديدن آن روح سبز رنگ كه براي ترساندن تو آمده بود.

تو اردكي بودي پول پرست زمان تو كارت هاي اعتباري نبود كه پول هايت را درونش قلمبه كني!زمان تو زمان سكه بود!سكه هاي كه با لاي دندان گذاشتن جنسان را مي فهميدي(راستي اردك ها كه دندان ندارند).سكه ها را روي هم مي چيدي و از ديدنشان لذت مي بردي!حق هم داشتي برايشان حتما زحمت كشيده بودي و دوست نداشتي خرجشان كني!به آن روح سگي هم هيچ ربطي نداشت كه تو چه كار مي كني!

اسكروچ عزيز قربان خسيسي ات بروم!

آدم هاي دست و دل باز حالا سر همه را كلاه مي گذارند و از هر راهي پول در مي آورند كه خرج خودشان بكنند.

آدم هاي دست و دلباز امروز در اخم كردن و جدي بودن چيزي كم نمي گذارند و در لبخند زدن و ساده بودن تا دلت بخواهد خسيس اند.

در زمانه اي كه تو در آن نيستي،بايد در اعتماد كردن خسيس بود و گرنه مردم در سوء استفاده كردن از تو دست و دلباز مي شوند.

اوج خساست مردم در محبت كردن است.و اوج لرد بازيشان در دروغ گفتن.

 اسكروچ جان!

100 رحمت به تو كه پول هايت را از ديگران دريغ مي كردي.مردم حالا زمينه ي پيشرفت را از روي حسادت يا ترس( يا هر كوفت و زهرمار ديگر ) از هم دريغ مي كنند.

اسكروچ هم اسكروچ هاي قديم.

+  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت  17:55  توسط  سناء شایان |    | 

چکه های دل

1.وقتي كيليپ(كليپ؟) پخش شد بعضم گرفت.بعد ديدم نمي شود بعض را قورت داد و سر  وته ش را با گريه ي آرام هم آورد.بعد شنيدم همه ي سالن دارند زار مي زنند!!

تاريكي سالن باعث شده بود راحت تر بتوانند گريه كنند؟

مگر در آن كيليپ چه بود؟

در آن كليپي كه موسسه ي همشهري آماده كرده بود قيصر صاف و ساده راه مي رفت و كسي زير صدا اين شعر را مي خواند:

"اي كه يك روز پرسيده بودي:

لحظه ي شعر گفتن چگونه است؟

گفتمت:مثل لبخند گل ها!حس گل در شكفتن چگونه است؟

باز من گفته بودم برايت

باز از من تو پرسيده بودي

گفتمت:مثل غم،مثل گريه!

تو از اين حرف خنديده بودي....

لحظه ي شعر گفتن، برايم

راستش را بخواهي، عجيب است

مثل از شاخه افتادن سيب

ساده و سر به زير نجيب است

من كه غير از دلي ساده و صاف

در جهان هيچ چيزي ندارم

مثل آيينه گاهي دلم را

روبروي شما مي گذارم

دست هاي پر از خالي ام را

پيش روي همه مي تكانم

چكه چكه تمام دلم را در دل بچه ها مي چكانم"

 

كم حرفي نيست،يك سالن پر از آدم بعد از گذشتن 2 ماه،باز هم عين روز اول زار بزنند.

راز اين ماندگاري چيست؟؟


ادامه مطلب
+  نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386 ساعت  11:46  توسط  سناء شایان |    | 

مرگ مقطعی

خواب دنياي فراموشي هاست. سوره نباء را خيلي دوست دارم شايد بيشتر از سوره هاي ديگر مخصوصا وقتي مي گويد:و جعلنا نومكم سباتا(و خواب شما را آسايشي گردانيديم).

خواب نعمت جالبي ست!بسيار شده كه به خاطر مسائل گوناگون اعصابم خورد باشد و بعد از خستگي بيهوش شوم.و صبح نور خورشيد سمجانه از پشت شيشه داخل مي آيد و به چشمم مي خورد .يهو از تاريكي و نااميدي مطلق به اميدواري مي رسم.با خودم مي گويم"صبح ها وقتي خورشيد ،در مي آيد متولد بشويم".

و بعد مي گويم مهم نيست ديروز چه كردي و چه بر سرت آورده اند.امروز باز هم خدا به فكرت بوده است كه نور خورشيد را به سراغت فرستاده.

چند سالي ست كه بي خوابي شده است مرض من و خيلي هاي ديگر.

نمي دانم دليلش چيست!شايد فكر مي كنيم كلاس دارد!!(آخه تازگي ها براي خودمان هم كلاس مي گذاريم)

شايد هم تقصير تلويزيون است كه تا بوق سگ برنامه دارد.شايد هم اينترنت و چت هاي شبانه!و موبايل و اس ام اس.

نمي دانم!ولي اين را خوب مي دانم كه بي خوابي آرامش را بهم مي زند!آدم ها را زودتر پير مي كند!و توان مغزي را كاهش مي دهد!

  كاش عين بچگي هامان ساعت 9 شب مي خوابيديم.
+  نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386 ساعت  10:1  توسط  سناء شایان |    | 

مرگ

اگر اين فرضيه را بپذيريم كه تمام مخلوقات خدا زيباست.

 

آنگاه مرگ هم با تمام زشتي هايش زيبا مي شود.

 

و ما با تمام ترس هايمان،به آن مشتاق مي شويم!

+  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت  14:44  توسط  سناء شایان |    | 

من و سرویس مثلا علمی.

آينده سازان مزه ي خاطرات كودكي و نوجواني را مي دهد آن زمان كه پدر جان مسئول بخش سئوال هاي آزمون ها و كتاب هاي كمك آموزشي بود.

و ما هر سال تابستان با آينده سازان به مشهد مي رفتيم.و سه خاطره ي  مشهدي كه با آينده سازان رفتيم هنوز برايم  زنده است.

حالا بگذريم از كلاس هاي آموزشي مخصوص مقطع راهنمايي و افطاري هاي ماه رمضانش!

فكر كنم حدود 4-5 سال پيش سيستمش تغيير كرد و پدر جان آمد بيرون و آينده سازان تبديل شد به خاطره اي دور.

تا همين 2-3 ماه پيش هم خاطره ي دوري بود.ولي وقتي يكي از بچه هاي دانشكده گفت بيا بنويس و من بدون اغراق با كله رفتم براي نوشتن!ديدم اي دل غافل اين ساختمان همان ساختمان آشناي كلاس هاي بچگي ست.

و ما شديم عضو سرويس علمي(!؟)مجله نسبتا وزين آينده سازان.

از آن جا كه بشر به اميد زنده است و هيچ نويسنده و روزنامه نگار بزرگي از شكم مادرش نويسنده و روزنامه نگار نبوده!من هم شروع كردم به سياه مشق نوشتن. بيشتر جنبه ي يادگيري برايم مهم است.و عضو سرويس علمي خوبيش اين است كه براي مطلب نوشتن بايد بگردي بخواني و بعد بنويسي.بايد اميدوار بود.اين مطلب در شماره  151 چاپ شد.البته مطلب چاپ شده از زير دست ويراس دار درآمده و كمي بهتر از اين است.

 

      هر چه مي خواهد دل تنگت ،نگو!

كامنت براي اين خلق شد كه مخاطبان وبلاگ نظرشان را درباره ي پست بگويند، ولي چه كنيم كه ما ایرانی ها مغز خلاقي در استفاده ي جانبي از وسايل داريم! و حالا كار به جايي رسيده كه حداكثر يك سوم كامنت هايي كه برای وبلاگ ها گذاشته مي شوند مربوط به موضوع پست است و ما يك وسيله ي ارتباطي خوب پيدا كرديم به نام "كامنت"!

راستش فرقي ندارد اسم لينك پايين پست چه باشد، مهم اين است صفحه را كه باز می كني به راحتي مي تواني در عرض چند ثانيه با اسم مستعار يا اسم خودت،هر چه دلت خواست به نويسنده وبلاگ بگويي!ديگر دنگ و فنگ هاي ايميل و هزينه هاي اس ام اس را هم ندارد.

حتی در موارد شخصي تر مي تواني از كامنت خصوصي استفاده كني. فقط مشكل اين جاست كه محدوديت كلمه اي وجود دارد، كه اين محدوديت ها بنا به سرويس دهنده ي وبلاگ فرق مي كند.

و مشكل ديگر اين است  كه سرعت اس ام اس را ندارد.دليلش هم واضح است. موبايل در جيب جا مي شود ولي كامپيوتر نه! البته همه ي وبلاگ دار هاي جهان علاقه ي خاصي به چك كردن كامنت ها دارند،پس اين مشكل زياد پررنگ نيست.

خلاصه اين كه كامنت دست راحتي ست براي ساكنين سرزمين بزرگ وبلاگ ها!

مي توان به راحتي در كامنت داني وبلاگ ها چت كرد، بحث راه انداخت و به نتایج  خوبي رسيد.

مي توان از دوست هاي قديمي احوال پرسيد، و قرار ملاقات گذاشت!

حتي مي توان مشاعره كرد!

و چون هر آدم حقيقي در اينترنت يك خانه ي مجازي دارد، مي توان خانه هاي مجازي آدم هاي محبوب و مشهور را پيدا كرد و از طريق كامنت ابراز احساسات و نظر و... كرد!

ولي گاه اين دست راحت، كفر آدم را در مي آورد، درست وقتي كه در عرض چند ثانيه از گذاشتن آخرين پست 4-5 كامنت با اين مضمون دشت مي كني:

"وبلاگ خوبي داريد ،به كلبه ي محقر من هم سر بزنيد!"

يكي نيست به اين آدم هاي شاد بگويد:وقتي شما كه وبلاگ مرا نمي خوانيد چه انتظاري داريد كه من بيايم و بخوانم؟؟

جمع كردن مبحث كامنت غير ممكن است! بايد رفت ، ديد و تجربه كرد.

مطمئنا مغز خلاق شما موارد استفاده ي بيشتر و بهتري برايش پيدا مي كند.

ولي مثل تمام وسايل ارتباطي ديگر بايد مواظب باشيد كه شورش را درنیاوريد

+  نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386 ساعت  0:54  توسط  سناء شایان |    |