هر چه قدر اين چند وقته مودب بودم و فحش ندادم.امروز حسابي از خجالت همه در آمدم.
خاك بر سر من كنند با اين دانشگاه ي كه در آن درس خواندم.
خاك بر سر دانشگاه كنند با اين جشن فارغ التحصيلي گرفتنش.
هنوز خاطره ي مزخرف اردوي ورودي هاي جديد سال 82 را فراموش نكرده ام.
وقتي كه ناهار جوجه كباب سه روز مانده بود كه در سس داغ مي زدند و بالاي ديگ سس كوهي از مگس بال بال مي زد.و يك صف 3 كليومتري از آدم منتظر ناهار بودند.
طي اين چهار سال بچه هاي دانشكده خودمان(دانشكده اقتصاد علامه طباطبايي) خداييش خوب همايش ها و جشن ها را برگزار مي كردند.خودشان مجري بودند خودشان هماهنگ كننده و....... خلاصه همه چيز .
ولي امروز براي اولين بار جشن فارغ التحصيلي دست مسئولين دانشگاه افتاده بود.
سال هاي پيش هر دانشكده براي فارغ التحصيل هايش جشن مي گرفت.
ولي امسال........
در دهكده ي المپيك دانشگاه براي خودش بند و بساطي راه انداخته.
سالن پرديسي ساخته كه نماي ظاهري اش خوب است.
در فضاي بيروني 4 آدم به شدت چلمن(عين واقعيت است)گذاشته اند كه بن بدهند.
و بعد از سه ساعت له شدن بالاخره بن مي گيريم.
وارد كه مي شويم بن را مي گيرند و يك كلاسور(متعلق به 30 سال پيش)يك سوگند نامه(با جملات مزخرف و ناهمگون)يك كتاب ديوان لاهيجي(چاپ دانشگاه علامه طباطبايي سال 73 (كه احتمالا از انبار پيدا كرده اند)) بهمان مي دهند.
در اتاقي به نفرات اول تا سوم هر رشته از اين لباس هاي لوس مي دهند.البته كارت ملي را گرو مي گذارند و 100 تا امضا مي گيرند.
سالن يك فضاي بزرگ و خالي و سرد است.يا صندلي هايي كه براي عروسي استفاده مي شود.
جمعيت زياد است.چشم مي گردانم 4-5 تا از هم كلاسي هايم را پيدا مي كنم.
دوباره همان نصيحت هاي هميشگي:"خره بشين درس بخون با هم بريم فوق"
برنامه با قرآن شروع مي شود.و بعد رئيس دانشگاه يك ساعت و نيم تمام چرت و پرت مي گويد.در بياناتشان مي فرمايد:"شما از اين كه كار پيدا نمي كنيد اصلا ناراحت نباشيد.از علمي كه آموختيد خوشحال باشيد"
تازگي ها فهميده ام براي رئيس شدن 2 چيز مهم است.
1.پارتي
2.قدرت سخنراني.به طوري كه 2 ساعت حرف بزني و چيز خاصي نگويي.
پذيرايي كلوچه است و سانديس!
و بعد جايزه هاي نفرات اول را مي دهند.
و تمام.
براي جلوگيري از عقده اي شدن مي رويم و با لباس ها عكس مي گيريم.
و من هر چه فحش بلدم به خودم و دانشگاه مي دهم.
در اين اثناي فحش دادن يكي از استادها نصيحتم مي كند.
"اگه فوق بخوني از صبح تا شب مي ياي دانشگاه سرت گرم مي شه.وقتت پر مي شه"
واي خدا!من دلم مي خواد همه ي اين آدم ها را بكشم.
16 سال درس خواندم.مخم تركيد.ديوانه شدم.چرا هيچ كس نمي تواند بفهمد؟
چرا هيچ كس مرا درك نمي كند؟من نياز به رها شدن دارم.نياز به كاري كه دوستش داشته باشم.نياز به احساس مفيد بودن.بر فرض كه از سر ناچاري فوق هم گرفتم ؟
بعد به زور مي فرستندم كه دكترا بگيرم.
و بعد (اگر تا آن موقع خودكشي نكرده باشم) مي شوم يك آدم 30 سال كه عمرش را به خاطر حرف ديگران تلف كرده.
درست عين موش كوري كه در ابتداي راهي قرار گرفته و بدون نگاه كردن بايد تا آخرش برود.
كاش همه ساكت مي شدند .كاش همه ولم مي كردند تا كاري كه دوست دارم انجام دهم.
كاش اصلا دانشگاه نمي رفتم.در مملكتي كه براي دكترايش تره هم خورد نمي كنند درس خواندن بيهوده ترين كار ممكن است.