تبليغاتX
برای ساکنان زمین

زباله هاي متحرك!

كلا آدم گيري هستم!

براي خودم هم جالب است اين گير دادن ها!

امكان ندارد چيزي يا كسي برايم جذاب باشد و من از كنارش بي تفاوت بگذرم!

شايد وقايع و آدم ها را دير كشف كنم ولي وقتي كشف مي كنم تا آخرش مي روم!

اين روزها خيلي دلم مي خواهد صادق باشم، براي همين اعتراف مي كنم مرگ دكتر امين پور حكم تلنگري را داشت براي كشف و شناخت بيشتر!

امروز داشتم كتاب"بي بال پريدن"ش را مي خواندم!

يازده انشاء گونه ي بسيار ساده و دوست داشتني!

يك اثر از ذهني خلاق و نو گرا و دلي صاف و ساده!

قيصر در قسمت"سرودي براي پاكي"از زبان يك رفتگر مي نويسد:

من هر روز و هر شب به در خانه ها مي روم و زباله ها را جمع مي كنم.

اما كاش من مي توانستم دل هاي مردم را هم آب و جارو كنم تا خودشان را برتر از ديگران ندانند.

اين جور آدم ها به نظر من كيسه هاي زباله اي هستند كه راه مي روند.

اين جور آدم ها فقط كارخانه متحرك توليد زباله هستند.

اين جور آدم ها كيميا گراني هستند كه در يك چشم به هم زدن مي توانند باغ سبز،آب پاك،گل زيبا،ميوه رسيده و نان گرم و تازه را به زباله تبديل كنند.

مي ترسم روزي برسد كه كره ي زمين به يك كيسه ي زباله ي بزرگ تبديل شود.

آن وقت ديگر كاري از من ساخته نيست.

اگر آن روز برسد،بايد يك رفتگر مريخي بيايد،كره ي زمين را با بيل برقي بردارد و در سفينه ي حمل زباله بيندازد و آن را ببرد تا در كوره ي خورشيد بريزد!


پ.ن:اصلا برايم مهم نيست كه به مرده پرستي متهم شوم!هر كس هر جور كه دلش مي خواهد فكر كند!

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت  21:37  توسط  سناء شایان |    | 

تخته و اين جور مسائل!

اگر بپذيريم كه تمامي ما از دم يك تخته كم داريم زندگي دلپذيرتر مي شود!

 

اين جمله را يادم نيست كجا خواندم!ولي يادم است آن قديم ها در بنر وبلاگم گذاشته بودمش!

فكر كنم درست ترين جمله ي تاريخ همين است!جمله اي كه گاهي از منحرف شدن فكرم جلوگيري مي كند!

با حكمي كه اين جمله صادر مي كند !مي فهمم كه هيچ كس را نبايد پرستيد!نبايد كسي را در قله ي خوبي ها گذاشت!و به آن سجده كرد!

با اين تفكر مي شود گفت كه تمام آدم ها ديوانه اند و از ديوانه جز ديوانگي انتظار نمي رود!

تازگي ها فهميده ام هر كس يك تخته ي بخصوصي از عقلش كم است!!

و هر كس در زمينه اي ديوانه بازي در مي آورد!(به  علت مسائل امنيتي مثال نمي زنم!)

و خوش به حال آن كه كلا تخته و عقل و هيچي ندارد!

همين!

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت  18:6  توسط  سناء شایان |    | 

و من پرتاب شده ام!پس تولدم مبارک

زندگي ام خوب بود ،اوضاع بر وفق مراد بود!اين قدر خوبي موج مي زد كه بدي معنا پيدا نمي كرد!

يك روز بي مقدمه صدايم كردند و پاهايم را بستند به طناب محكم عمر و از آسمان هفتم پرتم كردند روي زمين!و من ،من شدم!اولش جيغ زدم و گريه كردم!بعد دليل خواستم!گفتند :همه اش براي امتحان است.

نفهميدم چه گفتند ولي كم كم عادت كردم به زمين!

چيزهاي دوست داشتني اين جا هم بود !چيزهايي كه مي شد بهشان دل بست!

ولي هر وقت دل مي بستم طنابي كه به پاهايم بود تكان مي خورد و نهيب مي زد همه چيز فاني ست!

طناب عمرم همچون ريسماني بود در دل چاه آويزان . و من همچون سطل چاه!

هر سال كه مي گذشت طناب عمرم را يك پله بالاتر مي بردند!و طولش كم مي شد من به آن دنيا و خدا نزديك تر مي شدم و تعليقم بيشتر مي شد!

و اين تعليق چه حس عجيبي است!

فكر كن بين زمين و آسمان معلق باشي و نداني بالاخره زمينيي يا آسماني!

فكر كن بين همه كارها ايستاده باشي و نفهمي اين كارها شر است يا خير!

فكر كن شك كني به همه چيز و نفهمي شك هايت درست است يا غلط!

 

هميشه شك، هميشه تعليق، هميشه تصميم !

واي كه اين اختيار چه قدر باعث سردرگمي و تعليق مي شود!!

 

امروز روزي است كه خداوند 22 پله از طناب عمرم را دور چرخ چاه زندگي ام پيچيد!!

  و من اين جا هنوز معلقم!بيشتر از پارسال و سال هاي ديگر!

  حال آونگ ساعتي را دارم!كه مي آيد و مي رود!

  و زير لب زمزمه مي كند: اين قافله ي عمر عجب مي گذرد


پ.ن:

۱.امسال بساط كيك و شيريني و كادو را تعطيل كردم!حتي براي نزديكانم!ولي ديروز پياده روي عظيمي كردم كه در درك اين واقعه ي دردناك(22 سالگي)موثر بود!

 

۲.دیدن پست پارسال برای آدم های کنجکاو خالی از لطف نیست

 

۳.من چه قدر خوشحالم كه ناصحاني اين چنين دارم!كه به محض خواندن پست هاي ناراحت كننده و سرگردانم ،مرا نصحيتم مي كنند!ولي كاش اين عزيزان از بالا نگاه نكنند!و خودشان را جاي من بگذارند!و راهنمايي كنند!

۴.خيلي وقت است دلم مي خواهد وبلاگ را تعطيل كنم!ولي نمي توانم!

تا به حال 100 بار پست خداحافظي نوشته ام و پاك كرده ام!

نظر شما چيست؟؟

رنگ صورتي وبلاگ زيادي لوس نيست؟؟عوضش كنم يا نه؟؟

+  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت  13:41  توسط  سناء شایان |    | 

يك روز سرگردان!

پر گويي رسم وبلاگ نويسي نيست!ولي در اين زمانه كي رسم و رسوم را رعايت مي كند كه من رعايت كنم!!!!پيشنهاد مي دهم كه بخوانيدش !

 

آقاي احمدي نژاد هيچ وقت نمي بخشمت!براي 3-4 ساعت از عمرم كه به خاطر تو تلف شد!نه تنها عمر من بلكه عمر ده ها نفر ديگر!

بازديد از نمايشگاه مطبوعات آن هم در روز آخر فكر نكنم ايده اي خلاقانه و مردمي باشد!وقتي كه همه از كار و زندگي شان زده اند تا براي آخرين روز به نمايشگاه برسند!

هميشه همين طور است!دقيقه ي نودي هستيم!حتي تو كه.....

 به خاطرت سالن شماره يك را بسته بودند!سالني كه خبرگزاري هاي بزرگ در آن بود!

و من احمق كه در سراسر عمر 22 ساله ام طرفدار هيچ كس و هيچ چيز نبودم!اين بار خلف عادت كردم و كمي غرورم را زير پا گذاشتم و آمدم براي ديدار همشهري جواني ها!

گرچه خوب مي دانم كه همشهري جوان هم آش دهن سوزي نيست!ولي در خيل هفته نامه هاي زرد و بي محتوا همشهري جوان شايد اميدي تازه و نو باشد براي جواني كردن!

و مي دانم يك ژورناليست جوان ،جواني ست معمولي مثل همه كه حرف هايش را قلمي مي كند و مي دهد دست من و تو تا بخوانيم!

پس به نظرم اصلا نيازي نيست كه بگويم فلان كس يا فلان چيز شاهكار است!چون واقعا نيست!فاصله اش تا شاهكار بودن زياد است!و لزومي نمي بينم كه زياد براي نشريه اي وقت بذارم!و همشهري جوان بايد به خاطر داشتن مخاطبين با شعور و فهميده اي همچون من و ديگران بر خود ببالد(جدي مي گويم!)

سالن هاي ديگر نمايشگاه باز بودند!دم در غرفه راديو جوان پر بود از دخترهای دبيرستاني كه در انتظار سعيد پورمحمودي له له مي زند!و من خدا را شكر مي كردم كه هيچ وقت طرفدار هيچ كس نبودم!

 

بعد از آن همه احساس بيهودگي و علافيت راه افتادم سمت شهر كتاب!

از خيابان حجاب تا شهر كتاب مركزي پياده رفتم!

نشست هفتگي شهر كتاب عنوانش اين بود:"قيصر امين پور درعرصه ي زبان و تحقيق"

همه بودند!همسرش،جنابان دكتر اساتيد دانشگاه ها!آقايي كه آخرين 20 را از قيصر گرفت!و.....

امروز از طرف دوستي محكوم به مرده پرستي شدم!

ولي آن دوست نمي دانست كه قيصر نمرده!ما مرده ايم كه با تمام تلاشمان هيچ چيز براي يادگار گذاشتن نداريم!

قيصر در ورق هاي كتابش است!در سطر سطر شعرهايش!

قيصر با نگاه عميق و جذاب و محكمش زل زده  به مخاطبين شعرش!

قيصر هنوز دلش براي شعر و ادبيات و دانشجويان و دخترش مي تپد!

قيصر زنده است!مرگ با اين همه قدرت نمي تواند او را محو كند و اين يعني زنده بودن!

 

با همه اين قيل و قال ها و اين تحويل گرفتن هاي افراطي و بچگانه!اين لوس بازي هاي مردم بيكار!من هيچ چيز و هيچ كس را دوست ندارم!و مي دانم تمام اين شهرت هاي كاذب تمام اين ژست هاي مسخره تمام اين خودكشي هاي بي مزه!دير يا زود تمام مي شود!و هر كس خودش مي ماند و خودش!خودي كه بايد تنها برود!

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت  20:52  توسط  سناء شایان |    | 

اين راهها به درد قدم زدن نمي خورد!

خسته شدم!

خسته شدم از قدم زدن بي اراده در راههاي صاف و ساده !

راه هايي كه به هيچ جا نمي رسند!

راه هايي بي پايان كه تنها هنرشان خسته كردن است و بس!

دلم كوه مي خواهد!

دلم استقامت مي خواهد!

دلم اميد به صعود مي خواهد!

دلم انگيزه مي خواهد!

من كي اين همه پر از تهي شده ام؟

كي ايمان و اميدم را از دست دادم؟؟

خسته ام از خستگي!

+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت  18:54  توسط  سناء شایان |   

و زنده بودن چه قدر حوصله می خواهد

عاقبت يك روز از بي حوصلگي و كسالت خواهم مرد!

و روي سنگ قبرم مي نويسند:

چون حوصله نداشت زندگي كند

مرد!

+  نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت  19:4  توسط  سناء شایان |   

نزديك شدن به .....

چند روز ديگر 22 سالم تمام مي شود ولي....

هنوز عين بچه ها براي اين و آن دست تكان مي دهم!

هنوز موقع دروغ گفتن چشم هايم به طور ضايعي چپ مي شود!و لو مي روم!

هنوز لبخندزدن مصنوعي را ياد نگرفته ام!

هنوز دلم براي تاب و سرسره و لي له پر مي كشد!

هنوز دست از دعوا و قهر هايم بر نداشته ام!با اين تفاوت كه حالا آشتيي در بين نيست!و اسم قهر را گذاشته ام قطع رابطه!

هنوز عين بچه ها گاهي دلم ساده ي ساده مي شود!و درست عين كودكي ها به همه اعتماد مي كنم!

هنوز عين بچه ها اسباب بازي دارم!فقط عروسك و ماشين جايش را داده به موبايل و كامپيوتر و.........

هنوز عين بچگي ها مجله مي خوانم!فقط كيهان بچه ها تبديل شده به همشهري جوان!

هنوز عين بچه ها گاهي بي مقدمه و خيلي رك و پوست كنده حرف هايم را مي زنم!

هنوز عين بچه ها كوله دارم!و اگر ولم كنند مهماني هم با كتاني و كيف كوله مي روم!

هنوز عين بچه ها دلم كارتون مي خواهد!

دلم آبنبات چوبي و پفك نمكي مي خواهد!

گاهي دلم مدرسه و شيطنت مي خواد!

دلم كارهاي بي دليل مي خواهد!

دلم لباس هاي رنگي مي خواهد!

دلم......

هر سال كه مي گذرد !به خودم قول مي دهم كه بزرگ شوم!ولي هر چه مي گذرد بيشتر به اين نتيجه مي رسم كه كودكي بخشي از وجود من است!حتي اگر 100 ساله شوم!و من هيچ وقت بزرگ نمي شوم!چون به شدت عاشق كودكي و سادگي ام!

+  نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت  7:11  توسط  سناء شایان |    | 

DIWALI یا چهارشنبه سوری؟؟

                  

                    

  

 ادامه ماجرا...


ادامه مطلب
+  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت  14:8  توسط  نرگس |    | 

براي قيصر امين پور در هفتمين روز نبودنش!

و مرگ محك خوبي ست براي دوست داشتن.

آن زمان كه تن سردت در ميان دست ها تشيع مي شود

تو مي تواني تمام آدم هايي  كه دوستت دارند را ببيني

و به چشم هايشان خيره شوي

و بفهمي كه چه كرده اي بر دل مردم

مي دانم كه سحر مي دانستي!سحر واژه،سحر كلام!

و همه مسحورت گشته اند.

مسحور شعرهايي كه از دلشان براي دلشان گفتي!

و برايشان آدم بزرگ كودكي بودي كه هيچ گاه روياهايش را فراموش نكرد!

+  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت  18:21  توسط  سناء شایان |   

اين روزها كه مي گذرد!

همه كار هاي زندگي ام را موكول كرده ام به بعد از كنكور!

همه چيز آماده است هوش استعداد كتاب و....

كنار اتاقم در 3 رديف كتاب ها را چيده ام!كتاب هاي رياضي يك رديف،كتاب هاي آمار نظري(آمار رياضي 1و2 ،احتمال و كاربرد) در يك رديف و كتاب هاي آمار كاربردي(رگرسيون،نمونه گيري1و2 و...)در رديف آخر!

صبح زود بيدار مي شوم ولي حس مي كنم بايد بنويسم!از آن بايد هايي كه اگر انجامش ندهم ديوانه مي شوم!تمام وجودم له له مي زند!

بعد مثل وقتي هايي كه زيادي گرسنه ام و غذا را داغ داغ و نجويده مي خورم،مداد بر دست مي روم  سراغ سررسيد نامه ام!

و بعد در كمال تعجب مي بينم يك ساعت گذشته و من 5-6 صفحه با خط خرچنگ ،قورباغه نوشته ام!

حقا كه دفتر و قلم خوب توانسته جاي دردودل و حرف زدن را بگيرد!

طوري كه الان با هيچ بني بشري حرف ندارم!

خوب مي دانم نوشته هايم فقط به درد همان صفحه و همان سررسيد مي خورد!

ولي  همين كه جلوي بيشتر ديوانه شدنم را مي گيرد ،خوب است!

گاهي وقت ها فكر مي كنم وقتي پير شدم!همچون پيرزن هاي امروزي دنبال گوش مفت مي گردم؟و بعد به خودم اميدوار مي شوم كه توان نوشتن دارم!و مطمئن مي شوم كه من هيچ وقت اين گونه نمي شوم!

خلاصه اين كه دوستان صميمي ام شده اند قلم و دفتر!و من از اين موضوع بسيار خوشحالم!و اين تنها يك دليل دارد!نداشتن گوش مطمئن براي حرف زدن!

+  نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت  6:55  توسط  سناء شایان |    | 

انجمن شاعران مرده

انجمن شاعران مرده الان كمي آن ور تر از اين دنيا براي عضو جديدش جشن خوش آمد گويي گرفته!

از آن جا كه شاعران همه اهل دل اند و اهل دل ها كمتر در برابر خوشي ها و گناه هاي دنيوي لغزش مي كنند!با كمي اغماض مي توان گفت همه بهشتي اند!

ولي مطمئناً تا الان براي خودشان در برزخ مكان مناسبي را يافته اند و انجمني تشكيل داده اند!

انجمني كه سعدي و حافظ و مولانا و فردوسي و.... پيشكسوتانش هستند و نيما ،سهراب ، شاملو ،حميد مصدق،رهي معيري،فريدون مشيري،فروغ فرخزاد،مهدي اخوان ثالث،ملك الشعراي بهار،منوچهر آتشي ،عمران صلاحي ،سلمان هراتي،سيد حسن حسيني و..... اعضاي فعالش!

شرط عضويش هم اين است كه وارث آب و خرد و روشني باشي!

حتما آنجا هم نشست و شعر خواني دارند!

و الان خوش حالند كه دوستي عزيز و شاعري اهل دل به جمعشان پيوسته!

و ما اين جا حسرت زده به عكس هاي قيصر امين پور نگاه مي كنيم و زير لب به خودمان فحش مي دهيم كه چرا به كلاس هايش نرفته ايم؟چرا در جلسات نقد كتاب هايش شركت نكرده ايم؟چرا كتاب هايش را جدي نخوانده ايم؟چرا موقع گوش كردن ترانه به نام شاعر توجه نكرده ايم؟چرا در بچگي از حفظ كردن شعرهايش كه در كتاب فارسيمان بود سر باز زديم؟و 1000 چراي ديگر!

ولي او جايش خوب است!تازه از شر اين دنيا رها شده و آرامشي خاص و ابدي همراهش است!

بهتر است براي خودمان گريه كنيم و غصه بخوريم!كه به شدت مرده پرستيم و قدر  موقعيت ها را نمي دانيم!و برويم بگرديم دنبال آب و خرد و روشني!

 

عمرى به جز بيهوده بودن سر نكرديم
تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم
دل در تب لبيك تاول زد ولى ما
لبيك گفتن را لبى هم تر نكرديم

+  نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت  0:14  توسط  سناء شایان |    | 

قیصر امین پور هم رفت!!!!!!!!!!

صبح داشتم صبحانه مي خوردم!كه از تلويزيون شنيدم كه رفته!

خشكم زد!لقمه در گلويم زهر شد!

واي!!!

"اي دريغ و حسرت هميشگي ناگهان چه قدر زود دير مي شود!"

خودش هم بالاخره زود ديرش شد و رفت!!!

به آرشيو همشهري جوانم مراجعه كردم!

شماره 126(مورخ30/4/86) صفحه 42 ستون كنار صفحه:

او كه حالا 2 سالي تا شروع دهه پنجم زندگي اش دارد،هنوز هم براي ما شعر مي گويد و كتاب مي نويسد.

چون اين طور كه معلوم است نه ما حاضريم حالا حالاها دست از سرش برداريم  و نه او دلش مي آيد براي ما شعر نگويد.هر چه باشد او بهترين آدم بزرگ تمام دوران ماست.

 

او دلش نمي آمد براي ما شعر نگويد ولي حيف كه مرگ خيلي خيلي زود سراغش آمد!

خداحافظ بهترين آدم بزرگ تمام دوران ما!!!دلم برايت تنگ مي شود!

 

خدايا آقاي شعر نوستالوژيك ما را هم بردي پيش خودت!و ندانستي كه ما براي تجديد خاطرات كودكي مان چه قدر تنها مانديم!

 

سفر ايستگاه

قطار مي رود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود.

و من چه قدر ساده ام

كه سال هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده ام.

و هم چنان

به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام!

 


پ.ن:كنار همان مطلب همشهري جوان يك عكس گذاشته اند كه سه جوان پرموي ريشو كنار هم نشسته اند!سيد حسن حسيني،سلمان هراتي،قيصر امين پور.

و حالا هر سه دوباره با هم اند!سلمان هراتي سال ۶۵ رفت!سيد حسن حسيني سال ۸۳ و قيصر امين پور سال ۸۶!حتما آنجا در جمع دوستان خوش مي گذرد!

+  نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت  16:52  توسط  سناء شایان |   

آدمک های آبنباتی

سلام خداجان!

صبح كه از خواب بلند شدم ديدم خواهرم نيست!

از مامان سراغش را گرفتم!گفت:رفته مدرسه!

و من سرگرم نقاشي شدم!

دختري كشيدم با دست و پاي دراز،كلا آدم هاي دست و پا دراز را دوست دارم!

مامان مي گفت:وقتي براي قنوت نماز ،دست هايت را سمت آسمان مي گيري خدا كف دست هايت جايزه مي گذارد.

پس چه بهتر دست ها دراز باشد تا بيشتر بلند شود!

نقاشي ام را مي برم براي مامان !

مامان توي آشپزخانه پاي اجاق گاز مشغول پختن غذاست!

نقاشي ام را مي گيرد و مي چسباند به شيشه گاز!

ازش مي خواهم كه برايم ساعت كوك كند!طوري كه موقع آمدن خواهرم ساعت زنگ بزند!

او هم قبول مي كند!

ذوق آمدنش را دارم!براي اين كه هر روز برايم آبنبات چوبي مي آورد!

و من اعتراف مي كنم آبنبات چوبي ها را بيشتر از خودش دوست دارم!!!

آب نبات ها به شكل آدمك اند!آدمك هايي كه دماغ گنده ي شيرين دارند!

و هر كدام يه شكل!يكي خندان يكي گريان و...

ولي چيزي كه در همه آن ها مشترك است اين است كه همه دماغ هاي شيرين دارند!

كاش وقتي بزرگ شدم آدم هاي واقعي هم مثل آدمك هاي آبنباتي شيرين باشند!

+  نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت  22:33  توسط  سناء شایان |    | 

3 گزاره ي آرامش بخش

1.هر وقت از كنارش رد مي شدم دلم بدجوري وسوسه مي شد كه بپرم درونش و ببينم چه خبر است.

ولي نمي رفتم شايد جرئتش را نداشتم شايدم حوصله اش را.

آن روز بعد از يك راهپيمايي واقعا طولاني ، بازديد از يك موزه ي تقريبا مدرن ، ديدن يك فيلم واقعا مزخرف و خوردن يك ناهار تقريبا مفصل ، داشتيم از سر خيابان ويلا رد مي شديم كه دوباره آن وسوسه به سراغم آمد و پيشنهاد دادم كه برويم و ببينيم!

دوست خوبم هم كه سابقه ي طولانيي در اين زمينه داشت پذيرفت و رفتيم داخل كليساي مريم!

دم در آقاي مهرباني گفت :اگه موبايل داريد خاموش كنيد يا بگذاريد روي سايلنت!

و من ياد آخرين باري كه براي نماز جماعت  به مسجد رفتم افتادم،وسط ركعت دوم زنگ موبايل يه بنده ي خدايي شروع به نواختن كرد و تا آخر نماز ما با موسيقي متن نماز خوانديم!

محيط كليسا به شدت آرامش بخش بود!شروع كردم زير لب دعا خواندن آن هم به عربي!

دعاهايي كه در قنوت نماز مي خوانم را زير لب زمزمه كردم !و چه خوب مي شد اگر مي توانستم آنجا نماز بخوانم!

هر جا براي پرستش خدا ساخته شود در صورتي كه عبادت كنندگان حرمتش را نگه دارند آرامش بخش است.

 

2.بعد از گذشتن از 700 خوان( كه عمرا رستم و اساطير ديگر بتوانند از آن بگذرند)و شكستن شاخ ديو سفيد پروژه و ديو سياه آموزش ،نائل به اخذ مدرك ليسانس آمار شدم!

آن هم با معدل پانزده و چهل صدم كه تقريبا 4 نمره از معدل دپيلمم پايين تر بود!به ازاي هر سال يك نمره!

ولي هيچ پشيمان نيستم از درس نخواندن!

4 سال گشتم ،كتاب خواندم و..... و موقع امتحان ها خر زدم ، به اين نتيجه رسيدم!

و الان فقط خوشحالم از اين كه ديگر با كارمندان دانشكده مواجه نمي شوم!كارمنداني كه مي خواهند انتقام تمام شكست هايشان را از دانشجوي بيچاره بگيرند!

و اميدوارم بتوانم از مدركم استفاده كنم!

 

2.3 سال تحملشان كردم !هر وقت مي خنديدم جلوي چشم هايم بودند!به دهنم سنگيني مي كردند!

ولي ديگر تمام شد!وقتي سيم هاي دندان هايم را برداشتند .داشتم از خوشحالي ميمردم!وقتي براي اولين بار توي آينه دندان هايم را ديدم كلي ذوق كردم

در كتابي خواندم كه :اگر مي خواهيد لذت ببريد جاي از بدن را آزار دهيد و بعد  دست از آزار دادن برداريد آن موقع لذت واقعي را حس مي كنيد(نقل به مضمون)

و من اين لذت را با تمام وجود حس كردم.

+  نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت  8:25  توسط  سناء شایان |    |