تبليغاتX
برای ساکنان زمین

سال نو!

یهویی می یاد؟

چی؟

دلگرفتگی این ور سال دیگه!

یاد کسایی که پارسال تو دلم بودن و امسال نیستند!

یاد بدی هایی که کردم و خوبی هایی که ندیدم!

به قولی محدثه این همه اتفاق اونم تو 12 ماه!(البته داستانه من از داستان اون جداست)

اینهمه رفت و آمد ،سایه و روشن ، کم رنگ و پررنگ شدن اونم تو 12 ماه!

انگار چنگ زدن تو همه چی؟توی دل توی اعتقادات توی دوستی ها توی ............

سال خوبی بود؟زود گذشت؟نمی دونم!

رها کنم این حرف ها رو!

حرف خوب بزنم:

سال دیگه اگه زنده باشم!

فارغ التحصیل می شم!گرچه خیلی وقته دل از دانشکده و آدم هاش بریدم!

دنبال کار می گردم(چه هیجان انگیز)

تمارض به خل و چل بودن می کنم(گرچه شاید تمارض لازم نباشه!)تا ببرنم مشهد و بس بشینم تو حرم!

احتمالا دوست های وبلاگیم زیادتر از این می شه!

فکر نکنم اعتیادم به موبایل و اینترنت و به طور اخص به کامنت و اس ام اس کم بشه(مخصوصا این چند روزه داره زیاد می شه!)

و هزار تا اتفاق دیگه!

 

اگه هم بمیرم که خیلی باحاله!

2 تا مزیت داره:

1. کلی سئوال دارم که فقط خدا جوابش رو می دونه!این جوری جواب سئوالام رو می گیرم!

2.وصیت می کنم توی ختمم به همه چلو کباب بدن!(پس برای چلو کباب هم شده پاشید بیاید ختم)

 

در هر صورت کسی نمی دونه چه اتفاقاتی در پیشه! باشد اندر پرده بازی های پنهان!

 

عید همه مبارک باشه! امیدوارم خدا دوستمون داشته باشه بیشتر از پارسال!

 


یه خبر مهم:

دختر عمم "نرگس" دو سال و اندی از من بزرگتره.با همسرش تو هند زندگی می کنند و درس می خونند.بعد از یه چت تقریبا طولانی با اصرار فراوان تونستم قانعش کنم که تو همین وبلاگ بنویسه!دیگه با خودشه که از این جا خوشش بیاد یا نیاد ادامه بده یا نده!

جالبه من این جا اون اونجا!باهم تو یه وبلاگ بنویسیم!

هواش رو داشته باشید!

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت  0:5  توسط  سناء شایان |    | 

بدبینانه

اگه فکر می کنی تو دنیا یکی هست که بهت دروغ نمی گه!

 

بدون که داری به خودت دروغ می گی!

+  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت  13:47  توسط  سناء شایان |    | 

چهارشنبه سوری /قم

حرفه بابا رو رو هوا می قاپم!وقتی می گه مسجد می برند قم و جمکران!

گیر می دم که می خوام برم!

این دفعه با تجربه قبلی که تو تابستون به دست آوردم چون اسلام پوشالی اونا به تارهای موی من و امثال من بنده حجاب اسلامی شون رو تمام و کمال رعایت می کنم!!!!!!!!!!!

با یه عالمه پیرزن و یه خانم با یه بچه عقب مونده سوار اتوبوس می شیم!

با خودم می گم خدایا من از تنهایی مثل این ها نشم!می ترسم!

تمام مدت به فکر بچه هام!به فکر تابستون!به فکر منصوره ، حاج خانم و......

تا می رسم حرم شروع می کنم نماز زیارت خوندن برای همشون!

مامان می گه چرا این قدر نماز می خونی؟

می گم برای دوستام!!!!!!!!

می گه چه کارا می کنید شما ها؟سرم گیجه رفت یه دقیقه بشین!بقیه اش رو تو جمکران بخون!!

رکعت آخر رو که می خونم یه خانوم محترمی(؟)می یاد می گه اگه دستت از مچ به بعد معلوم باشه نماز باطله؟؟؟

یکی نیست بگه به تو چه؟مگه من برای تو نماز خوندم که می گی باطله ؟

اون خدایی که من می شناسم مهربون تر از این حرف هاست!به دل نگاه می کنه نه به دست و پا!همین شماهایید که مردم رو از نماز و .... بری می کنید!

تو حرم غلغله است!همه سر راه وایسادن نماز می خونن!

پام می خوره به مهر یه بنده خدا که سر راه وایساده!

با پا برش می گردونم!یکی داد می زنه چرا با پا برگردوندیش!و بیچاره نمی فهمه اگه من می خواستم دلا شم از پشت می خوردم به خودش و پهن زمین می شد!

می رم سر قبر پروین اعتصامی و پدرش(راستی 25 اسفند سالگردشه)

به چند نفر زنگ می زنم و منصوره خودش زنگ می زنه!

تازه یادم می یوفته که کاش منصوره هم خبر کرده بودم!

 

جمکران هم مثل همیشه شلوغه!دعای توسل می خونن و وسط هاش شعرهای عاشقانه!!

بیچاره خدام مسجد از بس این پرها رو زدن تو سر مردم تیک عصبی گرفتن!

همین جوری تکونشون می دن!

 

نمی دونم چرا اینا رو نوشتم!

شاید برای این که بگم هیچ وقت توی عبادت مردم فضولی نکنید!از هیچ کس ایراد نگیرید!

نمی دونم چرا خدام قمی این جوری اند؟

ولی فکر کنم برای فهمیدنش باید یه تیم بزرگ روانشناسی و جامعه شناسی تشکیل بشه!دلم براشون می سوزه!این قدر آدم متحجر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت  14:54  توسط  سناء شایان |    | 

قالب؟

قالب برای وبلاگ مثل themبرای موبایله

قالب برای وبلاگ مثل لباس برای آدمه

قبول دارم که در عوض کردن قالب دچار بیش فعالی شدم.

ولی عید داره می یاد!

گرچه دل هیچ کس خیلی خوش نیست ولی شاید لباس نو خریدن یه بهانه ای باشه برای یه حس خوب داشتن.

نمی دونم!

کلا ادعای خاصی در زمینه دونستن ندارم!

ولی دلم گفت قالب رو عوض کنم!

قالب قبلی هم دارم حتما دوباره ازش استفاده می کنم(مثل یه آدم که  لباس هاش رو عوض می کنه!)

فعلا چون قراره عید بیاد وبلاگم لباس عیدش رو پوشیده!

قالبه جدیدم هم مبارک باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت  15:54  توسط  سناء شایان |    | 

داد،گریه،حرف.چرا؟

خیلی وقت ها دلم می خواد داد بزنم ولی نه جای مناسبی دارم نه حوصله دارم توضیح بدم چرا؟

 

خیلی وقت ها دلم می خواد گریه کنم .ولی می دونم 1 دقیقه نشده یه عالمه آدم می ریزند دورم و می پرسند"چرا؟"و بعد می خوان دلداریم بدند که گریه نکن.

 

خیلی وقت ها یه عالمه حرف سر دلم مونده که نمی شه گفتش!

یعنی باید قورتش بدم تا ........

 

راستی این فریاد های فروخورده،این بغض های قورت داده شده واین حرف های بلعیده شده کجا می ره؟

همه آدم ها این 3 تا رو دارند و برای همین پیر می شن!

+  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت  16:48  توسط  سناء شایان |    | 

اتفاق نادر

صبح ساعت 6 ربع بیدار می شم .2تا بیسکوییت می خورم و سوار اتوبوس ولیعصر –پیروزان می شم که برم الزهرا.هیچی برای کنکور نخوندم اونم کنکور اقتصاد!!حالم خوبه سرحالم و تصمیم گرفتم آمار و ریاضی اش رو بزنم ببینم چه قدر حالیمه؟

یه عالمه گم می شم و پیچ می خورم تا برسم الزهرا!چه دانشگاهیه!!!!!!!!!!!

بچه ها هستند.همه درس خوندن! هر چی باشه رشته شونه!

می رم سر جلسه!حالم خوبه!

شروع می کنن به قرآن خوندن!احساس می کنم یه پتک کوبیدن تو سرم!

سرم رو می ذارم روی میز!

چشمام باز نمی شه حالت تهوع شدید دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

10 تا تست آمار ریاضی حل می کنم!

می بینم که اگه بمونم می یارم بالا و حواس بقیه پرت می شه!

به مراقب می گم که نمی تونم بشینم!

بنده خدا اونم وقتی حالم رو می بینه هول می کنه!

می رم صورت رو می شورم!می گه می خوای دکتر برات بیارم؟

می گم نه!

پاسخنامه ام رو می دم می یام بیرون!(بیسکوییتم نمی گیرمL)

سرم گیج می ره!

مطمئنا برای استرس نیست چون من از سوسول بازی ها سرم نمی شه!

خیابون ها غریبه اند!تنها راهی که بلدم اتوبوسه.سوار می شم!

یه دفعه تو اتوبوس می یارم بالا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(بیچاره مردم)

 همه شلوار مانتو و مقنعه ام................................

همه برام دستمال کاغذی جمع می کنن!(خداییش مردم بدی نداریم!)

از خودم بدم می یاد!

می رسم ایستگاهی که باید پیاده شم!

با اون سرو وضع پیاده می شم!گیجم نمی دونم باید کجا برم!!!!

کاپشنم رو می کشم رو مانتوم .

و به زور خودم رو می رسونم به خونه!

زنگ که می زنم صدایی از پشت آیفون می گه چرا اومدی؟می گم حالم بد شد!

می گه نمی تونستی تحمل کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........................

 

نتیجه اخلاقی:

1.هیچ وقت به آدم هایی که سر کنکور یا جاهای مهم زندگی شون حالشون بد می شه نگید سوسول چون سر خودتون هم می یاد.

2.الکی بدون درس خوندن کنکور ندید .

3.هیچی.

+  نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت  17:50  توسط  سناء شایان |    | 

حسرت

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب ،

 

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،

 

مرد گاری چی در حسرت مرگ.

 

                                   صدای پای آب/سهراب سپهری.

+  نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت  10:28  توسط  سناء شایان |    | 

سینما

خیلی وقته از سینما دل بریدم.چون فیلم هایی که از اول یا وسط هاش می شه آخرش رو حدس زد ارزش دیدن ندارند.

یادش بخیر یه زمانی تمام صحنه های فیلم های روی پرده رو حفظ بودم.

دیشب توفیق اجباری نصیبم شد که توی سینما فردوسی "روز سوم" رو ببینم.

سینماش که طی 30 سال گذشته فقط ورودیش باز سازی شده بود.یه چیزی در حدود افتضاح بود.

فیلمش هم که...........

 

گرچه  حوصله نقد ندارم .  فیلم بدی نبود ولی ارزش این همه سیمرغ رو هم نداشت.

فیلم مال زمانی بود که مردهای ایرانی مهم ترین خصیصه شون  غیرتشون  بود.

برای این که یه دختر رو نجات بدند یه عالمه مرد کشته شدن.

این وسط فقط یه سئوال می مونه:الانم کسی حاضر همون کارها بکنه؟

 

توی فیلم های دفاع مقدس همیشه یه بچه پول دار هست. یه لات هست که آخرش آدم میشه .

این وسط ها هم زل می زنند به دوربین و شعار می دن.2-3 تا هم ماشین می ره رو هوا.یه ماجرای عشقی می یاد وسط و همیشه پای یک (یا بیشتر)زن وسط است.

 البته مهم همون ماجرایی عشقیه است که تو فضای جنگ اتفاق می یوفته.

 

این جا 3 حالت ممکنه  برای جشنواره پیش اومده باشه:

1.داورهای گاگول باشند.

2.فیلم های دیگه ضعیف تر از این فیلم باشند.

3.لطیفی و دارودسته اش پارتی داشته باشند.

+  نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت  17:38  توسط  سناء شایان |    | 

کتاب

نمی دانم این حس ها از کجا می آید؟

سرکشی را می گویم!

خیلی وقتها موقع ناهار دلم می خواهد بخوابم یا سر کلاس دلم می خواهد وسط حیاط باشم و بالاخره موقع امتحانات دلم می خواهد کتاب بخوانم.

حالا که نصف بچه ها خودشان را برای کنکور می کشند و نصف دیگر برای........

من این وسط از کنکور فقط ثبت نامش را یاد گرفتم(آن هم برای این که اینترنتی بود) .

خلاصه این که مرض کتاب خوانیم وخیم شده.

آخر های فرجه ها بود که "زهیر" را شروع کردم و تمام کردم.

وسط امتحان ها "هم نام" از طرف یک دوست(؟)رسید و من بدون توجه به در سها خواندمش.

و بعد "بازگشت شازده کوچولو" و "من او" و حالا "بابا گوریو"...

 

بابا گوریو اثر بالزاک در قرن نوزدهم نوشته شده.و آن طور که در ابتدای کتاب آمده بالزاک برای نوشتنش خودش را محبوس کرده و بعد که تمام می شود می گوید:

-دوستان عزیز، کتاب را تمام کردم!بسیار عالی شد!وقتی آن را بخوانید خواهید گریست!

 

داستان درباره باباگوریو است که تمام دار و ندارش را فدای دو دخترش می کند و عاقبت در فقر و انزوا می میرد.

 

داشتم فکر می کردم چرا باید گریه کنم؟

وقتی هر روز بچه ها در حق پدر مادر هایشان ظلم می کنند.

شاید تکرار یک واقعه باعث از دست رفتن حساسیت آدم ها نسبت به آن واقعه شود.

دیگر همه مان به بی وفایی و نمک نشناسی عادت کردیم.

کسی به خاطر در تنهایی مردن یک پیرمرد گریه اش نمی گیرد.

سنگدل شده ایم.

شاید آدم های قرن 19 از ما دل رحم تر بودند.


پ.ن:البته بالزاک از نوشتن باباگوریو هدف های دیگری هم داشته مثلا نشان دادن اجتماع خوش ظاهر و زشت نهاد عصر خودش.
+  نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت  15:47  توسط  سناء شایان |    |