تبليغاتX
برای ساکنان زمین

سجاده

نشسته بود روی سجاده!

ذکر خدا رو نمی گفت.یعنی به فکر همه بود غیر خدا.

می خواست دلش رو آزمایش کنه.

با خودش گفت چه جایی بهتر از سجاده؟

خواست آدم های توی دلش رو حاضر غایب کنه.

با خودش گفت: هر کس تو دلم حضور داره وقتی اسمش رو می گم حتما دلم می لرزه.

نقل ،نقل عشق نبود.گرچه عشقم براش مهم بود .

ولی الان که روی سجاده نشسته بود عشق  مطلق براش خدا بود.

اسم چند نفر رو گفت.هیچ خبری نبود.

وقتی اسم یکی رو به زبون آورد، بغضش گرفت.

دلش سوخت.

دوباره گفت .این بار دوبرابر بغضش گرفت و دلش سوخت.

خسته شده بود.

خسته از این که خیلی چیزها رو می بینه و نمی تونه هیچ کاری بکنه.

سرش رو گذاشت روی مهر و.......................

+  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت  21:1  توسط  سناء شایان |    | 

حکیمانه

ما را چه به نصیحت و پند!

راستش این یک بند را از خواجه عبدالله انصاری در این پست می آورم که یادآوری شود برای خودم !

 

ای عزیز!عمر را به نادانی به آخر مرسان،بیاموز و بیاموزان.

علم اگر چه دور باشد بطلب.....

کم گوی کم خور و کم خفت باش.

در سختی ها صبر پیشه گیر.

بر شکسته و بر ریخته و بر گذشته افسوس مخور.

به آن چه در دست داری شادمان مباش و آن چه از دستت رفت،غم و دریغ مخور...

در سخن صواب اندیش باش.

کس را به افراط مگوی و مستای،اگر چه زیان افتد...

 از برای اندک چیزی خود را بی قدر مکن...

اگر صلح بر مراد نرود آماده ی جنگ باش.

کار که به صلح برنیاید،دیوانگی در او بباید.

بر اندک خود قانع مباش.در مهمات ،ضعف رای و سست همت مباش.

حرمت را به(بهتر)از مال دان.از آموختن علم و پیشه عار مدار.

جمع مال را اقبال دان و خرج ناکردنش را ادبار.....

+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت  18:11  توسط  سناء شایان |    | 

هنوز دلم تنگه

سلام شهر عزیز و کثیفم تهران!

من از زیارت مردی بزرگ می آیم!

امامی عزیز و غریب!

امامی که حرمش حریم امن است،حریمی امن که در آن آدمی وجود خودش را از یاد می برد و

غرق می شود.

و بعد از مدتی ماندن در حرم و گیجی و نشئه شدن در حال و هوای حرم ،در خود انسانی اش فرود

می آید و یاد دعا می افتد!

می خواهد صاحب حرم را واسطه کند که به خدا بگوید دوستش داشته باشد!

ولی نه!اول فامیل دوستان آشنایان بعد خود!

برای همه 2 رکعت نماز حاجت!

حتی برای آنهایی که نمی توان فکرش را کرد.

و یک درد دل سیر با امام رضا: یاامام رضا من در حق دوستانم دوستی نکردم ولی تو که امامشان هستی تنهایشان نگذار!لاقل تو لوطی باش و جور مرا بکش!!و.....

 

رواق های مسجد گوهر شاد مرا از زمین می کند و می برد به جایی که نمی دانم کجاست!

اگر یک روز کسی گذرش به آنجا افتاد یادی هم از من بکند

 

از الان دلم براش تنگه!

من امام رضا می خوام....

 

    حرم

+  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت  7:26  توسط  سناء شایان |    | 

مشهد الرضا

1.چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.

بنده یک خنگ اجتماعی ام. گرچه هوش های دیگرم در حد معمولی و در بعضی موارد بالا ست.

نمی فهمم اطرافم چه خبر است .

نمی فهمم چرا آدم ها این قدر دروغ می گن؟

چرا این قدر نقش بازی می کنن؟

چرا تو کاری که بهشون مربوط نیست دخالت می کنن؟

چرا یه طرفه به قاضی می رن و راضی بر میگردند؟

اصلا چرا قضاوت می کنند؟

مهم نیست!مهم اینه که من احساس می کنم بیش از حد ساده ام.

و گرچه این سادگی رو دوست دارم.و مطمئنم روزی که از دستش بدم روز مرگمه!

 

2.دوباره بین عقلم و ظواهر دینی (که مردم و حتی نزدیکانم دین می پندارندش)

جنگ راه افتاد. طبق معمول عقل پیروز شد.

 

3.امام رضا ، امام رضا،امام رضا ...............

فکر کنم این قدر توی این چند وقت اسمش رو گفتم که دیگه همه می دونن دلم براش تنگ شده!

از یه ماه پیش که بلیط گرفتیم تا حالا بلیط ها رو گذاشته بودم جلوی چشمم!

زمان امتحانها همین بلیط ها بهم امید می داد.

نمی دونم چی باید بگم شاید بهتره هیچی نگم.

ولی این مسافرت از نون شبم برام واجب تره!

همین که من رو از روزمرگی ها و اطرافیانم می کنه و می برم توی حال و هوای حرم و زیارت و دین و مذهب خیلی خوبه!

حس غریبی دارم انگار می خواد یه اتفاقی بیفته ولی من نمی دونم چیه؟

حالا محض احتیاط شما من رو حلال کنید شاید اون اتفاقی که قراره بیفته و من خبر ندارم مرگ باشه!!

مطمئن باشید که برای همه آدم هایی که می شناسم با اسم و به ترتیب حضور ذهن دعا می کنم!و فکر کنم می دونم هر کدوم از خدا چی می خوان!

گرچه دعای همچون منی ...................

ولی خدا رحیم تر از این حرف هاست.

امیدوار باشید.

یاعلی

فعلا

+  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت  16:28  توسط  سناء شایان |    | 

روز بعد از عاشورا

آخ جون برای اولین بار تو عمرم زود رسیدم اونم یه ساعت!!!

آخ جون امام زاده صالح،اونم تنهایی،اونم با چادر!

تازگی ها چادرم رو دوست دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

احساس می کنم بوی زیارت می ده وقتی می پوشمش تو یه فضای خاصی می رم احساس می کنم نباید باهاش گناه کنم!و خوبیه چادری نبودن هم به همینه!

بچه ها یکی یکی میان!و برف هم هی زیاد و زیادتر می شه!

و من هر چه بیشتر می گذره بیشتر به عقل خودم شک می کنم!

از امام زاده که میایم بیرون برف بند میاد!

هورررررررررررراااااااااااااااااااااااا بریم پارک جمشیدیه!

بعضی ها تنبلند و نمیان بالا!ولی من و محدثه که مثل هم خلیم تا نقطه آخر پارک
می ریم!

بعدشم پیاده تا شهر کتاب و بعد تجریش و بعد تا چهارراه پارک وی می ریم!

و یه رکورد جدید ثبت می کنیم!

ولی هر چی می گردیم یه لقمه نون و پیتزا گیر نمی یاد که بزنیم به شکمون!

دست ها و پاها بی حس شده!

کوران برف ما رو به دو تا آدم برفی تبدیل کرده!

گرچه بی حسم ولی حس می کنم سبک شدم!

حالم خیلی خوبه و این خوب بودن رو با هیچی عوض نمی کنم!!!

 


ادامه مطلب
+  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت  15:11  توسط  سناء شایان |    | 

خون

و هنوز

 

بعد از این همه سال

 

خون حسین بن علی گرم ، تازه و جاریست.

 

 

 

 

چشم باز کنید

 

آیتی بهتر از این می خواهید؟

 

+  نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت  14:50  توسط  سناء شایان |    | 

فلج!

تستی ،تشریحی،سخت،آسون،کتاب باز(open book) کوفت و زهر مار همه همه رو امتحان دادم!

احساس می کنم یه تیکه مغزم رو باد برده!(فکر کنم بخش حرف زدن باشه)

البته اگه مغزی از اول بوده باشه!

 

جدای از این حرف ها!

من فلج شده ام!

یک نوع فلج خطرناک که اسمش را می گذارم فلج مذهبی_عرفانی!

درست از بعد از عید فطر نمازم فقط ذکر شد قرآن و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه رفت کنار!جانمازم پر شد از فکر غیر خدا!

دور شد یا بهتر بگم دور شدم!

دیگه باهاش حرف نزدم!

حتی دیگه پست مذهبی هم نذاشتم.

دیگه نبود !نه خودش نه پیامبر نه ائمه!

دقیقا احساس فلجیت رو دارم و داشتم!

حالا هم محرم شروع شده.

ولی تو دلم هیچی تکون نخورده!

زیاد درباره امام حسین چیزی نخوندم!

یعنی درباره همه چیز تو این دنیا خوندم الا ائمه!

ولی این رو می دونم که برای احیای دین جدش قیام کرد.

کاش منم می تونستم علیه خودم و برای احیای دینم قیام کنم!

کاش یهو ته دلم خالی شه و بفهمم چه قدر بهش نیاز دارم.

و گریه کنم برای معصومیت هایی که به راحتی از دست دادم.

این روزها هر چه می گردم آزاده بی دین پیدا نمی کنم!

گرچه دیندار آزاده هم پیدا نمی کنم!

کاش یکی بود مفهوم  دین را برای همه توضیح می داد!

کجایی امام حسین؟؟؟؟

+  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت  10:1  توسط  سناء شایان |   

آدم ها و دسته ها

آدم ها سه دسته اند!

یعنی  بی نهایت دسته اند ولی من این جا در این موقعیت زمانی و مکانی با سه دسته شان کار دارم:

1.دوست:هر کس به تعداد انگشت شمار دارد!

 هر کسی را نباید دوست نامید!

دوست وظایفی در  حق دوستش دارد که خیلی از کسانی که ما دوست صدایشان می کنیم آن وظایف را انجام نمی دهند!

به قولی امام علی (ع) :

در همه احوال به او (دوست)كـمـك كـن .
و بـا او (دوست)بـاش در هـر جـا كـه باشد .
خواهان مجازات دوست خود مباش هر چند بر دهـنت خاك بپاشد .

 

2.آشنا:

خیل عظیمی از آدم هایی که اطراف ما هستند همین آشنایانند!

آشناهایی که گه گاه حالت را می پرسند گه گاه کمکت می کنند.

اگه بمیری کمی ناراحت می شوند و در مجلس ختمت شرکت می کنند.

می توان بده بستان های کاری و ارتباطی خوبی با آنها برقرار کرد.

البته آشنایانی که فاصله شان کم کم زیاد می شوند در گروه بعدی قرار می گیرند!

 

3.غریبه ها:

 کسانی که می شناسی یا می شناسندت ولی با هم کاری ندارید!

نخ ارتباط بین هم را پاره کردید یا اصلا نخ ارتباط نداشتید!

برایت مهم نیستند و برایشان مهم نیستی!

اگر بمیری فقط برایت شانه بالا می اندازند یا آخر ناراحتی شان را با سرتکان دادن نشان می دهند!

 

چند وقت است شده ام تماشاچیه زندگی!

نشسته ام و به رفت و آمد آدم ها در بین این دسته ها زل زدم!

 

دوستان به غریبه ها تبدیل می شوند.

 

آشنایان این قدر فاصله شان زیاد می شود که به راحتی غریبه می شوند.

 

غریبه ها کم کم جلو می آیند و آشنا می شوند!

همان غریبه های قدیم(و آشنایان جدید) حرف هایی می زنند که آشنایان را تبدیل به غریبه ها می کنند!

 

زمان طولانی می گذرد تا یک عده غریبه برایم آشنا بشوند ولی دوباره غریبه می شوند.

 

و من ناآگاهانه با استفاده از اعتقادات و احساساتم انتخاب می کنم که هر کس در چه گروهی قرار  بگیرد.

و خوبیه زندگی به همین رفت و آمدهاست!

و زندگی همچنان جاری ست!

+  نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت  9:41  توسط  سناء شایان |    |