تبليغاتX
برای ساکنان زمین

چرندیات یک ذهن بحران زده!

وای! چند وقت بود word رو باز نکرده بود!

الان احساس منگلیت می کنم!

یادم رفته چه جوری می نوشتم!

چه قدر زود می تونم فراموش کنم!

چه قدر زود می تونم دل بکنم!

کی می گه دلبستن آسونه و دل گندن سخته؟

داشتم وسط امتحان ها زهیر رو می خوندم!(همون کتاب پائولو)

نوشته بود چیز های مهم از بین نمی روند این چیزهای غیر مهم اند که از بین می روند!(یه چیزی تو همین مایه ها)

شاید وبلاگ و خیلی از اطرافیانم(منظورم شماها نبود) برام مهم نبودند که به راحتی ازشون دل کندم!

نمی دونم !

ولی تو این چند وقته انگار مرض گرفتم !

درس می خونم ولی نمی فهمم!

چند روز پیش تو اخبار گفت کسایی که زیاد درس می خونن بعد از یه مدتی گنگ می شن!برای همین درس بخونید ولی به اندازه!

حتما براتون اتفاق افتاده که موقع درس خوندن دلتون بخواد همه کار بکنید غیر از درس خوندن!

ذهن پی راه فرار می گرده!

راه فرار منم کتاب خوندن و پیاده روی و درد دل با دوستان بود!

خدا آخر عاقبت همه درس نخوان های از زیر درس درو رو ختم به خیر کنه!

مخم داره کم کم از رده خارج می شه!

ولی اصلا مهم نیست!

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت  21:2  توسط  سناء شایان |    | 

حرف های مهم(از نظر خودم)

 ۱.تصور تصور تصور! هر کسی از هر کسی یه تصوری تو ذهنشه!

که این تصور بعد یه مدت از آشنایی به وجود می یاد.

شده تا حالا فکر کنی خیلی ها رو می شناسی ولی یهو بفهمی اون آدم ها کسایی نبودن که تو فکر می کردی!

یهو همه دستشون بلرزه و نقابی که به صورت گذاشته بودن از دستشون بیفته!

و تو  لعنت بفرستی به این همه خوشبینی احمقانه ات!

خیلی ها می گن بدبینی ، بی اعتمادی و درون گرایی!

ولی من به خودم حق می دم این جوری باشم!

به خودم حق می دم که فاصله ها رو حفظ کنم!

به خودم حق می دم خیلی وقت ها خشک برخورد کنم!

هر کسی شیوه مخصوص خودش رو داره .

 

۲.باز هم وقت امتحان ها رسید و من باید خودم را برای آخرین امتحان های دوره کارشناسی آماده کنم!

هیچ وقت در طول ترم درس نخواندم و همیشه وقتی پایان ترم به مشکل بر می خورم به خودم قول می دهم که ترم بعد حتما از اول ترم بخوانم.

ولی این ترم دیگر نمی توانم از این قول ها بدهم.

همیشه شعاری داشتم که در این موقعیت ها ورد زبانم بود:

تو می تووونی!!!!

و جالب این که به محض گفتن این شعار به هر کاری توانا می شدم.

 

۳.همیشه فکر می کنم ای کاش خوانندگان وبلاگم را نمی شناختم!

یعنی دنیای مجازی ام با دنیای حقیقی قاطی نمی شد.

اگر دوستان حقیقی و مجازی از هم جدا بودند خیلی هیجان انگیز بود.

می دانم که خیلی ها وبلاگم را می خوانند خیلی هایی که کامنت نمی گذارند ولی به مدد آمار گیرهای سایت وبگذر   از حضورشان با خبرم.

می دانم که در مغزشان به دنبال رابطه ای میان پست ها و حالم می گردند.

کافی است یک پست فحشناک بگذارم .تا همه به خودشان شک کنند که من با کدامشان بودم!

یا شب بنویسم که با یکی قهر کردم یا رابطه ام قطع شده.و فردا صبح همه بپرسند چه شده؟

نمی دانم این اتفاق ها خوب است یا بد !

این وبلاگ با همه سوت و کور بودنش برای من دوست های زیادی آورده!

ولی به دلیل خطایی که در برداشت های مخاطبین هست خیلی وقت ها دست به خودسانسوری می زنم تا خدای ناکرده به کسی بر نخورد یا کسی فکر نکند........

(مثلا حدس می زنم که شما درباره مورد 1 همین پست چه فکرهایی می کنید!)

 

۴.نیروی عجیبی من را از نوشتن وا می دارد.

این نیرو این قدر قوی است که نمی توانم جمله هایم را درست ببندم!

همیشه تنها هدف زندگی ام این بود که راضی باشم و از زندگی لذت ببرم!

هیچ کس به اندازه خودم برایم مهم نیست.

در مورد وبلاگ هم همین طور است.

برایم مهم  است که خودم راضی باشم !

ولی راضی نیستم.اصلا راضی نیستم.

می خواهم خودم را به آن نیروی قوی بسپارم و مدتی ننویسم.

تا بعد ببینیم چه می شود!

خسته ام  و دلم به شدت گرفته !

+  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت  9:33  توسط  سناء شایان |    | 

رنگ و بو

استاد جلال الدین همایی رو از کتاب ادبیات پیش دانشگاهی می شناختم و برای این اسمش یادم مونده که به "سنا"تخلص می کرده!

چند روز پیش توی همشهری جوان خوندم که 13 دی تولدشه!

یاد یه بیت از شعرهاش افتادم!

معلم پیش دانشگاهیمون می گفت وقتی می خواسته (تو دانشگاه) این بیت شعر رو بخونه!سرش رو بر می گردونده طرف دخترهای دانشجو و می گفته:

 

 

ای گل به دست مال هوس پیشگان مرو

                                        

                                       مگذار تا ز دست تو این رنگ و بو رود

 

همین...........................................

+  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت  17:50  توسط  سناء شایان |    | 

درگیری!

در دوستی با دوست مدارا کن شاید روزی دشمن تو گردد

در دشمنی با دشمن نیز مدارا کن زیرا شاید روزی دوست تو گردد!

چند روزی ست درگیر این حرف امام علی ام!

و هر چه قدر تلاش می کنم که تدبیر این سخن را درک کنم و به کار بندم کمتر می توانم!

مدارا هم چیز خوبی ست در صورتی که حقی از مدارا کننده ضایع نشود!!!!!!

نمی دانم!!!!

*این عکس کاملا تزئینی است!

 

 

+  نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385 ساعت  9:50  توسط  سناء شایان |    | 

بازی

خوب!توی این همه درگیری ذهنی شاید این بازی بتونه برای چند دقیقه من رو از فکر کردن رها کنه.

بازی از اینجا شروع شده!

 

حالا اعترافات:

 

1.بچه که بودم به دوتا کار علاقه مفرط داشتم اولی کادو دادن به مامان و بابا و دومی دعوا و کتک کاری با خواهر بزرگترم

برای انجام اولی (چون قدرت مالی نداشتم)از وسایل مامان و بابام کش می رفتم بعد دوباره کاغذ کادو می پیچیدم دورشون و بهشون پس می دادم.و برای انجام دومی سر هر چیز کوچیک با خواهرم دعوا می کردم و گیس و گیس کشی راه می انداختم.جالب این جا بود که همیشه اون کوتاه می اومد.

 

2.از وقتی رفتم مدرسه تا حالا هیچ وقت به درس گوش نکردم توی کلاس ها همیشه سرگرم کتاب خوندن بودم یا چیز می نوشتم.ولی یه بار گیر افتادم و معلم بی شخصیت کتابم را پاره کرد.جالب این جا بود که معدلم همیشه بالای 19 بود.

 

3.توی دبیرستان بسیار آبزیرکاه بودم .

هر کاری دقیقا هر کاری که دلم می خواست می کردم و همیشه نمره انضباطم 20 بود.از فعالیت های مهم من در دبیرستان نرجس(توی خیابان ایتالیا)این بود:

سرپرستی اعتصاب ها

کل کل با مدیر و ناظم

شورش های متمادی به اداره آموزش پرورش(تا جایی که یه بار رفتم تو اتاق رئیس منطقه و چنان حالی ازش گرفتم که یارو خودشم کف کرده بود)

و....

در دانشکده هم یه بار حال یه استاد بی سواد را چنان جا آوردم که تا عمر دارد من را به یاد خواهد داشت.

 

4.بسیار سنگدل و کینه ایم.یعنی خیلی دیر و کم احساساتی می شوم.اگر لازم باشد به راحتی کسی را از دلم بیرون می کنم و تا زمانی که حتی یه ذره کینه از او داشته باشم دوست ندارم ببینمش.در مسائل عشقی و احساسی بسیار خنگم و همیشه عقلم بر احساستم غلبه دارد.

 

5.پیاده روی را دوست دارم ولی نه تنهایی.و در آخرین رکوردم از آرژانتین تا انقلاب پیاده رفتم(یعنی رفتیم).زیاد فحش می دهم ولی نه فحش های بد(چیزی در دلم نیست) .همیشه و در همه فصل ها بستنی می خورم (حتی زیر برف).و نوشتن و خواندن را بیش از هر کار دیگر دوست دارم

 

منم بازی رو به چند تا آدم آپ نکن پاس می دم شاید این بازی سبب خیر بشه و آپ کنند:

  1. فاطمه اسکندری.
  2. حسین طالقانی.
  3. ع 2
  4. سعید نقشی(پسر داییم).

     کس دیگه ای رو پیدا نکردم!

+  نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت  19:34  توسط  سناء شایان |    |