۱.تصور تصور تصور! هر کسی از هر کسی یه تصوری تو ذهنشه!
که این تصور بعد یه مدت از آشنایی به وجود می یاد.
شده تا حالا فکر کنی خیلی ها رو می شناسی ولی یهو بفهمی اون آدم ها کسایی نبودن که تو فکر می کردی!
یهو همه دستشون بلرزه و نقابی که به صورت گذاشته بودن از دستشون بیفته!
و تو لعنت بفرستی به این همه خوشبینی احمقانه ات!
خیلی ها می گن بدبینی ، بی اعتمادی و درون گرایی!
ولی من به خودم حق می دم این جوری باشم!
به خودم حق می دم که فاصله ها رو حفظ کنم!
به خودم حق می دم خیلی وقت ها خشک برخورد کنم!
هر کسی شیوه مخصوص خودش رو داره .
۲.باز هم وقت امتحان ها رسید و من باید خودم را برای آخرین امتحان های دوره کارشناسی آماده کنم!
هیچ وقت در طول ترم درس نخواندم و همیشه وقتی پایان ترم به مشکل بر می خورم به خودم قول می دهم که ترم بعد حتما از اول ترم بخوانم.
ولی این ترم دیگر نمی توانم از این قول ها بدهم.
همیشه شعاری داشتم که در این موقعیت ها ورد زبانم بود:
تو می تووونی!!!!
و جالب این که به محض گفتن این شعار به هر کاری توانا می شدم.
۳.همیشه فکر می کنم ای کاش خوانندگان وبلاگم را نمی شناختم!
یعنی دنیای مجازی ام با دنیای حقیقی قاطی نمی شد.
اگر دوستان حقیقی و مجازی از هم جدا بودند خیلی هیجان انگیز بود.
می دانم که خیلی ها وبلاگم را می خوانند خیلی هایی که کامنت نمی گذارند ولی به مدد آمار گیرهای سایت وبگذر از حضورشان با خبرم.
می دانم که در مغزشان به دنبال رابطه ای میان پست ها و حالم می گردند.
کافی است یک پست فحشناک بگذارم .تا همه به خودشان شک کنند که من با کدامشان بودم!
یا شب بنویسم که با یکی قهر کردم یا رابطه ام قطع شده.و فردا صبح همه بپرسند چه شده؟
نمی دانم این اتفاق ها خوب است یا بد !
این وبلاگ با همه سوت و کور بودنش برای من دوست های زیادی آورده!
ولی به دلیل خطایی که در برداشت های مخاطبین هست خیلی وقت ها دست به خودسانسوری می زنم تا خدای ناکرده به کسی بر نخورد یا کسی فکر نکند........
(مثلا حدس می زنم که شما درباره مورد 1 همین پست چه فکرهایی می کنید!)
۴.نیروی عجیبی من را از نوشتن وا می دارد.
این نیرو این قدر قوی است که نمی توانم جمله هایم را درست ببندم!
همیشه تنها هدف زندگی ام این بود که راضی باشم و از زندگی لذت ببرم!
هیچ کس به اندازه خودم برایم مهم نیست.
در مورد وبلاگ هم همین طور است.
برایم مهم است که خودم راضی باشم !
ولی راضی نیستم.اصلا راضی نیستم.
می خواهم خودم را به آن نیروی قوی بسپارم و مدتی ننویسم.
تا بعد ببینیم چه می شود!
خسته ام و دلم به شدت گرفته !