یلدای تنهایی
1.زمستان را دوست دارم!نه به خاطر چهره های یخ زده مردمان بلکه به خاطر خزیدن در درون خودم!!
حرف زدن درباره یلدا آسان است ولی حیف حوصله نوشتنش نیست!
به غیر از یلدا اتفاقات جالب دیگری برای تعریف کردن دارم ولی حوصله تایپ ندارم.
فقط زمستانتان مبارک !همین!
2.بخوانيد،تا آخر بخوانيد!
جالب است،حس هم ذات پنداري عجيبي با نويسنده دارم!
بهر حال،"بهشت گمشده "من پيدا مي شد و من غرق در اين اميد كه باز مي توانم به تنهايي رو كنم و به اين معبد زيبا و گرم و استواري كه فضايش از حرارت انس و صميميت و عصمت مي لرزد پناه آورم.
و از سرماي بيرون و ديدار چهره هاي زمستان زده بي درد ،خود را در آغوش " با خويشتن بودن" پنهان كنم.
چنان نيرو و اميد گرفته بودم كه مي دانستم رنج "بودن"را و فشار طاقت فرساي "زيستن"را خواهم توانست تحمل كنم.
تو نمي داني كه زنده ماندن دردناك ترين حادثه است؟
چه نابينايانند آنها كه شهر را شلوغ مي بينند.
وچه ساده لوح كه از جمعيت سخن مي گويند!
سر شماري مي كنند و بعد شماره عجيبي را از نفوس اعلام مي كنند و باور هم دارند .
درست هم هست،منتها صفرها را بيهوده به حساب مي آورند،صفر صفر است،هر كجا كه قرار گيرد.
كو جمعيت؟چگونه از اين همه خالي بودن،از اين همه بي كسي از اين همه خلوت ،به وحشت نمي افتند؟كو كسي؟
چه خوشبخت است آنكه كسي را دوست مي دارد.عشق مي ورزد.
او بر روي زمين ،در ميان اين كوچه و بازار و انبوه سايه هايي كه چون اشباح خيالي مي گذرند،يكي را مي بيند.
احساس مي كند كه در ميان اين خلوت خالي ،يكي وجود دارد.
هرجا او نيست ،كسي نيست،هيچ كس را نمي بيند،تنهايي است و خلوت و تعطيل!
هر جا او هست،جمعي هست،شلوغ و بيا و برو.
در اين كوير خلوت ،سايه دهي و صداي پاي آدميزادي را مي بيند و مي شنود.
اما من كه احساس مي كنم زمين متروك شده است و شهر خلوت و خانه ها خالي!
نامه اي به دوستم/دكتر علي شريعتي

