تبليغاتX
برای ساکنان زمین

روز اول

چه شب سنگینی است این شب 31 شهریور!

بهتر بگویم چه شب سنگینی بود 31 شهریور هر 11 سال مدرسه(به جز سال اول)!!!

تنها سالی که مدرسه را دوست داشتم همان سال اول بود و تمام خاطرات مدرسه که به یاد دارم مربوط به سال اول است!!

انگار همین 1 دقیقه پیش بود 30 شهریور 1370 و من با مادرم دست به دست هم می رفتیم دبستان!!!

مقنعه سفید پایین تور دار به سر و یک کیف صورتی که عکس خرگوش داشت به دست!!

کیف را از فروشگاه فرهنگیان نزدیک خانه مان خریده بودیم!!!و آن موقع فکر می کردم قشنگ ترین کیف دنیاست!!!!

با افتخار راه می رفتم احساس می کردم بزرگ ترین آدم دنیا هستم!!! هر چه بود رفته بودم کلاس اول !!!

به مدرسه که رسیدیم به جمعی از بچه های گریان بر خورد کردم !! از مامانم پرسیدم این ها برای چی گریه می کنند؟ و مامان از سرتقی من خنده اش گرفت!!!

 

پشت بلندگو اسم ها را صدا می کردند و کلاس ها مشخص می شد!!

ولی نمی دانم چرا من را صدا نمی کردند؟ که یهو گفتن ستاره شایان و من با پررویی پریدم رو سن و گفتم نه سناء شایان!!!!!!

خلاصه یه فرفره نارنجی دادند به دستم و و یه جوجه بنفش دوختند به مقنعه ام!

گفتند تو متعلق به کلاس فرفره نارنجی هستی !!

بعدش کارتون تام و جری رو برایمان گذاشتند!

و من این قدر با جوجه رو مقنعه ور رفتم تا کندمش!!!

یادم است آن روز آن قدر خوش گذشت که من به کل مادرم را از یاد بردم و مادرم تمام مدرسه را دنبال من گشت و مرا به زور به خانه برد!!

 

ولی از آن سال به بعد مدرسه برایم تبدیل به یک سرباز خانه شد که باید ساعت 5 صبح بیدار می شدم و دنبال سرویس می دویدم که جا نمانم!!

 

حتی یاد آوری دوران راهنمایی و دبیرستان تنم را به لرزه می اندازد!

 

زیاد چرت و پرت گفتم ببخشید!!!(البته اگه خوانده باشید)


راستی دست همه درد نکند برای این که در پست قبلی هر چه از دهنتان درآمد برایم کامنت گذاشتید (رجوع کنید به کامنت سیزدهم پست قبلی)!واقعا انتظار نداشتم!!هر حرفی را به عنوان شوخی نمی توان پذیرفت!!در هر صورت ممنون!!
+  نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت  20:26  توسط  سناء شایان |    | 

فقط خودم

همیشه از این که درباره خودم بنویسم متنفرم! ولی این نوشته ها با این که خصوصی است ولی به درد دیگران هم می خورد چون هر کسی ممکن است روزی  در جایگاه من قرار بگیرد!

 

این چند ماه زیاد حرف زده ام!خیلی زیاد !

با آدم های گوناگون حرف های مشابهی زده ام!!

باخانواده ،دوستان دانشکده ای ، دوستان غیر دانشکده ای ،آشنایان، فامیل و....

خلاصه با همه و همه حرف زده ام!!(از همین جا به خاطر پر گویی هایم معذرت می خواهم)

برایشان از مشکلم گفتم مشکلی که واضح است و روشن!و راه حلی واضح تر و روشن تر دارد که به ذهن همه می رسد!!!

ولی کسی که باید این مشکل را حل کند حوصله ندارد!!!

خسته است!!!!!!

دلش می خواهد از همه چی دور شود!

همه وسیله های ارتباطی را دور بیاندازد و برود جایی که دست هیچ بشری به او نرسد!!

دوست دارد ساعت ها تنها به دریا نگاه کند!

دور شود از دنیای ماشین و صدای بوق!!

دور شود از آدم هایی که تمام دغدغه هایشان ارضای غرایز است!!

 

دوست دارد از قید آدم ها رها شود ساعت ها بنشیدند و زل بزند به خانه خدا!!

دور شود از خود مغرور پستش!!

 

آن کس خودم هستم!!!!

 

می دانم! خودم می دانم !هیچ کس به جز خودم و خدایم نمی تواند کمکم کند!

ولی حسم به من می گوید خدا تو را مختار آفریده برای همین در انتخابت کمکت نمی کند ولی وقتی تصمیم گرفتی پشتت است و از هیچ کمکی دریغ نمی کند!!

 

ولی خدایا کمکم کن دکمه start  را بزنم!!!با این که دیر است وخسته ام!

 وای که چه قدر دلم تنهایی می خواهد!!

 


امروز راحت ترین انتخاب واحد عمرم را انجام دادم!فکر کنم به خاطر این بود که اصلا با خانم حبیب الله زاده(رئیس آموزش) روبرو نشدم!!!خدایا شکرت !بعضی آدم ها را هر چه کمتر ببینم بهتر است!!

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت  12:14  توسط  سناء شایان |    | 

لت

گاهی 1000 نوازش کار یک سیلی را نمی کند!

 

و گاهی 1000 سیلی کار یک نوازش را نمی کند!!

 

کاش همه موقعیت شناس بودند!!

 

دنبال یک خیر خواه می گردم که یک سیلی نثارم کند!! شاید از خواب بپرم!!

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت  18:42  توسط  سناء شایان |    | 

شبنم!

من به قصد دیدن رودخانه ها و کوه ها به گرد جهان گردیده ام برای این سفرها بهای زیادی پرداخته ام.

من به راه های دور رفته ام و بسیار چیزها دیده ام ،اما من فراموش کردم:

قطره شبنمی نشسته بر علفی خرد را که درست جلوی خانه ام بود ببینم. قطره شبنمی که انعکاس تمامی جهان را در خود داشت.

  

   

                 

                                                                                    

                                                            تاگور شاعر و فیلسوف هندی

 

 

+  نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385 ساعت  9:22  توسط  سناء شایان |    | 

چقدر خوبه که...

چقدر خوبه که زندگی رو هر جور که دوست داریم تصور کنیم و همیشه اونو به همون شکلی که تو ذهن داریم ببینیم....

مثلا" وقتی به آسمون نگاه میکنیم اونو مثل یه پدر مهربون ببینیم که چشمش به دنبال بچه اش است و همیشه مواظب اوست.وقتی به زمین نگاه میکنیم اونو مثل یه مادر مهربون ببینیم که همه سختی هارو برای راحتی بچه اش تحمل میکنه و با اینکه قدم های ما درد آوره ولی با مهربونی به ما آجازه میده که راه بریم.وقتی به درخت ها نگاه میکنیم اونارو  تماشاچی های صحنه ی نمایش خود ببینیم و فکر کنیم چقدر دوست داشتنی و محبوب هستیم که این همه تماشاچی دارن ما رو نگاه میکنن و هر چند وقت یک بار هماهنگ دستاشونو بالا میگیرن و تکان میدن و ما رو تشویق میکنن.وقتی به جوی آب نگاه میکنیم اونو مثل یک موعظ ببینیم که مدام به ما یادآوری میکنه که حرکت کنیم و زندگی بدون حرکت زندگی نیست.وقتی به پرنده ها نگاه میکنیم اونارو مثل نت های موسیقی آرامش بخش و دلنشین ببینیم که در اطراف ما هستن و به ما نشاط زندگی و هم آهنگی در کارها رو میدن.وقتی به مغازه ها نگاه میکنیم اونارو مثل سبد های مختلفی ببینیم که هر کدوم با یک چیزی پر شدن یکی با گل یکی با نون یکی با میوه یکی با پول و...که ما هر وقت بخوایم میتونیم دست دراز کنیم و از اون سبد ها هر چی میخوایم بر داریم.وقتی به خونه ها نگاه میکنیم آرامش بگیریم چون هنوز کسایی هستن که با عشق زندگی میکنن وخدارو شکر میکنن .وقتی به آدما نگاه میکنیم اونا رو دوست داشتنی ترین موجودات پر تحرک روی زمین ببینیم.چرا که بدون آنها زندگی    عشق   خوبی   مهربونی    محبت     یکدلی     یکرنگی      صداقت      فداکاری     گذشت      محبوبیت     افتخار     و..... وجود نداره تمام صفت های خوب دنیا در کنار همین موجودات دوست داشتنی معنا پیدا میکنه .

اگه هر کس باب میل خودش دیدش رو از زندگی عوض کنه اون وقته که دوست داره تا خدا میخواد زنده باشه     تا زنده هست شاکر باشه      تا شاکر هست شاد باشه       تا شاد هست محبوب باشه      تا محبوب هست تنها نباشه.

خیلی وقتها تو راه دانشگاه با خودم تمرین میکردم که همه دورو برم رو اینجوری ببینم و تا حدی موفق هم میشدم واون روز با یه نیروی  چند برابر به دانشگاه میرفتم و احساس میکردم که چقدر سر حالم.

+  نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت  10:54  توسط   |    | 

پست تولد

طولانیه !! ولی چکیده ای ست از حکایت یک سال وبلاگ نویسی من!!

این نوشته زیاد از قواعد نویسندگی پیروی نمی کند!!! و شاید خیلی ها حوصله خواندنش را نداشته باشند!!

  

خیلی نوشته ام !خیلی بیشتر از آن که تصورش را بکنید!!12 ماه هر هفته حداقل 2 بار آپ کردم!!

 

پارسال همین موقع بود!(قبل از این که بیماری وبلاگ نویسی به صورت اپیدمی در میان برو بچ دانشکده شیوع پیدا کند!!)

 احساس کردم نوشته هایم بر دل دفتر خاطرات سنگینی می کند!!!!

تنها اطلاعاتی که از وبلاگ داشتم این بود که موجود زنده اینترنتی ست شبیه به سایت!!!!!!وقتی چند تا وبلاگ را دیدم ! تا حدودی فهمیدم چه خبر است و تصمیم گرفتم وبلاگ بسازم!!!

 

به اولین چیزی که فکر کردم اسمش بود!!

همیشه عاشق پارادوکس بودم!!یه جور کنایه رک و راست بود!!

برای همین گشتم دنبال پارادوکس مثل مجسمه آزادی ، باران خشکی ، ......

که یهو بیابان سبز در ذهنم جرقه زد!!

منطقه محبوب من در ایران کاشان و اطرافش بود!جاهایی مثل نیاسر ، قمصر ، ابیانه ،

گلستانه و مشهد اردهال!!!!! چند سال پیش بود که برای اولین بار به آرامگاه سهراب سپهری رفتم و دلم چه قدر برای سادگیش گرفت!!!

و بعد که از چند دقیقه فهمیدم این جا (مشهد اردهال)جایی است در دل کویر با آب و هوایی همیشه بهاری!!!!

و بعد با خودم فکر کردم که بی دلیل نبوده که کسانی مثل سهراب سپهری و کمال الملک و... شاعر و نقاش و ..... شده اند اگر من هم جای آنها بودم کمتر از آنها نمی شدم!!!!!!!!

در کاشان ابرها خیلی راحت به زمین نزدیک می شوند!!و دل ها خیلی راحت پاک و ساده می شوند!!!!بی خود نیست گل محمدی آنجا می روید!!

و به یاد آنجا عنوان وبلاگ را گذاشتم حتی کویرم می شه سبز کرد!!!!!!

و وبلاگم را در پرشین بلاگ به دنیا آوردم!!!

در اولین پستم گفتم :

حرف را باید زد !درد را باید گفت!!

 

و هنوز هم به این حرف اعتقاد دارم!!! در این یک سال سعی کردم که حرفم را بگویم و به شدت بر این نکته تاکید دارم که می توان تمام حرف ها را گفت فقط باید دانست چه وقت و با چه بیانی گفت که مایه دردسر نشود !

در این یکسال نخواستم که  حرف هایم کسی را بیازارد ولی اگر کسی دلش از حرف هایم آزرده شد بداند دلش خیلی نازک است و گرنه تلنگر های من کجا و شکستن دل کجا!!!

در این مدت ، وبلاگ برای من مثل نموداری از احساسات و اعتقادات و تفکرات بوده است!!!بازتابی از اتفاقات دنیای حقیقی!!!

از استادها و کلاس هایم از دلم از اتوبوس ها از افطاری ها از فوتبال از تمام اتفاقات پیرامونم نوشته ام!!!

سعی کردم نوشته هایم برای خواننده ها مفید باشد!نمی دانم تا چه حد موفق بوده ام؟ ولی می دانم (لا اقل در حد عقل خودم)چرت و پرت ننوشته ام!!

 

اوایل  تعداد کامنت ها از 4 تا تجاوز نمی کرد!و بلد نبودیم چه کارهایی می توان در کامنت دونی بچه ها کرد!ولی بعد ها فهمیدیم که می توان در کامنت دونی چت کرد ، فحش داد ، مشاعره کرد ،و حتی قرار ملاقات گذاشت!!!!!!!

 

فروردین ماه بود که جنبش وبلاگ شروع شد و همه کم کم رو به وبلاگ آوردند!منم چون پرشین بلاگ مشکل داشت به بلگفا اسباب کشی کردم!

کم کم اتفاقات جالبی افتاد!آشنایان قدیمی که یادشان از ذهنم پاک شده بود وبلاگ نویس شدند!و وبلاگ سبب شد دوباره دوست باشیم هرچند مجازی!!!

دوستان جدید پیدا کردم !درست تر آن که دوستان جدید مرا پیدا کردند!دوستانی که بعد از مدتی پا در دنیای واقعی گذاشتند!!!

آن زمان شروع کرده بودم اصلا فکرش را نمی کردم که روزی به این جا برسم!!!

 

آمدن هدیه گرچه دیر ولی لذت بخش بود! 3دانگ این بچه ای که تا به حال یک تنه به یک سالگی رساندمش به نام هدیه است! آمده است کمک کند بچه زودتر و بهتر بزرگ شود!!!

 

نمی دانم برای تولد یک وبلاگ چه می توان خرید!یا چه می توان کرد؟

ولی می دانم که دوست ندارم این بچه منحرف شود!

و امیدوارم اگر روزی احساس کردم که نوشته هایم به راه خطا می رود جرئت این را داشته باشم که روی گزینه حذف وبلاگ کلیک کنم!!ولی امیدوارم روزی برسد که تعداد سال های عمر این ویلاگ به اندازه این شمع ها بشود!!

   

+  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت  9:2  توسط  سناء شایان |    | 

فقط سلام

آدم فقط یه بار متولد میشه یه بارم از دنیا میره .این فاصله زمانی بین تولد و مرگ معلوم نیست که چقدر باشه. ممکنه چند لحظه باشه ممکنه ۱۵۰ سال باشه یا بیشتر. با وجود دونستن این موضوع چرا آدما طوری زندگی نمیکنن که وقتی فرصتشان تموم شد حسرت فرصت از دست رفته را نخورن؟!!چرا هر چی که برای خودشون دوست دارن نمیتونن برای دیگرون هم دوست داشته باشن؟!! چرا نمیتونن با صداقت لبخند بزنن وبا شجاعت دوست بدارن؟!! چرا با اینکه میتونن راست بگن ویه عمر بدون عذاب وجدان زندگی کنن دروغ میگن؟!! آدما با اینکه میتونن خدا رو خشنود نگه دارن از این کار دوری میکنن!! بدون شک اینها خودشون هم از خودشون خشنود نیستن و آرامش را در زندگی نفرت بارشون ندیدن.   صداقت مال آدمای شجاعه. کسی که صداقت نداره از خودش فراریه ماسکی روی صورتش میزنه و از اینکه همه اونو به شکل اون ماسک میبینن خوشحاله خیال میکنه خدا هم از پشت ماسک نمیتونه کارهای اونو ببینه .این آدما همیشه یک پس گردنی از روزگار میخورن ولی باز نمیدونن که باسه چی خوردن باز نمیفهمن که چرا اینقدر زندگی کردن براشون سخته و پژمردن.

چرا آدما به جای اینکه بنگرن می بینن؟! به جای اینکه لبخند بزنن پوزخند میزنن ؟! به جای اینکه سلام کنن اخم میکنن؟! به جای اینکه حرف بزنن تیر میزنن ؟!به جای اینکه زندگی کنن دیگرون رو از زندگی کردن محروم میکنن ؟!به جای اینکه تلاش کنن مانع تلاش دیگرون میشن؟!

کاش دنیا مثل صحرا بشه و گلی توش برویه و همه ی بدیها و زشتی هارو توی زیبایی خودش محو کنه...

+  نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت  9:34  توسط   |    | 

تابستان عجیبی ست!

تابستان عجیبی ست!

اخلاق های عجیب پیدا کردم!دیگر از روحیه جنگندگی که باعث می شد در مقابل مشکلات و نا حق قد علم کنم خبری نیست!احساس می کنم نرم شده ام !ریحانه شده ام!و این هم خوب است و هم بد!خوب از این لحاظ که دیگر خشمگین نمی شوم و درمقابل رفتارهای بد مردم حرص نمی خورم و روزی 1000 بار به این و آن در مسائل مختلف می گویم بی خیال!و از طرفی بد است چون بسیار مصلحت بین و محافظه کار شدم و مصلحت را به حقیقت ترجیح می دهم!

 

تابستان عجیبی ست!

بیماری های عجیب می گیرم و دردهای عجیب تر می کشم!!!!!!

دردی که ابتدا تصور می شود درد قلب است و بعد که دانه های ریز و سوزشناک از کتفم بیرون می آید و زخمی به قطر 1 سانتیمتر عارض می شود!کاشف به عمل می آید که آبله مرغان بزرگسالان است! که بیشتر در آدم های بالای 40 سال دیده می شود!!!!!!!!و من هم با این که در کودکی آبله مرغان گرفته ام باز هم اسیر این بیماری می شوم!بیماری که سخت تر و طولانی تر و دردناک تر آبله مرغان است!!

که با تب و لرز همراه است !

 

تابستان عجیبی ست!

هر کاری می کنم نمی توانم برای فوق درس بخوانم!نمی دانم چرا!(راستی شهید رجایی فوق لیسانس آمار داشته!)می روم بعد از 6 سال نهج البلاغه را از کتاب خانه در می آورم و می خوانم

صحیفه سجادیه با ترجمه جواد فاضل می خرم و از خواندنش کیف می کنم!امام سجاد هم اشک آدم را در می آورد هم درس می دهد!چه بدبختند کسانی که لذت خواندن صحیفه سجادیه را از خود دریغ می دارند!!!

در رنج بیماری دعای 15 صحیفه به سراغم می آید و آرامم می کند:

خدای من !چگونه بر رنج بیماری صبر نکنم و در برابر این بلا که بر من فرستاده ای سپاس نگذارم.زیرا می دانم که هر چه محنت مرض پیکرم را بیازارد فرشتگان نامه نویس من در کارنامه من مکرمت و منقبت نویسندو بی آن که بنده توطاعتی به جای آورد برای وی ثواب طاعت مقرر دارند!

 

کم کم دارم امام ها را می شناسم و این شناخت شناختی ست کاملا شخصی و درونی!و احساس می کنم هر کدامشان را یک جور دوست دارم!

 

    

 

+  نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت  20:38  توسط  سناء شایان |    | 

5بیت تامل انگیز

آن کس که نداند و بداند که نداند

                                                لنگان خرک خویش به منزل برساند

 

آن کس که نداند و نداند که نداند

                                                 در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

آن کس که بداند و نداند که بداند

                                                 بیدار نمایید که بس خفته نماند

 

آن کس که بداند و بداند که بداند

                                                اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

 

آن کس که بداند و بداند که نداند

                                                 در علم و ادب شهره آفاق بماند

+  نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385 ساعت  16:53  توسط  سناء شایان |    |