تبليغاتX
برای ساکنان زمین

بالاخره مبعوث شد!

در این روز بود که یک ندای مهیب آسمانی از مشرق کوه حرا بلند شد!

و در دنیای بشریت طنین انداز گردید!

این آهنگ ملایم طبع بشر بود! و مردم جهان در انتظار چنین آهنگی بودند و باافق فکر و ساختمان دماغی خردمندان سازگار گردید!این لحن فرح بخش در جان انسان دلنشین شد و سطح اندیشه و فکر را بالا برد!

 

مردی چهل ساله که امتحانات خود را به درستی و صداقت به راستی و امانت به وارستگی و حقیقت داده بود از سراشیبی کوه پایین می آمد در حالی که نور روشن و مفرحی از جیبش زبانه می کشید!و هر بیننده ای را بر خود می لرزانید!

واعلامیه ختم نبوت را در دست داشت!

یک شریعت سهل و ممتنع را با خود می آورد!و آن دین فطری و قانون اجتماعی بود!

او کتابی آورد که ملایم طبع ادوار تاریخ  زندگانی اجتماعی بشر بود!

 

او در خط سیر خود قانونی معتدل و مصون از افراط و تفرط آورد!!!

 

و همان عواملی که سبب شد تا آدم را از بهشت بیرون کنند حضرت محمد (ص)رابر انگیخت تا بازگشت به سوی بهشت نماید!

 

                                         برگرفته از کتاب تاریخ انبیاء از آدم تا خاتم

 

نوشته های بالا را اگر نخواندید بخوانید و اگر خواندید دوباره بخوانید!!

و بعد چشم ها یتان را ببندید و این حرف ها را مقایسه کنید با اسلامی که الان در ایران برپا ست!

قضاوت با خودتان است!

ولی بیچاره پیامبر!!

 

روز بعثت روزی است که نهضت معنوی شروع شد و انقلابی در عالم بشریت ایجاد کرد ، که هنوز ادامه دارد!

  

         

                  

+  نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت  20:40  توسط  سناء شایان |    | 

راز و نیاز

اگر شادم به امید است اگر خسته ز زنجیر است. اگر آباد باشم از توست اگر ویرانه ام بی توست .ای که جان بخش و توانایی ای که رزاقی و غفاری . با تو بودن و که دیدم بی تو بودن و کشیدم عشق تو را دیدم و از غیر تو کشیدم . وقتی یارم تو باشی وقتی مونسم تو باشی وقتی عاشق تو باشم به عشق تو آزادم. رنگ سیاه ندارم رنگ تیره ندارم رنگ سفید و آبی رنگ سرخ و طلایی.من بنده ای حقیرم تویی بنده نوازم . دستم بگیر که بی تو تاب و توان ندارم .
+  نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت  10:34  توسط   |    | 

شیرین و تلخ

بعد از عمری میخوام بنویسم نمیدونم از کجا شروع کنم.از جایی میگم که احساس منو خیلی عوض کرد.از مسجدالحرام با اون همه شکوهش و جلالش.از لحظه ی قشنگی بگم که هر وقت یادم میفته مو به تنم سیخ میشه.اون روز کاروان ما ساعت ۳ یا ۵/۳ بعد از ظهر در حالی که همه لباسهای احرام به تن داشتن و چهره هاشون از شادی برق میزد از مدینه حرکت کرد بعد از ۱ ساعت به مسجد بسیار قشنگی به اسم مسجد شجره رسیدیم .اونجا اولین تحولی بود که در خودم و در افکارم احساس کردم.محرم شدن ما با گفتن لبیک ها در مسجد شجره آغاز شد.با اینکه خیلی مشکل بود که گناه نکنیم و یک کمی آدمو نگران میکرد ولی دوستش داشتم.هنگام گفتن لبیک ها اشک توی چشمهام گوله شده بود و هر کاری میکردم که شاید این گوله ی بزرگ اشک از چشمام بیرون نیاد نشد.بالاخره راهشو پیدا کرد و سرازیر شد.مثل رودخونه که هر چقدر جلوشو بگیری راهی برای رفتن پیدا میکنه واین رمز موندنه.خلاصه سختیها رو تحمل کردیم تا اینکه موقع اذان صبح همگی پشت در مسجدالحرام بودیم.آرام آرام داخل مسجد شدیم و نماز صبح رو به جماعت خوندیم .توی چهره ها دلهره پیدا بود همه همون احساس منو داشتن.اینو از چشماشون میخوندم.همگی بعد از خوندن نماز صبح به طرف حیاط مسجدالحرام جایی که کعبه در اونجا قرار داره رفتیم.هیچ کس به جلو نگاه نمیکرد همه سرها پایین بود و پیش میرفتیم.بعد از چند قدمی که رفتیم یکی از مسوولین کاروان گفت همه سجده کنید وخواسته هاتون رو از خدا بخواهید.ما هم همه سر به سجده بردیم و کلی دردودل کردیم.باز همون صدای قبلی گفت حالا بلند شید و به جلو نگاه کنید.مو به تنم راست شد و لرزی عجیب وجودمو  گرفت.این لحظه لحظه ای بود که هیچ وقت هیچ کسی احساس آدمو درک نمیکنه.همه ی تصاویری که برات از کعبه گفته بودن و شاید تو عکسها و تلویزیون دیده بودی همشون یکدفعه محو میشن و یک چیز کاملا" جدید جای همشونو میگیره. توصیه میکنم هیچ وقت از هیچ کسی نپرسید که چه احساسی داشتی و کعبه چطوری بود چون هیچ وقت احساس ها یکی نخواهد بود. تمام اعمال و با هر سختی که داشت همه با یک عشق و وسواس خاصی انجام میدادن .نمیدونید که چه حال عجیبی داره واقعا" هر چی سعی میکنم که بیانش کنم نمیتونم فقط میتونم برای همه آرزو کنم که به این سفر برن ان شاء الله .

این که گفتم یک خاطره ی شیرین بود و اما بعدیشم بد نیست گوش بدین.

وقتی اومدیم تهران یک هفته بعد به مشهد رفتیم و کلی با امام رضا حرف زدیم و سلام همه رو رسوندیم. اونجا خونه ی یکی از دوستای قدیمیمون بودیم.خیلی آدمای خوبی بودن . اونا هم گاهی چند سالی یک بار خونه ی ما میومدن.این خانواده یک دختر داشتن همسن من بقیه ی بچه هاشون ازدواج کرده بودن وزیاد اونارو ندیدیم.نمی دونم چرا من از همون روز اول که اینو دیدم بعد از این چند سالی که اونو ندیده بودم نمیتونستم باهاش حرف بزنم.آخه حرفامون به هم نمیخورد.من از دانشگاه و درسها و مکه ... میگفتم واون از دوستای عجیب دانشگاهش.حرفاش برام سخت بود.آخه یک کم باور کردنش برام مشکل بود.تا اینکه یک روزی از این چهار روز این خانوم اومد و گفت هدیه جون دوستام میخوان تورو ببینن دعوتت کردن بریم رستوران شام بخوریم.منم با کمال سادگی قبول کردم.شب شد و توی راه بودیم که فهمیدم ۲ تا از دوستاش که از اسماشون معلوم بود دخترن نمیان .رفتیم تا رسیدیم به رستوران.دیدم این خانوم با ۳ تا آقا پسر عجیب غریب داره سلام علیک میکنه و منو معرفی میکنه منم که مات و مبهوت موهای این ۳ تا و مدل ریشاشون شده بودم سلام علیک کردم و زود خودمو جمع کردم که کسی متوجه بهت زدگی من نشه.انتظار داشتم دوستای این خانوم چند تا دختر دانشجو باشن ولی چیزی ۱۸۰ درجه متفاوت دیدم.خلاصه اون شب من از شدت تعجب لالمونی گرفته بودم.اون ۳ تا سوسول هم همش میگفتن تو چقدر ساکتی هنوز یخت آب نشده؟!!!ولی هر چی فکر میکردم حرفی برای گفتن به اونا نداشتم.فقط نشسته بودم و تماشا میکردم.روابط بسیار نزدیک اونارو میدیدم و حرفای مفت و بیخودشون و میشنیدم و رفتارهای زنندشونو زیر چشمی رد می کردم.                                                                 

خیلی ناراحت شدم آخه چرا باید یک دختر اینقدر سبک باشه که اجازه بده هر کی هر کاری می خواد انجام بده. خلاصه احساس میکردم رگ غیرتم بد جوری ورم کرده و از روسری زده بیرون.ولی مواظب بودم کسی نفهمه. اون شب و با سکوت و آرامش گذراندم ولی خیلی چیزها فهمیدم و جواب خیلی سوال ها رو پیدا کردم.فهمیدم که از روی ظاهر هر کسی نمیشه باطنش رو فهمیدوفهمیدم که چقدر آدمای بیخودی وجود دارن که اسم بقیه رو هم بد میکنن.فهمیدم که چرا وقتی کنار خیابون می ایستم و می خوام تاکسی بگیرم چند تا ماشین بوق میزنن و چراغ میدن .فهمیدم که چرا کسی باورش نمی شه هنوز آدمای غیرتمند و با خانواده وجود دارن و نجابت رو با هیچ چیز عوض نمی کنن.

چه تابستون پری امسال داشتم .از خداوند ممنونم که به من مهلت کسب این تجربه های شیرین و تلخ رو داد .

 

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 ساعت  12:42  توسط   |    | 

امداد غیبی!

در صف ایستاده بودیم !در صف بوسیدن!آن هم در مرکز زمین!!!

که آقای ایرانیی نه چندان محترم!به ما گفت که عرب ها بوسیدن حجر الاسود را برای زن ها حرام می دانند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و من دلم شکست ! و همان موقع به خداگفتم که ما را دعوت کردی اینجا که این حرف ها را بشنویم!!!مجلس زن کشی که همه جای جهان برپاست!دیگر لازم نبود بیاییم این جا و بشنویم!!!!!

هنوز حرفم با خدا تمام نشده بود که صدایی شنیدم!!به دنبال منبع صدا می گشتم !!

نگهبان حجرالاسود بود که میان آن همه جمعیت داشت با ما حرف می زد!!!

و می گفت:خاتمی؟(زمان ریاست جمهوری خاتمی بود!!)و ما سر تکان دادیم!

گفت: ایرانی؟ و ما باز هم با لبخند سر تکان دادیم!!!!!!!

و او همان موقع همه جمعیت اطراف حجرالاسود را پراکنده کرد تا ما هر چه قدر که دلمان می خواست ببوسیم!!!!!!

مثل رویا بود!ولی اتفاق افتاد!!!

و این تنها سودی بود که آقای خاتمی در طول 8 سال ریاست جمهوریش به من رساند

عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد!!!

خدایا هیچ وقت این لطفت را فراموش نمی کنم!!!!!


اگر از احوالات من بخواهید بهترم!یعنی کم کم دارم ترک می کنم!!!!

هدیه هم تصمیم دارد بنویسد!

من معتادش نکرده ام او خودش خواست بنویسد!!!

من هم روش های جلوگیری از اعتیاد را برایش گفتم!!!

انشاا.. پست بعدی با هدیه است!!!!!

و هر کس دوست من است دوست او هم است و هر کس دشمن من.........

به وبلاگ های دوستان هم سر زده ام ولی کامنتم نمی آید برای همین فکر می کنم این پست هیچ کامنتی نخواهد داشت!!!!!!

 

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 ساعت  11:6  توسط  سناء شایان |    | 

همیشه معتاد بودم!

تمام خردسالی به تخم مرغ آب پز معتاد بودم!روزی 3 تا!و همین مسئله باعث شد که در نوجوانی سنگ کلیه بگیرم!!

 

تمام کودکی به پفک و برنامه کودک معتاد بودم!!

 

با شروع شدن مدرسه به خواندن کتاب های ریاضی معتاد شدم جوری که تمام مدت غرق در مسائل ریاضی بودم!!!!

 

با شروع دبیرستان همراه با اعتیاد به ریاضی اعتیاد جدیدی در درون من فوران کرد و آن خوردن کتاب های ادبیات بود!!!!

 

در دانشگاه به از کلاس در رفتن و حال استاد را گرفتن معتاد شدم!!!

 

ولی چند وقتی است به شدت از اعتیاد جدیدم می ترسم!!

اعتیادی به نام وبلاگ گردی و  وبلاگ نویسی!!!

احساس می کنم پست ها و کامنت ها  پا را از گلیم خود بیرون  گذاشتند و

دنیای مجازی  خود را به دنیای حقیقی تحمیل می کند!!!

 

تمام ارتباط های ما  در قالب کامنت و sms خلاصه می شود!

 

واقعا باید دهن آن کسی را طلا گرفت که گفت : بگذارید دنیای مجازی در خود بماند!!

دعواها و بحث های دنیای حقیقی را به مجازی نکشید!و بحث های و دعوا های دنیای مجازی را به دنیای حقیقی نکشانید!!!!!اگر از کامنت یکی ناراحت می شوید همان موقع یه کامنت برایش بگذارید و فحش دهید!!! لزومی ندارد که دعواها را از کامپیوتر بیرون بکشیم!!!!

 

نمی دانم ! واقعا هم نمی دانم!!! احساس می کنم در استفاده از اینترنت افراط می کنم!!!

این در حالی است که وقت برای فکر کردن به دغدغه هایم را ندارم!!!

وقت برای اینکه فکر کنم بالاخره می خواهم فوق شرکت کنم یا نه!!

و برای اینکه............

 

از طرفی یار غارم (هدیه)از حج برگشته!و فقط خدا میداند که چه قدر خوشحالم!

می دانم که حجش قبول است چون تظاهر به کاری نمی کند و دلی به پاکیه یک تکه ابر سفید دارد!!

باید لباس های پلو خوری را به تن کنم و بروم برای گرفتن سوغاتی!

 

بر می گردم !شاید یک روز دیگر شاید یک هفته دیگر و شاید.........

 

ولی این دفعه به صورت متعادل و معقولانه!!! نه افراطی و شتاب زده!!!!

 

(بابا شمل را هم منصوره عزیزم آپ خواهد کرد!!)

 

باید فکر کنم!!!!

+  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 ساعت  14:22  توسط  سناء شایان |    | 

علی!پدرم!

همیشه پدرم بوده و هست!حتی وقتی که در این دنیا نباشم!

 

همیشه یه حسرت!

یه حس گم شده!

یه عقده!

یه غبطه!

تو وجودم بوده و هست!

 

می دانم که پدرها دخترهایشان را بیش از هر چیز در دنیا دوست دارند!

برای همین است که آرزو می کنم برای یک لحظه جای زینب بودم!

وقتی راهها با همه وسعتشان و زمین با همه گستردگی بر من تنگ می شود!

دلم می خواست علی پدرم بود !

سرم را روی پاهایش می گذاشتم و یک دل سیر گریه می کردم!و آنچه پیش آمده

بود را برایش مو به مو تعریف می کردم!

و او با همان دستانی که در خیبر را گشود موهایم را نوازش می کرد و آرام آرام با

تحکم خاصی که مخصوص خودش است.برایم حرف می زد!!من غرق در

گفته هایش می شدم !همچنان که غرق در نهج البلاغه می شوم!!!

 

همیشه موقع خواب برایش درد و دل می کنم از مردم می گویم از اعتقاداتم و از حجاب  از همه چیز و همه چیز!!!!!

و نمی دانم چرا شدیدا اعتقاد دارم که گوش می دهد!!

 

وقتی طوفان های فکری از همه طرف به سراغم می آیند!مناجاتش با خدا را

می خوانم!و زمانی که زمزمه می کنم:

مولای یا مولای انت قوی و انا الضعیف و هل یرحم الضعیف الا قوی؟

آرام می شوم!!!

 

همیشه بعد از دعواهایم با خدا وقتی پشیمان می شوم!او را واسطه آشتی قرار

 می دهم!می دانم عزیز دل خداست!!!و خدا حرفش را زمین نمی اندازد!!

 

چه قدر دلتنگش هستم!!! و این دلتنگی با خواندن نهج البلاغه پایان نمی یابد!!!


وبلاگ مشترک زدیم!!!

از الان بگم که من تو 2 تا شون خواهم نوشت!!!

برید ببنید حتما خوشتان خواهد آمد!!(چه فعلی!!)

                                                             

                                                   بابا شمل

 

+  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت  19:9  توسط  سناء شایان |    | 

چرت(با کسره )یا (با ضمه)

دیشب تا صبح چشم روی هم نذاشتم!!!

قم بودیم!

تا حالا هیچ وقت چادر این قدر عذابم نداده بود!

 

+  نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت  10:5  توسط  سناء شایان |   

چه ثمر

دیشب چه شبی بود!

سی و سومین سالگرد احداث سازمان انتقال خون!!!!!!!

تا 1 نصف شب توی تالار بزرگ کشور جشن بود!!

ما هم به مرحمت دوست بابا اونجا بودیم!!!

چه جشنی واقعا خودشون رو کشته بودن!!!

حدود 20 تا خواننده آورده بودن که هی پشت سر هم می خوندن !کردی لری  جنوبی سنتی امشب شب مهتابه! و پاپ!!!! فقط جای کامران و هومن و افشین خالی بود!!

چون این چیزایی که می خوندن از ترانه های اونا بی محتوا تر بود!!

نمی دونم چرا از 10 سال پیش تا حالا هیچ خلاقیتی تو این جشن ها به کار نمی ره!!

نمی دونم چرا هی مجری ها اصرار دارن که دست بزنید!!! مثلا چرا نمی گن همتون صدای زنگ موبایلتون رو در بیارید!!!

ولی قسمت پذیرایی (که از نظر من مهم ترین قسمته)خیلی خوب بود!!

 

امروز دنبال کاغذ باطله می گشتم که جزوی جمعیت شناسیم رو پیدا کردم!

اومدم از وسطش ورق بکنم یهو چشمم خورد به خط هدیه(فقط خدا می دونه که چه قدر دلم براش تنگ شده)!!

یه ترانه برام از سیاوش قمیشی نوشته بود که بسیار وصف الحال همه آدم های امروزی بود!(تاکید می کنم منظورم کس خا صی نیست!)

 

من همونم که همیشه غم و غصه ام بیشماره

                                            

                                                      اونی که تنهاترینه حتی سایه ام نداره

 

اون منم که خوبیامو کسی هرگز نشناخته

 

                                                 اون که در راه رفاقت همه هستی شو باخته

 

هر رفیق راهی بامن دو سه روزی همسفر بود

 

                                                  ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود!

 

(دو بیت حذف شده)

 

چه  اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت

 

                                                 وقتی قدر سر سوزن به وفا نکردیم عادت!

 

واقعا چه ثمر؟؟؟؟

 

این عکس هم هدیه سر کلاس معارف وقتی حوصله اش سر رفته بوده کشیده:

 

 

 

   هیچی

 

+  نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت  11:13  توسط  سناء شایان |    | 

بخوان به نام گل سرخ!

بخوان به نام گل سرخ ، در صحاری شب ،

که باغ ها همه بیدار و بارور گردند.

بخوان  ، دوباره بخوان ، تا کبوتران سپید به آشیانه خونین دوباره برگردند.

 

بخوان به نام گل سرخ ، در رواق سکوت ،

که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد ؛

پیام روشن باران ،

                          ز بام نیلی شب ،

که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد .

 

ز خشکسال چه ترسی ؟

که سد بسی بستند:

نه در برابر آب ،

که در برابر نور

و در برابر آواز و در برابر شور.......

 

                                                در کوچه باغ های نیشابور/شفیعی کدکنی

 

      سرخ

+  نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت  20:48  توسط  سناء شایان |    | 

بهانه

هميشه اتفاق هاي بزرگ با يه اتفاق كوچيك شروع مي شن!!!

همه انقلاب هاي بزرگ يا جنگ هاي طولاني فقط با بهانه هاي كودكانه شروع شدند!

مثلا حمله آمريكا به عراق به بهانه داشتن سلاح هسته اي!(يكي نيست بگه به تو چه؟)

يا انقلاب فرانسه به بهانه گران شد نان !

يا انقلاب مشروطه به بهانه فلك كردن بازرگانان قند!!!!

و.......

شايد بهانه هاي بالا براي بعضي ها مهم و اساسي باشه ولي خداييش بهانه اسرائيل براي جنگ با لبنان خنده دارترين چيزيه كه شنيدم!آدم عاقل براي 2نفر نظامي اين قدر آدم مي كشه و اين همه نيرو از دست مي ده!!!!!!!!يه دفعه ديدي فردا اسرائيلي ها دلشون براي تخت جمشيد ما تنگ شد به ما هم حمله كردن!!!

 يا ادعا كردن ايران ارث باباشونه!!!

 

هيچ وقت دلم براي فلسطيني ها نسوخته!نه اين كه سنگ دل باشم!نه!دل ندارم مرگ يه سوسك را ببينم!ولي به نظر من حقشونه!!!!

آخه مگه جواب گلوله و موشك  رو مي شه با سنگ داد!!!!

نمي دونم چرا كار رو يك سره نمي كنند يا اسارت يا پيروزي!!

الان 30-40 ساله دارن جنگ مي كنن تا 4 تا سنگ پرت ميكنن اسرائيلي ها مي ريزن n نفرشون رو مي كشن!اونا فردا براشون ختم مي گيرن و دوباره پس فردا روز از نو روزي از نو!!!اين اتفاق پشت سر هم هي مي يوفته!!!!!!!!!! خوبه تنظيم خانواده بلد نيستند و گرنه تا حالا نسلشون منقرض شده بود!!!!!

 

دم حزب الله گرم!!!!

خوب زدن تو پوز اين اسرائيلي هاي عوضي!!!!

اصلا تقصير اين فلسطيني هاي بي عرضه است كه اسرائيلي ها رو بد عادت كردن!اگه از اول مثل خودشون باهاشون رفتار مي شد الان ديگه اسرائيل از اين غلط هاي زيادي نمي كرد!!!!!!فكر كردن همه مثل فلسطيني ها بي عرضه و گاگولند!!!

 

درباره مردم اسرائيل هم بايد بگم دلم خنک مي شه موشك مي خوره تو سرشون!!!

چون فكر مي كنم يه دولت فاشيسته عوضي از يك ملت فاشيسته عوضي بالا مي ياد!

اگه ملت مخالف كارهاي دولتند چرا اعتراض نمي كنن؟؟؟

بذار مردم اسرائيل بكشن بلاهايي رو كه به سر مردم بي عرضه فلسطين آوردن!!!

بهتر كه بچه هاي اين نسل هم كشته شوند تا در اين محيط بد بزرگ نشوند!!!!!

 

به اميد پيروزي حزب الله !!!!

و به اميد روزي كه ديگر جايي به نام اسرائيل روي اين كره خاكي نباشد!!!!

 

+  نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت  17:39  توسط  سناء شایان |    | 

مهموني

امروز اول رجب بود!

ماهي كه در آن علي(ع)پا به اين زمين خاكي گذاشت!

جالب بود!روزه جالب بود!

وسط شق گرماي تابستون بدون سحري!اونم براي اولين بار تو رجب!

هيچ وقت تو عمرم نمي فهميدم كي رجب مي ياد كي شعبان مي شه!

تنها ماه عزيز براي من ماه رمضان بود!!!

چه حال خوبيه!!!

چه حال خوبيه تشنگي!گشنگي! ضعف! و عشق!!!!!

دلتنگم ! باز هم دلتنگم!!!

وقتي تو بخواي من چه كاره ام كه نخوام و وقتي تو نخواي من چه كاره ام كه بخوام!

نمي دونم امسال چه مرگم شده!دست خودم نيست دلتنگي!

دلم مي خواد يه دل سير گريه كنم ولي نمي دونم چرا؟؟

سرگشته و پريشانم!خسته و درمانده !خدايا آيا مرا در آغوش مي گيري؟

مي خوام آرزو هام رو بنويسم تاسال ديگه ببينم كدومشون برآورده شده!

1-     ظهور اونكه خيلي منتظرشيم!

2-     سلامت رواني براي همه!

3-     باز كردن چشم دل همه آدم ها!

4-     قضاوت درست كردن براي همه!

5-     چشيدن طعم عشق واقعي(چه زميني چه الهي)براي همه!

6-     زيارت قبه الخضرا و حجراسود براي عاشقان!

7-     پرداخت دين سنگين مسلمان هاي ايراني به قرآن!

8-     مشخص كردن هدف همه مردم از زندگي!

.

.

.

 

مي دونم اين آرزو ها خيلي بزرگه ولي تو تواناتر از اوني كه برآورده اش نكني!

(حداقل براي خودم و دوستانم)

 

خدايا شب قشنگي بود ممنون به خاطر مهموني آسمونيت!ممنون ممنون 1000بار ممنون!

+  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت  22:42  توسط  سناء شایان |    | 

مهربان ترين

مهربان ترين كسي بود كه مي شناختم!ننه مي خوانديمش!

مادر مادربزرگ هايم را مي گويم!

در32ساگي درست وقتي كه هر دو دختر را عروس مي كرد شوهرش را از دست داده بود!

و پس از آن ديگر به مردي فكر نكرد!

خود را وقف نوه ها كرده بود! شايد هم وقف فاميل!!!

زني با قدي كوتاه و دست هايي تپل!و موهايي قشنگ!!

كه در 35 سالگي نوه دار شده بود و از ذوق خودش نوه اولش (باباي من)را با شير گاو بزرگ كرده بود!!!

58 ساله بود كه 2 نوه اش(مامان و بابا)با هم عروسي كردند!!!

وبعد از آن من بودم كه هر روز برايش بي قراري مي كردم!!

يك مادربزرگ درست عيار!

هر جا مهماني مي رفت! يا خريد مي كرد ! هميشه به فكر بچه ها بود!!

هر چه مي ديد براي آنها مي خريد!!

جيب هايش هميشه پر بود از خوراكي!!!

هميشه بعد از خراب كاري هاي دوران بچگي او بود كه از من طرف داري مي كرد!!!

هميشه گند كه مي زدم از ترس تنبيه پشت چادرش قايم مي شدم!!!

4 ساله بودم كه او رفت !

تنها حامي بچه ها و تنها مهرباني كه مهربانيش حد و اندازه نداشت!!!

مامان روز خاك سپاري چشم هايم را گرفت تا نبينم!

ولي مي دانستم كه ديگر خبري از آن جيب هاي پر از خوراكي نيست!

خبري از چادر گلدار نيست كه پشتش قايم شم!!!

 حالا درست 16 سال از آن اتفاق مي گذرد!

16 سال پیش درست در همچين روزي  مادر بزرگ دوست داشتنيم را از دست دادم!!!

و حالا بعد گذشت اين همه سال دلم براي حمايت هايش ، براي مهرباني هايش تنگ شده!!!

 

خدايش بيامرزد!!!!

+  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت  9:36  توسط  سناء شایان |    | 

شورم را

قرآن بالاي سرم

                      بالش من انجيل

                                           بستر من تورات

                                                                و زبرپوشم اوستا

مي بينم خواب:

                      بودايي در نيلوفر آب.

هر جا گل هاي نيايش رست، من چيدم.

دسته گلي دارم،

                    محراب تو دور از دست:

او بالا

من در پست.

                                                شرق اندوه/سهراب سپهري

..........................................................................................................................

 

داره رجب مي ياد و بعد رمضان!خدا شكرت به خاطر نزديك شدن ماه رمضان!!!

+  نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت  18:18  توسط  سناء شایان |    |