تبليغاتX
برای ساکنان زمین

حتي كويرم مي شه سبز كرد!

امتحان ها تموم شده بازار داستان و شعر داغه!!!

اين تنها پستيه كه به اسم وبلاگ ربط داره!!!

 

 

به من محبت كن!!!

 

كه ابر رحمت اگر در كوير مي باريد.

 

به جاي خار بيابان

                               بنفشه مي روييد.

 

و بوي پونه وحشي به دشت بر مي خواست!!

 

                                                                         حميد مصدق

............................................................................................

 

امروز بازي آنگولا و منگلا است!!

خدا كنه آنگولا ببره ! و صعود كنه !

خدا كنه مردم فقير آنگولا جز فقر چيز ديگه اي هم احساس كنند!

و اثبات بشه كه تيم ايران (تيم منگلا)فقط و فقط توريستند!

+  نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 ساعت  14:40  توسط  سناء شایان |    | 

خلاص...[چند پست در يه پست]

يه ذره شرح حال براي خالي شدن دل:

ديشب يا بهتر بگم امروز ساعت 4صبح از خواب بيدار شدم تا 11 داشتم مي خوندم !

 حالا بگذريم از اون 3 روزي كه به پاي اين درس هدر دادم!!!!

 

دكتر ممقاني رو كمتر كسي تو دانشكده ما نمي شناسه!!!! (حتي اقتصاديا)

افتاده رو درس آناليز رياضي و ول نمي كنه!!!

به قولي بچه ها اگه يه بار آناليز رو نيوفتي افت لاتي داره!!!

 

مي رم تو  كتابخونه يه ذره درس بخونم همه رو شكل  مي بينم!

انگار تو يه درياي مه غرق شده ام!!!!

يه بنده خدايي به اسم منصوره هم يه ربع يه بار مياد لپم رو مي كشه مي گه چه نرمه!!!!! ولي من غرقم تو آناليز رياضي و قضيه هاش!!!!!!(واي چه لوسيم ما!)

سر جلسه كه مي رم سوال 1 كه هيچي با سوال 2 يه ذره ور مي رم بازم هيچي!

خلاصه هر چي بلدم مي نويسم كاري ام ندارم كه ربط داره يا نه !

بدشانسي صندليم تو راهرو جلو در اتاق دكتر تقويه(استاد اقتصاديا)!

دارم از بوي پيپ خفه مي شم !!

 

حالم از آذربر(يه استاد ديگه )بهم مي خوره  كار و زندگي نداره مي ياد مراقب ما مي شه!!!!!!

خلاصه اين كه خاك بر سر همشون!!

كه ماهم مثل خودشون ديوونه كردن!!

و سلام تابستان...................................

 

و اما فوتبال.........

ديروز يه چشم به جزوه بود يكي ام به فوتبال!باخت تميزي بود!!!

خداييش كعبي، هاشميان،تيموريان خوب بازي كردن!

ولي دلم خنك شد وقتي كعبي با لگد رفت تو صورت فيگو!!!

من هميشه يه اعتقادي تو زندگي دارم اونم اينه يا همه چي يا هيچي!

يا ما تيم نداشته باشيم يا اگه داريم بهترين باشيم!

اين مرتيكه كرواتيه(ك را با ضمه بخونيد)كرواتيه(ك را با كسره بخونيد) پررو اين همه براي ما خرج داره ولي هيچ كاري نمي كنه!

ولي به غير از مربي ما نه تكنيك داريم نه تاكتيك نه بدن سازي نه روان درماني!

در نتيجه : ما هيچي نداريم!

 

و اما خواننده هاي ضايع............

25 تا كليپ برا جام جهاني ساختن !همشون هم داره تاريخ ما رو به رخ مي كشه!

من نمي دونم اين خواننده ها با رستم و سر بداران چي كار دارن!!

تاجيك وسط ترانه اش داد مي زنه:

نسلي خروشان ؛رستم نياكان ؛ دنيا مي داند حديث سر بداران!!(نمي دونم درست نوشتم يا نه)

 

يا اون شاهكار بينش پژوه با اون شاهكارش:

خام اند حريفانت خوابند رقيبانت(شايدم برعكس)

زين خيل كم بسيار بيدار نمي بينم!

 

حالا خوبه خواب بودن ما اين همه گل خورديم !!!!!!

 

تو رو خدا بيايد يه ذره واقع بين باشيم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

تيم ما مثل آدميه كه درس نخونده مي ره سر جلسه امتحان !پس باختش حتميه!!

پس چرا خودمون رو ضايع كنيم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 ساعت  18:38  توسط  سناء شایان |    | 

آبرومند

اين اولين پست از خونه تازه است!!! شرح بلاهايي كه به سرمون اومده باشه براي بعد!!!!!!

 

وقتي بازي شروع مي شه ياد تعزيه ها مي يوفتم !!

تعزيه هايي كه اشقيا خوون ها قرمز پوشند و امام خوون ها سبز پوش!!

نمي دونم چرا اين دفعه من طرف دار قرمز پوش هام!!!!

و تو اين خونه بهم ريخته به جاي كمك يا درس خوندن نشستم يه گوشه فوتبال نگاه مي كنم!!!!

و به جاي تخمه شكستن دارم تسبيح مي ندازم!!!

 

يادمه از وقتي اسم جام جهاني رو شنيدم اسم علي دايي هم بوده!!!!

نمي دونم چه اصراريه اين بشر باشه !!

چرا مثل يه اسطوره كنار نمي ره!!

حالا هم انگار اومده پياده روي!!!

 

يادمه ميرزاپور تو برنامه صندلي داغ گفت مي خوام برم جام جهاني تا تيم هاي اروپايي بازيم رو ببينن !! شايد دعوتم كنند!!(مضمون حرفش رو نوشتم)

ولي كدوم دروازه بان خنگي پاس مي ده به تيم حريف؟؟؟؟

 

علي كريمي تكنيك هاش تو جيب كتش جا مونده بود!!!!!!

 

ديروز بازي ژاپن _استراليا رو ديدم (به جاي درس خوندن)!! استراليا چه روحيه داره!

بچه هاي ما دقيقه 70 گل خوردن ديگه نتونستن جبران كنن!ولي اونا تا دقيقه  85

۱ـ0عقب بود دقيقه 85 يه گل زدن بعدش يه گل ديگه!!يعني يه بازي باخت رو تبديل كردن به برد!!!!

 

خدا كنه به پرتغال آبرومند ببازيم!!!!! دعا كنيد آبرومند ببازيم!!!

 

اگه اينا رو نمي نوشتم مي تركيدم!!!!!!!!!
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 ساعت  17:46  توسط  سناء شایان |    | 

خداحافظ

خداحافظ

تا وقتي كه :

مغزي باشه براي فكر كردن

دستي باشه براي نوشتن

كامپيوتري باشه براي تايپ كردن

اينترنتي باشه براي تو وبلاگ گذاشتن!!!!

+  نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385 ساعت  8:26  توسط  سناء شایان |   

ما آدم بشو نيستيم!!!!

به قولي هديه(رفيقم) ما آدم نمي شيم!!!!

تو اين اوضاع احوال چيزي كه كمترين اهميت و مهم ترين عواقب رو داره امتحاناست!!

ما كه تو طول ترم لاي كتاب رو باز نمي كنيم!!يعني هر وقت خواستيم بريم عين بچه آدم تو كتابخونه درس بخونيم يكي اومده ! نشستيم به حرف زدن آخرشم خودمون رو تو سلف پيدا كرديم!!

ترم هاي پيش يه هفته آخر هفته خودكشي بود !

 خودمون رو مي كشتيم تا درس بخونيم!!!

ولي اين ترم نمي دونم چه بلايي سرم اومده كه درس نمي خونم!!!

بي خيال از همه چي !! نشستم ببينم اين اسباب كشي لعنتي به كجا مي رسه!!

فقط نمي دونم چي مي خوام تو ورقه بنويسم!!

كلا 4تا درس 4 واحدي دارم كه 3 تاش رو مي يوفتم شايدم هر 4 تا !!!

راستي به علي كريمي راي داديد؟

بريد راي بديد كه لنگه كفش رو بگيره:

 

http://fifaworldcup.yahoo.com/06/en/w/gshoe/index.html

      ,vca'hi

+  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 ساعت  19:44  توسط  سناء شایان |    | 

فقط براي او

دلم مي خواد هر چي فحش كه بلدم به ترتيب بهت بگم ولي دلم نمي ياد!(اين جوري نگام نكن)آخه نا لوتي اين رسمشه ! نه اين رسمشه كه عاشق كني بعدش ول كني!

خوب دلم تنگ شده!! دلم به شدت تنگ شده!!!

تو كه مي دوني من عرفان وفلسفه نمي دونم!!!

ولي 15-16 سالم بود كه يه دفعه دعوتم كردي بيام خونه ات!! اون 14 روز تو عالم هپروت بودم نمي دونستم چه بلايي داره سرم مي ياد!

آخرين روز موقع وداع فهميدم كه عاشق شدم اونم چه عاشقي!

حاضر بودم بقيه عمرم رو بدم تا يه لحظه بيشتر بمونم!!!

مي دونم كعبه و بتخانه بهانه است!

ولي من دلم براي مغناطيس كعبه ات تنگ شده!!!همون مغناطيس آرامش!!

دلم برات خيلي خيلي تنگ شده !!آخه چند وقته دستت رو تو كارام نمي بينم!!

چند وقته باهات كه حرف ميزنم جواب نمي دي!!

طوري شده ؟؟؟من كه خودم برات اعتراف كردم بدترين بنده ات منم!!! من كه هر گندي زدم برات گفتم !اصلا لازم نبود من بگم خودت كه همه چيز رو مي بيني!!

خدايا اگه تمام آدمهاي روي كره زمين دوستان و فاميل من باشن من بازهم تنهام و تو هم با اين همه بنده تنهايي!! پس مرا درياب!!!!

 

 

+  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت  11:45  توسط  سناء شایان |    | 

رنج

من در رنج مي زيم، چون ديگر مردمان ،به جاي استفاده از نيروي خيال هرگز از سخن گفتن باز نمي ايستند ، ونمي توانند حتي براي يك لحظه دم فرو بندند.

همواره سيلي از واژه ها،واژه ها،واژه ها ،جاري است ،و با اين وجود،

هيچ كدام به راستي نمي دانند چه مي گويند!!!!!!!!

 

                           نامه هاي عاشقانه يك پيامبر (جبران خليل جبران)

+  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت  9:16  توسط  سناء شایان |    | 

سبكي

بعضي وقتا مخم سبك مي شه اين قدر سبك كه بهم مي گن مخ بادكنكي تو اين حال و هوا مي خوام پرواز كنم .ولي ..........

ولي دلم مثل سرب سنگينه!

سربي كه باعث مي شه كه بچسبم به زمين !

چه قدر بده كه آدم تعلقش به اين دنيا زياد باشه!

 

گاهي وقتا سرم اين قدر سنگين مي شه كه سربه زير مي شم! مثل درختي كه از سنگيني ميوه هاش سرش به زير اومده!

و دلم سبك مي شه اين قدر سبك كه مي خواد قيد جسم رو بزنه و يه راست بره پيشه خدا !

+  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 ساعت  20:41  توسط  سناء شایان |    | 

روز آخر

امروز روز آخر بود ! چه روز فرخنده اي! مرديم از بس قيافه تكراري ديديم !يكي نيست بگه تو كه ورودي هشتادي اين جا چي كار مي كني!درست مثل اين مي مونه كه بچه 6-7 ساله رو بذارن تو كالسكه!

از دم در دانشكده كه وارد مي شي انگار دنيا رو مي زنن تو سرت !دلت به شدت براي عكس دم در كه تا هفته پيش مثل خودت اين جا مثلا درس مي خونده مي سوزه!

شايد حكمت خدا بوده كه اين بنده خدا به اين زودي رفته!فقط بيچاره مادرش!

 

مي شنوي كه يكي از استادا برگشته گفته :من كه باور نمي كنم جوون سكته كنه!قيافه اش به دودي ها مي خوره! دلت مي خواد بري بكوبي تو دهن استاد!

 

ظهر با بهترين دوستم مي ريم بيرون !و كلي مي خنديم! و فكر مي كنم بعدا چه قدر حسرت اين روزا رو مي خوريم!

 

يه بنده خدايي مي گه در سال يك بار زنگ مدرسه براي من دلنشين بود آن هم آخرين روز مدرسه بود!

منم فقط يك بار كلاس پيوسته برام دلنشين بود اونم امروز بود!

ولي خيلي خودم رو كنترل كردم كه حال يه پسره پررو نگيرم!

... (هر فحشي كه مي خوايين جاش بذاريد) رفته نشسته پشت ما پاش رو گذاشته رو صندلي !لباس ما رو لگدمال كرده!!هيچي نمي نوسه بعدش مي گه جزوت رو بده كپي كنم !!!!!!

خدا آخرعاقبت ما رو با اين اسباب كشي خفن و امتحان هاي خفن تر به خير كنه!

 

+  نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385 ساعت  18:21  توسط  سناء شایان |    | 

تكراري ولي قشنگ

 اين دعاي جبران خليل جبران رو حتما شنيديد. ولي تكرار كلمات قشنگ هميشه خوبه!!

 

پروردگارم به من آرامش ده بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم.

 

دليري ده ،تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم .

 

بينش ده كه تفاوت اين دو را بفهمم.

 

و مرا فهم آن ده كه متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند.

+  نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385 ساعت  20:58  توسط  سناء شایان |    | 

بي خانمان

تو اين چند وقته انواع و اقسام احساسات رو تجربه كردم! وارد جزئيات نمي شم!

ولي از عيد تا حالا برام اندازه يه سال گذشته!

داستان خونه ما هم خودش شنيدن داره!

ولي اين رو بدونيد كه يه ماه 4 نفري داريم مي گرديم دنبال خونه ! ولي هر خونه اي يه ايرادي داره ! يكي محلش بده ،يكي تخليه نيست ،يكي پاركينگ نداره !!!

خلاصه اين كه همه کلافه شديم!

ديروز بابام گفت خدا هم ما رو فراموش كرده! گفتم نه خدا خودش يه جاي خوب برامون در نظر گرفته!تو دلم به حرفي كه مي زدم اطمينان داشتم !

خلاصه رفتم كتاب ها و جزوه هام رو جمع كنم !

چشمم افتاد به يه جزوه اي كه قبلنا قرار بود براي يه بنده خدايي ببرم !بازش كه كردم

به اولين جمله اي كه برخورد كردم !اين بود:

 

وقتي راه ها با همه وسعتشان و زمين با همه گستردگي بر من تنگ مي شود رحمت تو اگر نباشد من نابود مي شوم!

(امام حسين)

يه ذره گريه ام گرفت!!

 

اومدم تمرين هاي پيوسته رو حل كنم كه ديدم ماشين حسابم باتريش تموم شده!

زنگ زدم يه بنده خدايي برام آورد ! ولي كاش نمي آورد چون مال عهد بوق بود و فرداش اومد پسش گرفت!(اينم از فاميل!!!!!!)

 

شنبه با يه دروغ مصلحتي بزرگ شروع شد! ولي روز به يادموندني بود!

 

چه خوبه آدم ساعتي با دوستاش باشه دوستايي كه مي تونه بهشون اعتماد كنه و باهاشون مثل كف دست باشه!

(اسمم هم تو همشهری جوان چاپ کرده بودن عین بچه کوچولو ها کلی ذوق کردم!)

 

خدايا مي دانم كه فقط نادانانند كه از رحمت تو نا اميد مي شوند! (تو قرآن خوندم)پس نخواه كه نادان باشم!

+  نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت  21:19  توسط  سناء شایان |    |