تبليغاتX
برای ساکنان زمین

خاطرات

داشتم تو قفسه كتاب هام دنبال يه كتاب براي قرض دادن مي گشتم كه چشمم افتاد به يه چيزي كه يه سال بود گمش كرده بودم. "سالنامه دانش آموز (روزهاي من) "

سالنامه كه خاطرات 10 سال از زندگي من رو تو خودش جا داده بود.وقتي بازش كردم چشمم خورد به يه جمله "تقديم به دختر عزيزم سناء به مناسبت شروع سال تحصيلي 75-76  پدرت".و بعدش تمام عكس هاي اردوهاي مدرسه و تمام خاطراتشون تمام دست نوشته هاي دوستام دوست هايي كه بعد از اون هيچ وقت نديدمشون. اسم هاي معلم هاي دوره راهنمايي و دبيرستان و تبليغات فيلم "من ترانه15 سال دارم"كه دم در مدرسه مون مي دادن. گل هاي خشك شده . تمام اتفاقات دوره راهنمايي و دبيرستان و حتي سال اول و دوم دانشگاه .تمام تولدها حتي عكس بچگي هاي محمدرضا(پسر عمم كه الان 15 سالشه).خلاصه كلي حال كردم.

و كلي غصه خوردم كه ديگه وقت نوشتن تو دفتر رو ندارم شايد وبلاگ شده هووي دفترم.

مي دونيد خوندن دفتر خاطرات مثل رفتن به قبرستون مي مونه چون اگه غصه داشته باشي مي بيني كه مثل غصه هاي ديگه ات مي گذره و اگه شاد باشي مي فهمي

كه مثل شادي هاي ديگه ات مي پره.

وقتي داشتم مي خوندمش يه شعر بود كه حيفم اومد اين جا نذارمش يادمه معلم حسابانمون آخر سال برامون سر كلاس خوند و نمي دونست مال كيه:

 

و در امروز كه انگار همين خاطره ديروز است

 

 من و پروانه و ياس قهر بوديم باهم  

                                                                                                                                        كه باباي زمان زنگ آخر را زد

 

نيمكت تنها شد

 

دفتر و هندسه و جمع پراكنده شدند

 

و كلاس هم (از)زمزمه ها خالي ماند

 

تا سر كوچه دويدم اما هيچ پروانه سر راه نبود

 

ياس هم ته كوچه ديگر پيچيد

 

و من و خستگي و خاطره تنها مانديم

 

و در امروز كه پروانه معلم شده است

 

دوست دارم كه دوباره به دبستان بروم

 

آشتي باشم با همه شاگردان

 

و گچ و هندسه و تخته سياه

 

ودو آيينه بگيرم در دست مهرباني گذشت

 

وبيندازم نور بر همه خاطره ها.....

 

       

 

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 ساعت  18:26  توسط  سناء شایان |    | 

تولدت مبارك دوست خوبم

      

 

 

 

خوب تولدت مبارك...نمي دونم شايد من هيچ وقت مسلمون خوبي نبودم .آخه خيلي وقتا به خيلي ها خنديدم يا  يادم رفته نماز بخونم يا غيبت يا كلا گذاري كلا برداري يا 100 جور گناه و.....

خيلي وقت ها تو كار خدا مي مونم. گيج  و منگ مي شم . شايد اين حرف ها گفتن نداره شايدم گفتنش رياست .ولي دلم مي خواد بگم .

 شايد عجيب باشه تا قبل از اين كه خدا بخواد من برم اونجا هيچ گونه تصوري نسبت به پيامبر نداشتم .به شدت به اين موضوع اعتقاد داشتم كه مهم خداست واين كه دلت با خدا باشه دين و پيامبر مهم نيست خواه نصراني خواه ترسا خواه مسلمان هيچ فرقي نداره!!

وقتي رفتنمون قطعي شد من 16 ساله بودم و تنها چيزي كه بخودم مي گفتم اين بود كه تو براي تفريح مي ري پس سعي كن بهت خوش بگذره!!!!!!!(حالا به حرف هاي اون روز خودم مي خندم)

وقتي به عربستان رسيديم  ظهري آفتابي بود و من هيچ احساسي نداشتم .وضعيت فرودگاه جده افتضاح بود . به سرعت رفتيم مدينه .تو كاروان تابلو شده بودم

خوب با يه عالمه پيرزن پيرمرد معلوم بود تابلو مي شم !! شده بودم يه پا خدمتكار حجاج ولي خيلي خوش حال بودم!!خلاصه شب بود كه رسيديم مدينه يه جوري بود يه غربت خاصي داشت!! اگه بهم نخنديد مي گم هنوز بوي پيامبر رو مي داد !!

ولي من هنوز بي احساس بودم !!هنوز يخم آب نشده بود!!تا اين كه يه گنبد سبز ديدم كه اين گار جاذبه داشت !!! چشمام ديگه تكون نمي خورد(يه حسيه كه تا وقتي تجربه اش نكنيد نمي تونيد بفهميد من چي مي گم)!!اتوبوس تو كوچه هاي مدينه مي گشت و چشمهاي من هنوز خيره بود از اول اتوبوس مي رفتم ته از ته به سر تا ببينمش !!!! همه دهنشون باز مونده بود!!!!چشمهام گرسنه بودن گرسنه ديدن و فقط ديدن!! اين گار ديگه محمد غريبه نبود اين گار 100 سال بود مي شناختمش!!

تو اون حال و هوا مسجد النبي تنها جايي بود كه مي تونست من رو ارضا كنه

از ساعت 4 صبح كه براي نماز صبح مي رفتيم (با همسفري كه خدا سر راهم قرار داده بود كه اتفاقا فوق ليسانس اقتصاد داشت) ساعت 12 براي نهار مي رفتيم هتل نيم ساعت هتل بوديم بعد دوباره جذب نيروي مغناطيسي مسجد مي شديم تا شب كه پاي قبرستان بقي بوديم .جالب اين جا بود كه پاي بقي همه گريه مي كردن حتي مغرورترين و سنگ دل ترين آدمها .نياز به روضه نبود .

 تو اون يه هفته به اندازه تمام عمرم دوست پيدا كردم دوست هايي با مليت هاي مختلف و با فرهنگ هاي مختلف و درباره بند بند قوانين اسلام بحث كردم!!از همه مهم تر محمد رو يافتم البته به اندازه ظرفيت مغز خودم!!

وقتي مي خواستيم بريم مكه از يه طرف شوق ديدن كعبه بود از طرف ديگه دوري از يه دوست قديمي كه تازه پيداش كرده بود و فقط اشك بود كه بي اختيار مي يومد!!

 زياد حرف زدم ولي ايشا ا.. خدا هممون رو دعوت كنه !!!

        

+  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت  22:10  توسط  سناء شایان |    | 

اصول اولیه دعوا

من چه قدر طرفدار دارم ؟؟؟طرف دارهايي كه هيچ وقت به وبلاگ هام سر نمي زنن!!!

ولي فقط بلدند غر بزنن كه چرا پست نمي ذاري؟؟؟؟؟

 

خشم و دعوا عوض لاينفك زندگي اند خيلي وقتها يه دعواي خوب و حسابي  به 100 تا محبت و قربونت برم مي ارزه!!!! ولي اين كه چه جوري دعوا كنيم خودش ماجرا داره!! در ضمن بعد از هر دعوا يه لذت آشتي وجود داره كه خيلي باحاله!!!

من به عنوان كسي كه يه عمر به امر خطير دعوا اشتغال داشتم حالا يه حرفه اي در ضمينه دعوا محسوب مي شوم!!!

بنده از ابتداي كودكي مقابل ظلم و ستمي كه خواهر بزرگ اين جانب بر من روا مي داشت از هر گونه مشت و لگد دريغ نمي كردم .بيشتر اختلاف ما بر سر اين بود كه ايشون وسايل من رو بي اجازه بر مي داشت (وبر مي داره) مثلا يه روز كه آزمايشگاه داشت و منم كلاس اول دبستان بودم مقنعه مدرسه من رو برداشت و من اون روز مدرسه نرفتم!!ولي با بزرگ شدن سنمون صلح (نه صفا)ميان من و او بر قرار شد!!

در اين بين بنده با هر گونه بچه بي ادب فاميل (به دور از چشم مادرها)مقابله مي كردم . كه بيشتر اين مقابله ها زباني بود و در جهت تربيت بچه هاي بي ادب!!!

 

تو دبيرستان هر 3سال دعواي كلاسي داشتيم .دعوا كه نه اعتصاب بود .بدين صورت كه همه بچه هاي كلاس عليه يه معلم بي چاره متحد مي شديم .تو حياط مدرسه گرد مي شستيم و تخم مرغ گنديده بازي مي كرديم!!!و در جواب ناظم كه خانم ها نمي خوايين از كلاس استفاده كنيد ؟همه با هم 40نفر مي گفتيم :نه!!!!!!!!

تا اين كه اومديم دانشگاه جاتون خالي ترم دوم دخترهاي ورودي خودمون و هم رشته خودمون با پسرهاي ورودي خودمون دعوا كردن و دليل دعوا زياده خواهي و پررويي پسرها بود. كه انتظار داشتن ما وقتي ديديمشون خدمتشون سلام عرض كنيم! ته كلاس نشينيم و به سوتي هاشون نخنديم ! در ضمن هر هفته باهاشون بريم كوه!!!!

ما هم به شدت تحريمشون كرديم تا الان كه ترم 6ايم هنوز تحريم اند!!!!!

سال دوم هم سر شوراي صنفي دعوا شد با اين كه تو اين دعوا به ظاهر بازنده شديم

ولي در باطن برنده بوديم و خيلي خوب بود!!كلي حال كرديم!!!

تو اين چند سال آخر دعواي آن چناني اتفاق نيفتاد!الانم يه به ظاهر دعوا به راه افتاده كه كركر خنده است!!! اونم تو وبلاگhttp://www.4baagh.blogfa.com كه بيشتر   سر گرميه تا دعوا!!!

ولي بعد از اين همه دعوا  به نتايجي دست يا فته ام كه آن را در اختيار عموم قرار  مي دهم:

 

  1. هيچ وقت شروع كننده دعوا نباشيد.اگر مجبور شديد با برنامه ريزي شروع كنيد.

 

  1. قبل از شروع دعوا قدرت طرف مقابل را بسنجيد . و سعي كنيد خود را قوي تر كنيد.

 

  1. هميشه دعواي جمعي بهتر از دعواي فردي است پس براي خود تا مي توانيد طرفدار جمع كنيد.

 

 

  1. يه ضرب المثل معروف مي گه وسط دعوا كه حلوا پخش نمي كنن ولي به نظر من دعوايي خوبه كه وسطش حلوا پخش كنن!!آخرش هم آدم يه چيزي ياد بگيره!!
  2. سعي كنيد خيلي خون سرد برخورد كنيد و از هر گونه عصبانيت بپرهيزيد اين جوري طرف مقابلتون بيشتر مي سوزه!!!!!!

 

  1. از حوزه ادب خارج نشويد!!!(راست مي گم) به جاي فحش مي تونيد از خصوصيات فرد مورد نظر استفاده كنيد!!! مثلا اگه فردي حرافه بهش بگيدحراف يا چيزاي ديگه چون آدم ها به فحش هاي غير واقعي اصلا اهميت نمي دن ولي وقتي خصوصياتشون رو براشون بگي حسابي عصباني مي شن!!!

 

 

  1. از چشم غره غافل نشيد!!!

 

  1. اگه دعوا عاطفي بود و طرف مقابل به شما شديدا وابسته بود !!اگه كم آوردين قهر كنيد مطمئن باشيد كه فرد مورد نظر طولي نمي كشه كه مي ياد معذرت خواهي!!!!

 

 

  1. در آخر اينكه اگه بعضي ها اصلا لياقت دعوا كردن ندارند بايد بايكوت بشن و هيچ رابطه اي نبايد با آنها داشت!!! حتي در صورت معذرت خواهي و منت كشي!!! چون همواره به توهين خود ادامه مي دهند!!!

 

  1. خلاصه اين كه اگه خواستيد منت بكشيد طوري باشه كه غرورتون خدشه دار نشه!!!!
+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت  16:16  توسط  سناء شایان |    | 

تو زنی مردانه ای

شعرهاي مهدي اخوان ثالث همه همين طورند وقتي جوش آدم رو مي گيره دلش

مي خواد بلند بلند شعراش رو داد بزنه (حالا بگذريم كه بعضي جاهاش رو

نمي فهمم) ....

اين شعر هم از كتاب در حياط كوچك پائيز در زندانه .كه بدجوري با روحياتم منطبقه!!!!!!!!

 

 

 

 تو زني مردانه اي، سالاري و از مرد هم بيشي؛

 

جامه جنسيت زن ست،اما

 

درد و غيرت در تو دارد ريشه اي ديرين .

 

كم مبين خود را كه بسيار هم بيشي.

 

گوهر غيرت گرامي دار،اي غمگين

 

مرد،يا سالارزن،بايد بداني اين،

 

كاندرين روزان صد ره تيره تر از شب

 

اهل غيرت روزيش درد است.

 

خواه در هر جامه ، وز هر جنس

 

درد قوت غالب مرد است.

 

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 ساعت  10:23  توسط  سناء شایان |    | 

بچه

وبلاگ مثل بچه آدم مي مونه ! بچه اي كه خودت به دنياش آوردي خودتم با احساسات و عقايد و اعتقاداتت بزرگش كردي در واقع نمودار شخصيت خودته!

من يه بچه دارم اونم تو پرشين بلاگ ولي بروبچ وبلاگ باز مي گن پرشين بلاگ جواد (به نقل از فاطمه)يا بالا نمي ياد. براي همينه كه به فكر افتادم يه بچه ديگه هم به دنيا بيارم البته به شرطي كه بتونم به يه اندازه به هر دو شون برسم آخه ناسلامتي هردوتاشون بچه هامن و هيچ فرقي بينشون نيست!!!!!!!(حالا احساس مامانم رو درك مي كنم) گرچه فكر مي كنم بلگفا هم  تو بدي فرقي با پرشين بلاگ نداره!!

شما هم هر جور كه راحتيد به هر كدومشون سر زديد قدمتون رو چشم!!!

منتظر تغييرات بعدي باشيد!!!!

http://www.biyabanesabz.persianblog.com

+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت  20:21  توسط  سناء شایان |    |