تبليغاتX
حتی کویرم می شه سبز کرد
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
چند گزاره ی خسته
-من الاغ ها را دوست دارم،من عاشق الگوبرداري از حيوانات هستم!من شيفته ي جفتك پراني هاي آن پاهاي پشمالو و چشم هاي صادقم!
حاضرم همين الان بزنم زير بساط همه چيز!زير بساط تلويزيون ال سي دي،خانه ي سونا و جگوزي دار،ماشين آخرين سيستم،نت بوك،حقوق ثابت و كافي و البته نوشتن در جاهاي مهم و مشهور ، رسيدن به توهم شهرت و رفت و آمد با آدم هاي مشهور!
آن طور كه مادرم مي گويد لگد پراني را از الاغي بسيار خر ياد گرفته ام ،آن موقع كه با او يكي بودم و ضربه ي الاغ بر هر دومان خورد.
ولي لگد گرفتن به زندگي الان خيلي راحت تر از چند وقت ديگر است،اصلا نمي خواهم ادعاي مهم بودن و مشغله ي زيادي را داشته باشم،دروغ چرا؟ندارم و نخواهم داشت و نخواهم گذاشت كه به وجود بيايد،زندگي خلوت،با تعدادي معدودي دوست،چند كار پراكنده ولي قابل قبول برايم كافي ست!از سرم هم زياد است!خوب مي دانم خبري نيست و من شاهكار خلق نمي كنم!براي همين است كه از تعريف هاي الكي و بي مورد متنفرم!و از هندوانه هاي تو زردي كه زير بغلم مي گذارند.
ولي اين كه برايم اين كارها جدي شود و بخواهم جديانه به آن نگاه كنم كمي هراس آور است،شما كه غريبه نيستيد مي ترسم از اين كه گم شوم براي خودم هم وقت نداشته باشم! متنفرم از خلف وعده و دير رسيدن به قرارها!از مهم جلوه كردن ،از بالا نگاه كردن،از دستور دادن و....
دوست دارم همين الان بزنم زير همه ي اين مسخره بازي هاي در جريان و بروم در كلبه ي روستايي بدون امكانات و صبح تا شبم را با يك گاو سر كنم،برايش حرف بزنم برايم ماغ بكشد،به او ينجه دهم به من شير بدهد،با پهن هايش باغچه ام را كود بدهم و....
و رها شوم از بند كتاب ها،مجلات،وبلاگ،اينترنت و...و البته آدم ها!
كاشكي مي شد فرار كرد از بند همه چي!
كاشكي!

-گاهي وقت ها دهان را كه باز مي كني،سيل چرت و پرت بي رمق از آن بيرون مي ريزد!و تا بيايي كنترلشان كني،گند زده اي!
قلم را كه روي كاغذ مي گذاري،نوشته هاي بيهوده از آن تراوش مي كند.
دستت كه به كيبورد مي خورد كلمات متهاجم به خيالاتت هجوم مي آورند و نوشته مي شوند!
چشم هايت اين وسط چيزها را يكي در ميان مي بينند.از صورت مهتابي رنگت خستگي مي بارد.چشم ها تحمل زوم شدن و زل زدن را ندارند.
اسم ها مخلوط مي شوند،كلمات كش مي آيد!
خواب ها مي پرد و رويا ها هم!
ولي با اين همه پايه ای!پايه ي كارهايي كه به نتيجه مي رسد!
ورق زدن گويي آرامم مي كند،وسط گل فرش مي نشينم و آينده سازان ورق مي زنم،6 شماره بوده ايم تا به حال!
همشهري جوان ورق مي زنم و مي خندم به پارسال و پيارسال و سادگي خودم به عنوان خواننده!
چه قدر بدم مي آيد از آن ساختمان ته خيابان ويلا و از آدم هايي كه حس مي كنند نقطه ي ثقل زمين اند!از آن هايي كه حس مي كنند ديگران مسخره و خنگ و بي سواد و بي شعورند و خودشان آخر همه چيزند!سر بلند نمي كنند كه نگاه كنند.من مي دانم اين كارها عبث است،همه ي چيزها در تجربه ي كاري حاصل مي شود!و خوب مي دانم كه
آدم ها از دور خوشگل ترند.و بهتر مي توان توصيفشان كرد!
چه قدر دلم تنگ است براي بچه بازي ها و پرسه هاي بي هدف معترضانه در حوالي دانشكده،براي ديوانه بازي ها!چه قدر دورم از دنياي قبلي و چه قدر اين چند وقت چرند نوشتم در اين جا!

-بگذار ننويسم چند وقتي!لااقل وبلاگ ننويسم!گفتن اين حرف هاي تكراري،هم خستگي مرا تشديد مي كند ،هم حرص تويي كه به خاطر فضولي يا عادت يا از سر لطف اين ها را مي خواني ،در مي آورد!بگذار بروم بخوانم و فكر كنم!شايد بتوان ساده تر نوشت و توصيف كرد.زودتر از آن چه كه فكر مي كني بر خواهم گشت!


پ.ن:

۱.چه قدر دلم شعر ناب و دست نخورده می خواهد!اگر کسی دارد خریدارم!

۲.بد آمدن توهین نیست!پس خونتان به جوش نیاید لطفا! 

+ نوشته شده در 20:39 توسط سناء شايان.
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
مي روم به باد...
آره همينه!خودشه!بهار يعني همين!يعني سايه ابر،خورشيد نور!يعني همين خل و چل بازي ها!
يعني همين خيس شدن هاي شديد.يعني همين دويدن زير باران!
جواني هم يعني بهار!يعني ديوانه بازي،يعني معقول نبودن،جيغ و داد!
پس چرا وا داده ام؟مگر نه اين كه جوانم؟مگر نه اين كه بايد پر شور و انرژي باشم؟بدوم ،بحث كنم،داد بزنم،له شوم،له كنم،فحش بدهم،فحش بشنوم!
به پيرمرد و پير زن ها كه نگاه مي كنم،آن ها را جوان تر از خود مي يابم!
شده ام ماتم كننده ي غرغرو!
بي ايمان به خودم و روزگار!
به درك كه اوضاع جسمي ام خراب است،به درك كه تا 20-25 روز ديگر خانه به دوش مي شويم.به درك كه وضعيت كاري ام مشخص نيست!
هيچ كدام اين ها مهم نيست!مهم شور زندگي ست كه گم كردمش!
مهم حوصله و رمق است كه ندارم.
شايد مال اين دنيا نيستم،شايد بايد برگردم به دنياي بچه درس خوان ها!
به دنياي فوق ليسانس و دانشكده و مسائل پيرامون!
دانشكده هر چه نداشته باشد به آدميزاد بي خيالي مي دهد و نظم!
كلاس ها هر چه نداشته باشند ،فرار كردن از آن لذت دارد.
درس هر چه قدر هم بي همه چيز باشد،شور 10 گرفتن را به تو هديه مي دهد!
مي دانم نه كسي منتظر نويسنده اي بزرگ است نه منتظر آمارداني گنده!
هر كس خودش ،خودش را براي ديگران تعريف مي كند.
من زبان تعريف كردن را گم كرده ام!
ولي زبان بي حالي و خستگي و سكوت را خوب بلدم.


پ.ن:
1.يكي تو خواب و بيداري بهم گفت: خنگ كله شق!اولش بهم بر خورد،ولي ديدم راست مي گه!
2.اين روزها چرا هر روز به اندازه ي يك هفته مي گذرد؟خدا کند فردا باران ببارد!می خواهم زیرش موش آبکشیده شوم!لطفا دعا بفرمایید.

+ نوشته شده در 19:44 توسط سناء شايان.
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
زبان نفهم ها!
هيچ كس زبان نمي فهمد!نه آن پرايد درب و داغاني كه هر روز (به زور) با آن تمرين رانندگي مي كنم،نه اين بدن جانداري كه هي ،ضايعات ايجاد مي كند!
ناراحتي ندارد،به خدا هيچ غصه اي ندارد،دندان عقل و سنگ كليه تماما ضايعات بدن اند،يك جور وحشي بازي جسمي!
كليه يهو ويرش مي گيرد كه طي 7 سال ،سنگ 18 ميلي متري ايجاد كند،سنگي شايد نتوان دفعش كرد.و دكترها بي خيال نگاهي به جواب آزمايش و سونوگرافي مي اندازند و پاس ات مي دهند به عكس برداري رنگي،با روغن كرچك و آمپول!
فك ها هم عشقشان مي كشند كه 4 تا 4 تا دندان سالم و قشنگ مخالف جهت و در لثه در بياورند!
حالا كجاي اين ها گريه دارد؟بايد بدن را رام كرد،بايد افسار ماشين را به دست گرفت!
بايد كمي صبر داشت،درد دارد درست،ولي غصه چه را دوا مي كند اين وسط؟ترس چه سودي دارد؟در اين چند روز فهميده ام كه اگر دكترها اين قدر سرسري كارهايشان را انجام ندهند،بيماري هيچ درد و ماتمي به همراه نمي آورد!
كاش اين قدر بي خيال نبودند،كاش كمي دهانشان را باز مي كردند و حرف مي زنند و توضيح مي دادند.
+ نوشته شده در 8:53 توسط سناء شايان.
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
هپروت
مي دوني چی دلم مي خواد؟
دلم  مي خواد،يكي رو استخدام كنم،وقتايي رو كه  به کمک مسكن ها می رم تو هپروت برام كتاب بخونه!
يكي كه صداش خوب باشه و سوادش بهتر!
آخه نه چشم دارم نه حوصله!فقط گوش شيطون كر،گوش دارم.
پ.ن:اينم پست به شيوه ي هپروت،در حالي كه گوجه سبز كنار لپم تبديل به كوفته شده!

+ نوشته شده در 23:7 توسط سناء شايان.
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
این هم از عقل
"تو از اون بي حالايي،برو يه آبميوه بخور ،وگرنه تا شب بايد هي آب قند بخوري"
اين را دكتر مي گويد،بعد از زدن 3 آمپول بي حسي،دو تا به پايين و يكي به بالا.
جراحي دندان عقل را 3 ماه است عقب انداختم ولي اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست.بايد اين دندان لعنتي را كه موازي فك و عمود بر دندان هاي ديگر درآمده و آن بالايي كم زور كه در لثه مانده است را بيرون بكشم تا بر دندان هاي ديگر فشار نياورد.
ترس ندارم،دكتر هم كه شجاع دل است،مي خوابم روي صندلي،پارچه ي سبزي به جز دهان همه ي اجزاي صورتم را مي پوشاند،تنها كاري كه بايد انجام بدهم باز نگه داشتن دهان است،صداي اره مي آيد،اره مي كند،خرد مي كند و بالاخره به هزار زور درش مي آورد و در يك ثانيه بخيه مي زند!
گاز مي گذارد و مي خندد و مي گويد:11 دقيقه اي 2 تا دندان در آوردم.
دندان ها را مي گذارد كف دستم. آنتي بيوتيك مي دهد و كشيدن بخيه را به 10 روز ديگر موكول مي كند و خداحافظ!
گشنه ام!ولي دهانم تا يك حدي بيشتر باز نمي شود.مي ترسم بخيه باز شود!
انگار گوجه سبز دزديده باشم!لپم باد كرده و قيافه ام خنده دار شده.
و اين قيافه ي خنده دار،چند روز ديگر به خاطر كشيدن دندان هاي سمت راستم باز هم تكرار مي شود.
چه معضل بزرگي ست دندان عقل!وقتي كه بعد از اين همه خشكي نم باراني بزند و تو نتواني به خاطر اين زخم ها زير آن قدم بزني!

ولی خوبیش این است که هنوز زنده ام!


پ.ن:
من چرا اين همه روضه مي خوانم اين جا؟
دلم مي خواهد از تجربه هايم بنويسم،شايد بعدا خداي نكرده زبانم لال دوباره خودم يا كس ديگري به آن دچار شد و آن وقت ،داشتن يك همدرد لذت بخش است.

+ نوشته شده در 21:36 توسط سناء شايان.
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
بچه پررو
مطمئنا من آدم مضحكي هستم ولي نمي دانم اين اخلاق هاي زشت از كجاي وجودم سر مي زند و من چرا با آنها حال مي كنم؟!
انگار قسم خورده ام حال دو قشر را بگيرم!
1.پررو هاي متوهمي كه احساس بزرگي خفه شان كرده در حالي كه خودشان هم مي دانند آن قدر بزرگ نيستند و فقط براي تظاهر به بزرگي خود را پر مشغله نشان مي دهند.
2.دروغ گوياني كه از دروغ گويي هيچ بويي نبرده اند و تابلو خالي مي بندند.

در مقابل دسته ي اول تا مي توانم پررو و حاضر جواب و رك مي شوم و ساعت ها متعجب از رفتار بي ادبانه ي خودم مي مانم.

در مقابل دسته ي دوم بعد از چندين بار تحمل،گستاخانه ،واقعيت را براي همه مي گويم.

گرچه اين رفتارها باعث دافعه و طرد آدم هاي اطرافم مي شود،ولي پررو ها به خضوع و دروغ گويان را به پيچيده كردن دروغ هايشان وا مي دارد.

خداوند مرا شفا دهاد كه هر چه مي كشم از دست اين كودك درون پررو و شيطان است.

+ نوشته شده در 0:26 توسط سناء شايان.
جمعه بیستم اردیبهشت 1387
جمع آوری
  انگار لايه اي از شادي روي سطح خارجي مغزم ماسیده

و من بايد با نوك ناخن آن را از روي ذهن آشفته ام جمع كنم.

+ نوشته شده در 0:3 توسط سناء شايان.
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
خواهید دید
يكي مي گويد:ساديسم به تو نمي آيد.
آن يكي مي گويد:سيگار اصلا به قيافه ات نمي آيد.
من در جواب مي گويم:وقتي با خاكستر داغ چند پاكت سيگار ،بي گناهي را زجر كش كردم،خودم را خواهم كشت و آن موقع است كه دفترچه ي نوشته هايم خواندني مي شود.

+ نوشته شده در 0:2 توسط سناء شايان.
رفقاي مجازي
باباشمل
واحه
معقولات
سيبستان
زندگي رسم خوشايندي است
يك انسان نچندان معمولي
نيايش عشق
بادبادک
my derest rose
چای نبات
حبه انگور
یک لبخند کوچک
قاصدک بی خبر
يك دريچه آسمان
زير گنبد كبود
میم پسرخاله
دل بيقرار من
نوش
........
هفتان
عباس معروفي
مصطفی مستور
همشهري جوان
کامران نجف زاده
بزرگمهر حسين پور