تبليغاتX
برای ساکنان زمین

معتاد

من واقعا نمي فهمم آن بنده خدايي كه براي اولين بار چاي را به ايران آورد، و الان قبرش توي لاهيجان است، به مردم ايران خدمت كرد يا خيانت؟ يك مايع گرم اعتيادآور. كه اكثر مردم ايران به اش معتادند. اين اعتياد از همان كودكي و شيشه ي شير بچه ها شروع مي شود. مادرها چاي شيرين مي كنند مي گذارند دهان بچه هاشان! و خدا عالم است كه طفل معصوم طي يك هفته از اولين چايي كه مي خورد. به شدت معتاد مي شود. بعد هم مراسم چاي خوران را ياد مي گيرد. اولش برايش نعلبكي مي آورند. قند را توي آن له مي كنند و آب مي كنند و فوتش مي كنند و مي گذارند دهن بچه تا بخورد. بعد كه كام و مري و اين هايش كمي كلفت شد. خود بچه اي كه حالا بزرگ شده، ليوان ليوان چاي را مي بلعد! حالا من اين سير را طي نكردم. شيشه ي پر از چاي نگذاشتند دهانم. چاي قند پهلوي ديشلمه كسي برايم نياورده! از چايي كه توي خانه مان هم دم مي شد نمي خوردم. ولي اين كارهاي متنوع خسته كننده بالاخره توانستند مرا معتاد كنند. طوري كه الان گاهي وقت ها حاضرم بميرم ولي با يك ليوان چاي خالي! با چاي مي توان روانشناسي كرد. فكر مي كنم آبدارچي يك اداره، مهم ترين آدم آن جاست. چاي هاي پررنگ يا كم رنگ! كه ها پررنگ دوست دارند و كه ها كم رنگ؟ مثلا سيگاري ها و دوستان معتاد، بيشتر با پررنگ حال مي كنند. يا اين سوسول هايي كه فكر سلامتي و اين چيزهاي جلف اند با كم رنگ! و ما كه مشكوك به اعتياد و سوسولي هستيم با خوش آب و رنگ! اگر يك نم هل و دارچين هم داشته باشد كه ديگر محشر است. و نبات! اين عنصر وجود بخش به هر چاي!
پ.ن1: شرط مي بندم بيشتر دوستان بعد از خواندن اين پست، چاي دلشان خواست!

پ.ن2: من نيم فاصله بلدم. كامپيوترم هم قبل ترها بلد بود. ولي حالا يادش رفته انگار!

+  نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388 ساعت  11:0  توسط  سناء شایان |  خوشمزه  | 

جمعا به تو آويزيم!

- چه روز فوق العاده اي مي شود اين روز قيامت كه مي گويند. آن موقع كه نقاب همه مان مي افتد. من يكي كه نمي ترسم از اين كه اين نقاب حماقت از روي ام بيافتد. و زبانم باز شود براي گفتن چيزهايي كه در سرم چرخ مي زند و من نمي گويمشان و ديگران فكر مي كنند كه برنده ي بحث هايند! بحث هاي بي فايده، احمقانه و مزخرف! من خيلي چيزها را حواله كرده ام به آن روز! آن روز كه زل بزنم به چشم هاي خدا، و حرف بزنم باهاش! خداوند ميان اختلافات ما مي ايستد. و ظالمان را مشخص مي كند.

- خيلي وقت است كه ديگر به كسي حسادت نمي كنم. و دوست ندارم جايش باشم. اتفاقا دوست دارم فقط خودم و خودم باشم. يا مردم خيلي بدبخت شده اند يا من خيلي خوشبخت!

- ما براي خوش بودن هيچ امكاناتي نداريم. نه كه نداشته باشيم. اسلام دست و پايمان را بسته! علاقه اي هم به زندگي پنهاني و گند زدن هاي پنهاني تر و جانماز آب كشيدن در جمع نداريم. ولي با اين همه، مي شود، "يك روز" محسن نامجوي عزير را  گذاشت و هي آورد اين قسمتش كه مي خواند: "اي درد تو ام درمان در بستر ناكامي، اي ياد توام مونس در گوشه ي تنهايي، وي خاطره ات پونز نوك تيز ته كفش ام اين صندل رسوايي..."
 و باهاش داد زد. و به آسمان نگاه كرد و مست شد!

- اينم. اينم. اينم!

+  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 ساعت  23:28  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

يك بازي دزدي!

داشتم وبگردی می‏کردم خوردم به چند وبلاگ که یک بازی را راه انداخته‏اند. گرچه بازی‏های وبلاگی زیاد جالب نیستند. ولی خوب، این یکی به نظرم خوب آمد. ولی هیچ کدامشان مرا نمی‏شناختند که دعوتم کنند به این بازی! برای همین گفتم ایده‏شان را بدزدم(حاضرم به خاطر این دزدی، زندان هم بروم) و خودم شروع کنم و بعدها اگر کسی خواست ادامه دهد! موضوع این است که چند صفت بد، جنس مخالف که رو اعصاب‏تان هست بنویسید. اگر هم خواستید بازی ادامه پیدا کند، پاس‎اش دهید به دیگران! حالا این صفت‎هایی ست که رو اعصاب من است!
1.    دروغ‏گویی: مردها یا حداقل آن مردهایی که من تا به‏حال باهاشان سر وکار داشتم. دروغ‏گوهای ماهری بودند. این‏قدر قشنگ دروغ می‏گفتند، که خودشان هم باورشان می‏شد. فکر کنم خدا هم باورش می‏شد و دنیا را با دروغ آن‏ها عوض می‏کرد.

2.    مردم آزاری: من نمی‏دانم واقعا چه لذتی دارد، آزردن زن‏ها! اصلا عشق می‏کنند که اذیتت کنند. حالا به هر طریق! طرق بدش را نمی‏گویم که معرف حضور همه است. طرق خوبش هم این است که بفهمند به چه حرفی حساسیت داری، همان را هی تکرار کنند. (حالا این پست شاید وسیله‏ای شود برای شناسایی آن اخلاق‏هایی که دیگران را اذیت می‏کند. و مردم آزاری‏شان با تکرار تعمدی این‏ کارها به اوج خود برسد)

3.    اعتماد به نفس زیادی و توهم: چه در زمینه‏ی کاری چه در زمینه‏ی عاطفی! فکر کن اندازه‎ی یک مورچه‏اند. کار اندازه‏ی فیل را می‏گیرند. بعد هی به خودشان اعتماد به نفس تزریق می‏کنند هی باد می‏کنند تا بشوند اندازه‏ی فیل و در مقابل چشم‏های بهت زده، از پس کار بر می‏آیند.(من به این خصلت‏شان حسادت می‏کنم)! ولی در زمینه‏ی عاطفی من نمی‏دانم که به این‏ها گفته شما جذابید؟ که هر چند وقت یک بار توهم می‏زنند که همه مردم عاشق مااند؟

4.    استفاده‏ی ابزاری از دیگران: نمونه‏ی بارز این موضوع، جزوه ننوشتن و توهم این را داشتن که دخترها میرزا بنویس آن‏ها اند. موارد دیگر هم هست.(در این زمینه باید با آن‏ها وارد معامله شد، چون اگر گوش به فرمانشان باشی، باخته‏ای!)

5.    خودخواهی: این ریشه‏ی همان اعتماد به نفس زیادی و استفاده‏ی ابزاری از دیگران است!

6.    حسادت و بدبینی: این دیگر توضیح نمی‏خواهد! فقط نباید بهتر از آن‏ها باشی وگرنه کلافه‏ات می‏کنند.

7.    ریاست و امر و نهی کردن: طوری که فکر می‏کنند اگر زیاد دستور بدهند، بیشتر رئیس اند. (در مقابل همچین خصلتی باید گفت چشم و رفت. یا کار را انجام نداد. یا این که خودت هر کاری دوست داری بکنی و بعدا الکی بگویی شما رئیسی!)

8.    دقت زیاد به مشخصات ظاهری: فکر کنم یکی از تفریحات مردها، این است که مشخصات ظاهری خانم‏ها را دربیاورند. البته خیلی کم خودشان را لو می‏دهند.

9.    لو دادن رازها: کافی ست یکی را دوست داشته باشند. تمام رازهای مردم را پیشش رو می‏کنند. ولی از گندهایی که خودشان زده‏اند هیچ نمی‏گویند.

10.    بددهنی: من واقعا نمی‏دانم چه لذتی دارد گفتن حرف‏هایی که به دستشویی و یک جای دیگر مربوط می‏شود. حتما لذتی دارد که بارهای متمادی از خیلی‏هاشان این اصطلاح را شنیده‏ام: «قهوه‏ای شدن»! البته این مودبانه‏ترین‏اش است و عمومی‏ترین‏اش! بدتر از این هم همین طوری داریم می‏شنویم!

این‏ها هم بد نیست که اگر خواستند بنویسند: نون اول نامه، خاتون خاله، مهرباران، بلندترین صدا، حبه‏ی انگور، تیرمن، سیب‏بانو، انواع اقسام طلبه‏هایی که گاهی این‏جا را می‏خوانند و حتی غیر طلبه‏هایی که این‏جا را می‏خوانند.


پ.ن1: فکر کنم دو سه نفری در کل زندگی‏ام دیدم که بعضی از این خصلت‏ها را نداشتند.

پ.ن2: چیه؟ چرا فحش می‏دهید؟ خوب من که این‏ها را از خودم درنیاوردم. حتما دیده‏ام که نوشته‏ام! از قدیم یک شعری می‏خواندند که می‏گفت: «آیینه چو عیب تو بنمود راست/خود شکن آیینه شکستن خطاست» حالا من هم پیشنهاد می‏دهم به جای شیشه‏ی مانیتور شکستن و فحش دادن در اصلاح خود بکوشید!

پ.ن3: اگر هر کدام از دوستان نوشتند، خبر بدهند لینک‏شان را بگذارم! 

+  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت  20:33  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

باباي هولدن مرد!

نمی‏دانم چرا قبل از هر چیز، یاد «پری» مهرجویی می‏افتم. یاد نسخه‏ی ایرانیزه‏ی «فرانی و زویی» آقای بد اخلاق! آقایی که دیگر نیست. ولی شخصیت‏های داستان‏هایش هنوز هم از لای کتاب‏هایش بیرون می‏زنند و ول می‏شوند توی جامعه! در هر جامعه‏ای که باشیم می‏توانیم، یکی دو تاشان را پیدا کنیم. مثلا همین هولدن، همه‏مان یکی از آن را در خودمان داریم! و حالا همه‏ی هولدن‏های جهان بی بابا شده‏اند. جی.دی.سالینجر، پیرمرد نویسنده، در 91 سالگی مرد! به همین سادگی! او تا وقتی زنده بود، از هولدن محافظت کرد تا کسی از روی «ناتور دشت» فیلم نسازد. آخر هولدن خوشش نمی‏آمد فیلم شود و یک صورت و فقط یک صورت داشته باشد. او پخش شده بود در نوجوانی همه‏ی ساکنان زمین!
پ.ن: به احترام باباي هولدن: سكوت!
+  نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388 ساعت  11:11  توسط  سناء شایان |  سکوت 

..

- ديده اي گاهي وقت ها آدم رو به قبله است. حالا به هر دليلي دارد كپه ي مرگش را مي گذارد. بعد موبايلش دو سه باري زنگ مي خورد. دو سه نفري كه كارش دارند، اول سلام مي كنند بعد مي پرسند: "چطوري؟ يا خوبيد؟ يا احول شما؟" بعد خوب آدم چه بگويد؟ مي گويد:"ممنون. شما خوبيد؟" او هم جواب تعارفت را مي دهد و كارش را مي گويد. بدم مي آيد از دروغ گفتن. مخصوصا اين طوري! كاش جمله هاي بهتري پيدا مي كرديم براي شروع حرف ها! اصلا چه لزومي دارد حال هم را بپرسيم وقتي برايمان مهم نيست كه يارو دارد مي ميرد يا زنده است؟!  شايد دارم گير الكي مي دهم. ولي به نظرم مي شود يك كم در زبان و حرف ها صرفه جويي كرد.

- تقريبا تمام فيلم هاي حاتمي كيا را ديده ام. به نظرم فيلمساز خوبي ست كه من  كارهايش را دوستش ندارم، جز يكي و يك صحنه از آن يكي! از كرخه تا راين يك صحنه دارد كه دهكردي مي ايستد جلوي رود راين و داد مي زند و خدا را صدا مي كند. اين شاهكار است. چون كسي زبانش را نمي فهمد. مي تواند با خيال راحت داد بزند. گاهي فكر مي كنم كاشكي جايي بود كه من هم بتوانم داد بزنم. و كمي بلند باهاش حرف بزنم. آن وقت ديگر نمي توانست بهانه بياورد كه نشنيده!

+  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ساعت  23:56  توسط  سناء شایان |  ...  |