به نظرم مسئلهی لوسی ست. ولی مینویسمش محض حرف مفت. سالهاست دارم چیزی را تجربه میکنم که دیگر عادی شده برایم. وقتی برای اولین بار کسی را میبینم حتما میپرسد «چند سالات است؟» البته شاید اول بپرسد «دانشآموزی؟» «دانشجویی؟» «سر کار میری؟» بعد من میخواهم همهش بگویم به تو چه؟ چرا زندگی من به همه ربط دارد؟ ولی انگار برایشان جالب است که هی بگویند «وای اصلن بهت نمییاد»! یک بنده خدایی میگفت هر وقت کارتان به یک زن افتاد و گیر کرد، بیربط یا با ربط بهش بگوید «چند سالتونه؟» بعد طرف هر چند سال که گفت، بگویید «اصلن بهتون نمییاد» زن فوری خر میشود. حالا ماجرای من به اینجا ختم نمیشود. گرچه بیشتر از طرف همجنسهایم این چیزها را میشنوم. و بعد اگر طرف همکار باشد یا چیز دیگری، بهم میگوید «بچه» «نی نی» یا چیزهای دیگر. همهی این چیزها عادی شده. ولی تازگیها فهمیدم این رفتار مردم بر رفتار من تاثیر گذاشته و من هر وقت بهم گفتند بچه، عین بچهها دهن کجی کردم، عین بچهها لج کردم، عین بچهها عیدی خواستم، عین بچهها محبت خواستهام و الخ. درست عین نی نی(خواهرزاده زا) در کلاه قرمزی. عین عین عینش. بعد لوس هم بودهام کلی. بعد فکر میکنم خوب کدام بر کدام تاثیر گذاشته، رفتار من باعث شده قیافهام این طوری شود و مردم فکر کنند بچهام یا حرف مردم باعث شده که من بچه شوم؟
پ.ن: کلن چرت شد:)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 0:49  توسط سین شین |
هپروت
|
نمیشود آدم به خوابهایش مهاجرت کند و درشان زندگی کند و همانجا هم بمیرد؟ نمیشود آدمهای سنگشکل، نرم و گرم و کلوچهای شوند؟ نمیشود خرده نوری بتابد؟ نمیشود از الان رفت و آینده را دید؟ نمیشود اوضاع هر روز بدتر نشود؟ نمیشود هر روز یک پله سقوط نکنیم؟ نمیشود به دلخوشیهای ریز امید ببندیم؟ نمیشود اساماس یک آشنای دور و دلخوش را باور کنیم، همان که میگوید «درست میشه» نمیشود ایرادهای بنیاسرائیلی نگیریم؟ نمیشود وقتی اشتباه میکنیم، بگوییم که اشتباه کردیم و ببخشید، نه که دو قورت و نیممان هم باقی باشد؟ نمیشود آدم هزارتیکه شود و هر تیکهاش برود پی یکی از علاقهمندیهاش؟ نمیشود برگردیم به دنیای وبلاگ و کامنت و این طور خزعبل بازیها؟ نمیشود هی جان و دلمان نلرزد؟ نمیشود عظمت از نگاهمان نیوفتد و هر کاری که میکنیم بزرگ بپنداریم نه کوچک؟ نمیشود اینقدر با فحش برای خودمان اعتماد به نفس نخریم؟ نمیشود همه چیز پوشالی نباشد؟ نمیشود وقتی به آدمهای اطرافت بگویی، برای چند ماه کار به کارم نداشته باشید، آنها بهت احترام بگذارند؟ نمیشود این درسها توی ذهن من بمانند؟ نمیشود چرخهی زندگی منم عین آدمیزاد بچرخد؟ لابد نمیشود! چه میدانم!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 0:56  توسط سین شین |
هپروت
چند کار میتوانم بکنم. اول اینکه هی بروم به دو سال پیش و هی خشم سرتا پایم را بگیرد، هی با تمام وجود متهوع بشوم. یا نه میتوانم ابرک روی سرم را جمع کنم و بشورم. دوم خیال است. خیالاش میآید. خیالی که بدجور انرژی میگیرد و به هیچ جا نمیرسد. مشکل است جمع کردنش. جمعاش میکنم و باز یکی میآید یک چیزی میگوید و دوباره خیالاش اوج میگیرد. سقف چیز مهمی ست در این جور شرایط. چون بیاینکه تکان بخورد، اجازه میدهد زل بزنی بهاش. فکر کردن چه فایدهای دارد؟ هیچ! عین مرداب است، نه میتوانی ازش در بیایی نه میتوانی دست و پا نزنی. خیال روی حافظه تاثیر دارد؟ روی سگ اخلاقی چه؟ عقل کار میکند. کار درست معلوم است، خیال چرا موش میدواند. کار بعدی یا سوم خواندن است. تمام خریدم از نمایشگاه مفتضح کتاب، چند کتاب داستان بود که خواندمشان. بین آنها دو کتاب از هاینریش بل بود. نان سالهای جوانی و قطار به موقع رسید. بعد که اینها را خواندم. فکر کردم، خوب یا باید بروم توی خیال، یا یک کوه کارهای تلانبار شده را انجام دهم. که انجام ندادن همانا و سرزنش هم همانا. بعد رفتم سرچ کردم رسیدم به سیمای زنی در جمع. دانلود کردم. سیمای زنی در جمع را هم هاینریش نوشته. بهانهی خوبی ست برای کار نکردن و خیال نکردن! چه کنم؟
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390 ساعت 20:40  توسط سین شین |
هپروت
|
یک جای دنج پیدا کردی. زیر سایهی یک سرو. نشستهای به ما نگاه میکنی. ما بچهایم. توی یک زمین بازی داریم بازی میکنیم. زمین بزرگ است و مثل زمان بچگی ما کفاش پر از سنگریزه است. ما میدویم. زمین میخوریم. سر زانوهامان به اندازهی ته استکان زخمی میشود. شلوارمان چشم در میآورد. خون از چشمهایش بیرون میزند. گریه میکنیم. جلو نمیآیی. بلند میشویم. باز بازی میکنیم. یقهی هم را میگیریم. تو خندهات میگیرد. هم را میزنیم. لبخند میزنی. نمیآیی جدامان کنی. نگاه میکنی تا دادها تمام شود. گاهی دوست داریم تو باشی. ولی زیاد دخالت نمیکنی. خوب اگر نخواهی کاری بکنی، بودن و نبودنت چه فرقی دارد؟ برای جلب توجهات باید کاری کنیم. میرویم بالای یک بلندی، چشمهامان را میبندیم و یک دو سه! میپریم و در آغوشت فرود میآییم!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390 ساعت 0:18  توسط سین شین |
دعا
اردیبهشت شده، هوا خوب است. من یک جوریام. یک جور غریبه! یک غریبهی ناراحت. انگار پیش همه غریبهام. دوستانی دارم. تعدادشان کم نیست. شاید به اندازهی دانههای تسبیح. همه هم خوباند و البته متفاوت. همه هم دوست دارم البته متفاوت. هر کس سرگرم کاری ست و چیزهایی برایش مهم است که برای آن یکی خندهدار. به هر حال زندگی ست و تفاوت. حالا من این وسط ام. حرف میزنیم. کم نه! زیاد حرف میزنیم. از همه دری، دری وری میگویم. الکی میخندیم. پرسه میزنیم. فیلم میبینیم و همهی اینها. من صادقام و رو. انگار هرچه میشود باید برای همه بگویم. خوب نیست. میدانم. دلام کوچک است. اما چه کنم. همینام. یک دل کوچک غریبه! حرفهایم تازگیها بوی غریبگی میدهد. همهاش فکر میکنم مخاطب را آزار میدهم. همه چیز خیلی شخصی ست، خیلی سردرگم است. طوری که دوست مخاطب، نمیتواند چیزی بگوید. چه میشود کرد؟ برای همین است تازگی حرف زدن هم دیگر درمان نمیکند. انگار گوشهای متخصص لازماند. نه گوشهای دوستان. من چهام شده؟ هان؟
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ساعت 23:43  توسط سین شین |
من
|